Thursday, September 07, 2006

این ماه



قرص ماه رو دیدید تو آسمون. چه قدر بزرگ و کامل بود. دلم می خواست تو دستهام بگیرمش.
زیر نور ماه از پارک وی تا تجریش رو پیاده برم ومثل گذشته شاد و سرخوش گاهی بدوم. فریاد بزنم. مثل اون شبی که بعد از تئاتر رسیدیم به پارک وی... برف می اومد... هوا خیلی سرد بود... هیچ کس تو خیابون نبود... ما چهار تا تنها بودیم... اولین بارش برف بعد از مدت ها. جیغ می زدیم. برف بازی می کردیم. روزهای شاد گذشته. چه قدر دوست داشتم که اون روزها برای همیشه بمونه. مسیرم ولیعصر و پارک وی و تجریش بود... کوچه های درکه چه قدر خاموش و خلوت بودن... تنها نبودم... تو بودی...
وقتی اومدم تهران هیچ جا رو نمی شناختم. اینقدر درگیر تغییر و تحول های جدید شده بودم که زمان از دستم خارج شده بود. روی دست های تو دوباره بلند شدم... خودم شدم... این گسست نمی دونم از کجا به وجود اومده بود. شاید از بعد از کنکورم تا یک سال بعد. من خودم نبودم. می دیدم که یه روح سرگردونم که هیچ مقصدی نداره...
پیاده روی های طولانی تو ولیعصر. شعر و آواز خوندن های تو... حرف های تو... داشتم دوباره باور می کردم که میشه زندگی کرد. پابه پای من راه رفتی. حتی اون سال درس رو رها کردی. فقط با من بودی. شاید امروز که خودم این کار رو نمی کنم دارم به ارزش فداکاری ات پی می برم. دنیای خالی و پوچم کم کم داشت پر می شد... انگار داشتن تو اتاق ذهنم دوباره رنگ می پاشیدن... امشب دوست دارم بار هم زیر نور این ماه، لیوان آب انار به دست، دست در دست هم تا تجریش پیاده بریم و صدای خنده های ما تمام خیابون رو پر کنه.

Tuesday, September 05, 2006

فکر می کنید درحال حاضر آدمی داغون تر از من پیدا می شه؟

Thursday, August 31, 2006

falling down

درهای مترو بسته می شه. صدای حرکت قطار... یه بازگشت دیگه... می رسم به خونه... قدم های سست ام... هجوم اشک به چشمان افسرده ام. می خوابم ... می خورم... می خونم... صبح که از خواب بلند می شم یک ساعت به حرکت عقربه های ساعت خیره می شم... به هیچی فکر نمی کنم... از حمام می یام... موهام رو خشک می کنم... می رم تو بالکن... خیره می شم به خیابون... نمی دونم دارم به چی فکر می کنم... احساس پوچی می کنم
توی سایت ها و وبلاگ ها چرخ می زنم. می خونم جهانبگلو آزاد شده. رفته ایسنا و حرف های قشنگی هم زده... با خودم فکر می کنم اگر من جای اون بودم چی کار می کردم؟؟؟ آیا اگر من رو هم می ترسوندند مقاومت نمی کردم؟؟ جوابش رو نمی دونم. از زندان که آزاد شده یه راست رفته ایسنا و اون چرت و پرت ها رو گفته. فردا هم با خانواده اش از ایران خارج می شه و می ره یه جای دور. چند سال بعد که من شاید 30 سالم یا 40 سالم شده باشه تو روزنامه ها می خونیم که جهانبگلو تمام اعترافاتی رو که در تاریخ 8 شهریور سال 1385 در خبرگزاری ایسنا کرده پس گرفته و اظهار کرده اونها رو تحت فشارهای روحی و تهدید انجام داده....
به همین سادگی و ما لبخندی از روی تأسف می زنیم یا شاید هم خوشحالی که حقیقت یه روزی رو می شه. اما آیا حقیقت رو می شه؟؟ دیگه ایمانم رو به همه چیز از دست دادم. حتی به همه ی شعارهایی که هر روز مثل طوطی تکرارشون می کنم. احساس می کنم مثل یه پل معلق شده ام که داره آخرین تماسش رو با ستونی که با طناب به اون وصل شده از دست می ده و می افته می افته می افته.... آخرش یه روزی می افته...

Monday, August 28, 2006

اولین امضا

امروز من اولین بروشور و دفترچه رو تو مترو به یه خانم که استاد دانشگاه بود دادم. وقتی داشتم براش در مورد این طرح توضیح می دادم خانم های دیگه هم گوش می دادند و سوال می پرسیدند. با چیزهایی که تو دفترچه نوشته شده بود موافق بودند و قوانین رو برای زنان تبعیض آمیز می دونستند. اولین امضا ام رو من از مترو آغاز کردم. می دونم که محیط مترو و واگن خانم ها در مترو قابلیت این رو داره که خیلی امضا بتونم جمع کنم.
سعی کردم به هیچ عنوان نظرات و جهت گیری های خودم رو دخالت ندم. نشستم رو صندلی و یه دفترچه درآوردم و شروع کردم به خوندن. بعد از چند دقیقه این خانم که استاد دانشگاه هم بود شروع کرد به سوال کردند و حتی اظهار تمایل کرد برای همکاری و جمع آوری امضا. شروع کردم به توضیح دادن طرح که دیدم خانم های کنارم هم کم کم دارند اظهار نظر می کنند و رأی به تبعیض آمیز بودن این قوانین می دن.
فکر می کنم جمع آوری یک میلیون امضا اگر همه دست به دست هم بدیم کار زیاد سختی نباشه. فقط لازمه فکر کنیم به اینکه ببینیم از کجا می تونیم شروع کنیم. کجا قابلیت پرداختن داره. تازه این خانم می گفت خواهر من دانشجوی دکترای جامعه شناسیه و من با خودم فکر کردم اگر این طوری چهره به چهره نیرو جذب بشه چه قدر می تونه کمک کنه. فرض کنید این خانم بروشور رو می گذاره توی کیفش و فردا به دوستان و همکارانش نشون می ده و امکان داره اونها هم علاقمند بشن. تازه اظهار می کرد این طرح خیلی خوبیه و چه قدر روی اون خوب کار شده. کلی هم آرزوی موفقیت برای کمپین کرد.

درسته که دیروز همه ناراحت بودند برای اینکه کمپین برگزار نشد اما امروز وقتی اولین امضا ام رو می گرفتم توی دلم لبخند زدم. احساس کردم ناامیدی رو باید فعلا فراموش کرد و از همین حالا باید شروع کرد.
این هم سایت کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز:

Sunday, August 27, 2006

جلوگیری از برگزاری مراسم کمپین

نشد. یعنی برگزارنشد. اصلا حوصله ندارم بگم چی شد ولی وقتی رسیدم دیدم که همه دم در ایستادند و به مسئول و نگهبان های سالن موسسه رعد هم گفتند که در رو روی اینها باز نکنید بچه ها همون جا داشتند امضا جمع می کردند و نیروهای داوطلب رو جذب می کردند.یک نفرهم که به اطلاعاتی ها می خوردداشت با دوربین بین زن ها از همه عکس می گرفت. با اینکه همه ناامید بودند اما لبخند می زدند. راه مبارزه خیلی ناهمواره.

Wednesday, August 23, 2006

کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز

خدمت تمام دوستانی که توی این چند ماه بعد از 22 خرداد 85 همه اش در حال انتقاد بودند که چرا فعالین جنبش زنان اطلاع رسانی نمی کنند و نیرو ازمتن جامعه جذب نمی کنند و جنبش زنان حرکتی فراگیر نیست. امیدوارم این طرح با موفقیت اجا بشه. همه می دونیم کافی نیست اما برای شروع خیلی خوبه.
راستی این میدان زنان رو دیدید. فیلم مهناز محمدی هم جالبه گرچه من با قطع مکرر اینترنت نتونستم کامل دانلود کنم.

Tuesday, August 22, 2006

........

خیره شده بود به ناخن های لاک زده ام و پشت سر هم از فضیلت نماز و روزه حرف می زد... یه جایی تو ذهنم داشت یه هم می ریخت. شاید هم داشت بالا می آورد.

Saturday, August 19, 2006

طبل بزرگ زیر پای چپ و جامعه شناسی ادبیات جنگ

امروز رفتم فیلم طبل بزرگ زیر پای چپ رو دیدم. لذت بردم. بعد از مدت ها یه فیلم جنگی خوب دیدم. آخریش که دیدم به نام پدر بود تو جشنواره که همه اش شعار بود و تکرار و بازی های مصنوعی. اما این کاظم معصومی چه می کنه با این فیلمنامه و بازی های خوب حمید فرخ نژاد و بقیه بازیگرها که اسمشون یادم نیست. نه گریه کردم. نه زیادی خندیدم. و نه آخر فیلم به رسم این چند ماه که فیلم های ایرانی رو می بینم فحش دادم. لکیشن فیلم خیلی خوب ساخته شده و موسیقی متن اش هم که به نظرم خیلی عالی روی فیلم گذاشته شذه بود. به قول دوست جون آدم این فیلم رو که با دوئل محمدرضا درویش مقایسه می کنه با خودش می گه آخه چرا باید این طوری باشه؟ یه فیلمی مثل دوئل که نه بازی های خوب داشت نه فیلنامه و کارگردانی خوب و فقط روی جلوه های ویژه تأکید کرد اینقدر به خاطرش سر و صدا می کنند و با کلی کلاس گذاشتن و پیش فروش کردن بلیط ها و تبلیغ تلویزیونی و خیابانی که تو همه ی آنها هدیه تهرانی به صورت بزرگ کار شده بود(در حالی که حضور هدیه تهرانی در دوئل به یک دقیقه هم نمی رسید) ملت رو می کشند سینما. یه فیلمی مثل طبل بزرگ که داره با مسائل مهمی در دوران جنگ کلنجار می ره حتی یه اکران درست هم نداشته.
در همین مورد یادم می یاد سر کلاس جامعه شناسی ادبیات در مورد ادبیات جنگ داشتیم بحث می کردیم و انواع ادبیاتی رو که از جنگ ایران و عراق به جا مونده بررسی می کردیم. استاد می گفت ما ادبیات انتقادی نسبت به جنگ نداشتیم و هر چی بوده ادبیات مقاومت و ستایشگر یوده مثل همین ادبیاتی که در جنگ لبنان و اسرائیل به کار می گیرند و جنبه های منفی جنگ رو با مفاهیمی مثل شهادت و ایثار به هیچ می انگارند. یکی از نمونه های خوب ادبیات داستانی جنگ رو کتاب زمستان 62 اسماعیل فصیح معرفی کرد که سالهاست مجوز انتشار دوباره نداره و ممنوعه. به سختی می شه پیداش کرد. خوندنش رو توصیه می کنم. یه کتاب دیگه هم هست تو بازار به نام من قاتل پسرتان هستم که نویسنده اش یادم نیست.
خلاصه اینکه یکی از نظریات من این بود که درسته ما ادبیات انتقادی در مورد جنگ نداشتیم اما سینمای انتقادی داشتیم که نماینده اش ابراهیم حاتمی کیا است با فیلم های آژانس شیشه ای و از کرخه تا راین که این روزها احساس می کنم حاتمی کیا داره به آخر کار نزدیک می شه و کارگردان های خوبی مثل همین معصومی با کارهای نویی دارند وارد سینما می شوند و این به گونه ای جای ادبیات رو بین مردم(توجه کنید گفتم مردم نه روشنفکرها) ما گرفته. از آن جایی که در کشور ما کتابخوانی چندان مورد توجه مردم نیست و این سینماست که به علت جنبه ی سرگرمی و تفریحی بالایی که داره مردم رو جذب می کنه پس قاعدتاً هیچ تقاضایی در بازار کتاب ایران برای ادبیات انتقادی جنگ دیده نمی شه گرچه جای خالی اش رو اهل فن همه حس می کنند. اگر هم کتاب خوبی نوشته می شه با تیغ سانسور چنان از سرو ته اش می زنند که نویسنده داستان رو یادش می ره و یا اصلاً مجوز انتشار نمی دن. ادبیات ستایشگر هم که پول می گیره و می نویسه مثل این کتاب ازبه رضا امیرخانی که واقعاً موقع خوندن حالت تهوع داشتم.
تازه یه نظریه دیگه هم هست که می گه جنگ ایران و عراق یه جنگ وطنی نبود یه جنگ مرزی بود گرچه همه درگیر بودند اما در واقع خیلی ها نسبت به اون انزجار هم داشتند و جنگ رو بیهوده می دونستند(همون توهمات سید حسن نصراللهی که می خوان کهکشانها رو بگیرند و راه قدس از کربلا می گذره رو می گم). نویسنده های قوی ایرانی مثل اعضای کانون نویسندگان ایران و کانون های دیگه دغدغه ی جنگ نداشتند. چون این جنگ ِیه گروهی بود که شاید نصف جمعیت ایران یا بیشتر بودند اما همه ی ایران نبودند. بنابراین نتیجه اش این می شه که نویسنده ها به دنبال این موضوع نروند و حتی اگر هم بروند با دیده ی کافر و نامسلمون به آنها نگاه بشه و آخر سر هم به دلیل توهین به آرمان ها بخوان وسط میدان شهر دارشون بزنند.
همه ی اینها رو گفتم که برید فیلم رو ببینید و به ادبیات انتقادی جنگ هم توجه کنید

**راستی یه توضیحی در مورد اسم فیلم بدم که دوست جون فرمودند در خدمت مقدس سربازی موقع رژه رفتن به سربازها می گن وقتی دارید پای چپ رو به زمین می کوبید باید احساس کنید که یه طبل بزرگ زیر پاتون قرار گرفته پس باید با قدرت بیشتری بکوبید و بیشتر از پای راست بالا ببرید. واسه همین بهش می گن طبل بزرگ زیر پای چپ
***بعد از اینکه پست رو فرستادم این پست پرستو رو دیدم : پيشنهادهايی درباره‌ی جنگ
خیلی مشابه نظریات من می باشد. فکر بد نکنید. یه کتاب خوب هم معرفی کرده به نام عقرب روی پله‌های راه‌آهن انديمشک نوشته‌ی حسين مرتضائيان‌آبکنارکه اسمش رو شنیده بودم اما نخوندم.
تغيير چهره در مورد به نام پدر از وبلاگ غلاف تمام فلزی

Friday, August 18, 2006

همین جوری

این رو از وبلاگ دندون یه آدم مرده پیدا کردم:
همه ی بارِ ماضی های بعیدِ ابری و سرد
روی دوشِ حالهای استمراریست،
تو هنوز در همه ی صیغه های من تاب بازی میکنی
و من فقط یک آدامس بادکنکی بزرگم
- چسبیده به یک ماضی ابری دور -
در استمرار حال ها مشغول کش اومدن...
امیدوارم من رو ببخشه بدون اجازه کپی پیست کردم.

Tuesday, August 15, 2006

درخواست از فیفا

ازوبلاگ نسرین نقل می کنم :
جمعي از فعالان جنبش زنان در پي جلوگيري از ورود زنان ايراني به ورزشگاه ها براي تماشاي بازي هاي ملي فوتبال، با ارسال نامه هايي به FIFA و AFC خواستار رسيدگي به اين امر شدند. متن نامه به اين شرح است :

رياست فدراسيون جهاني فوتبال
رياست محترم كنفدراسيون فوتبال آسيا

ما ؛ اعضاي كمپين دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاهها ، در راستاي مبارزه با تبعيض جنسيتي در فوتبال ايران، اين نامه را به پيوست بيش از صد هزار امضاي پتيشن :
WOMEN SPORTS FANS OF IRAN YES! TO
براي شما ارسال مي كنيم.
ادامه نامه رو در وبلاگ نسرین بخوانید
***دوست عزیزم سیزیف پس از مدت ها یه پست فرستاده. خیلی دردناکه.

Monday, August 14, 2006

زن درون من

زن درون من
حرف نمی زند
نگاه نمی کند
موهایش را شانه نمی زند
در آینه
لبخند نمی زند

زن درون من
خواب است
تمام فصل
با تمام عروسک هایش

زن درون من
نمی زاید
نمی زاید

جلال شمس آذران
تا حالا شده احساس کنید خیلی بی صدا و بدون اینکه بخواهید دارید از زندگی بعضی از آدم ها حذف می شین؟
دست و پا زدن های آخر هم اثری نداره. حذف شدید.

