Wednesday, November 29, 2006

مصاحبه مطبوعاتی دانشجویان ممنوع الورود به پلی تکنیک




مصاحبه مطبوعاتی دانشجویان ممنوع الورود به پلی تکنیک

گزارش تصویری از مصاحبه مطبوعاتی دانشجویان ممنوع الورود به پلی تکنیک

گزارش تصویری از تداوم اعتراض دانشجویان پلی تکنیک به مرگ سه دانشجو

بچه ها رو که ممنوع الورود کردند، هر روز توی خیابان های اطراف دانشگاه کلی از نگهبان های دانشگاه رو می گذارند که اگر از تو خیابان هم دیدنشون جلوی آنها رو بگیرند.
تلفن های بچه و مکالماتشان کاملا کنترل می شه و والدین دانشجوهای فعال رو می خواهند دانشگاه و سعی می کنند اینجوری بچه هارو تحت فشار خانواده ها بگذارند. مکالمات و قرار های دانشجویان رو بعد از اینکه شنود کردند به والدینشان اطلاع می دهند. هر روز تهدید. دیگه باید حواسمان باشه که پشت تلفن قرارها رو لو ندیم. چون همه اش چند دقیقه بعد می رسه به دست والدین.
نمی دونم توی کمیته ی انضباطی دانشگاه دستگاه شنود گذاشتند یا از حراست کنترل می شه؟ جو دانشگاه ها به شدت امنیتی شده.
حالم از این فضا به هم می خورده.

Tuesday, November 28, 2006

سهيلا صادقي : به رشته مطالعات زنان اعتقادي ندارم

ديگه كاملا بايد بفميد كه چرا خيلي از بچه هاي ما ترجيح مي دهند بروند علامه و مطالعات زنان بخونند.
سهيلا صادقي واقعا روي اعصاب آدم راه مي ره.واقعا چي كار مي شه كرد؟
راستي اين مراسم روز دختران هم كه نسرين در يكي از پست هاش به اون پرداخته كه ديگه اعصاب من رو به هم ريخته بود. همين بغل گوشمون بر گزار شد. معيارشون هم براي ورود به سالن دختر بودن يا بهتر بگم داشتن پرده ي بكارت بود.
بخشي از پرسش و پاسخ ها در اين جشن به اصطلاح دختران:
سوال بعدی این بود که آیا برگزارکنندگان این مراسم از فلسفه نامگذاری این روز به نام روز ملی دختران آگاهی
دارند؟ آیا آنها می دانند که روز تولد حضصرت معصومه به این دلیل روز دختر نامگذاری شده که ایشان در زمان وفات باکره بوده اند؟ چرا در حالیکه 8 مارس روز جهانی زن، که در تمام کشورهای جهان جشن گرفته می شود و در آن از حقوق زنان صحبت می شود، در اینجا نه تنها به رسمیت شناخته نمی شود بلکه با برگزاری هر نوع مراسمی مخالفت می شود و برگزارکنندگان با برخوردهای شدید انضباطی مواجه می شوند؟ در روز دختران، چه مباحث خاصی برای مطرح شدن وجود دارد که در آن روز نمی توان گفت؟.

Saturday, November 25, 2006

ترجیح دادم این پست رو حذف کنم و به جاش این لینک رو بگذارم که به پست حذف شده مربوط است. مسائل شخصی بماند برای دنیای خارج از وبلاگستان.

Tuesday, November 21, 2006

امريكا به مثابه نشانه

نتايج من از پنل امريكا به مثابه نشانه:
1)هر طور شده بايد برم اين بلاد كفر رو ببينم
2)امريكا مثل يه گاو مي مونه كه همه دارند از اون شير مي دوشند اما ايران روي شاخش سوار شده.
.....................................
واقعا حيفم آمد شما رو از ديدن اين لينك هاي با حال محروم كنم:

Wednesday, November 15, 2006

حکایت امروز من


8 صبح: آه... این گوشی لعنتی کجاست پس؟ باز کجا گذاشتمش؟ همه چیز رو می ریزم بیرون... فکر کنم تو خوابگاه است... خوشبختانه توی این کیف شلوغ پیدا می شه...
12 ظهر: داره زنگ می خوره... بر می دارم... همین طور که دارم مانتو می پوشم، راه می رم و حرف می زنم... گوشی رو می گذارم نمی دونم کجا... می پرم سوار تاکسی می شم... وای باز هم گوشی ام جا موند...
4 بعد از ظهر: با سیزیف حرف می زنم... بلیط می دم به راننده اتوبوس... اتوبوس راه می افته. تو ایستگاه پیاده می شیم. دنبال کیف پولم می گردم... وای... نیست... افتاده تو اتوبوس. سوار تاکسی می شیم و می ریم دنبال اتوبوس. این ور بگرد... اون ور برو... از راننده بپرس ... یه مسافر کیف رو داده به نگهبانی خوابگاه...
8 شب: ترافیک دیوونه ام کرده... ناخودآگاه اشک هام سرازیر شده... این قدر عصبی ام که می تونم خودم رو درجا بکشم... می رم گوشی ام رواز خونه دوست جون برمی دارم... زنگ می خوره... از لابه لای ماشین ها می دوم... حرف می زنم... بوق می زنند.... نمی بینم.اصلا یادم نمی یاد که کجا می خواستم برم... خوابگاه؟ خونه سمیرا؟ دوستم؟ ... دیگه این توده خاکستری کار نمی کنه... یکهو به خودم می یام می بینم تو تاکسی ام و دارم می رم کرج... قرار بود برم خونه؟

Sunday, November 12, 2006

So far from home, do you know you're not alone

Anathema - Emotional Winter

Speak to me
For I have seenYour waning smile
Your scars concealed
So far from home, do you know you're not alone
Sleep tonight
Sweet summerlight
Scattered yesterdays, the past is far away
How fast time passed by
The transience of life
Those wasted moments won't return
And we will never feel again
Beyond my dreams
Ever with me
You flash before my eyes, a final fading sigh
But the sun will (always) rise
And tears will dry
Of all that is to come, the dream has just begun
And time is speeding by
The transience of life
Those wasted moments wont return
And we will never feel again ...

Friday, November 10, 2006

بلند و محکم همچون سرو: شهلا لاهیجی



من یا پست نمی فرستم یا چند تا چند تا می فرستم. دیدم اگر این رو نگم می میرم.
روز دوشنبه هفته ی گذشته رفتم مراسم تقدیر از شهلا لاهیجی برای بردن جایزه آزادی نشر در کشور سوئد. خیلی عالی بود. اولین ناشر جهانی و اولین ناشر جهانی که این جایزه رو برده. خودشون می گفتند 80 نفر به ایشون رأی داده بودند. چه قدر خوبه که ما همچین ناشری داریم. یه خانم قد بلند و درشت هیکل که دقیقاً مثل یک ستون می مونه. مهربان و صمیمی و باهوش و آگاه.
اول از همه خانم فرناز سیفی صحبت کردند که مجری برنامه هم بودند. مراسم به همت بچه های مرکز فرهنگی زنان برگزار شد که خیلی زحمت کشیده بودند.
بعد خانم پرینوش صنیعی نویسنده رمان سهم من از ارتباطشون با خانم لاهیجی و چگونگی دوستی ایجاد شده، گفت. که دیگه اونجا بود من به هوش خانم لاهیجی ایمان آوردم و با خورم گفتم عجب آدم پیگیرو با پشتکاری هستند.
بعد خانم ناهید کشاورز در مورد زنان و جوایز بین المللی سخنرانی کردند که خیلی خوشم آمد.
مریم میرزا یک کار آماری در مورد انتشارات روشنگران کرده بود و نشان داد این انتشارات اولین موسسه ای است که بیشترین کتاب ها رو در حوزه زنان چاپ کرده است
آقای عباس محمدی اصل که کتاب زنان، نیمه ی دیگر، در بوته ی نقد رو نوشته شعری خوندند برای خانم لاهیجی.
لیلی فرهاد پور هم در مورد شهلا لاهیجی، به مثابه یک سوژه مطبوعاتی گفت که خیلی باعث خنده شد. کاش این لیلی فرهاد پورش بیشتر بود. ایشون معتقد بودند خانم فرهادپور خیلی سوژه خوبی برای مصاحبه مخصوصن برای خبرنگاران تازه کار هستند چون ا)همیشه در دسترس هستن و موبایلشون رو خودشون جواب می دهند. گوشی شون هم معمولا خاموش نیست. 2) خیلی شمرده شمرده صحبت می کنند ونیازی به ضبط صوت نیست.
در آخر گلناز ملک عزیز مقاله زنان ناشری که باعث رشد اندیشه ی فمینیستی شده اند رو خواند.
وسط این سخنرانی ها هم سارا لقمانی عزیزبرای حاضرین از کمپین یک میلیون امضا گفت. همه اش من تو دلم می گفتم آخ جون. کمپینمون........
تازه من تمام مراسم رو پیش نوشین احمدی و پروین اردلان عزیز نشسته بودم که واقعا دو تا زن دوست داشتنی هستند. دیدن خانم اردلان هم واقعا باعث خوشحالی بود. دوست دارم همیشه سالم باشد.
سفیر سوئد هم همراه خانمشون حضور داشتند و از خانم لاهیجی تقدیر کردند. محیط مراسم اینقدر گرم و صمیمی بود که دلم نمی خواست تمام بشه.

