
«تمام کسانی که سرگردانند، بی هدف نیستند. بخصوص کسانی که در ورای سنت ها به دنبال حقیقت هستند و در ورای تعاریف و در ورای تصاویر.»
جمله ای از مقاله بتی وارن در مورد کاترین واتسن در فیلم
تا به حال در وبم در مورد فیلم «لبخند مونالیزا» ننوشتم. به خاطر می آورم که روزی قرار بود مطلبی در خصوص آن به زنستان بدهم. زنستانی که امروز دیگر نیست. فیلمی که بارها دیدمش و هر بار بیشتر حس می کنم حال و احوال این روزهای دختران ایرانی را روایت می کند. فیلمی که به مانیفست من کم کم دارد تبدیل می شود و به دوستانم دیدن آن را شدیدا پیشنهاد می دهم.
شخصیت اصلی داستان (جولیا رابرتز) استاد تاریخ هنر است که به یکی از محافظه کارترین کالج های دخترانه امریکا به نام ولزلی پا می گذارد و شروع به تدریس می کند. زنی مستقل و پیشرو، بدون اصل و نصب اما با، هوش ِ فراوان. با دنیایی جدید مواجهه می شود. مشابه زندگی دختران گرفتار شده در سنت های جامعه، این کالج را قبلا دیده است اما نه با این شدت. دخترانی که درس می خوانند برای اینکه زنانی خانه دار شوند و در نهایت تا آخر عمر از شوهر و بچه هایشان محافظت کنند. برای زود ازدواج کردن با هم رقابت می کنند و حتی کاری می کنند که اگر دختری با اشخاص متعدد دوست شد علیه او جبهه راه اندازند و او را جنده بخوانند.
رو به لنزهای دوربین در حالی که جارو برقی می کشند و در دست دیگرشان کتاب است و شوهرشان در حال مطالعه روزنامه روی کاناپه نشسته، لبخند می زنند و وانمود می کنند که خوشبخت اند. هیچ شخصی را خارج از این چارچوب نمی پذیرند و هر روز دنبال کشف فوت و فن های موثرتر جهت حفظ به اصطلاح رکن خانواده شان که همان شوهر است، هستند.
فیلم تاریخ امریکای شمالی بعد از جنگ جهانی دوم در دهه 50 را روایت می کند. روزهای پیشرفت اقتصادی و راه افتادن موتور پر سرعت صنعتی شدن. هر روز ماشین لباسشویی، ماشین رختشویی، جارو برقی، یخچال، سرویس های جدید و شیک غذاخوری و مبلمان نو به بازار می آید و زنان برای داشن آنها با هم رقابت می کنند. هیچ یک از زنان به فکر ادامه تحصیل یا مشغول شدن در بازار کار نیست چرا که همه به دنبال این اند که وظیفه زناشویی شان را به نحو احسن به اتمام رسانند و خانواده را حفظ کنند. طلاق امری نکوهیده و بسیار زشت تلقی می شود و همه به زن مطلقه با دیده تحقیر می نگرند.
استاد دانشگاهی که در بنیان خانواده شک می کند و آن را به دانشجویانش منتقل می کند محکوم به اخراج است. استادی که وسایل ضد بارداری در اختیار دختران می گذارد هم اخراج می شود.
کاترین واتسن، استادی است که هدف دارد و زندگی اش را بر ازدواج بنا نمی کند. با هر شخصی که از وی خواستگاری می کند ازدواج نمی کند. رابطه های متعددی را تجربه می کند و خود او برای آینده اش تصمیم می گیرد. آزادی را در میان راهی که انتخاب کرده می خواهد و در برابر فشار محیط مقاومت می کند. تهمت ها را می شنود اما تسلیم نمی شود. وقتی به او پیشنهاد می دهند برای سال آینده دوباره در آنجا تدریس کند اما به شرط اینکه سرفصل دروسش را تعینن کند که از طرف مسئولین کالج هم تأیید شود، نمی پذیرد. کاترین در تحولی که می خواسته در میان دختران ایجاد کند موفق می شود. نگاه دانشجویانش به زندگی تغییر می یابد.
در دهه 60 است که بتی فریدان کتاب «راز زنانگی»* را می نویسد و از این راز و رمز زنانگی سخن می گوید. از چیزی که در میان دیوارهای خانه موج می زد. در هوا جریان دارد. همه زن ها زندگی های خوب و موفقی در خانواده دارند. شوهرانی گاه سر به را و فرزندانی شایسته. اما خوشبخت نیستند. آنها از چیزی ناراحت اند. دنیایی متعلق به خود ندارند. هر آنچه دارند به دیگران تعلق دارد. کار نمی کنند، هدفی در زندگی ندارند، شخصیت مستقلی ندارند و حتی برای ازدواج هایشان تصمیم نگرفته اند.
شاید اگر دوستان لبخند مونالیزا را تماشا کنند به این نتیجه برسند که تا چه حد شرایط دختران امروز کشور ما به این دختران شباهت دارد.