Tuesday, August 08, 2006

معضل خانه به دوشی

بله تابستان آمد و من بازگشتم به خونه. معمولاً بچه هایی که تو خوابگاه زندگی می کنند توی تعطیلات مجبوراند برگردند به خونه و کانون گرم خانواده. گذشته از اینکه اگر با خانواده مشکل داشته باشی معضل بعدی ات اینه که چون 9 ماه از سال رو تو یه شهری زندگی می کنی که همه چیز تو. یعنی دوستهایت، کارهایت، تفریحاتت و ... در اون بر آورده میشه و به بهانه ی کار ودرس و پروژه و هزار تا کوفت و زهرمار از خانه و رفتن به اون فرار می کنی. اما متأسفانه دیگه تو تابستون که دانشگاه و خوابگاه تعطیله تو تحت فشار خانواده باید بر گردی به خونه. حالا اگه وضعیتت مثل من باشه که با شروع هر ترم تحصیلی مجبوری برای خوابگاه گرفتن یه ماه بدوی چون کرج زندگی می کنی و مسئولهای خوابگاه تشخیص دادند که توباید هر روز بری و بیایی. دیگه معضلت چند برابر میشه . وقتی زیاد بمونی خوایگاه مامان وبابا می گن چرا نمی یای. نکنه باز از ما ناراحتی. خونه ات، هم میشه منزل در کرج، هم خوابگاه، هم جاهای دیگه. تازه اگر دوست هم داشته باشی و از محیط خوابگاه و سیستمش و خفتی که برات با نظارتها و فضولی هایی که می کنند ایجاد می کنند هم ناراضی باشی و دوست تو هم با رفت و آمد تو مشکلی نداشته باشه رسماً تو 3 محل برای زندگی داری که باید از این جا بروی به اونجا و واقعاً تبدیل به یه خانه به دوش بشی.
امسال هم که دیگه محشر بود وقتی رفتم که وسایلم رو جمع کنم بگذارم انبار خوابگاه(چون می خوان اتاق ها رو رنگ کنند) دیدم که به بچه های کرج دیگه حتی انبار نمی دن. و تو باید همه چیز به اضافه رختخوابت رو جمع کنی بری خونه. بله و احتمالاً هم سال دیگه به تو خوابگاه نمی دن و تو هر روز باید بری و بیای( تازه می گن اگر هم بدهند باید بری یه خوابگاه دیگه نه این ساختمون و تو هم بعد از یک سال که با چند تا ازدوستات هم اتاقی بودی نمی خوای جابجا بشی). زندگی ات یه جاست و محل تحصیل و فعالیتت یه شهر دیگه.
الآن هم که تابستون شده و اومدم خونه چون از نظر خانواده دلیلی برای تهران رفتن ندارم و تو این شهر کوفتی کرج هم جایی برای تفریح وجود نداره و دوست چندانی هم ندارم هر روز می شینم تو خونه یلم می بینم ، یا کتاب می خونم یاغر می زنم یا وبلاگ می خونم. اگه شال و کلاه کنم بخوام برم تهران باز مامان می پرسه کجا می ری؟ من نمی دونم تو تهران چی هست که اینجا نیست؟ اصلاً نباید بری. من هم دیدم اینجوریه. برای خونه گرفتن تو تهران هم کلی مشکل دارم. اولاً مالی . دوماً اجازه ی خانواده که هزار تا ایراد می گیرن. ما کرجیم اون وقت تو بری تهران خونه بگیری؟ فامیل ها چی می گن ؟!!!مگه چه مشکلی داری؟ هیچی، فقط محلی برای زندگی کردن ندارم و هر روز باید کلی از وقت، اعصاب و انرژی ام رو بگذارم با این متروی کوفتی برم و بیام. اون هم نه یه ساعت که چندین ساعت. اگر هم بخوام هر روزبا تاکسی برم باز هم مشکل مالی پابرجاست. خونه گرفتن تو تهران با این کرایه های بالا واقعاً برام سخته.

به حال خودم گریه ام گرفته.............

Friday, August 04, 2006

غیرت آقا، بهانه ای برای دعوا

نمی خواستم از اتفاقی که چند روزپیش توی مترو کرج برام افتاد بنویسم. اما هر چه قدر که به ماجرا فکر میکنم می بینم نمی شه. احساس می کنم نیاز دارم بلند بلند فکر کنم. نه با صوت که با واژه.
چند شب پیش از تهران دیر راه افتادم. اما چون معمولا عادت دارم مشکل خاصی هم برام پیش نیومده بود. وقتی رسیدم کرج اومدم تاکسی سوار بشم. دیدم یه صف طویل برای تاکسی ایستادند ما هم رفتیم تو صف. بعد از یک ربع 2 تا ماشین اومد مسافر سوار کرد و این در حالی بود که تاکسی های خطی همون مسیر یه گوشه ایستاده بودند و داد می زدند دربست و تازه ساعت 9 شب بود. خیلی ناراحت کننده است. این همه مسافر همه ی اونجا بود، راننده های تاکسی بی وجدان و طماع فقط دنبال دربست بودند. همه کلافه بودند. من رسیده بودم به جلوی صف که یه تاکسی اومد گفت فلان جا. من هم که مسیرم اونجا بود و به جای دو تا تاکسی می تونستم سریع تر با یه تاکسی برم از اول صف درآمدم سوار بشم که دیدم همه هجوم بردند. تا اینکه یه خانواده سه نفره که آخر صف بودند گفتند ما سه نفریم و ما باید سوار بشیم که دخترشون رو با زور انداختند از پنجره ماشین داخل تا اینکه یه آقایی گفت بابا من اول صف بودم. اولویت با منه. من هم نگاه می کردم که خانمه اومد بچه رو از ماشین درآورد و کلی بد وبیراه هم به اون مرد ِ گفت. مرد ِ هم جوابش رو داد اما فحش نداد فقط می گفت نوبت منه. من هم بعد از آقاهه سوار شدم که یکهو دیدم شوهر خانمه اومد با داد و بیداد که آره تو به زنه من فحش می دی؟؟ حالا هیچی نگفته بود. تو به زنم چی گفتی؟ تو گه خوردی؟ آقا دعوا شد حالا فکر کنید آقاهه پشت سر راننده نشسته بعد هم من نشستم. من گفتم مرد ِکوتاه می یاد. ولی نه، اومد تو تاکسی و با مرد ِ که سمت چپ من بود دست به یقه شد.کتک کاری. می خواست مرد ِ رو از روی من رد کنه بکشه بیرون کتک بزنه. شوهر خانم ِ هم هیکلی بود. فکر کنید من تمام این مدت اون وسط گیر افتاده بودم. کلی هم کتک خوردم. هر چی حرف می زدم مگه کوتاه می آمد. عینکم روی صندلی ماشین افتاد. لپ تاپم کف ماشین. کلی هم کتک خوردم. باورم نمی شد طرف اینقدر عصبی باشه. هی هم می گفت به زنه من فحش دادی؟؟؟ مردم هم که بیرون از ماشین هی تلاش می کردند من رو نجات بدهند. قسمت تأسف بار ماجرا اینجا بود که کسایی که بیرون بودند داد می زدند بابا با دختر مردم یا زن مردم چی کار داری؟؟؟ انگار من از خودم هیچ هویت و شخصیتی ندارم. یا زن مردمم یا دختر مردم. کتک مفت خوردم. اینقدر شوکه شده بودم و عصبی اون هم بعد از یه روزی که از ساعت 5 صبح بیدار بودم و هزار تا کار انجام داده بودم. ناخودآگاه زدم زیر گریه. حالم خیلی بد بود. برای چند لحظه واقعاً ذهنم قفل کرده بود. کاری که شوهر زنه کرد رو مردم اسمش رو می گذارند غیرت اما من بهش می گم وحشی گری. چون اولا آقاهه حرف بدی به اون خانم نزد و مرد از این سوخته بود که میخواست بی نوبت سوار تاکسی بشه اما دیگران نگذاشته بودند. دوماً فرض بگیریم اگر زده بود مسئله ی به اصطلاح غیرت برای من همون چیزیه که اصلا نمی فهمم. یه ذره خودداری اصلا وجود نداره. زنه هم لذت می برد که شوهرش داره مرد ِ رو می زنه که مشتهاش بیشتر به من خورد.
غیرت، غیرت. این کلمه اینقدر برام نامفهومه که هر چی این چند روز در موردش فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که چه قدر بی معنی یه. آقا از جای دیگه ناراحته دعواش رو به پای توهین به ناموسش می گذاره. توهین به ناموس. اصلاً نمی تونم هضم کنم. خشونت، خشونتِ. اسم غیرت هم که تو جامعه ی ما روی اون می گذارند توجیه مسخره ایه برای این خشونت. اصلا این احساس مالکیت که مردها نسبت به همسرشون می کنند برام قابل فهم نیست. مالکیتی که در هیچ منطقی نمی گنجه. بابا همین خانم تو در طول روز اینقدر متلک و فحش و آزارهای جنسی توی جامعه می بینه که اصلا نمی شه در موردش حرف زد. اون وقت تو عصبانیتت و دلیل دعوا کردنت رو زنت قرار می دی. در صورتی که اینها همش بهونه است. یه دروغه.

پیشونی وسرم به خاطر کتک هایی که خوردم هنوز درد می کنه. واقعا مفتکی بدجور کتک خوردم.

جلوگیری از شرکت در مراسم ختم اکبر محمدی

امروز قرار بود بچه ها بروند آمل مجلس ختم اکبر محمدی. دو تا مینی بوس گرفتند و یه اتوبوس هم بود. بیست کیلومتری آمل
دستگیرشون کردند و تا چند ساعت نگه داشتند بعد هم بردند لاهیجان که برگردند تهران. کسایی که با ماشین شخصی و سواری رفتند تونستند برسند. نمی تونم فکر کنم. یه نفر توی زندان به این صورت وحشیانه می میره. حتی جنازه اش رو در با اون وضعیت اسفناک در اختیار خانواده اش می گذارند. بعد هم که دوستهایش برای مجلس ختم اش می روند اینطوری جلویشان رو می گیرند. احساس دیوانگی به من دست داده. نمی گم اکبر محمدی مصدقِ اما یاد اون می افتم. که با چه وضعی توی خونه اش و بی سروصدا دفن شد. برای معالجه حتی نگذاشتند به خارج از کشور برود و در غربت در احمدآباد مرد و خوش به حالش که مرد. صد بار مردن بهتر از اینطور زنده بودنه.

Wednesday, August 02, 2006

2جشنواره تابستانه فیلم و عکس

آدرس وبلاگ جشنواره:
توی هفته ی دیگه هم بچه ها برای کلاس ها ثبت نام می کنند

Tuesday, August 01, 2006

کابوس های این روز ها

ظهر که خبر رو شنیدم، درک نمی کردم چی می گه. اینقدر حالم بد بود که داشتم دیوونه می شدم. رفتم یه کم بخوابم. موبایلم رو ویبره بود زیر بالشت. با هر صدای کوچیکی از خواب می پریدم. خسته بودم اما نمی تونستم بخوابم. زنگ می زد.sms می رسید. بالشت می لرزید. جواب می دادم. جواب نمی دادم. خواب می دیدم. خواب نمی دیدم. مامانم زنگ نزد؟؟ نه. باشه خدافظ. دارم می یام تهران. می ری کجا ؟ یادم نمی یاد خواب بود یا بیداری. دیشب نتونستم بخوابم. خواب دیدم دستگیرش کردند. دارن می برنش. خواب جنگ می دیدم. اینقدر که ساعت 3 از خواب پریدم همونجا زنگ زدم. نیومدید خونه؟؟ نه پرواز دیر نشست. قطع کردم. دیگه نخوابیدم. ظهر نخوابیدم. با سردرد و سرگیجه بعد از 2 ساعت خودمو از رختخواب کشیدم پایین. زنگ زدم. کجایی؟؟ ادوار جلسه است. باز نفهمیدم. رفتم تو نت. عزت ابراهیم نژاد امشب مهمان دارد. انگار هر چه قدر می خوندم تازه می فهمیدم چی شده. فکر کردم خواب دیدم که اکبر محمدی مرده و خبرش رو به من دادند. زنگ زدم. مرده؟؟ مرده، اعتصاب غذای خشک بوده. حالم بده. خیلی بد. آخرش یه نفر از اعتصاب غذا مرد. احساس کردم. دارن با سیخ رو سرم خط می کشن. حمله می کردند . اشکهام همین طور می اومد. سرمو می کوبیدم به دیوار. مشت می زدم. تازه انگار از خواب یک روزه بیدار شدم. می فهمیدم. چرا 4 ساعت پیش که خبرو داد نفهمیدم؟؟ کجا بودم؟؟؟

Friday, July 28, 2006

فیلم پنهان



سه روز پیش رفتم فیلم پنهان ساخته ی میشائیل هانکه رو دیدم. تو جشنواره دنبالش بودم که دیر فهمیدم اکران شده اما به توصیه ی پرستو رفتم و فیلم رو دیدم. لذت بردم. خیلی. ریتم فیلم یه کم کنده اما اتفاقاتی که می افته خیلی غافلگیرکننده است.آخر فیلم هم احساس کردم کارگردان حسابی گذاشته ام سرکار. تا می اومدم به یه قطعیتی در مورد فردی که اون فیلم ها رو می فرستاد برسم یکهو با یه اتفاق تمام حدسم اشتباه از آب در می اومد. آخر فیلم هم که حسابی فریب خوردی، می فهمی کارگردان می خواسته مخاطبش چه چیزی رو درک کنه نه داستان رویی فیلم رو. اینقدر بعد از فیلم ذهنم مشغول بود که سر دوست جون رو خوردم. از بس از خودم تئوری و تحلیل درکردم. بابا این فیلم پایان مشخصی نداره و تو بالآخره نمی فهمی کی اون فیلم ها رو ضبط کرده و اون نقاشی ها رو کشیده گرچه انگار در روند فیلم بعد از پیدا شدن مجید، این موضوع اهمیتش رو از دست می ده و اون چه مهم می شه اتفاقی است که در کودکی ژرژ ومجید افتاده. اتفاق کوچکی که اختلافات بین یک قوم مهاجرو یک قومی رو که بومی یک کشور هستند به تصویر می کشه.
این فیلم اشاره ی بزرگی داره به تضادهای نژادی که چند ماه پیش هم مهاجرانی که سالها پیش به فرانسه اومدند و شهروند حساب می شن به اون اعتراض کردند و بعضی از آقایون ما هم از خودشون تحلیل در کردند که این اتفاق، الگوی بزرگ کشورهای دموکرات (منظورم فرانسه است) رو زیر سوال برده. گرچه من به این موضوع اعتقاد ندارم. فرانسه هنوز هم الگوی کشوری است که با توجه به نظر توکویل دموکراسی دراون به سختی اتفاق افتاد. اما واقعاً الگوی خوبیه. از تضادهایی که در جوامع مختلف وجود داره نمی شه چشم پوشید اما تعداد و شدت این تضادها هم مهم هست. این تضادها در یک جامعه می تونه اینقدر زیاد باشه که باعث نابودی اون بشه و یا می تونه منطقی هم باشه. این که اقوام مهاجر فرانسوی هنوز نتونستن جایگاه شهروند عادی رو به دست بیارند یه مشکل بزرگ هست اما این فیلم نشون می ده این اختلاف ها اینقدر عمیقه که به راحتی نمی شه با چند تا قانون و تبصره و تغییر دولت درستش کرد.
توصیه می کنم برید فیلم رو ببینید. دید خیلی خوبی از جوامع غربی و مشکلات اونها به دست می یارید و این کمک می کنه هر تحلیلی که دلتون می خواد از توی اخبار رسانه ها در نیارید و کمی عمیق بیندیشید . فکر نکنید که اگر کشوری برای سایر جوامع الگو هستش پس هیچ نقصی در اون نباید دیده بشه و اگر دیده شد اون دولت و ملت رو می توان از پایه و اساس زیر سوال برد.
تصویری که از جامعه ی روشنفکری فرانسه هم می ده خیلی جالب و قابل تأمل هست. موضوعات زیادی در پشت داستان فیلم مطرح می شه. مسائل اخلاقی واینکه ما هیچ وقت نمی تونیم از اثر منفی کارهای نادرستی که انجام داده ایم فرار کنیم. مسئله ی قوم مداری و مسائل دیگه. فکر می کنم نیاز دارم فیلم رو دوباره ببینم تا بیشتر در موردش فکر کنم.
من فیلم رو تو سینما سپیده دیدم. زیرنویسش بد نبود اما تصویرش کیفیت نداشت. توی فیلم ژولیت بینوش و دانیل اوتوی بازی می کنه

جشنواره ی تابستانه فیلم و عکس

اگر دوست دارید در این کلاس ها شرکت کنید به این وبلاگ برید.توی لینک ها هم لینک وبلاگ رو اضافه کردم