خانم ها و آقایان عزیز لطفا این کمپینی رو که برای مبارزه علیه سنگسار درست شده امضا کنید. مسئله ی خیلی مهمیه. سنگسار باید از توی قانو بر داشته بشه.
سایت میدان زنان فیلتر شده. به این آدرس مراجعه کنید.
مرتبط با مراسم تقدیر از خانم لاهیجی:
این لینک ها رو از سایت زنستان گذاشتم.

من امیر رو نکشتم. تو کشتیش؟


چه کسی امیر را کشت رو ندیدید؟ واقعاً که. چرا شما سینما نمی روید این فیلم رو ببینید؟
اینقدر محو ابتکارات فیلم بودم که اصلا فیلم رو نفهمیدم. خلاقیت در فیلم نامه. اجرای بازیگرها. کارگردانی. داستان فیلم رو که دیگه نگو. تصورش رو کنید یه آدمی می میره بعد یه سری از دوستانش می آیند و درباره اش نظرشان رو می گن. ماجرا اینقدر خوب روایت می شه و خوب تغییر جهت می ده که شما آخر فیلم یه تصویر خوب از شخصیت اصلی فیلم یعنی امیر دارید بدون اینکه اصلا ببینینش.
اول داستان شما می فهمید یکی مرده حالا یا خودکشی کرده یا کشتنش. بعد اطرافیان و دوست های امیر می یان از خوبی های امیر می گن. یکهو همه از دلیل نفرتشون از امیر پرده بر می دارند و می فهمی که همه انگیزه و نقشه داشتند که امیر رو بکشند . داستان کلاً تغییر جهت می ده. آخرش هم نمی گم که بروید سینما و یه حال اساسی ببرید.
Wow...فیلم چیزی به اسم دیالوگ نداره. همه اش مونولوگ است. Can you believe it؟ فکر می کردم خیلی باید خسته کننده باشه اما دیدم نه، خیلی بهتر از فیلم هایی ست که توی این مدت دیدم.
بعضی از این مونولوگ های خسرو شکیبایی رو نمی فهمیدم اینقدر که چاله میدانی حرف می زد. آتیلا پسیانی اش خداست. نیکی کریمی هم با اون تیکه هایی که به انگلیسی می گه خوب از آب درآمده. امین حیایی رو پس از مدت ها در یه نقش خوب دیدم که خوب از پسش برآمده. حیف استعداد. اسم بازیگر نقش مرجان هم که بلد نیستم. مهناز افشار هم که آخرشه دیگه.
اینقدر فیلم از حرف هایی که امروزها می شنویم پر هست که دلم می خواهد بروم و دوباره تماشا کنم.
اون تیکه ی پرتغالی ها که آتیلا به جای پرولتاریا می گه خیلی خداست. این چپ های ارتدوکس رو خوب نقد کرده.
راستی این ترانه فیلم که اسمش روزمرگی بود من رو کشته بود. خیلی باحال بود. کاش آهنگش رو داشتم. فیلم مایه های طنز هم کم نداره. بعضی تیکه هاش که از خنده می میری.
مرتبط:
اگر می خواهید اطلاعات خوب در مورد فیلم داشته باشید به وبلاگ وضعیت آخر بروید. دو تا پست دارند به اسم: قرار است در سینمای ایران اتفاقی بیافتد! چه کسی امیر را کشت؟ (2)

مشاهداتم از موسسه پارسه


این هفته رفتم موسسه پارسه با چند تا از بچه های دانشکده کار پرسشگری کردم. البته من از این کارهای ریز زیاد انجام دادم. پرسشگری، کار دانشجویی و ... . خیلی سرم شلوغ بود. کار زیاد سختی نبود. من هم دو روز در هفته رفتم. کار مشاهده ای هم کردم.
باورم نمی شه این همه دانشجو بخواهند کنکور ارشد بدهند. فکر می کنم کنکور ارشد هم مثل کنکور کارشناسی تا چند سال دیگه، کم کم به یه تجارت تبدیل می شه. دختر و پسرهایی با گروه های سنی و تیپ های مختلف و متنوعی می آمدند. بعضی ها از شهریه کلاس ناراضی بودند ولی خیلی ها می گفتند خوبه. البته کلاس های پارسه واقعا گرانه.
ما باید سر هر کلاسی قیل از اینکه استاد بیاد فرم ارزیابی اساتید و رضایت بچه ها از کلاس ها رو پخش می کردیم. تجربه جالبی بود. سر یه کلاسی که فرم هاش رو از صبح تا عصر من بردم از ساعت 8 صبح تا 9 شب سه تا کلاس تشکیل شد که نصف شرکت کننده ها در هر سه کلاس ثابت بودند و فقط درس و استاد عوض می شد. باورم نمی شد. بعضی از بچه ها از ساعت 8 تا 12، 1 تا 5عصر و در نهایت از 5 تا 9 شب سر کلاس نشسته بودند. از طرف می پرسیدم شما خسته نمی شید از صبح کلاس رفته اید؟ بچه های کلاس تا من رو می دیدند می زدند زیر خنده. برام جالب بود ما در دوران کارشناسی چی یاد می گیریم که بعضی ها برای کنکور فوق تمام این کلاس های کارشناسی رو با هزینه ی بسیار بالایی دوباره وقت می گذارند و می آیند. سال های کارشناسی همه اش به کلاس دودر کردن می گذره. در خیلی از موارد هم استادها خوب تدریس نمی کنند و کلی از وقت کلاس رو می زنند. اما باید می اومدید پارسه و می دید همین استادها که همه اش در حال تلف کردن وقت هستن، چون پارسه پول خوبی می ده چه طور از جون و دل کار می کنند. حتی یک ثانیه از وقت کلاس هم نمی زدند. اکثر دانشجو های پارسه دارند همان درس های کارشناسی رو دوباره می خوانند. آیا وقت براشون هیچ ارزشی نداره؟؟ متأسفانه مدرک گرایی نه تنها تا قبل معضل بزرگی در جامعه بوده الآن با این حجم بالای متقاضیان کنکور ارشد داره نگران کننده می شه. همه ی کسانی که مدرک کارشناسی دارند و دوباره دارند کلاس های کارشناسی رو می آیند مدرک گرفتند، بدون اینکه چیزی یاد گرفته باشند.
یه آمار جالب هم خدمتتون بدهم که امسال تعداد پذیرفته شدگان کنکور فوق در دانشکده ی ما (علوم اجتماعی تهران)2 نفر از تعداد پذیرفته شدگان کنکور کارشناسی بیشتر بود!!! با این همه کارشناس ارشد چی کار می خواهند بکنند جز اینکه سر جوون ها رو با یه سوژه جدید گرم کنند؟؟؟
باید بگم کلاس های پارسه خیلی شلوغه. در تمام ساعت ها، کلاس زیر 20 نفر اصلا وجود نداشت. کلاس 50 نفر یا 60 نفر هم وجود داشت که خیلی پر بودند.
یه چیز جالبی که تو پارسه دیدم یه آدم هایی بودند که قبل از حضور استاد در کلاس باید کار حضور وغیاب انجام می دادند که وقت کلاس و استاد گرامی تلف نشود.

***جریان پست قبلی اینه که من می خواستم یه عکس بگذارم ولی نمی دونم چرا عکسه نیامد و فقط کادرش موند که مشاهده می کنید. دیگه وقت نکردم دیلیت کنم. برای پست هم کامنت گذاشتند که دیدم کلی خاطره انگیز شده. همین طوری می گذارمش.

Monday, November 06, 2006

Thursday, November 02, 2006

خودكشي يا...