جمله ای از مقاله بتی وارن در مورد کاترین واتسن در فیلم
تا به حال در وبم در مورد فیلم «لبخند مونالیزا» ننوشتم. به خاطر می آورم که روزی قرار بود مطلبی در خصوص آن به زنستان بدهم. زنستانی که امروز دیگر نیست. فیلمی که بارها دیدمش و هر بار بیشتر حس می کنم حال و احوال این روزهای دختران ایرانی را روایت می کند. فیلمی که به مانیفست من کم کم دارد تبدیل می شود و به دوستانم دیدن آن را شدیدا پیشنهاد می دهم.
شخصیت اصلی داستان (جولیا رابرتز) استاد تاریخ هنر است که به یکی از محافظه کارترین کالج های دخترانه امریکا به نام ولزلی پا می گذارد و شروع به تدریس می کند. زنی مستقل و پیشرو، بدون اصل و نصب اما با، هوش ِ فراوان. با دنیایی جدید مواجهه می شود. مشابه زندگی دختران گرفتار شده در سنت های جامعه، این کالج را قبلا دیده است اما نه با این شدت. دخترانی که درس می خوانند برای اینکه زنانی خانه دار شوند و در نهایت تا آخر عمر از شوهر و بچه هایشان محافظت کنند. برای زود ازدواج کردن با هم رقابت می کنند و حتی کاری می کنند که اگر دختری با اشخاص متعدد دوست شد علیه او جبهه راه اندازند و او را جنده بخوانند.
رو به لنزهای دوربین در حالی که جارو برقی می کشند و در دست دیگرشان کتاب است و شوهرشان در حال مطالعه روزنامه روی کاناپه نشسته، لبخند می زنند و وانمود می کنند که خوشبخت اند. هیچ شخصی را خارج از این چارچوب نمی پذیرند و هر روز دنبال کشف فوت و فن های موثرتر جهت حفظ به اصطلاح رکن خانواده شان که همان شوهر است، هستند.
فیلم تاریخ امریکای شمالی بعد از جنگ جهانی دوم در دهه 50 را روایت می کند. روزهای پیشرفت اقتصادی و راه افتادن موتور پر سرعت صنعتی شدن. هر روز ماشین لباسشویی، ماشین رختشویی، جارو برقی، یخچال، سرویس های جدید و شیک غذاخوری و مبلمان نو به بازار می آید و زنان برای داشن آنها با هم رقابت می کنند. هیچ یک از زنان به فکر ادامه تحصیل یا مشغول شدن در بازار کار نیست چرا که همه به دنبال این اند که وظیفه زناشویی شان را به نحو احسن به اتمام رسانند و خانواده را حفظ کنند. طلاق امری نکوهیده و بسیار زشت تلقی می شود و همه به زن مطلقه با دیده تحقیر می نگرند.
استاد دانشگاهی که در بنیان خانواده شک می کند و آن را به دانشجویانش منتقل می کند محکوم به اخراج است. استادی که وسایل ضد بارداری در اختیار دختران می گذارد هم اخراج می شود.
کاترین واتسن، استادی است که هدف دارد و زندگی اش را بر ازدواج بنا نمی کند. با هر شخصی که از وی خواستگاری می کند ازدواج نمی کند. رابطه های متعددی را تجربه می کند و خود او برای آینده اش تصمیم می گیرد. آزادی را در میان راهی که انتخاب کرده می خواهد و در برابر فشار محیط مقاومت می کند. تهمت ها را می شنود اما تسلیم نمی شود. وقتی به او پیشنهاد می دهند برای سال آینده دوباره در آنجا تدریس کند اما به شرط اینکه سرفصل دروسش را تعینن کند که از طرف مسئولین کالج هم تأیید شود، نمی پذیرد. کاترین در تحولی که می خواسته در میان دختران ایجاد کند موفق می شود. نگاه دانشجویانش به زندگی تغییر می یابد.
در دهه 60 است که بتی فریدان کتاب «راز زنانگی»* را می نویسد و از این راز و رمز زنانگی سخن می گوید. از چیزی که در میان دیوارهای خانه موج می زد. در هوا جریان دارد. همه زن ها زندگی های خوب و موفقی در خانواده دارند. شوهرانی گاه سر به را و فرزندانی شایسته. اما خوشبخت نیستند. آنها از چیزی ناراحت اند. دنیایی متعلق به خود ندارند. هر آنچه دارند به دیگران تعلق دارد. کار نمی کنند، هدفی در زندگی ندارند، شخصیت مستقلی ندارند و حتی برای ازدواج هایشان تصمیم نگرفته اند.
شاید اگر دوستان لبخند مونالیزا را تماشا کنند به این نتیجه برسند که تا چه حد شرایط دختران امروز کشور ما به این دختران شباهت دارد.
در مورد فیلم اینجا هم نوشته شده واطلاعات خوبی از کالج ولزلی آورده.
* این کتاب به فارسی ترجمه نشده و عنوان انتخابی برای آن را شخصا برگزیدم. ایده نوشتن این مطلب و شناختن کتاب را وامدار کلاس نظریه های فمنیستی دکتر فاطمه صادقی هستم.
* این کتاب به فارسی ترجمه نشده و عنوان انتخابی برای آن را شخصا برگزیدم. ایده نوشتن این مطلب و شناختن کتاب را وامدار کلاس نظریه های فمنیستی دکتر فاطمه صادقی هستم.