Wednesday, July 26, 2006

جمع آوری امضا برای لغو حکم سنگسار شرف کلهری

باز هم سنگسار. در حالی که در خیلی از کشورها حتی حکم اعدام برای مجازات لغو شده. در مملکت گل و بلبل ما حکم سنگسار می
دن. اگر می تونید با اسم حقیقی امضا کنید . وقتی تصویر سنگسار کردن توی ذهنم می یاد دلم می خواد سرمو بکوبم تو دیوار. خیلی وحشتناکه و بیشتر از اون غیر انسانی.
آدرس پتیشن
و لینک مصاحبه هایی که وکیل اشرف کلهری انجام داد:
باز هم سنگسار؟(دویچه وله)

Sunday, July 23, 2006

ما انقلابی های شورشی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمی دونم مقاله ی شهلا شرکت مدیر مسئول مجله ی زنان رو در مورد نقد حرکت 22 خرداد خوندید یا نه اما جوابی که نوشین احمدی به اون نقد داده واقعاً نکات مهمی رو بیان می کنه. نکته ای که دقیقاً درد نداشتن آزادی بیان و عقیده در این کشور ِ.البته من مستقیماً به این جریان نمی خوام بپردازم و فقط می خوام مواردی از خفقانی رو که در جامعه ی ما و در دانشگاه ها وجود داره بیان کنم و این رو برای کسانی می گم که فکر می کنند ما دست روی دست گذاشتیم و هیچ کاری نمی کنیم و اصلاً به ذهنشون خطور نمی کنه که راه برای فعالیت نیروهای که به گونه ای دیگر فکر می کنند بسته است و همه جا بن بست ِ.
از اون جایی هم که به انجام حرکت های انقلابی و سلاح به دست گرفتن معتقد نیستیم و نیروی فکری می باشیم برگزاری یک تجمع مسالمت آمیز رو به هیچ عنوان انقلابی نمی دونیم. چون نه سلاحی حمل می کردیم نه قصد تحمیل سلیقه داشتیم. خانم شرکت شما که دستآورد اصلاحات رو فضای باز ذکر کردید آیا توجیهی برای حمله به تجمع مسالمت آمیز زنان در این فضای باز و جامعه ی مدنی دارید؟؟؟ آیا دستآورد این اصلاحات اینقدر سست و بی پایه بود که با یه تغییر رئیس جمهور بر باد رفت؟؟؟ می شود شما دوباره اصلاح طلبی و مدارا گری و مروت مداری رو تعریف کنی؟ می توانم بپرسم آیا ما فمینیست های غیر مسلمان معتقد به کار فرهنگی نبودیم و اون رو انجام ندادیم؟ اگر منظور شما از کار فرهنگی همون کاری ست که معتقدید خودتان می کنید و نه هیچ کس دیگر باز هم خط کش به دست گرفتید و امر مدارا را دور انداختید. آیا ما با برگزاری یک تجمع مسالمت آمیز می خواستیم همه را به بهشت برسانیم و همه زنهای ایران را رستگار کنیم؟؟؟ تجمع مسالمت آمیز انقلاب است؟؟؟ البته بستگی به شرایط تعریف آن دارد. در این خفقانی که در کشور ما حکمفرماست به نظر شما انقلاب است اما به نظر ما نیست چون از آن کاری که کردیم رنگ و بوی انقلاب به مشام نمی رسد. مگر اینکه شما هم تفکر حکومتگران را داشته باشید که هر حرکتی را انقلاب از نوع رنگی ومخملین و تند می پندارند. فکر می کنم نوشین حرف های زیادی رو در نقد خودش بیان کرده و اگر خوب بخوانید سخنان شما را پاسخ مناسبی داده.
باید بگم مسئله ی انگ زدن چیز چندان غریبی برای من یا خیلی از هم فکرهای من نیست. من خودم بارها با این مسئله در همه جا و حتی محیط دانشگاه برخورد کردم و در مورد خانم نوشین احمدی حرف هایی را که تعدادی از بچه های دانشگاه در مورد او می زنند بارها شنیدم. افرادی که خود را مسلمان می خواندند و همچون شما تنها به اصطلاح کار فرهنگی می کردند و با یک خط کش بقیه را تندرو و انقلابی می نامیدند و دور آنها خط می کشیدند.


حال بشنوید گلایه های مرا، باز هم می گم شاید حرف های من ربط معینی به جریان مطرح شده نداشته باشه اما خواستم نکاتی رو بگم که فکر می کنم دونستن اونها لازمه.
وقتی می خواستم وارد یه تشکل دانشجویی در دانشگاه بشم با وجود اینکه از چند هفته قبل بهتعدادی از بچه ها در مورد علاقه ام در قرار گرفتن در ائتلاف اونها گفته بودم اونها من رو در دور زدند.می دونید چرا؟چون من تنها به استعدادها و توانایی های یک گروه فکر می کردیم و اینکه اگر با هم باشیم خیلی کارها می توانیم بکنیم ولی اونها به چیزی دیگه ای می اندیشیدند
چون من رو شنفکر دینی نیستم. آره نیستم، سکولارم و این رو پنهان نمی کنم. آره اونها حق داشتند ائتلافی رو ببندند که همه شکل هم باشند و سلطه ی خودشون رو بازتولید کنند اما حتی حاضر نشدند یک صدای متفاوت، نه مخالف، در ائتلاف داشته باشند. این رو مستقیماً به من نگفتند اما از کسی که جای من گذاشتند کاملاً واضح بود. حالا هر چه قدر شما بگید نه اینطوری نیست ولی هست. این دعواها بین تفکرهای مختلف وجود داره اگر یه تفکری بخواد تمامیت خواه باشه وهمه چیز ز متعلق به خودش بدونه. تازه کسانی که تفکر اینجوری دارند دم از تساهل و مدارا می زنند. کدوم تساهل؟؟؟ کدوم مدارا؟؟؟؟ توی مملکتی که سکولار بودن و لیبرال بودن مساوی است با فحش و دشمن حساب شدن کدوم تسامح؟؟؟ وقتی که بچه های سکولار یه نشریه توی دانشگاه ها ندارند. یه تشکل ندارند. حق حرف زدن حتی توی دانشگاه و سر کلاس رو ندارند آیا باز هم می شه دم از تساهل زد؟؟؟
نمی دونم چه قدر در جریان مسائل و مشکلات انجمن های اسلامی دانشگاه ها هستید و اینکه چه طور انجمن های دوکراسی خواه دانشگاه تهران و نیروهای دموکراسی خواه انجمن های دیگه و طیف علامه تحکیم رو در منگنه قرار داده اند. اما بگذار بگم که یک انجمن دانشکده رو با 500 تا رأی دانشجوها منحل کرده اند و تمام اعضای اون رو لغو عضویت. این دقیقاً بلایی است که بر سر انجمن های 5 دانشکده ی مهم دانشگاه تهران آوردند. چرا چون دموکراسی خواهی ایم . چون لیبرالیم و سکولار و تازه آقای علامه که خودشون رو اصلاح طلب می دونند دم از تساهل با نیروهای دیگه می زنند. آقای جلایی پور که دم از هویت دینی انجمن های اسلامی می زنه و پسر ایشون که در دانشکده ی ما درس خونده و خودش رو تافته ی جدابافته می دونه(اشاره به مقاله ای که درشرق در دفاع از هویت های دینی انجمن ها کردند و به دفاع از حرف های پدرشون پرداختند و هیچ کاری نکردند غیر از توهین) معتقدند که نیروهای سکولار باید خودشون رو عقب بکشند و عرصه رو برای بچه های روشنفکر دینی و مسلمون باز کنند تا اونها، هم حق خودشون رو بگیرن، هم حق شما رو و به شما سکولارها هم یه چیزی برسه. چرا باید اینطوری باشه؟ من می خوام خودم حرف بزنم. نقد کنم،عقیده ام رو نشون بدم نه یه وکیلی بگیرم که در نیت خیرخواهی اون شک دارم. من نمی خوام تو از من دفاع کنی مگه خودم نمی تونم؟؟؟ من می خوام حتی عقیده ی تو رو نقد کنم .همینه که می گم اینها تمامیت خواه هستند و پدر به اصطلاح اصلاح طلبشون که هم پیاله ی مشارکتی هاست از همه تمامیت خواه تر. این مشکلی است که در همه جا هست چه در دانشگاه و چه در جامعه و بین نیروهای تحول خواه. کسانی که در چارچوب مذهب فکر نمی کنند حق اظهار نظر ندارند. نوشین این مورد رو به خوبی در نقد خودش بیان کرده.
بچه های مرکز فرهنگی فمینیست هستن نه هیچ چیز دیگه. پسوند اسلامی هم نداره. نقدی که نوشین کرده واقعیت مسئله رو به طور واضحی مطرح کرده. واقعیت اش اینه که تو اگر فمینیست اسلامی نباشی و یا هر چیز دیگه ای که پسوند اسلامی داشته باشه و در گفتمان این حکومت بگنجد، حق حیات نداری. درسته خانم احمدنیای عزیز، من شاید بتونم سر کلاس شما بگم که من یک فمینیست هستم نه از نوع اسلامی و شما نخواهید با من مقابله کنید یا جبهه بگیرید و یا انگ بزنید ولی این رو بدونید که خیلی از همکارهای شما در دانشگاه اینطوری نیستند. به تو لقب تندرو می دن و حتی به تو می گن انقلابی چون خودشون محافظه کاراند. چون اگر بگی که معتقد به جدایی دین از سیاست هستی از فردا تو رو با انگشت نشون می دهند. متأسفانه مثل خیلی های دیگه نمی تونم به تظاهر تزویر کنم و اون چیزی که فکر می کنم رو پنهان کنم و این درد خیلی از کسانی است که می خوان در این جامعه آزاد فکر کنند.

Tuesday, July 18, 2006

.......

وقتی با من می یای احساس می کنم که این راه طولانی و خسته کننده کوتاه می شه . انگار آرام می شم. امروز وقتی از اون بازجویی
گفتی دلم هَرری ریخت. یاد گرفتم که دیگه این ترسها رو پنهان کنم تا تو هم کمتر نگران باشی. این دنیای لعنتی وکثیف با همه ی بدبختی هاش امروز دور سرم می چرخید. اما حضورتو برام اینقدر خوب بود که دوست داشتم ابدی باشه....

Sunday, July 16, 2006

ممنوعیت سخن راندن در باب سیاست

امروز بالاخره تصمیم چند ماهه من دوباره عملی شد و من رفتم کلاس زبان. یه بار حدود 3 سال پیش بود که زبان رو رها کردم اگر چه تا ترم های پایانی خوندم اما دیگه انگیزه نداشتم ادامه بدم. سطح زبانم بد نیست. البته طی 2 تا مصاحبه ای که دادم فهمیدم از اون چیزی که فکرمی کردم بالاتر ِ. اما امان از این کلاس زبان ها که همش دنبال پول گرفتن هستند حتی اگر تو مصاحبه خوب باشی می اندازن ترم پایین که هی پول بیشتر بدی. من هم دیدم اینجوریه رفتم یه جای دیگه. من رو 6 یا 7 ترم بالاتر انداختند. گرچه بازهم فکر می کنم که باید بالاتر از این می افتادم. خلاصه اینکه چون دیدم آدم تنبلی هستم و تا اجبار کلاس نباشه عمراً نمی شینم زبان بخونم رفتم کلاس.
همین روز اول که این معلم ِ گفت که همه هر روز باید یه خبر وارد کلاس بشن اما خبرها نباید در مورد قتل، جنایت، خبرهای بد و یا سیاسی باشه که من خشکم زد. بله ...من چون غیر از این خبرها چیز دیگه ای نمی خونم و نمی شنوم و مثل این معلم و آدم های بیخودی شاد نمی تونم سرم رو مثل کبک بکنم زیر برف عملاً هرجلسه بدون خبر می رم سر کلاس.

اعتصاب غذا 2

خبرهای جدید. دیروز نتونستم لینک های جدید رو بگذارم، امروز هم که روز پایانی هستش و قرار ِ در محل ادوار تحکیم مراسم بر گزار بشه. ساعت 5 بعد از ظهر:
دومين روز از برنامه تحصن و اعتصاب غذا / سخنرانی های سیمین بهبهانی، روزبه ریاضی، احمد مدادی و حنیف یزدانی (ادوار نیوز)
حمایت از اعتصاب غذا (وبلاگ مریم شبانی)
پایان اعتصاب غذا (وبلاگ مریم شبانی)
در کشورهای دیگه چه خبر است؟؟ آدرس های بدون فیلتر رو هم می گذارم اگر فیلتر شکن من کار نکرد:
وبلاگ زنانه ها در مورد دلایلش در عدم حمایت از اعتصاب غذا و جریانات دیگه نوشته، حرف و حدیث در مورد این حرکت خیلی زیاد بود و الآن هم هست. ترجیح می دم بعداً در موردش بنویسم.

Thursday, July 13, 2006

اعتصاب غذا

بچه های ادوار تحکیم برای این سه روز(23،24،25 تیرماه) برنامه دارند روز اول هم که مصاحبه ی مطبوعاتی است. بابا اعتصاب غذا رو می گم. نمی تونم برم و سه روز رو بمونم اما حتماً می روم وسر می زنم و خبرش رو می نویسم. به این اعتصاب غذا امید دارم. چوم خیلی از دوستامون در دنیا به اون پیوستند. لینک ها رو می گذارم:
دوستان عزیز خبرهای جدید. متأسفانه خودم به علت حادثه ای که برای مامان افتاد خونه نشین شده ام. اما تمام سعی ام رو می کنم امروز یا فردا برم. تو این 3 روز دوبار رفتیم بیمارستان. الآن حالش بهتره.
اول از همه آدرس دفتر سازمان دانش آموختگان ايران اسلامي(ادوار تحکیم وحدت) رو بدم : تهران ، خیابان خواجه نصیر ،بعد از سه راه طالقانی، نرسیده به میدان عشرت آباد ، جنب بانک ملی ایران-پ201-طبقه سوم غربی
حالا لینک های خبری:
بیچاره این خبرنگارZDF دفعه ی قبل هم که اومده بود پلی تکنیک برای نشست مطبوعاتی تو اون بِکش بِکش ها با نگهبان ها دوربینش شکست و رفت. دیروزهم که دوربینش توقیف شده:

Wednesday, July 12, 2006

روز مادر یا تأیید کلیشه های جنسیتی

می بینم که روز مادر نزدیک می باشد و من چیزهای جدید مشاهده می کنم. امروز رفته بودم بیرون از کنار یه پارچه فروشی رد می شدم. دیدم برای جذب مشتری یه کاغذهایی زده به شیشه ی مغازه که روش نوشته بود:
مادر روزت مبارک
ننه قربونتم!!!!!!
ننه غلامتم!!!!!!!
ننه چاکرتم!!!!!!
صرف نظر از اینکه من معتقدم مادر شدن یه اتفاق ِ وفرد باید اون رو تعیین کنه نه اجبار اجتماعی و عقاید قالبی بلکه با علاقه ی فردی، این قدر این مسئله با مسائل مذهبی و فرهنگی واجتماعی درآمیخته، این قدر تقدیس شده که انجام هر کاری رو به این اسم ممکن می کنه. استفاده از چنین الفاظی نه تنها بار زشت معنایی که بار تحقیر داره بلکه تقدس جنس زن و مادررو فقط به دلیل بچه زاییدن و کهنه شوری و هزار تا مسئله ی دیگه ای که تحت نام مادری توجیه می شه و هر وظیفه ای رو روی دوش جنس زن می اندازه همراه خودش داره. کلاً روز 8 مارس رو روز زن می دونم چون معتقدم با نامگذاری روزی به اسم مادر، کادو دادن و بعد از یک سال به یاد جنس زن افتادن همون دست زدن به کلیشه های جنسیتی هستش. زن نه به عنوان یک انسان آزاده که تنها به دلیل اینکه نقش تولید مثل رو انجام می دهد مورد تقدیر قرار می گیره تا هر سال در چنین روزی حتماً یادش بمونه که وظیفه اش فقط و فقط مادریه و اگر این کار رو درست انجام بده (البته در معیارهای فرهنگ و جامعه ی مرد سالارما) انسان فداکاری قلمداد می شه که زندگی اش رو به پای این موجودات ریخته تا اونها بزرگ بشن و به قولی از دامن زن مرد به معراج برود.
همیشه دلم می خواست که این کادو رو نه روز مادر، در جمهوری اسلامی ایران بلکه روز 8 مارس به مامان می دادم ( که روز تمام زن های جهان است) ونه به خاطر مادر بودنش بلکه به خاطر زن بودن و انسان بودنش. هیچ وقت مامان حرف های من رو درمورد آزادی زنان نشنید. برای اون که آدم مذهبی هم هست روز زن و روز مادر حتماً روز تولد فاطمه زهرا هستش و توضیح دادن برام از هر چیزی سخت تره. دوست داره مثل بقیه ی زن های هم سن و سالش فقط در این روز کادو بگیره و بهش تبریک بگن(البته منظور من بقیه ی خانم هایی که در این سن هستند ودوست ندارن در این روز کادو بگیرند، نیست).
البته بگم مادر من واقعا در عمل الگوی یه زن مقاوم، خلاق، فعال و با هوش و ذکاوت بالایی است که این رو در مسائل مدیریتی که در خونه انجام می ده میشه دید. اگر مدیر می شد به علت اعتماد به نفس بالا حتماً خیلی موفق می بود و من واقعاً قبولش دارم. چون روابط عمومی واجتماعی بالایی داره و خیلی زود با همه دوست میشه. کاش این همه استعداد رو در جاهای دیگه هم به کار می بست. تشویق های من هم تا بیاد تأثیر خودش رو بکنه مامان باز یادش می ره که می خواست چی کار کنه.
با تبریک گفتن و کادو دادن در این روز دارم برخلاف میل و تفکر خودم عمل می کنم اما نمی تونم احترام به ارزش ها و باورهای اون رو هم این قدر صریح زیر سوال ببرم. پس خودم رو کنار می گذارم و اون کاری رو که اون دوست داره انجام می دم. البته تمام سعی ام رو برای زدن حرفهایم به صورت چند باره در مورد عقایدم به مامان می کنم و باز هم تصمیم گیری و قضاوت رو برای اون می گذارم.