ديشب نشستم توي متروي کرج ديدم همه دارند راجع به خودکشي پچ پچ مي کنند. يکي از خانم ها مي گفت که
ديروز يه دختر جوان خودش رو انداخته روي ريل هاي قطار درون شهري. گذشته از اينکه بعد فهميدم اصلا اينطوري نبوده و يه آقاي20 تا 30 ساله بوده که خودش رو مي اندازه روي ريل ها اما پشيمون مي شه و قطار هم ترمز مي گيره و اين نجات پيدا مي کنه، عکس العمل مردم خيلي جالب بود. يه خانمي در حالي که قرآن مي خوند سري از تأسف تکان داده و اصلا انگار اتفاقي نيفتاده. خيلي برام جالب بود، به نظر مي رسه در بين مردم ما اون فرهنگي که براي مرگ يک نفر طرف خودش رو مي کشت و غصه مي خورد ديگه از بين رفته. مخصوصا اين مسئله رو مي شه در قشر متوسط و رو به بالاي جامعه ديد که زندگي شهري دارند.
البته من اين رو طبيعي مي دونم چون انسان شهري ديگه مثل گذشته همبستگي مکانيکي با جامعه نداره بلکه همبستگي ارگانيکي داره. يعني در روابطش با مردم عادي عواطف دروني اش رو دخالت نمي ده. با ديگران ارتباط برقرار مي کنه چون بهشون نياز داره.
موضوع دوم خودکشي ديروز، خودکشي يکي از بازيگرهاي تلويزيون بود که همه جا توي مترو و مطب دکتر و... در موردش صحبت مي کردند. آخرش هم نفهميدم اين خانم خودش رو کشته، به قتل رسيده يا اينکه اصلا زنده است و همه ي اين حرف ها شايعه است. طبق شايعات مثل اينکه يه فيلم از اين خانم تو بازار و دست مردم اومده که توي فيلم ايشون با پارتنرشان رابطه ي جنسي دارند. يکي مي گفت: آره پسر ِ پنهاني اين فيلم رو در حين سکس گرفته و بعد دختر ِ رو تهديد کرده که اگر بهش 200 ميليون تومان پول نده اين فيلم رو پخش مي کنه. يکي ديگه که فيلم رو هم ديده بود مي گفت: نه خانم دو تاشون مي دونستند که دارن از اونها فيلم مي گيرن و جلوي دوربين کلي ادا درآوردند و بعدش احتمالا يه نفر از بين خودشون فيلم رو تکثير کرده و پخش کرده. يکي مي گفت: نه دختر ِ که زهرا امير ابراهيمي نيست و يه نفر ديگه است و اينها شباهت ظاهري هستش. يکي مي گفت: خودش تو جام جم ديروز همه چيز رو تکذيب کرده و گفته اينها شايعه است.
خلاصه اينکه من در عرض نيم ساعت صد جور روايت از ماجرا شنيدم. حالا معلوم نيست واقعيت چي بوده. ميزان يک کلاغ چهل کلاغ خون مردم و حشتناک بالاست. تصورش رو بکنيد مردمي که تو مترو هميشه ساکت اند و همديگه رو براي نشستن رو صندلي تيکه و پاره مي کنند، ديروز اينقدر راحت سر اين جريان با هم ارتباط برقرار مي کردند که من مونده بودم اينها همون آدم ها هستند؟!!!
داشتم فکر ميکردم به فرض که همچين فيلمي هم بوده و اين خانم هم خودکشي کرده اگر شما بوديد چه کار مي کرديد؟ خودکشي مي کرديد؟ مسائل جنسي اينقدر تو جامعه ي ما دچار تابوزدگي شده که فرد وقتي همچين اتفاقي مي افته مي گه ديگه بدبخت شدم و مي ره خودش رو سر به نيست مي کنه. فشار اجتماعي و فرهنگي رو زن ها خيلي زياده. بار اين تابوي جنسي رو تقريبا به طور کامل زن ها به دوش مي کشند.
آقايون که اصلا براشون مهم نيست و حتي اگر مردي چند تا پارتنر جنسي متعدد با روابط کاملا باز داشته باشه سرش رو بالا مي گيره و افتخار مي کنه(البته من اينجا نمي گم چي خوبه يا چي بده و ارزش گذاري اصلا نمي کنم) اما اگر زني اينطوري باشه نمي تونه توي اين جامعه زندگي کنه. در واقع اون اصلا حق زندگي نداره.
تنوع طلبي جنسي و ايجاد رابطه ي جنسي فقط براي مردها حقه. مردها هم پارتنر جنسي مي خواهند، هم وقت ازدواج زن آفتاب نديده. خواسته ي زن ها چي مي شه؟ حق زن ها چي مي شه؟ زن نياز جنسي نداره؟ بايد چي کار کنه؟ اين فرهنگ بسته تنها راهي که جلوي فرد مي گذاره خودکشيه.
يه نفر مي گفت يکي از دوست هاي من که بعد از ازدواج يه بچه داشت و با شوهرش نمي ساخت مي خواست طلاق بگيره. بماند که براي طلاق سال ها توي دادگاه مي رفت و مي اومد. بعد از طلاق نيازجنسي و عاطفي داشت. خانواده هم طردش کرده بودند. دوست پسر داشت و رابط ي جنسي برقرار کرده بود. مي گفت وقتي خانواده اش فهميدند خودش رو کشت.
يه نفر ديگه هم مي گفت يکي از دخترهاي فاميل ما دوست پسر داشته و خونه طرف مي رفته. پسر ِ يه روز از اين عکس و فيلم مي گيره. يه مدت بعد که دختر ِ مي خواسته ازدواج کنه و خواستگار داشته پسره مي ياد فيلم رو نشون خانواده داماد مي ده و آبروي دختر ِ مي ره. دختر هم بيماري عصبي مي گيره بعد از اون جريان.
داماد ارتباط جنسي قبل از ازدواج رو حق خودش مي دونه اما زنش نمي تونه همچين حقي داشته باشه و بايد کاملا دست نخورده باشه.
شايد اين لينك هايي كه اينجا مي گذارم به موضوع پستم تا حد كمي ربط داشته باشه. من بيشتر در رابطه با خودكشي مي خواستم بنويسم ولي جريان توزيع اين فيلم پورونو موضوع ديگه اي هستش كه به نظر من واقعا بي اخلاقيه. ديدن فيلم توسط اكثر مردم گرچه ناراحت كننده است ولي نمي شه از همه خرده گرفت اما توزيع فيلم در بين جماعتي كه مدعي روشنفكريه و خوشحال شدن آنها از اينكه وارد حريم خصوصي زندگي فردي شده اند واقعا غير قابل تحمله. اين فيلم هر جوري كه تكثير شده باشه يك فيلم واقعا خصوصيه. اينكه كسي بخواد موقع سكس از خودش فيلم بگيره كاملا شخصيه و به خود فرد مربوطه. كاش اين رو همه مي فهميدند......
مرتبط:

Tuesday, October 31, 2006

چرا آپدیت نمی کنم؟ چون حسش نیست.

واقعا همین جوریه. نمی دونم چه بلایی سرم اومده که با این همه کارهایی که می کنم و اتفاق هایی که برام می افته، وسوسه نمی شم یه پست بگذارم. خبر ها هم که کم نیست. از دانشکده، که بوفه رو تفکیک کردند و بالای هر پارتیشن نوشتند برادران و خواهران. اونوقت قسمت خواهران حتی یه پنجره نداره و دخمه است که من البته نرفتم، فقط شنیدم. من هم سرم رو می گیرم بالا ومی رم قسمت برادران می شینم. از فشارهایی که توی دانشگاه هست بگیر تا اظهارات آقایون و خانم های احمق که دو تا بچه کمه. تو رو خدا بیاین زیادش کنید.
خانم ها و آقایان نروند لوله ها رو ببندند و هر شب یه بچه پس بیندازند. استفاده از وسایل جلوگیری از بارداری هم که حرامه و فکر کنم تا چند و قت دیگه همه از بازار جمع بشه.
از این تعطیلات مسخره که یک روزش رو رفتم دربند و روز بعد رفتم توچال که خیلی خوش گذشت اما روز شنبه که رفتم بانک فیش کلاس زبان بریزم، از دهنم در اومد چون 2 ساعت یه لنگه پا تو صف ایستاده بودم و همراه بقیه به احمقی نژاد فحش می دادم. تازه امروز تو کلاس زبان معلم گفت که تو موسسه کیش دیگه گوش
دادن به موزیک خارجی و دیدن فیلم فعل حرام شناخته شده وفقط می شه کارتون دید....
آقای منصور نصیری با این عکسی که از روز تجمع از 22 خرداد گرفتن جایزه کاوه گلستان رو بردند که دیگه فکر کنم خبرش رو همه شنیدند

Wednesday, October 18, 2006

private numbers

دیگه دارم می فهمم که زندگی من همینه. وقتی ایراد می گیری به امضا جمع کردن های من و می گی اینقدر بی گدار به آب نزن و نگرانی که وسط این کارها اتفاقی برای من بیفته. باید این رو بدونی که من هم نگران تو هستم. تو که اینقدر غیر قابل پیش بینی هستی. شب خوبی و هیچ چی نمی گی. من هم خوشحالم که تو آرومی . اما فرداش که با تو تماس می گیرم وضعیتت 180 درجه تغییر کرده و من ِ احمق با خودم می گم: هه... تو با خودت چی فکر کردی. فکر کردی اگر فکرهاش رو به تو نمی گه، دلیل می شه که فکر و نقشه ای تو سرش نداره؟؟؟ واونجاست که به ساده لوحی خودم می خندم.و باز هم نگرانم. نگران راه رفتنت، سالم رسیدنت، سالم بودنت، در بند نبودنت. نگران اینکه یکهو نریزن و دستگیرت کنند. هر شب با همین افکار آشفته می خوابم. بهت حق می دم نگران من باشی اما آیا تو هم به من حق می دی نگرانت باشم؟؟؟

Tuesday, October 17, 2006

ماه در آب و روزهاي پاييزي

هوا بد جوري پاييزي شده اين روزها. آدم همه اش دلش مي خواد بره پياده روي....
يادم رفته بود در مورد تئاتر ماه در آب بنويسم. از تئاتر خوشم اومد. توصيه مي كنم تشريف ببريد و ببينيد.
از ديالوگ هاي نمايش :
آدم ها دو دسته اند: اون هايي كه مي روند و اون هايي كه مي مونند
اون هايي كه با روياهاشون مي مونند و اون هايي كه به روياهاشون خيانت مي كنند
اونهايي كه به ماه نگاه مي كنند و اون هايي كه به تصوير ماه در آب خیره شدند.

Friday, October 13, 2006

تولدت مبارک

امروز تولدشه. نمی دونم اون هم اینقدری که من از بودنش خوشحالم، خوشحال هست؟ تبریک می گم دوست جون . خیلی خوبه که تولد تون اینقدر به هم نزدیک باشه تا یک هفته تو زندگی تون می تونید شاد باید...

Tuesday, October 10, 2006

20 سالگی

وقتی کسی تولد شما رو تبریک می گه یعنی از آمدن و بودن شما در این دنیا خوشحاله. ولی وقتی خودتون از بودنتون شادمان نباشید شاید شادی دیگران هم براتون معنایی نداشته باشه.
امروز 20 ساله شدم. دومین دهه ی عمرم تمام شد و وارد سومی شدم. کاش می تونستم امروز به آینده خیلی بیشتر از این امیدوار باشم...

Saturday, October 07, 2006

کمپین...کمپین...امضا...امضا

هنوز دارم بین آموزش تا امضا دور می زنم. وقتی دارم برای یک نفر در مورد قوانین تبعیض آمیز توضیح می دم و از حق نداشته ی زنان از این قانون می گم چنان شعفی در دلم حس می کنم که خودم در وجودم سراغ نداشتم. چه قدر آگاه ساختن دیگران لذت بخشه. توی این چند برگه امضایی که جمع کردم متوجه شدم که چه قدر زن های ما رنج کشیده هستند. بعضی ها وقتی امضا می کردند احساس می کردم دارند تمام سختی هایی که کشیدند رو در این امضا خالی می کنند. هیچ وقت فکر نمی کردم زن جامعه شهری تا این حد آگاه باشه. بعضی ها که اطلاعات خوبی هم دارند و بیشتر از من می دونستند. نازلی می گفت من می رم توی مترو و برگه های بیانیه رو که کپی کردم می دم دست چند تا خانم و از اونها می خوام که بخونند. بعضی ها امضا می کنند. بعضی ها هم نه. ولی 80 یا 90 درصد امضا می کنند. بعضی ها هم شروع می کنند به سوال کردن و اینکه جریان چیه. ولی من هر چی فکر کردم دیدم من نمی تونم روش نازلی رو امتحان کنم. دوست دارم حتی اگر از کسی یک امضا می گیرم با اون حرف بزنم. پای صحبت اون هم بشینم. به اون آگاهی بدم حتی اگر هم امضا نکرد بدونم که من کار خودم رو کردم.
شاید قشنگ ترین امضایی که گرفتم امضا از یک دختر بود که تحصیلاتش سیکل بود. با دهان باز داشت به حرف های من گوش می داد. می گفت من دوسال پیش خودم رفتم دادگاه و هزار تا مشکل داشتم و نمی دونستم چرا وضع زن ها باید اینقدر بد باشه. بعد هم داوطلب شد که بیاد کارگاه. تازه آخرش از من پرسید شما برای امضاها پورسانتی پول می گیرید. من هم که هفته ی بعد نوشین رو دیدم گفتم زود باش حقوق من رو بده.
از دختر 18 ساله تا زن 50 ساله امضا گرفتم. از وکیل و مهندس تا کارمند. دیروز هم که تو مترو، یکی از روش های نازلی رو امتحان کردم. یعنی برگه های بیانیه رو در آوردم و شروع کردم به خواندن که دیدم یه خانمی داره سرک می کشه. بهش دادم بخونه و به بقیه هم دادم. که بعد هم اون خانم گفت من خودم حقوقدان هستم و این موردی که در مورد سن مسولیت کیفری در جزوه ها آمده درست نیست. که من بهش گفتم این بیانیه و دفترچه ها با مشورت وکیل ها نوشته شده و امکان نداره اشتباه باشه و بهش گفتم اگر انتقادی داره به ای میل سایت میل بزنه و نظرش رو بگه. گفت من احتمالا می خوام بیام کارگاه و داوطلب بشم. خلاصه ما نیم ساعت داشتیم در مورد قوانین بحث می کردیم و بقیه هم گوش می دادند. با اینکه تحصیلکرده بود و یک دختر خوش تیپ و قوی ولی می گفت اینها چیز هایی هست که در قرآن آمده و شارع مقدس وضع کرده و نمی شه تغییرش داد که من مثال هایی از کشورهای مسلمانی آوردم که این قوانین رو عوض کردند. باورش نمی شد. احساس کردم آخر بحث توانستم پاسخ های قانع کننده ای برای سوال هاش بدم. بعد هم امضا کرد و آرزوی موفقیت.
تازه یک سری داشتم سر صحبت رو با خانمی باز می کردم که طرف گوی سبقت رو از من ربود و شروع کرد درددل کردن و از مشکلات خودش و دخترش و افسرده شدنش گفت. از شوهر و خانواده اش گفت. خلاصه اینکه ما رسیدیم ایستگاه صادقیه و من بدبخت اصلاً نتونستم یک کلمه حرف بزنم. اینقدر دلش پر بود که فرصت به من نمی داد. هیچی دیگه نشد ....

Friday, October 06, 2006

زن جماعت، حتی اگر پروفسور هم بشه دست از این امل بازی ها برنمی داره!!

امشب چشمم به جمال این سریال شبکه یک (داداش کوچیکه می گه اسمش صاحبدلان می باشد) روشن شد. اشاعه خرافه پرستی از این واضح تر دیده بودید؟؟ الکی نیست که احمدی نژاد می ره سازمان ملل، احساس منجی بشریت بودن می کنه و ملت رو ارشاد می کنه. آخرش هم که توهم می زنه و هاله ی نور کذایی رو دور سر مبارک می بینه. تصورش رو بکنید آقای معجزه گر خانم افلیج رو با دعا شفا داد. جلل خالق... حالا اون لحظه ای رو درذهن بیارید که طرف داشت با قرآن دور سر خانم می چرخید و دعا می خوند. یعنی کارد می زدن خونم در نمی اومد.
آخر قصه هم که خدا از روی لج و لج بازی برای اینکه روی جلیل (برادر خلیل) رو که مال مردم خور ِ و کلاهبردار و دزد است کم کنه، خانم اش رو شفا داد که بهش نشون بده تو باید بدونی برادرت خلیل نظر کرده است. اگر داره تو رو ارشاد می کنه برای اینه که بتونی سعادت آخرت رو بدست بیاری و از مال دنیا بگذری. باور کنید برداشت مردم از چنین سریالی دقیقاً همین چیزیه که گفتم. همون چیزی که حاکمیت می خواد. تازه غیر از این نتیجه ای نداره، که مردم روز به روز بیشتر به طرف نذر و نیاز و دخیل بستن و خرافه پرستی رو بیارند تا ایمانشان دقیقا عین تقلید بشه نه چیزی بیشتر و روز به روز بیشتر به معامله بودن ایمان نزدیک می شن. من هر چی بیشتر اشک بریزم، هر چی بیشتر پول برای قیمه ی امام حسین بدم آجرهای خونه ام در بهشت از سنگ با ارزش تری ساخته می شه.
خدمتتان عرض کنم اول این قسمت که خلیل دعا کرد و زن جلیل خوب نشد. (که آخر قسمت خوب شد و بلند شد راه رفت)جلیل هم شروع کرد به مسخره کردن برادرش که حالا بماند. زن جلیل هم که ناراحت رفته بود تو اتاق، خودش رو زندانی کرده بود متهم کرد به امل بازی و ساده لوحی که حرف های برادرش رو پزیرفته و امید شفا داشته. بعد هم در یک دیالوگ فاجعه آمیز این جمله را بیان کردند: زن جماعت حتی اگرهم پروفسور بشه دست از این امل بازی هاش(یعنی دست به دعا بودن و باور کردن معجزه) برنمی داره!!! بله... دقیقاً همین رو گفت.
توجه کردید توی این سریال های تلویزیونی چه طور راحت و بی دردسر به شعور و شخصیت زن ها توهین می شه؟؟؟ غیر از اینکه در تمامشون فرهنگ مرد سالاری بیشتر بازتولید می شه، در دیالوگ های سریال هم نکات خیلی تکان دهنده ای هست مثل همین جمله که چون من زنم حتی اگر بالاترین مدارج علمی رو طی کنم باز هم امل و خرافاتی هستم. فقط برای اینکه زن هستم...
فردا می رم خوابگاه . خوشبختانه به مدت یک هفته دیگه خونه نیستم و از این خزعبلات نمی بینم ولی همیشه دارم به مردمی فکر می کنم که بعد از افطار این تلویزیون لعنتی رو روشن می کنند و پشت سر هم این سریال ها رو می بینند و خواسته و ناخواسته می شنوند و می پذیرند. بیخود نیست که ما ایرانی ها در روابط بین زن و مرد در جامعه و خانواده اینقدر دچار مشکل هستیم. مردمی که تحت آموزش این فرهنگ پست قرار می گیرند چه سرنوشتی در انتظارشون هست؟؟؟