Monday, July 10, 2006

روزنامه ی سلام و نوستالژی های من

تو پست قبلی در مورد 18 تیر، روزی که هیچ وقت از حافظه ی جنبش دانشجویی پاک نمی شه نوشتم. اما حالا می خوام به نوستالژی
هایم بپردازم. مرور خاطره های روزهای دور... دبستان می رفتم... مامان همیشه از ناملایمت های روزگار ناله داشت...گرمای طاقت فرسای خوزستان... شهری دور افتاده از تمدن...بابا هر روز ازم می خواست برم خونه ی همسایه ی کناری و یه چیزی رو از آقای همسایه بگیرم. روزهای اول نگاه نمی کردم و توجه ای نمی کردم به نام روزنامه ای که هر روز ظهر از همسایه می گرفتم و می دادم به بابا. انگار دارم یه شب نامه پخش می کنم. بعد که دقت کردم هیچ وقت این روزنامه رو روی دکه ی روزنامه فروشی های اون شهرندیدم. نمی دونم همسایمون از کجا گیر می آورد. بابا می گفت مبادا ببری جایی. سریع بیار بده به من و وقتی تحویلش می دادم شروع می کرد. در حالی که رادیو رو روشن می کرد روزنامه رو یه بار می خواند دوباره برعکس می خوند. همیشه روزنامه که باید مال همون روز باشه یک روز دیرتر می رسید. یعنی روزنامه ی 4شنبه رو 5شنبه می خوند . شکلش مثل اطلاعات و کیهان بود اما انگار محتواش فرق می کرد که بابا دو بار می خوندش و این طور مخفیانه به دست می آورد.اسم روزنامه سلام بود.
زندگی تو یه شهر کوچیک که روابط بسیار نزدیکی بین همه ی آدم ها بود و وجود آدم هایی که هر لحظه می تونستند بابا رو دوباره لو بدن که روزنامه می خونه و رادیو گوش می ده و یه بار دیگه پاکسازی بشه و ما باز هم سخت تر از اونچه که اون موقع زندگی می کردیم بخوایم تو این کشور باقی بمونیم دلیل این مخفیانه خوندن بود . بابا انقلابی بود وبرای این انقلاب با دوستانش زندان هم رفته بود. توخونه های تیمی زندگی کرده بود و با تفتیش خونه اش پدر و مادر پیرش رو تا حد مرگ ترسونده بودن. همیشه یه الگوبود برای من که چه طور با دقت از همه چیز آگاه بود . می خوند و پایانی براش نبود . تلاش کرده بود برای زندگی بهتر مردم و کشورش اما چیزی حاصل خودش و دوستهای مبارزش نشده بود. ساکت بود و ناامید. هر وقت حرف سیاست می شد سری از تأسف تکون می داد. ساده بود و صادق (البته الآن هم هست) می دیدم که خسته است ولی وقتی روزنامه ی سلام رو می خوند چشمهاش می درخشید انگار تحول می دید و تغییر.
ادامه پیدا کرد تا بزرگتر شدم. صفحه های این روزنامه ی مر موز رو باز می کردم و می خوندم. نمی فهمیدم. هیچی نمی دونستم . ..مردم سالاری ، جامعه مدنی، آزادی بیان ...اخبار متفاوت در مقایسه با روزنامه ی کیهان. دنیا انگار داشت تغییر می کرد. سال 76 رو هیچ وقت از یاد نمی برم. همه خاتمی بودن. همه عکس های خاتمی روپخش می کردند با شعار هایی که خبر از یه جامعه ی بهتر می داد. انگار این اسم رو تو سلام خونده بودم. آره روزنامه ی سلام . دلم می خواست می شد رأی بدم. ولی سنم نمی رسید. دوستهای بابا پوسترهای خاتمی می دادند. تا اینکه شب 3 خرداد صدا و سیما رسماً اعلام کرد که خاتمی بیست میلیون(تکرار کنید: بیست میلیون)رآی آورده و بابا خندید. پدری که همیشه الگوی فرهنگی و سیاسی من بود خندید. خوشحال بود. با این خبر خوش ما سال بعد اون شهر رو ترک کردیم و اومدیم تو یه دنیای بزرگ تر و من بزرگ شدم.
تعطیلی سلام هیچ وقت از یادم نمی ره. هیچ کس از یادش نمی ره. تعطیلی این روزنامه تحول طلب آغازی برای خفقان بود و این رو دانشجوها خوب فهمیده بودند. حاضر نبودند از خواسته هاشون روی برگردونند چون باور داشتند و هزینه ی سنگینی براش پرداختند اونها ایستادگی خودشون رو در قولی که داده بودند حفظ کردن. خیلی ناراحت شدم که این روزنامه بسته شد گرچه روزنامه های اصلاح طلب دیگه هم بود. اما سلام برای من و بابا و خیلی های دیگه واقعاً روزنامه ای متفاوت بود و از همه چیز دردناک تر حادثه ی کوی دانشگاه که در اثر این تعطیلی روی داد، بود. امروز که خودم در این خوابگاهها زندگی می کنم و تو این خیابون می رم و می یام سعی می کنم هر چیزی که تو روزنامه ها از18 تیر خوندم و شنیدم در ذهنم بیارم و هیچ وقت از اون چیزی که خواسته هام هست کوتاه نیام.

Sunday, July 09, 2006

قهرمانی ایتالیییییییا با چاشنی تلخ 18 تیر

به به می بینم ایتالیا قهرمان ن ن ن ن ن ن ن ن ن شد. خیلی خوشحالم . اما فرانسه هم خیلی خوب بازی کرد و واقعا حقش بود قهرمان بشه. اشتباه بزرگ زیدان هم که واقعا کار رو برای فرانسوی ها خراب کرد. حالا شادددددددددددددددی ی ی ی کنیم که ایتالیای عزیزم قهرمان شد. دودوروووووووووووووووووووووودووووووووووووو ایتالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییا .
تمام امروز داشتم به 18 تیر که انگار ازش خاطره ای مونده فکر می کردم. اون موقع حتی دبیرستانی هم نبودم اما یادمه همون روز ما تهران بودیم و بابا که همیشه دغدغه ی سیاسی داشت وقتی برگشتیم خبر داد که چی شده. روزنامه ها اینقدر دردناک بودند و ناراحت کننده که نمی تونستم باور کنم. من که هنوز از سیاست سردر نمی اوردم همش از خودم می پرسیدم چراااااااا؟؟؟

پَت و مَت

دیروز خونه ی دوست جون رفته بودم. قرار شد که ظهر ناهاردرست کنیم و نریم بیرون غذا بگیریم. من هم گفتم باشه من می پزم. مرغ رو که پختم خواستم برنجش رو کته بذارم(از شدت تنبلی) مثل اینکه موقع جوش خوردن برنجT آب خیلی کم ریخته بودم وگذاشته بودم کته بشه. بعد از 3 ربع ساعت دیدم برنج تبدیل به چوب خشک شده. من، که هم گرسنه بودم هم خسته و زحماتم به هدر رفته بود گفتم حوصله ندارم دوباره برنج بپزم. دوست جون هم خودش دست به کار شد گفت برنج رو دمی می ذارم. نمک زیاد زده بود تو برنج ووقتی آبکش کرد آب روش نگرفته بود. برنج رو که گذاشت دم بکشه من یه ذره چشیدم. دیدیم وای ی ی ی چه قدر شوووووووووررررررره . گفتم برنج رو برگردون تو آبکش دوباره بشورم بعد بذاریم دم بکشه.
دیدین قیافیه ی دوست جون در حالی که می گفت ما دو تا هم که آخر پَت و مَتیم و این رو با چنان جدیت و یأس معصومیتی گفت که من دیگه ازخنده روده بر شدم و تو اون شرایط فاجعه بار نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم خیلی خدا بود. هنوز هم دارم می خندم. ولی اون می خواست من رو واسه این خنده هام بزنه. خلاصه ما بالآخره از ساعت 1 که شروع کردیم به غذا پختن ساعت 4:30 موفق به صرف غذا شدیم.
به افتخار خودمووووووووون...هورررررررررررررررااااااااااااااا !!!

Saturday, July 08, 2006

نشست خبری فرمایشی

آقایون سنتگرای انجمن تهران نشست خبری برگزار کردند . سخنرانها:حسام الدین علامه،حسین نقاشی. در انجمن های بچه های دموکراسی خواه رو می بندند، اعضای انجمن ها رو که با 500 تا رأی در دانشکده ها انتخاب شدند لغو عضویت می کنند. بعد می رن تو یه سورلغ موشی، حالا چه توی دانشگاه مثل هنرهای زیبا یا تو بیرون دانشگاه در مسجد مثل دانشکده ی علوم اجتماعی انتخابات فرمایشی می گذارند و خودشون رو با 16 تا رأی انتخاب می کنند. ای .... که بچه های دموکراسی خواه رو حتی نتونستید یک ماه تحمل کنید و با حمایت دانشگاه و نهاد های امنیتی هر غلطی کردید.
انجمن های بچه های دموکراسی خواه رو می بندند ، اعضای انجمن ها رو که با 500 تا رأی در دانشکده ها انتخاب شدند لغو عضویت می کنند حالا هم که نشست خبری بر گزار می کنند و توی اون بیانیه ی بسیج ج ج رو می خونند. حالا که با حمایت حاکمیت هر کاری می خوان می کنند نمی دونم که این خبر رو تو گویا زده؟؟؟ کدوم نشست خبری؟؟؟ اصلاً این نشست چی بوده که من به عنوان عضو انجمن اسلامی ازش خبر نداشتم؟؟؟آره خیلی راحته که همه چیز رو فرمایشی انجام بدید. بسیجی هایی که الآن انجمن اسلامی ها رو می خوان بگیرند و حق آزادی بیان و برگزاری انتخابات آزاد رو به هیچ انجمن دموکراسی خواهی نمی دن بدونند که با این کارها به هیچ جا نمی رسن چون پایگاهی بین دانشجوها ندارند

Tuesday, July 04, 2006

بابا ایتالیا رو بچسب

عجب بازی بود. یعنی از اینکه تا دقیقه آخر نشسته بودم پشیمون نیستم چون گل ها رو از دست می دادم. ایتالیا گل کاشت. گرچه بهش زیاد امید نداشتم اما اینکه آلمان رو سر جاش نشوند حال کردم.هوووووووووووووووووررررررررررا ایتالیا

Monday, July 03, 2006

کلاس های انجمن ریاضیدانان جوان


امروز آمدم دانشکده ببینم چه خبره. با یه صحنه جالب برخورد کردم. مثل اینکه یه سری کلاس برای ریاضیدانان جوان گذاشتند که بچه های دبستانی بروند کلاس های تقویتی.دیدن مادرهای خوش تیپ با شلوارهای کوتاه و روسری ها و مانتوهای رنگی ومتنوع و صندل، همراه با این ریاضیدان های کوچولو خیلی جالب بود. اون هم توی دانشکده ی ما که 80 درصد جمعیتش دختر هستند اما اکثرا چادر می زنند یا لباس های تیره و بدون تنوع می پوشند. حالا زمزمه های بچه ها از همه با حال تر بود. می گفتند نگاه کن دم در به اینها گیر نمی دهند اون وقت هی ما رو اگر چیزی نامتعارف بپوشیم زیر سوال می برند.
اما یه مسئله ای که توجه ام رو جلب کرد این بود که اکثر این ریاضیدان های کوچولو پسر بودند و تعداد دخترها انگشت شمار بود.چرا؟؟؟

Sunday, July 02, 2006

کنفرانس مطبوعاتی

کنفرانس مطبوعاتی حق برگزاري تجمعات و راهپيمايي ها: 13 تير/ کانون مدافعان حقوق بشر

معرفی عاملان سرکوب تجمع 22 خرداد میدان هفت تیر

کدام زیبایی؟؟؟



امروز رفتم موهام رو کوتاه کردم. خیلی کوتاه .الآن احساس می کنم سرم داره باد می خوره. اون موهای بلند به درد این می خورد که بتونی راحت توی باد رهاشون کنی. اما حالا که به خاطر اجبار اجتماعی یا باید روسری و یا مقنعه سر کنی بهتر که کوتاه باشه. با اینکه موی کوتاه هم زیباست اما ما از زیبایی موی بلند می گذریم. توی کشوری که هیچ چیزش به نظرت زیبا نمی یاد و باید زیبایی ها رو در هفت پستو پنهان کنی اگر زیبایی هم داشته باشی باید دریغ کنی. نشان دادن قشنگی ها در این سرزمین یعنی جرم. رفتم کوتاه کردم که حداقل هر روز وقتی توی خیابون راه می روم و شُر شُر عرق می ریزم و فحش می دهم به اینکه چرا باید یه همچین چیزی رو روی سرم بگذارم کمتر گرمم بشه و کمتر عصبی بشم. توی مملکت گل و بلبل ما زیبایی می تونه برات تبدیل به شَر بشه.
***راستی شما هم این رو دید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Thursday, June 29, 2006

برای سیزیف جون


امسال توی خوابگاه دوستهای خوبی پیدا کردم اما سیزیف غیر از هم اتاقی، هم رشته ی من و هم دوست خوبی هست. امروز سیزیف رفت خونه و من دوست داشتم می بود تا روزهای بیشتری با هم باشیم. دلم براش تنگ می شه. هر وقت به این فکر می کنم که چی شد که رفت تمام محدودیت ها و تلخی های زندگی به ذهنم هجوم می یاره. دلم نمی خواد با خوندن این مطلب ناراحت بشی ولی باید بگم من خیلی از این اتفاقی که افتاد ناراحت شدم و دلم می خواست که می تونستم کمکت کنم. اگر خودم خونه داشتم هیچ وقت نمی گذاشتم که بری. گرچه الآن که باهاش صحبت کردم روحیه اش خوب بود ولی زندگی کردن در کنار خانواده هایی با تفکر سنتی برای همه ی هم نسل های من خیلی سخته و گاهی حتی غیر ممکنه. امیدوارم این چند ماه به خوبی بگذره تازه من در طول تابستون منتظرت هستم و مامان و بابا هم خیلی دوست دارند ببیننت. یه دستی به سر و روی این وبلاگ بدبخت هم بکش.

Monday, June 26, 2006

چرا می خواهم بروم؟؟



تو وبگردی هام بر خورد کردم به این بحث جالب مهاجرت و تصمیم گرفتم برم و مطالبی رو که دیگران از تجربه ی مهاجرت داشته اند بخونم به دو دلیل:

1.هدف مقطعی: تصمیم دارم از این بحثی که راه افتاده و من دارم دونه دونه تمام نوشته ها و حرف های دیگران رو ذخیره می کنم در طول سال تحصیلی در یکی از واحدهای درسی ام استفاده کنم چون در کشوری مثل ایران که افراد معمولاً خیلی زیاد مهاجرت می کنند و با دلایل بسیارمحکمی هم می روند جای بحث و طرح مسئله در این زمینه خیلی هست. ابتکار نویسنده ی وبلاگ افکار داره تو این زمینه خیلی به من کمک می کنه. انجام یه تحقیق خوب می تونه هم برای خودم مفید باشه هم برای دیگران.