باز هم سریال های تلویزیونی

امروز صبح از خواب بیدار شدم و مثل آدم چای درست کردم. تو خوابگاه نیستم که مجبور باشم به اون روش مسخره چای درست کنم.
کتری جوش می یاد و بعدش قوری چای رو می گذارم روی کتری تا دم بکشه ...
آخرهفته است... اومدم خونه... زندگی در خوابگاه همیشه این حس رو به من داده که داره روزها و شب هام بر باد می ره. دیگه الآن خوابگاه برام تبدیل به محیطی شده که بدون دوستهام اصلا نمی تونم تصورش کنم . اگر نبودند، شاید هیچ وقت نمی تونستم تو خوابگاه زندگی کنم. اومدن به خونه یه نتیجه دیگه هم داره و اون دیدن سریال های آبکی بعد از افطار ِ که حال آدم رو به هم می زنه. این سریال زیر زمین که دیشب من یک قسمت اش رو دیدم اون هم همه اش در حال فحش دادن بودم واقعا سریال مبتذلیه. یه قسمت از دیالوگ های سریال رو داشته باشید:
زن فرج: فرج، می شه من از فردا تو اون خونه این چادر رو نپوشم؟
فرج: نه، زن های اینجا برای چادر حرمت قائل اند و تو هم باید چادر بزنی.
شما الآن قیافه ی عصبانی و متعجب من رو می تونید تصور کنید که دهانم باز مونده بود و برای اولین بار کم آورده بودم و نمی دونستم چی بگم. فقط کانال رو عوض کردم که صدای همه بلند شد.
مامان هم من رو فرستاد تو اتاق که با خیال راحت بشینند سریال ببینند. یکی هم نباشه که هی حرص بخوره وبه این سریال ها بد و بیراه بگه.
این هفته اتفاق های زیادی افتاد که هیچ کدوم رو ننوشتم. مثل پخش فیلم آفساید در موسسه حقوقی راد که چه قدر بعداز ظهر دوست داشتنی بود و بچه های کمچین ورزشگاه واقعا گل کاشته بودند. دیدن جعفر چناهی و دوستان خوبم. این خانم دوکوهکی روهم دیدم. چه چهره ی صمیمی و مهربونی داره.
روز چهارشنبه هم با چند تا از بچه های کمپین که امضا جمع می کنند رفتم بیرون. پیاده روی خوبی بود. دست نازلی درد نکنه با پیشنهادهای خوبش. صحبت در مورد کمپین، مشکلات کار، تجربه هایی که به دست آوردیم.
باید یک پست جدا از تجربه هام بنویسم. رکسانا که این قدر قشنگ و پخته صحبت می کنه که من همین طور خیره مونده بودم. ستاره با موهای قرمز و نارنجی اش که خیلی تو خیابون تابلو می باشد و می شه از فاصله چند متری پبداش کرد. نازلی اکتیو که 160 تا امضا اون هم در دو هفته جمع کرده بود. ما همه کم آورده بودیم...

حکایت محافظه کاری اساتید

توی کلاس جامعه شناسی خانواده نشسته بودم که استاد گفت من تا یک ماه دیگه کتابم چاپ می شه که در مورد جامعه شناسی خانواده است و فکر کنم این ترم کتاب خودم رو برای امتحان معرفی کنم. من هم که همیشه منتظرم مچ آدم ها رو بگیرم کلی خوشحال شدم چون بعضی از این استادهای ما، نه خیلیهاشون، وقتی تدریس می کنند سعی می کنند عقاید خودشون رو اصلاً بروز ندهند یا اگر جایی بروز می دن در نهایت محافظه کاری و پراز قایم موشک بازی هستش. شما وقتی کتاب یک نفر رو دستتون می گیرید حتی اگر هم طرف خیلی اطلاعات داده باشه و نظریه پردازی کرده باشه و طفره بره از روی نثرش و اشاراتش و تاحدودی حرف هایش به موضع طرف پی می برید و اینقدر دچار تناقض نمی شوید که ایشون موضع اش چی هست بالآخره. مثلا من سه ترم، پشت سر هم شاگرد سارا شریعتی بودم ولی هنوز هم گاهی وقت ها نمی فهمم که این استاد موضع اش بالآخره چیه. البته یک بخش زیادیش به خاطر محافظه کار بودن سارا شریعتی هستش و اینکه همه اش می ترسه یک وقت سایه پدرش روی اون سنگینی کنه و همه با اسم علی شریعتی بشناسنش و بپذیرنش.
اما در هر صورت برای شخص بنده جامعه شناسی خانواده خیلی مهمه و اینکه بدونم استادم چه طور فکر می کنه و چی می خواد تدریس کنه خیلی مهمتره.

Wednesday, October 04, 2006

عمران صلاحی خیاط (خیط کننده)فوت کرد

چه قدر مرگش غیر منتظره بود. وقتی خبر رو شنیدم شوکه شدم. توی مراسم سالروز تولد شاملو دیدمش.... خیلی تلخ بود ...گل آقا بدون عمران صلاحی

Wednesday, September 27, 2006

گوشه نشيني: مجازات توست


ديروز رفتم نمايش گوشه نشينان آلتونا نوشته ي ژان پل سارتر. كار خوبيه. اما خيلي طولاني بود. سه ساعت نمايش بدون وقفه. خيلي هم تغيير دكور داشت كه اين آقايوني كه دكور عوض مي كردند كلي سوتي دادند. من بيشتر از همه چيز از بازي ها را ضي بودم. ميكائيل شهرستاني و بهناز جعفري خوب بودند. ديالوگ ها هم سنگين بود كه بايد نمايش نامه اش رو بگيرم و بخونم. اگر بريد متوجه مي شين كمي خسته كننده است و يه جاهايي ديگه مي بريد. داستان نمايش هم در مورد پسر بزرگ خانواده است كه 13 ساله خودش رو در اتاقش حبس كرده و راز داستان آخر نمايش رو مي شه.

از ديالوگ هاي نمايش:
_آدم ها اعتقاداتشون رو فراموش مي كنند اما عادت هاشون مي مونه
_من اگر كسي رو دوست داشتم تمام جسم و جانم رو براش ميدادم ولي اگر لازم مي شد تا آخر عمر بهش دروغ مي گفتم(كه من با اين يكي مخالفم)

Tuesday, September 26, 2006

اتفاقات عجیب



اين خانم رو كه مي شناسيد؟ خوب فكر مي كنيد امروز سر كلاس چه كسي رو ديدم؟ بله همين خانم. كساني كه جريانات سياسي اين
سال ها رو تعقيب مي كردند حتما اسم معصومه شفيعي به گوششون خورده.همسر آقای اکبر گنجی که اینقدر برای آزادی گنجی دوید که خیلی ها معصومه شفیعی رو بیشتر از خود گنجی می شناسند. وقتي استاد ازش پرسيد خانم اسم شما خيلي آشنا هست گفت بعد از كلاس برايتون توضيح مي دم. اما حدس من درست بود كه خودشه. الآن دانشجوي مطالعات زنان تهران هستش.
اين رشته ي مطالعات زنان دانشكده ما از وقتي كه افتاد دست سهيلا صادقي و ژاله شادي طلب عزيز رفت ديگه جاي درس خوندن نيست .چرا؟ براي اينكه درس نظريه هاي فمينيستي رو دادند به حسين كچوئيان كه با اينكه خيلي باسواده اما ديدش واقعا متحجرِ. احتمالا اگر زمان اول انقلاب كاره اي بود الآن شده بود تئورسين جمهوري اسلامي. آقا معتقدند كه اصلا چيزي به اسم مدرنيته مربوط به جوامع شرقي نيست و اگر كسي هم از مدرنيزاسيون حرف بزنه يك آدم از خودبيگانه است كه شيفته ي غرب شده. اين از ايشون.
دليل دوم امسال درس جنبش هاي زنان رو هم تقديم جلايي پور كه من ازش دل خوشي ندارم كردند. حالا نكته ي جالب قضيه اينجاست كه جلايي پور معتقد ِ جنبش زنان در ايران اصلا وجود نداره. دارم فكر مي كنم با اين وضع بهتره براي فوق تشريف ببرم علامه و قيد دانشگاه تهران رو بزنم مگر اينكه همه ي اين استاد ها به همراه سهيلا صادقي عوض بشوند كه اون هم خيلي بعيده.
تازه اگر قبول بشم احتمالا از اون دانشجوهاي چند ستاره خواهم بود كه بايد بار سفر رو ببندم برم يا اينكه ديگه تحصيل رو ببوسم بگذارم كنارو به دنبال زندگي باشم. كه من واقعا می خوام ادامه تحصیل بدم. حالا موندم چه خاكي تو سرم بريزم. شما پيشنهادي نداريد؟

راستي اين تيتر اول هفته ي پيش اعتماد ملي در مورد دانشجوهاي ستاره دار كه بهشون اجازه داده نشده براي فوق ثبت نام كنند خيلي به بچه ها كمك كرد. خيلي خوشحالم حداقل يه روزنامه اي هست كه اين خبر مهم رو كار كنه و توي اين روزهاي پر از فشار درست عمل كنه. دست ساناز الله بداشتي و مريم شباني واقعا درد نكنه و همين طور دبير تحريريه اعتماد ملي كه نمي شناسم.
راستی پائیزانتان هم مبارک. فصل قشنگیه. سعی کنید ازش لذت ببرید. مخصوصا پیاده روی با آدم هایی که دوستشون دارید رو فراموش نکنید.


Tuesday, September 19, 2006

اعدام کودکان زیر 18 سال

اصلا نمی فهمم چه جوریه که یکی در 16 سالگی قتلی رو مرتکب شده حالا باید دو سال صبر کرد تا بزرگ بشه و اعدامش کنند. دارم
به یه نوجوان 16 ساله فکر می کنم که چه طور دو سال باید در کابوس اعدام به سر ببره. نمی شه این کودک رو در مجازاتش تخفیف قائل شد؟ نمی شه براش حبس برید یا کانون اصلاح و تربیت بردش به جای اینکه اعدامش کرد؟ با اعدام این فرد چه دردی دوا می شه؟
نمونه اش هم سینا پسر 18 ساله ای که چون 15 روزه 18 ساله شده فردا یعنی چهارشنبه اعدام می شه.