2. هدف دراز مدت: احتمالاً خود من هم تا چند سال دیگه مهاجر باشم البته با دلایلی مشابه یا متفاوت از تمامی این دوستانم. متأسفانه در ایران هیچ آینده ی روشنی در برابر من قرار نداره. آینده ی فعالیت و کار. برای ادامه تحصیل می رم اما باز هم دارم از شرایطی که اینجا دارم فرار می کنم . نداشتن آزادی فردی و معنا نداشتن حریم زندگی خصوصی یکی از دلایل خیلی محکم من هست. دوست ندارم در جایی زندگی کنم که مذهبم، نحوه ی فکر کردنم، لباس پوشیدنم، شیوه ی زندگی ام رو به من تحمیل کنند. می خوام آزادی فکر، بیان و عمل داشته باشم.
هر روز که از خونه می زنم بیرون به رفتن بیشتر فکر می کنم . هر چی از سنم می گذره از ماندن پشیمان تر می شم. از طرف دیگه من در رشته ی جامعه شناسی درس می خونم و لازم هست حتی اگر نمی خوام ادامه تحصیل بدهم ولی باید یک مقطعی از زندگی ام رو در کشورهای رشد یافته بگذرونم. فهم مدرنیته ای که ما این همه از اون دم می زنیم بدون تجربه کردنش امکان پذیر نیست .
شاید مهاجرت برام سخت باشه چون من نه شرایط مالی و نه آمادگی لازم رو دارم ولی از همین الآن دارم برای چهار سال آینده ام که می خوام برم نقشه می کشم . رفتن برام سخته اما چاره ای ندارم. محدودیت هایی که در ایران به خاطر جنسیتم تحمل می کنم از نظر روحی داغونم کرده و هر روز افسرده تر از دیروز می شم.
امنیت برای انجام فعالیت های سیاسی ندارم. همه اش احساس می کنم که یکی تو خیابون داره دنبالم می کنه یا وقتی دانشگاه شلوغ می شه باید اضطراب و استرس دستگیری دوستانم رو داشته باشم . وقتی دارم تلفنی با دوستم صحبت می کنم باید بدونم غیر از ما دو تا نفر سومی هم داره این حرف ها رو می شنوه . خفقان داره به من فشار می یاره و من آرامش فکری و روحی ندارم.
آینده ی تحصیل ام هم برام خیلی مهمه. در حال حاضر دارم در بهترین دانشگاه ایران درس می خونم و وضعیت تحصیلی خوبی دارم و برای ادامه ی تحصیل تقریباً تمام استادهای دانشگاه تأکید دارند که باید به خارج رفت. این مسئله از همه چیز برام مهم تره. می ترسم در این فضای علمی دانشگاه های ایران دچار استهلاک بشم و دیگه نتوانم شرایط ایده آلی برای خودم فراهم کنم پس الآن که هم توان آن را دارم و هم انگیزه و هم می دونم برای چی می رم و چه هدفی دارم باید رخت سفر ببندم.

Sunday, June 25, 2006

برخورد زشت محیرالعقول دردعوا


دیروز که می خواستم سوار مترو بشم یه خانمی پشت سر من ایستاده بود و داشت یه جریانی رو برای اطرافیانش با افتخار تمام تعریف می کرد، من هم می شنیدم که چی می گفت .حال بشنوید این ماجرا را:
خانم می گفت تو اون روزهای اول انقلاب یه روز می ره خرید کنه. زنبیلش رو می گذاره تو صف سبزی و نوبت می گیره بعد می ره یه مغازه ی دیگه گوشت بخره.این طوری که می گفت اون موقع این خانم چادر می زدند و تازه هم ازدواج کرده بودند. موقعی که برمی گرده تو صف سبزی می بینه یه خانمی که خیلی هم شیک بوده و آرایش کرده بود جای اون ایستاده . به اون خانم می گه اینجا جای من بوده و من جا گرفتم ولی اون قبول نمی کنه و می گه چرا سر جایت نایستادی ؟ بعد گوشه ی چادر خانم رو می گیره و بهش می گه دهاتی برو اون ور. این خانم چادری هم برمی گرده می گه من چون چادر می زنم دهاتی ام و تو نیستی؟ و بعد بری اینکه حالش رو بگیره چادرش رو می بنده پشت گردنش و اون خانم رو کف سوپر می خوابونه و شورتش رو از پاش در می یاره.
بله.... تازه با افتخار تعریف می کرد و همه هم می خندیدند و با خوشحالی هم می گفت شورت زنه هم قرمز بود. من دیگه اعصابم به هم ریخته بود می خواستم به زنه می گفتم که شما کار درستی نکردید که این همه بهش افتخار می کنید که مترو اومد و شلوغ شد.

راستشو بخواهید اصلاً دلم نمی خواد بگم که راجع به این قضیه چی فکر می کنم. چون این اتفاق نزدیک بیست سال پیش افتاده اما از همه تأسف بر انگیز تر این بود که این خانم بعد از گذشت بیست سال هنوز به این قضیه و کاری که کرده افتخار می کرد و هیچ کس هم انگار تا حالا بهش نگفته بود که تو زشت ترین و بدترین بر خورد ممکنه رو کردی. این زن طی این سالها با گذشت بیست سال از نظر فکری و اخلاقی هیچ تغییری نکرده اند.

Thursday, June 22, 2006

....

این خبر را یکی از دوستانم از طریق یاهو مسنجر ارسال کرده :
**دختري به كليه گروه خوني (((او مثبت ))) نياز فوري دارد . از كساني كه ميتوانند كمكي بكنند خواهش ميشود خيلي فوري با اين شماره تماس بگيرند . ۰۹۱۵۵۴۷۴۳۲۴ چشم به ياري شما دوخته ايم. از دوستان وبلاگنويس صميمانه و عاجزانه تقاضا دارم اين اطلاعيه را در وبلاگشان درج كنند و در ليست مسنجر خود سند تو آل كنند . شايد شما بتوانيد در اين امر قدم خيري بر داريد . يادتان نرود . جان انساني در خطر است**

Sunday, June 18, 2006

...........امروز مُرد

Friday, June 16, 2006

سایه مرگ در خانه


خیلی وقتها شده که نتونستم زندگی و هر اتفاقی که در اون می افته رو درک کنم . تناقض ها و تضادها به حدی زیاد اند که دیگه از فهمم خارج می شن .
بیمار در حال مرگی که الآن در کنارته و هیچ امیدی برای زنده ماندنش نیست . وضعیت جسمانی و روحی وخیمی داره و درد می کشه. آیا باید گذاشت که همین طور ماهها درد بکشه تا بمیره یا میشه از راه دیگه ای از این رنج نجاتش داد و از احتضار درش آورد؟
می رم و می یام . اما نمی فهمم . شاید از اقوام دور من باشه اما اینکه اون مریضه و من و مامان داریم در مورد ناهار فردا یا امتحان بعدی من صحبت می کنیم و یا با بابا در مورد سیاست حرف می زنم. با بابک می گم و می خندم و حتی یه لحظه نمی تونم خودم رو جای اون بگذارم که الآن چه قدر دلش می خواست به حال خودش رهاش کنند و یا حتی دیگه دوست نداره بره بیمارستان و حتی یه قرص دیگه بخوره و به هیچ چیز فکر نمی کنه غیر از اینکه خسته شده ، واقعاً خسته شده ...
این درمان ها چه فایده ای داره وقتی دیگه امیدی نیست ؟ غیر از اینکه بیشتر و بیشتر آزارش می ده . دیدن چهره ی آدم های خونه که سری تکون می دهند و می گن دیگه امیدی نیست برام عجیبه ... اینکه ما آدم ها اینقدر راحت مرگ رو در مورد دیگران می پذیریم اما در مورد خودمون چی ؟؟؟ همین قدر راحته؟؟؟...........

Wednesday, June 14, 2006

آزادی تعدادی از بازداشت شده ها و مقاله ی نوشین احمدی

ترانه بنی یعقوب آزاد شده و قرار شده بقیه هم آزاد بشوند. متن مقاله ی نوشین احمدی رو می گذارم ، وبلاگستان به طور اساسی فیلتر شده

ياران جنبش زنان را آزاد كنيد/نوشين احمدي خراساني
http://herlandmag.com/weblog/06,06,15,12,47,04/#comments
درست هفتاد سال پيش از شكل‎گيري جمهوري اسلامي يعني از 1285 زمان تدوين قوانين در انقلاب مشروطيت، زنان عدالت‎جوي ايراني، براي كسب حقوق برابر، تلاش رنج‎خيز و مسالمت‎جويانه خود را آغاز كرده‎اند. مادربزرگ‎هاي ما در آن هنگام شايد تصور نمي‎كردند كه با كوشش حق‎طلبانه خود بذر تلاشي را در خاك ايران مي‎نشانند كه صد سال بعد نيز هم‎چنان بارور خواهد ماند. كوشندگان پيشكسوت جنبش زنان اما به يقين نمي‎توانستند حتا تصور بكنند كه يك قرن بعد حكومتي در ايران بر سركار بيايد كه با تلاش‎هاي مسالمت‎جويانه‎ فرزندان‎شان اين‎گونه خشن برخورد كند. لابد آنان اگر امروز مي‎بودند از اين همه بي‎تدبيري و عدم مديريت كساني كه قرار است حافظ نظم شهر باشند، متعجب مي‎شدند و همراه با ما تاسف مي‎خوردند از اين همه ناكارآمدي در برخورد به تجمعي مسالمت‎آميز كه فقط براي طرح خواسته‎هايي كاملا ابتدايي و كوچك‎ برگزار شد. متعجب از اين همه خشونت فجيعي كه به دختران جوان اين مرز و بوم كه در قرن بيست و يكم خواستار حق برابر طلاق، لغو تعدد زوجات، ارتقاء سن كيفري دختران و اين قبيل درخواست‎هاي اوليه هستند. متعجب‎ام كه چرا برخي از افسران نيروي انتظامي، ما را كه در پارك نشسته بوديم و فقط سرود مي‎خوانديم با كتك به "وسط ميدان" كشاندند، به‎راستي چرا، مگر مي‎خواستند نظم شهر را به‎هم بريزند؟ ما زنان كه در بيانيه‎هاي‎مان بارها اعلام كرديم كه نمي‎خواهيم نظم ترافيك ميدان هفت تير مختل شود، اما گويا مخالفان جنبش زنان مصمم بودند ترافيك ايجاد كنند و نظم شهر را به‎هم بريزند، عجبا از اين همه تدبير و عقلانيت! اما نكته اميدبخش در اين ميان، وجود اين همه ظرفيت، مدنيت، صبوري و متانت در جنبش زنان است كه به رغم برخوردهايي چنين قهرآميز و بي‎سابقه، در ميدان هفت تير حتا يك شيشه هم نشكست، سنگي پرتاب نشد. اتومبيلي واژگون نشد. آري اين تحمل بالاي زنان و دختران جوان اين مرز وبوم نشان از ايمان به حقانيت را‎ه‎‎مان است. ما زنان خواسته‎هايي كه داريم بر حق است و قلب‎‎مان گواهي مي‎دهد كه دير يا زود به حق‎مان مي‎رسيم. سردي دستبند‎هايي كه به دستان پاك و زحتمكش"ژيلا بني‎يعقوب" زده شد، كشيده شدن دلخراش "دلارام علي" روي آسفالت خيابان، بازداشت غيرقانوني علي‎اكبر موسوي خوئيني‎ها، بهاره هدايت، عاطفه يوسفي، اعظم الهامي، بهمن احمدي امويي و ده‎ها نفر ديگر و خشونت‎هايي كه همگان شاهد بودند درحالي صورت گرفت كه زنان با تجمع خود بذر صلح و نفي خشونت بر فضاي شهر مي‎فشاندند. اما بدانيد كه اين رسم زندگي منصفانه و صلح‎آميز در يك جامعه انساني نيست. ما مي‎خواهيم بدانيم با چه توجيهي و به چه دليل با چنين تجمع آرامي، اين‎گونه فجيع و ناعادلانه برخورد شده است؟ واقعا چرا؟ چه بكنيم تا مورد ضرب و شتم قرار نگيريم؟مي‎پرسم كه اي دولت ـ مردان، ما چه بكنيم كه براي بيان مشكلات و دردهاي‎مان، اين‎گونه مورد ضرب و شتم قرار نگيريم؟ مي‎گوييد چون تجمع در پارك ميدان هفت تير مجوز نداشته پس ما را كتك مي‎زنيد و بازداشت مي‎كنيد! عجبا مگر ما وقتي روز 8 مارس (روز جهاني زن) سال 82 با مجوز وزارت كشور مي‎خواستيم در "پارك لاله" تجمعي آرام برگزار كنيم، گذاشتيد؟ نگذاشتيد و مجوز وزارت كشور را در آخرين لحظه لغو كرديد و سرآخر هم برخي از شركت‎كنندگان (كه فكر مي‎كردند به يك تجمع قانوني آمده‎اند) كتك زديد و تعدادي را هم دستگير كرديد. اگر مي‎گوييد چون ايرانيان خارج از كشور از اين تجمع حمايت كرده‎اند و تجمع صلح‎آميزمان اين‎طور مورد حمايت وسيع قرار گرفته، پس ضرب و شتم و بازداشت ياران جنبش زنان را توجيه مي‎كند، مي‎پرسم تجمع مسالمت‎آميز روز جهاني زن (17 اسفند سال 84 در پارك دانشجو) كه اين‎طور گسترده اعلام نشده بود و سازمان‎هاي حقوق بشر و نهاد‎هاي مختلف زنان هم حمايت نكرده بودند، با اين حال مگر باز هم به تجمع صلح‎آميز ما (كه فقط روي زمين نشسته بوديم و سرود مي‎خوانديم) حمله‎ نشد و به‎طرز حيرت‎آوري مورد ضرب و شتم قرار نگرفتيم؟ به‎طوري كه تقريبا همگي‎مان با بدن‎هاي كبود شده به خانه‎هاي‎مان بازگشتيم، حتا بانوي شعر و غزل ايران نيز از اين كتك‎ها بي‎نصيب نماند. بعد هم كه از اين ظلم و ناروايي به دادگاه شكايت برديم آيا به جايي رسيد؟ براي تجمع‎هاي مسالمت‎آميزمان اگر مجوز داشته باشيم كتك مي‎خوريم، اگر مجوز نداشته باشيم كتك مي‎خوريم، اگر خبر تجمع را در سايت‎ها و روزنامه‎ها اعلام كنيم كتك مي‎خوريم، اگر اعلام نكنيم كتك مي‎خوريم، اگر شعارهايي صنفي و حقوقي بدهيم كتك مي‎خوريم اگر شعار ندهيم و فقط سرود جنبش زنان را بخوانيم باز هم كتك مي‎خوريم، شما را به خدا به ما بگوييد چه بكنيم تا كتك نخوريم و بازداشت نشويم؟ چگونه رفتار كنيم كه دختران جوان‎مان روي آسفالت كشيده نشوند و با كمر زخم شده به زندان نروند؟ چكار كنيم كه روزنامه‎نگاران‎مان را همراه شوهران‎شان دستبند نزنيد و بازداشت نشوند، چكار بكنيم كه دوستان عدالت‎جوي ما در دفتر تحكيم و ادوار تحكيم (كه فقط فراخوان فعالان جنبش زنان را لبيك گفته بودند) به زندان نيفتند؟ به‎هرحال ما فكر مي‎كنيم جمع شدن آرام و مسالمت‎آميز (بدون اسلحه) طبق قانون اساسي فعلي، عملي كاملا قانوني و حق ماست. ما هم كه قرار بود فقط سرود بخوانيم و حتا از دادن شعارهاي حقوقي هم پرهيز كنيم و اين‎كار را هم كرديم. قرار بود آرام در پارك ميدان هفت تير حاضر شويم با پلاكاردهايي كه رويش خواسته‎هاي‎مان را نوشته بوديم، اين‎كار را هم كرديم، اما چه كنيم كه شما هر دفعه بهانه‎اي‎ مي‎گيريد. تجمع زنان و نيروهاي بيگانهاين‎كه روشنفكران مرد و زن از سراسر جهان از اين تجمع حمايت كرده‎اند، خيلي طبيعي است چون هر انسان عدالت‎طلبي كه بشنود گروهي از زنان در يك نقطه دنيا مي‎خواهند حق برابر طلاق داشته باشند و چند همسري لغو شود و اين قبيل خواسته‎هايي كه هر بني‎بشري (اگر منافع خاصي نداشته باشد) با آن موافق است مسلما حمايت مي‎كند. بنابراين قضيه را پيچيده نكنيد، اين خواسته‎هايي است كه صد سال است ما و مادران‎مان داريم برايش تلاش مي‎كنيم، چه دلارهاي آمريكايي و دولت آقاي بوش سركار باشد و چه نباشد. چه دولت جمهوري اسلامي بر سر كار باشد و چه نباشد ما زنان هم‎چنان به دنبال حقوق حقه خود خواهيم بود. به دنبال كشف "شبكه‎هاي" عجيب و غريب هم نباشيد، اين شبكه‎ي "مخفي" و عجيب و غريبي كه دنبال‎اش هستيد خيلي ساده همين شبكه‎ي اينترنتي است كه خود شما هم براي كارهاي‎تان از آن سود مي‎بريد. البته شما از اينترنت كمتر استفاده مي‎كنيد و ما بيشتر، چون شما صدا و سيما و صدها روزنامه و بلندگو داريد ولي ما زنان نداريم. به‎هرحال اين اتهام كه تجمع اعتراضي زنان به بيگانگان وصل است كذب محض و شرم‎آور است يعني توهين به جنبشي اصيل، بومي و صدساله است. يعني حقير و بي‎مقدار نشان دادن جنبش خودجوش و ريشه‎دار اين مملكت است كه استقلال‎اش را به دفعات ثابت كرده است حداقل در همين بيست سال اخير، جنبش زنان فارغ از جريانات سياسي روي پاي خودش ايستاده و به‎دنبال حقوق اوليه‎ و انساني زنان است، چرا نمي‎خواهيم اين حقيقت را بپذيريم؟ براي همين هم مي‎خواهم آقايان مسئولان مملكتي را مورد خطاب قرار دهم و بگويم، شما كه در آينده‎اي نه چندان دور مجبور خواهيد بود اين قوانين را تغيير دهيد (چون راه ديگري وجود ندارد) پس چرا با اين همه درد و تلخي و خشونت مي‎خواهيد اين كار صورت بگيرد. خودتان بهتر از همه مي‎دانيد كه خواسته‎هاي زنان بر حق است. خودتان خوب مي‎دانيد كه در جامعه‎ي پيشرفته امروز قوانين موجود نه تنها ديگر كاركردي ندارد، بلكه مثل يك ديوار زمخت و عبوس مانع پيشرفت جامعه‎ي ماست. فقط با اين برخوردها، مسئله را پيچيده‎تر مي‎كنيد و بذر كينه‎ را پخش مي‎كنيد، كينه‎اي كه هم به ضرر خودتان (دولت) و هم به ضرر جامعه‎ي مدني تمام خواهد شد. به جاي آن‎كه دختران‎مان روي زمين كشيده شوند و صورت‎مان با اسپري گازهاي سوزناك پر شود و ده‎ها نفر از جمله دانشجوياني را كه به خاطر دفاع از حقوق زنان در گرماي روز 22 خرداد به ميدان هفت تير آمدند و با صداقت تمام از منافع تاريخي خواهران‎شان پشتيباني كردند، دستگير شوند، بهتر است قوانين‎ را تغيير دهيد. كافي است كه از همسران‎تان، از دخترهاي‎تان و از خواهرزن‎تان سوال كنيد تا بلافاصله متوجه شويد كه خواسته‎ي زن ايراني، حقانيت دارد. ترديد نكنيد كه ما زنان اين قوانين ناعادلانه را بالاخره تغيير خواهيم داد چون روز 22 خرداد امسال، مردان جديد امروز ايران نيز با حضور پرشمارشان، نشان دادند كه آن‎ها هم اين قوانين را نمي‎خواهند. همه‎ي كساني را كه بازداشت كرده‎ايد، آزاد كنيد و به جاي احضار و بازجويي و به خانه‎ي اين و آن رفتن (افزون بر شايعات ترس‎آور و ايجاد فضاي دلهره و ارسال اس. ام. اس هاي تهديد‎كننده قبل از برگزاري تجمع) حداقل ميان تصميم‎سازان‎تان جلسه‎اي بگذاريد، لااقل قطعنامه‎اي را كه نگذاشتيد در تجمع بخوانيم جلوي‎تان بگذاريد و با آرامش و طمانينه ببينيد زنان هم‎وطن‎تان واقعا چه مي‎خواهند؟ تا وقتي قوانين موجود، ما زنان را به عنوان انسان و شهروند برابر اين جامعه نپذيرد، ما نه خانه‎اي داريم و نه شهري. اين قوانين را تغيير دهيد تا احساس كنيم خانه‎اي داريم تا شما بتوانيد سراغ‎‏اش بياييد.