Monday, September 18, 2006

دفتر ادوار تحکیم رو به هم ریختند

خبردار شدم دفتر سازمان دانش آموختگان(ادوار تحکیم وحدت)بازرسی کردند. حسابی هم گرد و خاک بلند کردند. . اموالش هم مصادره شده.
ضبط اموال سازمان ادوار تحکیم از وبلاگ مریم شبانی

سوسیالیسم و دموکراسی

کلاس سوسیالیسم و دموکراسی بابک احمدی رو با اینکه ناقص رفتم اما کلاس خوبی بود. دیروز هم که پرسش و پاسخ بود. آخرش هم
احمدی یه نقل قول کرد از ویتگنشتاین که فیلسوف شهروند هیچ کشور عقایدی نیست. گفت من شخصا هیچ ایسمی رو نمی پذیرم غیر ازفمینیسم. در مورد مدل مورد علاقه اش یعنی سوسیال دموکراسی صحبت کرد و یه مقایسه کرد بین کشورهای اروپایی و شیوه ی اداره این کشورها با کشور امریکا که یک جاهایی اش وقتی داشت از مدل دموکراسی امریکا انتقاد می کرد بحث رو سلیقه ای کرده بود. باید سی دی های کلاس رو بگیرم. یک سری کامل گوش بدم یه خلاصه هم رو وبلاگ بگذارم. تمام تلاشم رو می کنم واقعا این کار رو انجام بدم برخلاف همیشه که می گم ولی یادم می ره. با اینکه بابک احمدی کلی دلیل های خوب برای سوسیال دموکرات بودن آورد ولی از اون جایی که من هم دلایل خودم رو دارم هنوز لیبرال دموکرات می باشم. حالا باید بیشتر فکر کنم.
...............................................
دوستان عزیز این نمایشگاه عکس ها رو که توی پیاده رو های شهر می گذارند تا حالا نگاه کردید؟ بعضی از این عکس ها جالب هستن. ولی متأسفانه توی هیچ کدوم از این ها اسم عکاس نیومده و موضوع عکس هم که مشخص نیست. عکس ها بیشتر زمینه مذهبی دارند. اما یه تعداد کمی هم از زیر دستشون در رفته مثل هفته پیش که چند تایی عکس از دخترهای قایقران و گلف بازو راننده مسابقه اتومبیلرانی ایرانی با حجاب واقعا دست و پا گیر گذاشته بودند. گرچه می خوان بگن ببینید ما با اینکه کشور اسلامی هستیم ولی زن های اینجا هم ورزش می کنند و فعال هستند. البته این درسته که زن های ایرانی خیلی فعال هستند و در زمینه ی ورزش هم مستعد می باشند اما معلوم نیست چرا بعد از این همه سال ما نتونستیم یه مدال درست توی همین مسابقات کشورهای خاورمیانه بگیریم؟ غیر از اینه که این حجاب واقعا محدودیت ِ. تصور کنید زن قایقرانی رو که داره شر شر عرق می ریزه و با شش لایه پوشش پارو می زنه. هر چه قدر انرژی می گذاره باز هم آخر از همه است. چون باید دوبرابر از خودش مایه بگذاره.
راست می گه بابک احمدی که من بعد از 28 سال از نظر عقلی حجاب برام توجیه نشده. فرق یک زن و مرد چیه که یکی باید خودش رو بپوشونه دیگری می تونه لخت بیاد بیرون؟ همینه که هر سال تابستون می افتن به جون زن ها و دخترها که بیا مانتو ات رو فلان کن. روسری ات رو بکش جلوو با این همه بودجه و برنامه های فرهنگی می خوان ملت رو توجیه کنند. اما نمی شه برای اینکه پایه و برهان عقلی نداره. واقعا نداره....

Wednesday, September 13, 2006

آفساید و تعلیق

روز سه شنبه فیلم آفساید رو توی دانشگاه امیرکبیر نمایش دادیم. خوشبختانه همه چیز خوب پیش رفت. چون بچه ها به مسول های فوق برنامه گفته بودند که فیلم قرارآینه باشه ولی ما در یک اقدام متهورانه به جای اون آفساید رو نمایش دادیم. چون مخفیانه بودهر دو دقیقه یک بار می اومدن آمار ما رو می گرفتند. من هم که بیرون نشسته بودم کنترل می کردم کسی همین طوزی نره داخل. همه اش در استرس بودم. بسیج دانشگاه هم کم نگذاشت. دو دفعه جاسوس فرستاد سراغمون. تازه بچه های کمپین ورزشگاه هم آمده بودند و داشتن کلیپی که درست شده بود رو نمایش می دادند که یکهو برق رفت. ما هم همه توهم توطئه، گفتیم لو رفتیم و برق ساختمان رو قطع کردند. حالا اینطوری نبود. از اون جایی که ایرانی هستیم با این توهم توطئه نمی شه کاری کرد. کلی مشکلات بزرگ دیگه هم پیش اومد که به جای ساعت یک ساعت دو فیلم رو پخش کردیم. دیروز اینقدر دویدم این ور و اون ور که شب حالم داشت به هم می خورد. از خستگی داشتم می مردم. تازه باید امروز می رفتم برای کلونسکپی برای آمادگی هم روغن کرچک می خوردم. با اون وضعم هی می رفتم دستشویی. یعنی یکی از بدترین روزهای عمرم بود. برای کلونسکپی رژیم هم داشتم. کل روز باید آب و آب میوه فقط می خوردم. ضعف داشتم. دیگه هر چی بود تموم شد.
اما بعد از فیلم هم شادمهر راستین اومده بود که یک ساعت در مورد فیلمنامه و فیلم با بچه ها بحث کرد. اون هم واقعا عالی بود. دست دوست جون درد نکنه که تمام این برنامه ها رو اون چیده بود و بقیه بچه ها که حسابی پدرهمه ی ما دراومد تا فیلم پخش شد.

**قسمت فاجعه بارقضیه اونجا بود که من رژیم داشتم و خوردن اکیدا ممنوع بود. شیرینی ها که برای بعد از مراسم بود رو داده بودن دست من. تصور کنید بوی شیرینی دانمارکی تازه زیر دماغم. یک روز هم بود هیچی نخورده بودم. داشت اشکم در می اومد. نمی دونم چه طور مقاومت کردم!!!
پخش سي دي کمپين در اکران فيلم"آفسايد" در پلي تکنيک
..............................................
راستی رفتم کافه ستاره رو دیدم. فیلم خوبیه. اما در حد متوسط ولی بازی های خوبی داره. افسانه بایگان و رویا تیموریان خیلی خوب بودند. گرچه فیلم سوتی هم زیاد داره. یه چیزی که جالب بود زندگی متفاوت سه تا زن رو که در پایین شهر ساکن هستند نشون می ده و این تقریبا خوب در اومده بود. توصیه می کنم برید فیلم رو ببینید.
...........................................
دیروز خبرهای بد هم زیادشنیدم مثل تعلیق خیلی از دوستهایم از تحصیل حتی برای دو ترم و اخراج یکی دیگه از بچه ها. همین طور پشت سر هم خبر احضار به کمیته های انضباطی و حکم های سنگینه که به گوش می رسه. خیلی از بچه ها به خاطر این تعلیق ها عملا اخراج شدند چون با احتساب سنوات هست و بعضی ها هم که فوق قبول شدند نمی تونند درسشون رو تمام کنند و برن فوق ثبت نام کنند. دوست جون هم تعلیق خورد. نمی دونم قراره چی بشه. دارند با این کار دانشگاه رو از نیرو های فعال دانشجویی تخلیه می کنند. می خوان هر غلطی می کنند کسی از اونها نپرسه چرا و در برابرشون مقاومت نکنه.
شرق و نامه هم توقیف شدند. من شرق رو دیگه مثل گذشته ها مرتب نمی خوندم اما بعد از توقیف شدن همه اش دارم به روزنامه نگارهایی فکر می کنم که بیکار شدند و دیگه کجا می تونند کار پیدا کنند. حتی اگر با خط مشی شرق مخالف بودم و موضع گیری های سیاسی اون رو اصلا نمی پسندیدم اما نمی تونم بگم که متأسف نیستم.

Thursday, September 07, 2006

این ماه



قرص ماه رو دیدید تو آسمون. چه قدر بزرگ و کامل بود. دلم می خواست تو دستهام بگیرمش.
زیر نور ماه از پارک وی تا تجریش رو پیاده برم ومثل گذشته شاد و سرخوش گاهی بدوم. فریاد بزنم. مثل اون شبی که بعد از تئاتر رسیدیم به پارک وی... برف می اومد... هوا خیلی سرد بود... هیچ کس تو خیابون نبود... ما چهار تا تنها بودیم... اولین بارش برف بعد از مدت ها. جیغ می زدیم. برف بازی می کردیم. روزهای شاد گذشته. چه قدر دوست داشتم که اون روزها برای همیشه بمونه. مسیرم ولیعصر و پارک وی و تجریش بود... کوچه های درکه چه قدر خاموش و خلوت بودن... تنها نبودم... تو بودی...
وقتی اومدم تهران هیچ جا رو نمی شناختم. اینقدر درگیر تغییر و تحول های جدید شده بودم که زمان از دستم خارج شده بود. روی دست های تو دوباره بلند شدم... خودم شدم... این گسست نمی دونم از کجا به وجود اومده بود. شاید از بعد از کنکورم تا یک سال بعد. من خودم نبودم. می دیدم که یه روح سرگردونم که هیچ مقصدی نداره...
پیاده روی های طولانی تو ولیعصر. شعر و آواز خوندن های تو... حرف های تو... داشتم دوباره باور می کردم که میشه زندگی کرد. پابه پای من راه رفتی. حتی اون سال درس رو رها کردی. فقط با من بودی. شاید امروز که خودم این کار رو نمی کنم دارم به ارزش فداکاری ات پی می برم. دنیای خالی و پوچم کم کم داشت پر می شد... انگار داشتن تو اتاق ذهنم دوباره رنگ می پاشیدن... امشب دوست دارم بار هم زیر نور این ماه، لیوان آب انار به دست، دست در دست هم تا تجریش پیاده بریم و صدای خنده های ما تمام خیابون رو پر کنه.

Tuesday, September 05, 2006

فکر می کنید درحال حاضر آدمی داغون تر از من پیدا می شه؟

Thursday, August 31, 2006

falling down

درهای مترو بسته می شه. صدای حرکت قطار... یه بازگشت دیگه... می رسم به خونه... قدم های سست ام... هجوم اشک به چشمان افسرده ام. می خوابم ... می خورم... می خونم... صبح که از خواب بلند می شم یک ساعت به حرکت عقربه های ساعت خیره می شم... به هیچی فکر نمی کنم... از حمام می یام... موهام رو خشک می کنم... می رم تو بالکن... خیره می شم به خیابون... نمی دونم دارم به چی فکر می کنم... احساس پوچی می کنم
توی سایت ها و وبلاگ ها چرخ می زنم. می خونم جهانبگلو آزاد شده. رفته ایسنا و حرف های قشنگی هم زده... با خودم فکر می کنم اگر من جای اون بودم چی کار می کردم؟؟؟ آیا اگر من رو هم می ترسوندند مقاومت نمی کردم؟؟ جوابش رو نمی دونم. از زندان که آزاد شده یه راست رفته ایسنا و اون چرت و پرت ها رو گفته. فردا هم با خانواده اش از ایران خارج می شه و می ره یه جای دور. چند سال بعد که من شاید 30 سالم یا 40 سالم شده باشه تو روزنامه ها می خونیم که جهانبگلو تمام اعترافاتی رو که در تاریخ 8 شهریور سال 1385 در خبرگزاری ایسنا کرده پس گرفته و اظهار کرده اونها رو تحت فشارهای روحی و تهدید انجام داده....
به همین سادگی و ما لبخندی از روی تأسف می زنیم یا شاید هم خوشحالی که حقیقت یه روزی رو می شه. اما آیا حقیقت رو می شه؟؟ دیگه ایمانم رو به همه چیز از دست دادم. حتی به همه ی شعارهایی که هر روز مثل طوطی تکرارشون می کنم. احساس می کنم مثل یه پل معلق شده ام که داره آخرین تماسش رو با ستونی که با طناب به اون وصل شده از دست می ده و می افته می افته می افته.... آخرش یه روزی می افته...

Monday, August 28, 2006

اولین امضا

امروز من اولین بروشور و دفترچه رو تو مترو به یه خانم که استاد دانشگاه بود دادم. وقتی داشتم براش در مورد این طرح توضیح می دادم خانم های دیگه هم گوش می دادند و سوال می پرسیدند. با چیزهایی که تو دفترچه نوشته شده بود موافق بودند و قوانین رو برای زنان تبعیض آمیز می دونستند. اولین امضا ام رو من از مترو آغاز کردم. می دونم که محیط مترو و واگن خانم ها در مترو قابلیت این رو داره که خیلی امضا بتونم جمع کنم.
سعی کردم به هیچ عنوان نظرات و جهت گیری های خودم رو دخالت ندم. نشستم رو صندلی و یه دفترچه درآوردم و شروع کردم به خوندن. بعد از چند دقیقه این خانم که استاد دانشگاه هم بود شروع کرد به سوال کردند و حتی اظهار تمایل کرد برای همکاری و جمع آوری امضا. شروع کردم به توضیح دادن طرح که دیدم خانم های کنارم هم کم کم دارند اظهار نظر می کنند و رأی به تبعیض آمیز بودن این قوانین می دن.
فکر می کنم جمع آوری یک میلیون امضا اگر همه دست به دست هم بدیم کار زیاد سختی نباشه. فقط لازمه فکر کنیم به اینکه ببینیم از کجا می تونیم شروع کنیم. کجا قابلیت پرداختن داره. تازه این خانم می گفت خواهر من دانشجوی دکترای جامعه شناسیه و من با خودم فکر کردم اگر این طوری چهره به چهره نیرو جذب بشه چه قدر می تونه کمک کنه. فرض کنید این خانم بروشور رو می گذاره توی کیفش و فردا به دوستان و همکارانش نشون می ده و امکان داره اونها هم علاقمند بشن. تازه اظهار می کرد این طرح خیلی خوبیه و چه قدر روی اون خوب کار شده. کلی هم آرزوی موفقیت برای کمپین کرد.

درسته که دیروز همه ناراحت بودند برای اینکه کمپین برگزار نشد اما امروز وقتی اولین امضا ام رو می گرفتم توی دلم لبخند زدم. احساس کردم ناامیدی رو باید فعلا فراموش کرد و از همین حالا باید شروع کرد.
این هم سایت کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز:

Sunday, August 27, 2006

جلوگیری از برگزاری مراسم کمپین

نشد. یعنی برگزارنشد. اصلا حوصله ندارم بگم چی شد ولی وقتی رسیدم دیدم که همه دم در ایستادند و به مسئول و نگهبان های سالن موسسه رعد هم گفتند که در رو روی اینها باز نکنید بچه ها همون جا داشتند امضا جمع می کردند و نیروهای داوطلب رو جذب می کردند.یک نفرهم که به اطلاعاتی ها می خوردداشت با دوربین بین زن ها از همه عکس می گرفت. با اینکه همه ناامید بودند اما لبخند می زدند. راه مبارزه خیلی ناهمواره.

Wednesday, August 23, 2006

کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز

خدمت تمام دوستانی که توی این چند ماه بعد از 22 خرداد 85 همه اش در حال انتقاد بودند که چرا فعالین جنبش زنان اطلاع رسانی نمی کنند و نیرو ازمتن جامعه جذب نمی کنند و جنبش زنان حرکتی فراگیر نیست. امیدوارم این طرح با موفقیت اجا بشه. همه می دونیم کافی نیست اما برای شروع خیلی خوبه.
راستی این میدان زنان رو دیدید. فیلم مهناز محمدی هم جالبه گرچه من با قطع مکرر اینترنت نتونستم کامل دانلود کنم.

Tuesday, August 22, 2006

........

خیره شده بود به ناخن های لاک زده ام و پشت سر هم از فضیلت نماز و روزه حرف می زد... یه جایی تو ذهنم داشت یه هم می ریخت. شاید هم داشت بالا می آورد.