Tuesday, June 13, 2006

قطعنامه پاياني خوانده نشده تجمع 22 خرداد زنان


متن رو مي گذارم رو وبلاگم چون سايت زنستان فيلتره

نويسنده: زنستان
از زمان صدور فرمان مشروطيت تاكنون يكصدسال مي‎گذرد. در طول اين صد سال كه در كشور ما، قوانين مدون شده حقوق انساني زنان ناديده گرفته شده است و از همان زمان، زنان ايراني براي دستيابي به حقوق برابر و انساني تلاش‎هاي بسيار كرده‎اند. اما هم‎چنان اين روند ناعادلانه تداوم يافته است. اكنون ما شاهد آن هستيم كه بن‎بست‎هاي قانوني و قوانين تبعيض‎آميز، زندگي زنان جامعه ما را دچار مشكلات بسياري كرده است و موقعيت آنان را چه در خانواده و چه در جامعه متزلزل ساخته است. اين قوانين تبعيض‎آميز خود منجر به تصويب قوانين و آيين‎نامه‎هاي ناعادلانه‎ي گسترده‎تري از جمله قانون قرارداد موقت كار شده كه فشار آن عمدتا بر زنان وارد مي‎شود. ما زنان در 22 خرداد سال گذشته اعتراض خود را به كليه‎ قوانيني كه حقوق زنان را نقض كرده، ابراز داشتيم اما هم‎چنان مطالبات به‎حق ما هم‎چنان بي‎پاسخ مانده است. آن روز اعلام كرديم كه "تا دستيابي به حقوق برابر و انساني از تمام شيوه‎هاي مسالمت‎آميز بهره مي‎جوييم تا با ياري يكديگر صداي اعتراض خود را به قوانين تحقيرآميز موجود هرچه رساتر اعلام كنيم". از اين‎روست كه در سالروز 22 خرداد دوباره گردهم خواهيم آمد و خواسته‎هاي مشخص خود را اعلام خواهيم كرد، خواسته‎هايي ابتدايي كه عدم دستيابي به آنان، زندگي ما زنان از فارس و كرد و بلوچ و ترك و عرب و.... را دچار بن‎بست‎هاي جدي كرده است. از اين‎رو مطالبات ابتدايي‎مان را بار ديگر با صداي رسا اعلام مي‎كنيم و مي‎گوييم:
1 ـ ما خواهان حق برابر طلاق با مردان هستيم. در قوانين ما دقيقا ذكر شده است كه "مرد هر وقت كه بخواهد مي‎تواند زنش را طلاق بدهد" اما تقاضاي طلاق از سوي زن چنان مشروط به مواردي خاص شده است كه گاهي زنان 10 سال براي گرفتن طلاق بايد در دادگاه‎ها سرگردان شوند و از سوي ديگر تجربه‎ي زندگي زنان نشان داده است كه قانون "شروط ضمن عقد" نه تنها نمي‎تواند بار مشكلات زنان را حل كرد، بلكه در بسياري موارد در همان اوايل ازدواج، منجر به درگيري‎ها و سوء تفاهم‎هاي بسياري مي‎شود.
2 ـ ما خواهان ممنوعيت تعدد زوجات هستيم و مي‎خواهيم در قانون صريحا چندهمسري ممنوع اعلام شود.
3ـ ما خواهان حقوق برابر در ازدواج هستيم از جمله لغو قانون مشروط شدن شغل‎ زن به اجازه‎ي مرد، بالا بردن سن ازدواج دختران (از 13 سال) و پسران به 18 سالگي، لغو اجازه‎ پدر و جد پدري در ازدواج دختران، لغو قانون تمكين، لغو مشروط كردن سفر و خروج از كشور زنان متاهل به اجازه‎ي مرد، لغو قانوني كه رياست خانواده را به‎طور مطلق در اختيار مرد قرار مي‎دهد و عدم مشروط شدن تابعيت زنان و فرزندان به تابعيت شوهر و...
4 ـ ما خواهان حضانت و به‎ويژه ولايت فرزند توسط پدر و مادر به‎طور مساوي هستيم. در قانون مدني ما مادر، هيچ‎وقت نمي‎تواند سرپرست فرزندش باشد و حتي در صورت نبود پدر و جد پدري نيز سرپرستي فرزندان به مادر تعلق نمي‎گيرد و زن مي‎تواند تنها قيم فرزند خود باشد. از اين‎رو ما مي‎خواهيم سرپرستي و اداره‎ي امور مالي، تصميم در مورد تحصيل، محل زندگي، اجازه خروج از كشور، اظهار نظر و اجازه در مورد مسائل درماني كودك و بسياري از موارد ديگر برعهده‎ي پدر و مادر به طور مشترك قرار گيرد و مادر نيز مانند پدر حق ولايت و سرپرستي بر فرزند خود را داشته باشد.
5 ـ ما خواهان آن هستيم كه سن مسئوليت كيفري براي دختران و پسران به 18 سال تغيير يابد. يعني اگر دختري 9 ساله و پسري 15 ساله مرتكب خطايي شود او را مانند يك فرد بزرگسال مجازات نكنند، چون طبق قوانين حقوق بشري و نيز كنوانسيون حقوق كودك، افراد زير 18 سال كودك به‎حساب مي‎آيند. از اين‎رو ما مي‎خواهيم كه مسئوليت سن كيفري هم براي دختران و هم پسران به 18 سال تغيير يابد.
6 ـ ما خواهان حق شهادت برابر با مردان و حق قضاوت براي زنان در دادگاه‎ها هستيم. ما مي‎خواهيم در همه‎ي موارد، شهادت ما در مجامع قضايي مانند يك مرد پذيرفته شود و زنان از حق قضاوت برخوردار باشند و بتوانند مانند مردان در دادگاه‎ها راي صادر كنند و نه صرفا به عنوان مشاور استخدام شوند.
7 ـ و بالاخره ما خواهان آن هستيم كه "قراردادهاي موقت كار" كه زندگي زنان شاغل را بيش از مردان دچار تزلزل و فروپاشي مي‎كند به‎سرعت لغو گردد و زنان و مرداني كه استخدام مي‎شوند با قراردادهاي رسمي كار، آينده‎ي شغلي‎شان تضمين گردد. و در نهايت اعلام مي‎كنيم كه چنانچه به خواسته‎هاي برحق ما زنان پاسخ داده نشود به اعتراض مسالمت‎آميز خود ادامه خواهيم داد.

تجمع دیروز در میدان هفت تیر


دیروز برخی از زنان آلت دست حکومت برای برخورد با زنان معترض به نقض حقوق زن در قانون اساسی بودند

با اینکه یک روز از به خشونت کشیده شدن تجمع 22 خرداد گذشته اما اصلاً نمی تونم اون چیزهایی رو که با چشم خودم دیدم باور کنم . تجربه ی حضور در این تجمع ها رو داشتم اما تو هیچ کدوم از اونها تا این حد بی رحمی وخشونت ندیده بودم. تمام دیشب رو با یه درد خیلی بزرگ سپری کردم و ساعتها فکر کردم اما به چنان بن بست فکری رسیده بودم که راهی به غیر از فریاد زدن و ضجه کشیدن نداشتم. هر کاری می کردم اشکهام تمام نمی شد. با اینکه همه چیز رو درک می کردم اما نمی تونستم هضم کنم. نمی تونستم اون زنهایی رو از یاد ببرم که با باتوم و اسپری فلفل و رنگ قرمز افتاده بودن به جون زنها و مردها و کتک می زدن . روی زمین می کشیدن . باتوم دور سرشون می چرخوندن و می گفتند شما در تجمع بدون مجوز شرکت کردید و باید دستگیر بشید. این زنها تا حالا کجا بودن؟؟؟ این حکومت ایدئولوژیک واقعاً چه انسانهایی نه چه حیوانهایی رو پرورانده که من نمی فهمیدم .
از همه چیز متفاوت تر با تجمع های دیگه اولاًحضور زنهایی تعلیم دیده یا تعلیم ندیده برای سرکوب بود و دوماً وجود نیروهای لباس شخصی و اطلاعات و بسیج و... بود که در عین حال که دنبال بچه ها می کردند دم ازخون شهدا می زدن و می گفتن ما شهید دادیم که شما بی حجاب بیاین بیرون ؟ ما شهید دادیم که شما حق طلاق بخواهید؟ در عین حال که می زدن و می بردن شعار فاطمه الزهرا و ... هم می دادن. دیگه تو این تجمع نیروی ضد شورش یا پلیس نبود شاید یک پنجم پلیس بودند . همه نیروهایی بودند که حساسیت و توهم زیادی روی قوانین اسلامی-ایرانی داشتند و اکثراً بنیادگراهای افراطیبودند. همه ی این تجمع هارو توهین می دونستن و احساس می کردند که با زدن و بردن ما دارند در راه خدا جهاد می کنند و به مردم عادی هم که می پرسیدند چی شده جواب می دادند هیچی داریم زنهای بدکاره و معتاد رو از تو خیابون جمع می کنیم .
نیروهای زن زیادی رو با پول و چیزهای دیگه اجیر کرده بودند که یکی از اونها به این مسئله اعتراف کرد و گفت که به حد نیازم به من پول می دهند که این کارها رو بکنم.بعضی هام که آموزش دیده بودند. یکی از زنهایی که می خواست من رو دستگیر کنه با مهارت کامل پاشو گذاشته بود روی پام که نتونم تکون بخورم و با دستش یکی از دسته هام رو گرفته بود یکی دیگه از زنهاهم با دستش اون یکی دستهام رو گرفته بود . دوستهام به دادم رسیدن وگرنه دستگیر شده بودم . نمی تونستم جلوی دهانم رو بگیرم و اعتراض نکنم. دیدن دخترها و زنهایی که همین طور می گرفتند و نزدیک به 7 یا 8 تا نیرو دنبال یه نفر می دویدند تا دستگیرش کنند خیلی دردناک بود.
اصلاً نمی دونم تجمع دیروز با این حجم بالای هزینه آیا درست بود یا باید برگزار می شد؟ از طرفی با تجمع موافقم و از طرفی شک دارم در درستی اون در این برهه زمانی . تعداد دستگیر شده ها خیلی زیاده اما اتفاق دیروز باعث شد چهره ی پنهان نیروهایی که ما فکر می کردیم در این 8 سال ضعیف شدند ودر حال از بین رفتند رو بشه و شدت افراطی گری اونها به نمایش گذاشته بشه . نیروهایی که خوب سازماندهی شده بودند که یه معرکه گیری حسابی راه بیندازند و خیلی ها رو مورد ضرب وشتم قرار بدهند....

*خیلی برای همه ی کسایی که دیروز بازداشت شده اند نگرانم. امیدوارم به زودی آزاد بشوند و ما باید همه ی تلاشمون رو برای آزادی اونها بکنیم.
** این طور که بچه ها می گفتند این اسپری های قرمز یه علامته و وقتی در هوا زده می شه روی لباس می شینه و اون رو قرمز می
نه تا فرد به راحتی در طی درگیری شناسایی بشه و همون جا هم دستگیر بشه
***الآن با خبر شدم که نوشین احمدی وپروین اردلان رو دستگیر نکرده اند و هر خبر دیگه ای اشتباه است ولی خونه هر دو تاشون ریختند

Monday, May 29, 2006

روزهای بگیر وببند

توی اضطراب ودلهره به سر می برم . هیچ چیز ناراحت کننده تر از این نبود که دیروز صبح رفتم
دانشکده و دوستام خبر دادند که پویا هیبت الهی رو جلوی کوی دانشگاه نیروهای لباس شخصی که مسلح هم بودند گرفتند و همین طور تا بعد از ظهر خبر دستگیری های دیگه رو بشنوی . بعدش با سردرد بخوای که کمی بخوابی اما ناگهان موبایلت زنگ بزنه و خبردار بشی که فرید هاشمی رو هم گرفتند. تا آخر شب دلهره داشته باشی برای اتفاقی که امکان داره برای دوستان و نزدیکانت بیفته . شنیدن خبر 4 ،5 تا دستگیری تو یک روز ودر مقابل کوی ودانشگاه کافیه که احساس کنی چرا اینجا زندگی می کنی . خیلی نگرانم و این اصلاً دست خودم نیست. امروز چه اتفاقی بیفته ؟ نمی دونم.....البته ازهفته ی قبل پیش بینی می شد که این دستگیری ها اتفاق بیفته و روزنامه ی کیهان هم طبق معمول خبرش رو داده بود .

Wednesday, May 10, 2006

دیروز، روز سخت و تلخی بود

نمی دونم چه قدر دیروز از ماجرای دانشکده ی علوم اجتماعی خبردار شدید. قرار بود یه سمینار دموکراسی و زندگی روزمره بر گزار
بشه که صبح فهمیدیم لغو شده و بچه های انجمن اسلامی هم تصمیم گرفتند که اعتراض کنند . خبر می رسید که اساتید برای شرکت کردن دراین مراسم تهدید شده اند و رئیس دانشکده هم نگهبان ها رو تهدید کرده که اگر فردا غیر از بچه های دانشکده کسِی وارد دانشکده بشه همه ی شما اخراجید . در حالی که بچه ها ضبط گذاشته بودندو می خواستن به لغو مراسم اعتراض کنند و هنوز کسی جمع نشده بود ، رئیس دانشکده اومد و با یه حرکت وحشیانه پریزضبط رو کشید و برد .یکهو اکبرزاده از بچه های دوره ی قبل انجمن با جمشیدیها دعواش شد که چرا این کاررو می کنی؟دعوای لفظی ادامه پیدا کرد که چند نفر جداشون کردن . حدود 10 دقیقه بعد که فکر کردم همه چی تمام شده دیدم که جمشیدیها دنبال یکی از بچه های دانشکده ی دیگه ای داره می دوه . در همون حال یکی ازدختر های انجمن گفت که چرا این کار رو می کنی و دعوا بالا گرفت . جمشیدیها هم هچوم برد طرف همین فرد که اون رو بزنه . بعد یکی ازبچه ها شعار داد مرگ بر تحجر که جمشیدیها هم طرف اون حمله برد و یقه اش رو گرفت و داد زد مرگ بر منافق.همین شد که دیگه همه جمع شدند و کسی کلاس نرفت .
خیلی از بچه های دانشکده که این حرکت رئیس رودیده بودند شعار دادند و یار دبستانی خوندند و رفتیم توی راه پله ها و اول کلاس ها رو تعطیل کردی و بعد هم که رفتیم دم در دانشکده .جمشیدیها اومد ،خیلی پشیمون بود . این رئیس دانشکده ی ما یه آدم ضعیف نفسیه . یه غلطی می کنه بعد خودش می مونه که عجب کار اشتباهی کرده و درست هم نمی شه. دیروز هم بچه ها (که از اول با انتخاب این رئیس مخالف بودن اما چون هیئت علمی دانشکده برای رأی دادن به اون تهدید شده بودند انتخاب شده بود ،) می خواستن حتماً استعفایش رو بگیرن . خلاصه ما تا ساعت 2 ظهر تو تمام دانشگاه چرخیدیم و شعار دادیم . رفتیم پشت در دانشکده که در اصلی رو زنجیر انداخته بودند و نمی گذاشتن کسی بیرون بره یا وارد بشه . هر چی هم شعار دادیم و خودمون رو به در زدیم باز نشد . بعضی از بچه ها از لای در اومدن داخل که اون هم برای خودش فیلمی بود . من در اون حین از یکی از نگهبان ها شنیدم که خطاب به یکی از پسر ها گفت من این رو می شناسم . تو کوی ساکنه . همچین بدم دست اطلاعاتی ها پدرش رو در بیارن.خلاصه بعد از رفتن به سلف و گوش دادن به سخنرانی علیجانی از پشت موبایل ، اعتصاب غذا هم کردیم و رفتیم دوباره دم دفتر رئیس دانشکده که اونجا دیگه جمعیتمون خیلی زیاد شده بود . بسیجی ها هم برای حفاظت از جمشیدیها اومدن که باعث دعواو کتک کاری دم در رئیس دانشکده شد . فکوهی و کچوئیان اومدن و از بچه ها خواستند که اگر استعفا می خواین بریم سالن ابن خلدون و با هم مذاکره کنیم و ببینیم چی میشه . ما هم دیدیم که اونجا تو اون فضای کوچیک نمی شه که کاری کرد . همه هم خسته بودند . درگیری با بسیجی ها هم بالا گرفته بود ،گفتیم بریم .
اما در ابن خلدون چی گذاشت بماند . فقط اینکه با پنبه سرمون رو بریدند . چند تا استاد اومدن حرف زدن و چند تا از بچه های انجمن . بعدش جمشیدیها اومد . بدون عذرخواهی وبا حمایت اباذری از سالن خارج شد .اباذری هم به ما گفت که همه ی شما ها مثل شخصیت های اصلی فیلم خیال بافها هستید و رقصندگان کوندرایی می باشید . دچار جوگرفتگی هم هستید بعد هم گفت که من بادی گارد جمشیدیها می شم و اون رو خارج می کنم. به ریش همه ی ما هم خندید. بله دیگه خواستن آزادی و داشتن حق انتخاب توهمه و هیچ فایده ای هم نداره . گاهی وقت ها از این کارها بکنید برای تخلیه انرژی خوبه . این پیام اساتید محافظه کار دانشکده بود .البته توی سالن این بچه هایی که رفتند و توی مسجد برای خودشون انتخابات برگزار کردند حضور داشتند و با کمال پررویی خودشون رو شورای مرکزی انجمن معرفی کردند و کلی هم اونجا دعوا شد.اما غفاری که معاون دانشجوییه گفت که از دانشگاه مرکزی به ما گفتند که این انجمن اسلامی غیرقانونیه و برای هیچ برنامه ای نباید مجوز بهش داده بشه . توجه کنید که شاید نزدیک پونصد و خورده ای نفر به این شورای مرکزی که حالا غیرقانونی می خوننش رأی دادن . اما از اونجایی که توی دانشکده های ما دانشجو فقط یه عروسک خیمه شب بازیه پس رأیی هم که می ده اصلاً به حساب نمی یاد.

Tuesday, April 18, 2006

رعايت شئونات اسلامي الزامي است!!!


امروز به همراه سيزيف رفته بوديم سازمان مديريت و برنامه ريزي تو ميدان بهارستان كه يك سري
اطلاعات در مورد محل تحقيقمون به دست بياريم و از كتابخونه ي اونجا استفاده كنيم. يكي از دوستام بهم گفته بود خيلي به حجاب و آرايش گير مي دن. ما هم آرايش نكرديم و رفتيم . فكر مي كنيد چي شد؟؟ ما رو راه ندادند . چرا؟ چون مانتو هامون تو معيار اونها كوتاه بود . مي خواستم به زنه كه كنترل مي كرد بگم هنوز مانتوي كوتاه نديدي . فكرشو بكنيد زنه حتي از ما نپرسيد چي كار داريد اولين حركتي كه كرد اين بود كه خانم برو عقب اول پوشش ات رو ببينم بعد كارت رو بگو . منو كارد مي زدن خونم در نمي اومد . بيچاره سيزيف كه هر چي غر بود سر اون زدم . شرمنده ام سيزيف . حالا يه روز ديگه بايد برم اما اين دفعه شئونات اسلامي رو بايد رعايت كنم. واي آرزو مي كردم ما يه روز از دست اين مسخره بازي ها و اعمال سليقه ها راحت بشيم .حالا مانتوي ما دوتا فقط چند سانت بالاتر از زانو بود. انگار دارم مي رم مسجد يا امامزاده . بابا دارم مي رم يه سازمان اداري. تازه من با همين مانتو ام مي تونم برم مسجد !!!بدتر از همه اين تحقيري بود كه آدم مي شه . وقت گذاشتي و كلي راه اومدي . اون هم تو ترافيك تهران و از كارت زدي حالا بايد بري دوباره بياي . تازه كلي پول كرايه تاكسي هم داديم. من هم كه اينقدر عصباني بودم پشت سر هم غر مي زدم.دعا مي كردم اين كاندوليزا رايس هر چه زودتر بياد اين بمب هاش رو بريزه رو سر اينها . از دست اين مسخره بازي ها كه با نام اسلام مي شه راحت بشيم!!!

Friday, April 07, 2006

تابو شکنی در روابط دوستی

مدت زیادیه که دارم در مورد شکستن یه تابوی بزرگ فکرم می کنم . در بعضی موارد به قطعیت رسیدم اما دلیل اصلی که نمی تونم این کار رو انجام بدهم موقعیت کنونی و وابستگی مالی به خانواده و شرایط اجتماعی زندگی ام هستش . اگر مسئله رو بشه، به احتمال 100 درصد من از خانواده طرد می شم . اما از طرفی چون حاضر نیستم هیچ قید و بند و تفکر سنتی رو بپذیرم یا بعدها برای رفع و رجوع این مسئله کلاه سر طرف مقابلم که هر کسی می تونه باشه بگذارم به احتمال زیاد این کار رو انجام می دم . از عمل کردن بهش مطمئنم که پشیمون نمی شم چون خیلی وقته که دارم فکر می کنم . اما احتمالاً انجامش رو به زمانی موکل می کنم که شرایط اقتصادی مناسبی داشته باشم و تا حدودی استقلال پیدا کرده باشم. مشکل ِ اصلی، در حال حاضر، من نیستم چون تضاد درونی ام حل شده اما شرایط بیرونی مانع اصلی شده . توی شکستن یه تابو افراد درگیر با اون از یه طرف دچار تناقضات درونی هستند و از طرف دیگه مانع های بیرونی مسئله رو پیچیده تر می کنه . مثلاً سالها پیش که رابطه دختر و پسر قبل از ازدواج یه تابوی بزرگ بود خیلی از افراد غیر از مشکلات درونی دچار شرایط خفقان آور بودند اما روابط آزاد خیلی راحت خودش رو به جامعه تحمیل کرد چرا که نیاز جامعه ی امروز بود و امروزه به میزان وسیعی رشد کرده و سیر طبیعی خودش رو داره طی می کنه . گرچه هنوز هم در ذهن خیلی ها یه تابو هستش و خیلی از دختر وپسرها اون رو از خانواده هاپنهان می کنند و یا اینکه خیلی از دخترها تأکید دارند توی جمع دوستان خودشون بگن که دوست پسر من حتی به من دست نمی زنه چه برسه به اینکه من رو ببوسه و خودشون رو در رابطه با جنس مخالف، مثل مریم مقدس معرفی می کنند که هیچ نیاز جنسی ندارند و حتماً فرشته ی آسمانی هستند و از نظر غریزه و میل جنسی آدمیزاد نیستند ، که من هم کم ندیدم . نمونه اش دانشکده ی ما که پر از، اینجور آدم هاست. یا مثلاً پارسال که من توی خوابگاه توی اتاقی افتاده بودم که در این زمینه بچه ها فکر خیلی بسته ای داشتند و توی روابطشون می خواستند اثبات کنند که ما خود مریم مقدس هستیم . بعضی هام که اصلاً همچین چیزی رو انکار می کردند و اگر مثلاً می فهمیدن که تو دوست پسر داری حرفهایی نبود که پشت سرت نزنند .یا اگر هم رابطه اشون رو می گن حتماً تأکید می کنند که قراره ما با هم ازدواج کنیم و فکر نکنید که من یه دختر پتیاره ام که هر چند ماه یک بار با یه نفر دوست هستم . نه، اگر رابطه ای هست آخرش به ازدواج می رسه . والدین هم که فقط همین(ازدواج) رو می خوان . این از دید بد و منفی فرهنگ جامعه ی ما ناشی می شه که زن رو یا مریم مقدس می دونه یا پتیاره که هر شب با یکی می خوابه . البته این دید مریم مقدس کمی تعدیل شده و تبدیل شده به معشوقه ای که با جنس مخالف رابطه داره اما با حفظ حدود . از نظر روانی نیاز داره اما نیاز جنسی نداره . به جنس مخالف وابسته نمی شه مگر اینکه قول ازدواج گرفته باشه . اگر هم یه وقت وابسته شد نباید بگذاره که دامنش مبادا آلوده بشه و از نظر جنسی اصلاً نباید وابسته بشه . کلاً باید دور این یه مورد رو خط بکشه که خطرناکه. اگر هم نشانه ی پاکی اش (بکارتش ) به فنا رفت خوب بعداً که خواست ازدواج کنه می ره می دوزه که یه کلاه بزرگ هم سر خودش بگذاره و هم سر طرفش. تازه طرف مقابل هم خوشحاله که خانم پاک می باشندغافل از اینکه طرف هم خودش قبل از ازدواج رابطه ی جنسی داشته اما چون راهی برای کشف اون نیست پس از اتهام(اصلاً چرا رابطه ی جنسی داشتن قبل از ازدواج یه برچسبه یا مثل یه اتهامه؟من فکر می کنم کسی که رابطه ی جنسی داره بلوغ جنسی درست و حسابی داره و نیاز خودش رو درک می کنه و با شناخت جنسی دست به انتخاب طرف مقابل خود می زنه) مبرا است و با همه ی اینها زنی رو می خواد که حتماً دست نخورده باشه چون قراره که خودش بعد از ازدواج تغییر رویه بده و آدم خوب و سر به راهی بشه که تا آخر عمر به زنش وفاداره. وهمه به همین راضی اند که بدبختانه توی این جامعه ی گنداب زده اکثر مردها هم این تفکر رو دارند. به سن، تحصیلات و شغل و غیره هم مربوط نمی شه چون یه مسئله متفاوتیه و حفظ بنیان خانواده در همین چند قطره خونیه که شب مبارک زفاف بر ملحفه می چکه . وای اگر نباشه هیچ خانواده ای شکل نمی گیره و جوانان ما فاسد شده اند وحالا بیا درستش کن . خاک تو سر این ملت که عادت کردند فقط دروغ بگن . نه تنها به دیگران که بیشتر از همه به خودشون . یه روز داشتم به یکی از دوستام می گفتم که اگر مردی بخواد از روی پرده ی بکارت من با من ازدواج کنه یا رابطه ی دوستی برقرار کنه و در مورد من قضاوت کنه من نه تنها با طرف رابطه برقرار نمی کنم که دورش رو یه خط می کشم و می اندازم دور. اون جواب داد آخه تو فکر می کنی چند درصد مردهای این جامعه درست فکر می کنند و به ادعاهاشون در مورد فکر باز و روشنی که دارند عمل می کنند؟ جواب دادم حتی اگر به همین دلیل هیچ کس طرفم نیاد حاضر نیستم این حقارت رو بپذیرم.البته دوستم راست می گفت . خیلی کمتر از اون چیزی که من وتو فکرش رو بکنیم همچین مردهایی پیدا می شن . فقط حرف می زنند دریغ از عمل البته خود دختر ها هم تو این زمینه خیلی محافظه کار و متناقض عمل می کنند . من فکر میکنم داشتن رابطه ی جنسی در حین دوستی یه مسئله ی طبیعی و کاملاً منطقیه و دختری که اون رو پذیرفته یعنی یه تابو رو شکسته و اون رو دور ریخته و نباید دوباره برگرده و تن به همون سنت غلط بده اما تمام مشکلاتی که در بالا گفتم از عوامل اصلی بازگشت دوباره به همون نقطه اوله.
پیوست: این پست بعد از فرستادن اولیه اصلاح شده و مطالبی به اون اضافه شده که دید من در این زمینه بیشتر توضیح داده شده .

Sunday, April 02, 2006

13منهای 2 روزبطالت


گفتم یه پست بنویسم شاید حس وبلاگ نویسی دوباره برگشت . این بی حوصلگی هم بد دردیه ها و تعطیلات عید همون چیزیه که من چند سالی از ازش بدم می یاد . روزهایی که باید توی خونه سپری کنم و به خاطر تعطیل عمومی بودن هیچ جایی نمیشه رفت . در خوابگاه رو می بندند . ما هم باید کوله و بارمون رو جمع کنیم بریم خونه . در کانون گرم خانواده روزهای خوشی رو سپری کنیم . هفته ی اول که رسماً همش مهمون داشتیم . مهمون از شهرستان . فامیل هایی که سال هاست ندیدی و اگر باز هم نبینی هیچ تغییری در وضعیتت ایجاد نمی شه . افرادی که از فضاهایی که تو در اونها هستی دوراند و حتی 10 کلمه حرف ندارید با هم بزنید . طبق معمول من بالاجبار ساکن خونه شده بودم و نزدیک 1 هفته ای از خونه بیرون نرفتم . دل و دماغ هیچ کاری هم نداشتم .کتاب خوندم و روزنامه . با خودم کلی فکر کردم و به این نتیجه ی دوباره رسیدم من با این وضعیتم اگر تا چند سال دیگه خودم مستقل نکنم دیوونه می شم و باید سراغم رو از تیمارستان گرفت . حرکات و رفتارهایی بین خانواده و مهمونها می دیدم که واقعاً حرص می خوردم . بحث کردن هم فایده ای نداشت . دنیای من خیلی دور افتاده تر از اون چیزیه که بشه فکرش رو کرد . شاخک های فمینیستی ام بدجور فعال شده بود و داشتم حرص می خوردم از حرفها و رفتارهای کلیشه ای و بی معنی . مامان هم که فقط غر می زد و من رو به باد انتقاد و نصیحت می گرفت . آره جلوی مهمونها آبروداری کن . ریدم تو این آبرو. ریدم تو این سنت . حالم اینقدر بد بود که باورم نمی شد . دوست جون هم رفته بود مسافرت و نسیم مونده بود و حوضش. هیچی دیگه ، این پروسه ی شادی آور و خاطره برانگیز رو که پشت سر گذشتم . کوله بارم رو جمع کردم و به زور هزار تا دروغ تونستم برای 2 روز خودم رو نجات بدم . به بهانه ی تحقیق جامعه شناسی روستایی رفتم به یه روستایی به اسم سیاهپوش توی استان قزوین و نزدیک گیلان . خوش گذشت . هم تحقیق کردم هم یه کمی تفریح . آدمهای جدید دیدم و برای اولین بار تنها با دوستهام سفر کردم . تجربه ی خیلی خوبی بود . بعدش هم که اومدم تهران و رفتم عید دیدنی منزل فامیل گرامی و تمام عید دیدنی دعواهای مخفی و حرفهای خاله زنکی بین خواهر ها و برادر هارو تماشا کردم . از اون جایی که من با فامیل رابطه ی خوبی ندارم و از فامیل بازی خوشم نمی یاد اون هم فامیل ما که همش خاله زنک بازیه سالی یک بار به زور به این فامیل گرامی سر می زنم . دیگه همه شروع کرده بودن به گله آره بی معرفتی . فکر کردی از دماغ فیل افتادی . از همه باحال تر این حرف بود که نسیم از وقتی دانشگاه رشته ی خوب و جای خوب قبول شده فکر کرده چی کار کرده . به ما محل نمی گذاره . تهرانه و به ما سر نمی زنه . من هم فقط ساکت بودم و گوش به انتقادها و نصیحت ها و گله ها می دادم و زحمت جواب دادن به خودم نمی دادم . چون امکان داشت یکهو جوش بیارم و این روابط مسخره و فرمالیته ی فامیلی رو به هم بریزم و مامان و بابا رو علیه خودم بشورونم.الآن همکه به شدت ِ منتها دپرسم و با خودم کلنجار می رم که برای تحقیق هام باید چی کار کنم و وقت کمه و از همین فردا باید شروع کنم .این هم حکایت بی پایان من . راستی سال نو مبارک . دوست دارم سال خوبی باشه اما می دونم که نیست . من که روز سیزده به در تو خونه موندم ولی امیدوارم این بیرون نرفتن برایم نحسی نیاره!!!!

Saturday, March 18, 2006

گنجي آزاد شد!

طبق اخبار رسيده گنجي امروز صبح، شنبه، آزاد شد. دوست جون يك فرياد از روي خوشحالي زد. ما الآن خيلي خوشحاليم. به همه دوستان تبريك مي گم

Saturday, March 11, 2006

تا حالا ، حالتون به هم خورده؟

نمي دونم چي شد . داشتم فكرمي كردم برم تهران يا نه ؟ رفتم حمام يه دوش بگيرم شايد اين بي حوصلگي و خستگي كمي برطرف بشه . وقتي آب روي سرم مي ريخت ناخودآگاه اشك هايي رو كه دو روزه تو گلوم گير كرده ريخت بيرون . احساس مي كردم با هر ضجه اي كه مي زنم تمام انرژي ام ازم گرفته مي شه . داشتم شير حمام رو مي بستم كه بيام بيرون . احساس كردم تمام دنيا دور سرم داره مي چرخه. سرم گيج مي رفت نمي تونستم خودم رو كنترل كنم ديگه هيچي نمي ديدم . خودم رو از حمام پرت كردم بيرون افتادم روي تخت . نمي دونم چه قدر گذشت؟ 10 دقيقه؟ 15 دقيقه؟ هيچي حس نمي كردم . انگار تو يه دنياي ديگه اي بودم . بعد از يه مدتي به خودم اومدم داشتم از سرما مي لرزيدم . تازه فهميدم كه حالم به هم خورده .

Thursday, March 09, 2006

روز جهاني زن : روز مبارزه

سو جر نر تروث زن سياهپوستي بود كه بر ضدبردگي و محروم كردن زنان از حق رأي بي پرده سخن مي گفت ، واين دو مسأله را از نزديك با يكديگر پيوند داد. هنگامي كه با لحن مؤكد و پرشور در يك اجتماع ضدبردگي در اينديانا در دهه ي 1850 سخنراني مي كرد، مرد سفيد پوستي خطاب به او فرياد زد: من باور نمي كنم تو واقعاً زن باشي. او علناً سينه هاي خود را برهنه كرد تا زن بودن خود را اثبات كند. *

خشونت عليه زنان
1)زن براي اثبات زنانگي اش از عضوي استفاده مي كند كه مردان خيلي خوب مي شناسند . آره سينه هايي كه يك مرد هم از آن شير خورده و هم با آن عشقبازي كرده اما امروز صاحب ِ آن سينه ها را زن نمي داند چرا كه از زن در ذهن او تداعي كننده ي لذت است و ابزاري براي خوشي اما زن را انسان نمي داند .در جمعي به او توهين مي كند و از او مي خواهد كه نشان زنانگي اش را عريان كند . آري او با سخنش قصد دارد شخصيت او را بكوبد و با اين كار با خشونت او را زير سؤال ببرد.
2)توي سالن ابن خلدون نشستيم داريم تصاويري را مي بينيم كه افسانه نوروزي آزاد شده است و تمام روزنامه ها خبر آن را منعكس كرده ان . بعد از آن صحنه هاي پرتنش از مسائل زنان در زندان اين تصاوير چه قدر شيرين است كه ناگهان صداي موش موش مي آيد . سحر چراغ ها را روشن مي كند . يك همستر دست آموز را در سالن تاريك و پر ازجمعيت رها كرده اند تا مراسم را برهم بزنند . اول باورم نمي شد اما وقتي يكي از دوستان به من گفت كه استاد كچوئيان وقتي بچه ها رفته بودند و به مراسم دعوتش كنند گفته بود خوب است كه بين شما زنها يه موش رها كنند خوب هم باور مي كنم. بله ايشون استاد دانشگاه هستند ولي واي به حال استادي كه علمش براي تحقير ديگران به كار مي رود نه براي تعالي . اين مرد هم در همين نظام مردسالار و زن ستيز بزرگ شده است.
3)با چند تا ازدوستام ساعت يك ربع به چهار مي رسيم به پارك دانشجو . چند نفري به صورت گروه هاي كوچيك ايستادند . كم كم تعدادمون زياد مي شه . در حال راه رفتن تو محوطه 5 يا 6 مرد لباس شخصي رو مي بينم كه در حال گزارش دادن هستند . مرد مي گه 15 يا 20 نفري هستن . بعد مي گه آره مواظبيم . بعدش مي گه گوش به فرمانيم . مي ريم جلوي پارك مي ايستيم . شعار ها را بالا مي گيريم . شعار من: "ما زنان خواهان حقوق انساني خود هستيم" پلاكارد رو مي گيرند و خبرنگار ها و عكاس ها نمي دونم از كجا پيداشون شد شروع مي كنند به عكس گرفتن . در عرض 10 دقيقه اطرافمون پر از آدم و بيشتر نيروهاي پليس و اطلاعاتي مي شه . بهمون اخطار مي دن ما سرود مي خونيم . نگاه به چهره ي گلناز و نوشين و فرناز مي كنم همه خوشحاليم و مي خنديم اما پشتمون پر از نيروي پليسه . يكي از بچه ها مي ياد بيانيه رو بخونه .يه گوشم به بيانيه است اون يكي گوشم صداي پليس رو مي شنوه :تا 5 دقيقه ديگه بايد متفرق بشيد . كيسه هاي پر از آشغال پرت مي كنند روي سر مون و بچه هايي كه نشسته ان . يكهو حمله مي كنند با باتوم. دختر رو با شالش مي گيرن و مي كشن . فرار مي كنيم . مي خوان متفرقمون كنن. مي ريم سمت پياده رو كه حمله مي كنند مي دويم تو خيابون . مرضيه مرتاضي با ماست ،باتوم خورده . بين ماشين ها مي دويم، مردم انگار فيلم سينمايي تماشا مي كنند عين خيالشون نيست تازه يكي برام شكلك در مي ياره .نيروي اطلاعاتيه به من نگاه مي كنه و سرشو بالا پايين مي كنه يعني به حسابت مي رسم . دوباره جمع مي شيم و سرود مي خونيم و شعارهامون رو نشون مردم توي خيابون و ماشين مي ديم كه يكهو پليس ضد شورش حمله مي كنه من صف اولم براي دويدن دير شده سعي مي كنم فرار كنم كه مي خورم زمين و كناري هم مي خوره . باتومي كه به من بايد مي خورد چون مي افته روي من حواله ي اون مي شه . پليس دنبالم مي كنه تا توي رستوران بوفالو . بعد از چند دقيقه يكي در گوشم مي گه شعارت رو جمع كن الآن تنهايي و همه متفرق شدن، مي گيرنت. مي يام دنبال بچه ها مي گردم . خيلي خسته ام . شايد نيم ساعت يا بيشتر شده . خيلي بهم فشار اومده . سرخورده ام اما اصلاً نااميد نيستم . مي دونستم توي نظامي كه رنگ و بويي از تمدن و دموكراسي نداره با هر حركتي به شدت برخورد مي شه . مردم اين كشور به هيچ چيز نبايد آگاه بشن . مخصوصاً زن كه اگر آگاه بشه پايه و اساس اين نظام متحجر رو كه مردسالاريه زير سؤال مي بره . تنها آرزوم اين بود كه بلايي سر كسي نيومده باشه . اما بعد كه از كنار ميني بوس هايي كه بايد ما در آنها مي بوديم رد شدم ديدم چند تا زن رو و يكي از پسرهاي پلي تكنيك رو دستگير كردن. ديروز ديدن مرداني كه هم پاي ما سرود مي خوندند برام يه دنيا شادي به همراه داشت.
بعداً خبر دار مي شم كه سيمين بهبهاني رو حسابي كتك زدند . وقتي شب تو ماشين نشستم به صحنه هايي كه ديدم فكر مي كنم ناخودآگاه گريه ام مي گيره . انگار يه توده بزرگ تو دلم سنگيني مي كنه . سرم درد مي كنه و پاهام مي لزره . خيلي خسته ام ....

ديروز روز جهاني زن بود بايد تبريك بگم اما به قول يكي از دوستام روز جهاني زن روز مبارزه است .
*صفحه 216 كتاب جامعه شناسي آنتوني گيدنز

Wednesday, March 01, 2006

زندگي شلوغ و پلوغ من


امروز حال و هواي خوبي نداشتم . بايد براي يه نشريه دانشجويي مقاله مي نوشتم كه مو ضوعش خشونت عليه زنان بود .مشغول گشت و گذار در اينترنت بودم كه اين موضوع رو توي موتورهاي جستجو سرچ كردم خلاصه اينكه با زور دو سه تا فيلتر شكن سايت هاي قدغن رو باز كردم و شروع كردم به خواندن مواردي كه زنان از خشونت عليه زنان گفته بودند.موارد عيني زيادي خوندم كه از تجربه هاي تلخ زنان و دختران نقل شده بود . بعضي ها اينقدر بهم فشار مي آورد كه يكهو مي زدم زير گريه و حالم بد مي شد. در عين حال بايد فكرم رو منظم مي كردم براي نوشتن كه سخت بود ،مامان هم ظهر رفته بود تهران گفته بود كه براي فردا ناهار درست كنم . از طرفي بايد موضوع تحقيق جامعه شناسي ادبيات رو انتخاب مي كردم و براي استادم ميل مي زدم .مقاله رو نوشتم و سند كردم . حالا بايد غذا درست مي كردم . درحين اين كار توي ذهنم وقايعي كه خونده بودم رو مرور مي كردم و اعصابم به هم مي ريخت ، از طرفي گفتم براي اينكه ذهنم آروم بشه برم كتاب بخونم كه رفتم سراغ كتاب پرنده ي من نوشته ي فريبا وفي . خوب نشد كه بدتر هم شده . داستان در مورد يه زن خانه دار كه راجع به وقايع زندگي اش و تلخي هاي اون مي نويسه . بايد بگم كه ناراحتي ها و افسردگي هاي اين زن اينقدر زياد ِ كه در خوشي هاي اندكش توي اونها گم مي شه . حالا معضل چند تا شد . ذهنم اينقدر درگير بود كه نمي دونستم چي كار كنم . فكرم پيش بچه هايي كه رفته بودن استاديوم هم پرواز مي كرد . من هم مي خواستم برم كه دير اقدام كردم و نشد . دلم مي خواست بدونم تونستن از سد مأموران بگذرند يا نه . بابا هم كه همش مثل يه بچه دلتنگ مامان بود . هي مي گفت وقتي مامان نيست انگار يه چيزي كمه . مي رفت يه دور مي زد و مي اومد و دوباره مي گفت خونه با مامانت يه حال و هواي ديگه داره. هي فكر مي كرد حالا يه شب كه مامان نيست ديگ هيچي سر جاش نيست و دنيا لطفي نداره . مامان كم بود كه وقت رفتن دستور ميداد :صبح زود يادت نره ساندويچ هاي باباتو بپيچي ،لباسش رو اتو كني ،صبح خواب نمونه حالا خود بابا هم اضافه شده بود ديگه داشت ديوانه ام مي كرد . از اين وابستگي بيش از حد بابا به مامانم حالم به هم مي خوره .به نظرم نه تنها قشنگ نيست بلكه تهوع آوره .تا وقتي رفت بخوابه همش حرفي مي زد كه دلتنگي اش رو نشون بده . رسماً داشتم خل مي شدم . از بچگي يادم مي ياد كه تنها نقشي كه توي خونه خوب به من آموزش داده شده نقش مادريه . اونم نه مادر واقعي در واقع بعد حمالي مادري كه توي جامعه ي ما از همه ي ابعاد ديگه قوي تره و توسط فرهنگ سنتي هم تشويق مي شه .آره همون بشور و بپز و بساب و ... . به دليل بلوغ زودرس انتظارات خانواده و جامعه از من خيلي زود رشد كرد . جسم كودكم با كوهي از انتظارات مواجه شد كه از من توقع داشتن زود بزرگ بشوم و انسان بالغي بشم . مامان مسافرت مي رفت تنها كاري كه تو خونه نمي كردم غذا پختن بود اما بقيه كارها حتي با وجود پدر و برادرم به دوش من بود . يادم مي ياد كه قدم كوتاه بود ،صندلي آشپزخونه رو زير پام مي گذاشتم و ظرف مي شستم تا يه روز بلآخره روي سراميك هاي كف آشپزخونه صندلي سر خورد و من به پشت خوردم زمين . توي خونه ي ما برعكس خانواده هاي ديگه كه در همسايگي ما بودند به جاي اينكه مامان به بابا وابسته باشه برعكس بود و تصميم اول و آخر رو هم مامان مي گرفت . به صورت پنهان و آشكار حكمران خونه اون بود البته بايد بگم كه بابا گاهي اوقات با كتك زدن مظاهر مردانگي اش رو نشون مي داد اما روي حرف مامان حرف نمي زد. خداش مامانم بود و مثل بت مي پرستيدش ،الآن هم همين طوره.
الآنم كه اينجا نشستم مي خوام آن لاين بشم اما خط ها مشغول و يك ساعتي هست كه مي خوام كانكت بشم . اعصابم از دست اين اينترنت هم داغونه ، اين مطلب امشاسپندان هم خوندم . اينقدر عصباني و ناراحت شدم كه ديگه فكر كنم تحمل اين يكي از توانم خارج باشه.اگر مي خواين بيشتر بدونيد به وبلاگ پرستو سر بزنيد. آره بچه ها نتونستند يه استاديوم برن ، بريد و خودتون بخونيد كه چه اتفاقي افتاده