Saturday, August 19, 2006

طبل بزرگ زیر پای چپ و جامعه شناسی ادبیات جنگ

امروز رفتم فیلم طبل بزرگ زیر پای چپ رو دیدم. لذت بردم. بعد از مدت ها یه فیلم جنگی خوب دیدم. آخریش که دیدم به نام پدر بود تو جشنواره که همه اش شعار بود و تکرار و بازی های مصنوعی. اما این کاظم معصومی چه می کنه با این فیلمنامه و بازی های خوب حمید فرخ نژاد و بقیه بازیگرها که اسمشون یادم نیست. نه گریه کردم. نه زیادی خندیدم. و نه آخر فیلم به رسم این چند ماه که فیلم های ایرانی رو می بینم فحش دادم. لکیشن فیلم خیلی خوب ساخته شده و موسیقی متن اش هم که به نظرم خیلی عالی روی فیلم گذاشته شذه بود. به قول دوست جون آدم این فیلم رو که با دوئل محمدرضا درویش مقایسه می کنه با خودش می گه آخه چرا باید این طوری باشه؟ یه فیلمی مثل دوئل که نه بازی های خوب داشت نه فیلنامه و کارگردانی خوب و فقط روی جلوه های ویژه تأکید کرد اینقدر به خاطرش سر و صدا می کنند و با کلی کلاس گذاشتن و پیش فروش کردن بلیط ها و تبلیغ تلویزیونی و خیابانی که تو همه ی آنها هدیه تهرانی به صورت بزرگ کار شده بود(در حالی که حضور هدیه تهرانی در دوئل به یک دقیقه هم نمی رسید) ملت رو می کشند سینما. یه فیلمی مثل طبل بزرگ که داره با مسائل مهمی در دوران جنگ کلنجار می ره حتی یه اکران درست هم نداشته.
در همین مورد یادم می یاد سر کلاس جامعه شناسی ادبیات در مورد ادبیات جنگ داشتیم بحث می کردیم و انواع ادبیاتی رو که از جنگ ایران و عراق به جا مونده بررسی می کردیم. استاد می گفت ما ادبیات انتقادی نسبت به جنگ نداشتیم و هر چی بوده ادبیات مقاومت و ستایشگر یوده مثل همین ادبیاتی که در جنگ لبنان و اسرائیل به کار می گیرند و جنبه های منفی جنگ رو با مفاهیمی مثل شهادت و ایثار به هیچ می انگارند. یکی از نمونه های خوب ادبیات داستانی جنگ رو کتاب زمستان 62 اسماعیل فصیح معرفی کرد که سالهاست مجوز انتشار دوباره نداره و ممنوعه. به سختی می شه پیداش کرد. خوندنش رو توصیه می کنم. یه کتاب دیگه هم هست تو بازار به نام من قاتل پسرتان هستم که نویسنده اش یادم نیست.
خلاصه اینکه یکی از نظریات من این بود که درسته ما ادبیات انتقادی در مورد جنگ نداشتیم اما سینمای انتقادی داشتیم که نماینده اش ابراهیم حاتمی کیا است با فیلم های آژانس شیشه ای و از کرخه تا راین که این روزها احساس می کنم حاتمی کیا داره به آخر کار نزدیک می شه و کارگردان های خوبی مثل همین معصومی با کارهای نویی دارند وارد سینما می شوند و این به گونه ای جای ادبیات رو بین مردم(توجه کنید گفتم مردم نه روشنفکرها) ما گرفته. از آن جایی که در کشور ما کتابخوانی چندان مورد توجه مردم نیست و این سینماست که به علت جنبه ی سرگرمی و تفریحی بالایی که داره مردم رو جذب می کنه پس قاعدتاً هیچ تقاضایی در بازار کتاب ایران برای ادبیات انتقادی جنگ دیده نمی شه گرچه جای خالی اش رو اهل فن همه حس می کنند. اگر هم کتاب خوبی نوشته می شه با تیغ سانسور چنان از سرو ته اش می زنند که نویسنده داستان رو یادش می ره و یا اصلاً مجوز انتشار نمی دن. ادبیات ستایشگر هم که پول می گیره و می نویسه مثل این کتاب ازبه رضا امیرخانی که واقعاً موقع خوندن حالت تهوع داشتم.
تازه یه نظریه دیگه هم هست که می گه جنگ ایران و عراق یه جنگ وطنی نبود یه جنگ مرزی بود گرچه همه درگیر بودند اما در واقع خیلی ها نسبت به اون انزجار هم داشتند و جنگ رو بیهوده می دونستند(همون توهمات سید حسن نصراللهی که می خوان کهکشانها رو بگیرند و راه قدس از کربلا می گذره رو می گم). نویسنده های قوی ایرانی مثل اعضای کانون نویسندگان ایران و کانون های دیگه دغدغه ی جنگ نداشتند. چون این جنگ ِیه گروهی بود که شاید نصف جمعیت ایران یا بیشتر بودند اما همه ی ایران نبودند. بنابراین نتیجه اش این می شه که نویسنده ها به دنبال این موضوع نروند و حتی اگر هم بروند با دیده ی کافر و نامسلمون به آنها نگاه بشه و آخر سر هم به دلیل توهین به آرمان ها بخوان وسط میدان شهر دارشون بزنند.
همه ی اینها رو گفتم که برید فیلم رو ببینید و به ادبیات انتقادی جنگ هم توجه کنید

**راستی یه توضیحی در مورد اسم فیلم بدم که دوست جون فرمودند در خدمت مقدس سربازی موقع رژه رفتن به سربازها می گن وقتی دارید پای چپ رو به زمین می کوبید باید احساس کنید که یه طبل بزرگ زیر پاتون قرار گرفته پس باید با قدرت بیشتری بکوبید و بیشتر از پای راست بالا ببرید. واسه همین بهش می گن طبل بزرگ زیر پای چپ
***بعد از اینکه پست رو فرستادم این پست پرستو رو دیدم : پيشنهادهايی درباره‌ی جنگ
خیلی مشابه نظریات من می باشد. فکر بد نکنید. یه کتاب خوب هم معرفی کرده به نام عقرب روی پله‌های راه‌آهن انديمشک نوشته‌ی حسين مرتضائيان‌آبکنارکه اسمش رو شنیده بودم اما نخوندم.
تغيير چهره در مورد به نام پدر از وبلاگ غلاف تمام فلزی

Friday, August 18, 2006

همین جوری

این رو از وبلاگ دندون یه آدم مرده پیدا کردم:
همه ی بارِ ماضی های بعیدِ ابری و سرد
روی دوشِ حالهای استمراریست،
تو هنوز در همه ی صیغه های من تاب بازی میکنی
و من فقط یک آدامس بادکنکی بزرگم
- چسبیده به یک ماضی ابری دور -
در استمرار حال ها مشغول کش اومدن...
امیدوارم من رو ببخشه بدون اجازه کپی پیست کردم.

Tuesday, August 15, 2006

درخواست از فیفا

ازوبلاگ نسرین نقل می کنم :
جمعي از فعالان جنبش زنان در پي جلوگيري از ورود زنان ايراني به ورزشگاه ها براي تماشاي بازي هاي ملي فوتبال، با ارسال نامه هايي به FIFA و AFC خواستار رسيدگي به اين امر شدند. متن نامه به اين شرح است :

رياست فدراسيون جهاني فوتبال
رياست محترم كنفدراسيون فوتبال آسيا

ما ؛ اعضاي كمپين دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاهها ، در راستاي مبارزه با تبعيض جنسيتي در فوتبال ايران، اين نامه را به پيوست بيش از صد هزار امضاي پتيشن :
WOMEN SPORTS FANS OF IRAN YES! TO
براي شما ارسال مي كنيم.
ادامه نامه رو در وبلاگ نسرین بخوانید
***دوست عزیزم سیزیف پس از مدت ها یه پست فرستاده. خیلی دردناکه.

Monday, August 14, 2006

زن درون من

زن درون من
حرف نمی زند
نگاه نمی کند
موهایش را شانه نمی زند
در آینه
لبخند نمی زند

زن درون من
خواب است
تمام فصل
با تمام عروسک هایش

زن درون من
نمی زاید
نمی زاید

جلال شمس آذران
تا حالا شده احساس کنید خیلی بی صدا و بدون اینکه بخواهید دارید از زندگی بعضی از آدم ها حذف می شین؟
دست و پا زدن های آخر هم اثری نداره. حذف شدید.

Tuesday, August 08, 2006

معضل خانه به دوشی

بله تابستان آمد و من بازگشتم به خونه. معمولاً بچه هایی که تو خوابگاه زندگی می کنند توی تعطیلات مجبوراند برگردند به خونه و کانون گرم خانواده. گذشته از اینکه اگر با خانواده مشکل داشته باشی معضل بعدی ات اینه که چون 9 ماه از سال رو تو یه شهری زندگی می کنی که همه چیز تو. یعنی دوستهایت، کارهایت، تفریحاتت و ... در اون بر آورده میشه و به بهانه ی کار ودرس و پروژه و هزار تا کوفت و زهرمار از خانه و رفتن به اون فرار می کنی. اما متأسفانه دیگه تو تابستون که دانشگاه و خوابگاه تعطیله تو تحت فشار خانواده باید بر گردی به خونه. حالا اگه وضعیتت مثل من باشه که با شروع هر ترم تحصیلی مجبوری برای خوابگاه گرفتن یه ماه بدوی چون کرج زندگی می کنی و مسئولهای خوابگاه تشخیص دادند که توباید هر روز بری و بیایی. دیگه معضلت چند برابر میشه . وقتی زیاد بمونی خوایگاه مامان وبابا می گن چرا نمی یای. نکنه باز از ما ناراحتی. خونه ات، هم میشه منزل در کرج، هم خوابگاه، هم جاهای دیگه. تازه اگر دوست هم داشته باشی و از محیط خوابگاه و سیستمش و خفتی که برات با نظارتها و فضولی هایی که می کنند ایجاد می کنند هم ناراضی باشی و دوست تو هم با رفت و آمد تو مشکلی نداشته باشه رسماً تو 3 محل برای زندگی داری که باید از این جا بروی به اونجا و واقعاً تبدیل به یه خانه به دوش بشی.
امسال هم که دیگه محشر بود وقتی رفتم که وسایلم رو جمع کنم بگذارم انبار خوابگاه(چون می خوان اتاق ها رو رنگ کنند) دیدم که به بچه های کرج دیگه حتی انبار نمی دن. و تو باید همه چیز به اضافه رختخوابت رو جمع کنی بری خونه. بله و احتمالاً هم سال دیگه به تو خوابگاه نمی دن و تو هر روز باید بری و بیای( تازه می گن اگر هم بدهند باید بری یه خوابگاه دیگه نه این ساختمون و تو هم بعد از یک سال که با چند تا ازدوستات هم اتاقی بودی نمی خوای جابجا بشی). زندگی ات یه جاست و محل تحصیل و فعالیتت یه شهر دیگه.
الآن هم که تابستون شده و اومدم خونه چون از نظر خانواده دلیلی برای تهران رفتن ندارم و تو این شهر کوفتی کرج هم جایی برای تفریح وجود نداره و دوست چندانی هم ندارم هر روز می شینم تو خونه یلم می بینم ، یا کتاب می خونم یاغر می زنم یا وبلاگ می خونم. اگه شال و کلاه کنم بخوام برم تهران باز مامان می پرسه کجا می ری؟ من نمی دونم تو تهران چی هست که اینجا نیست؟ اصلاً نباید بری. من هم دیدم اینجوریه. برای خونه گرفتن تو تهران هم کلی مشکل دارم. اولاً مالی . دوماً اجازه ی خانواده که هزار تا ایراد می گیرن. ما کرجیم اون وقت تو بری تهران خونه بگیری؟ فامیل ها چی می گن ؟!!!مگه چه مشکلی داری؟ هیچی، فقط محلی برای زندگی کردن ندارم و هر روز باید کلی از وقت، اعصاب و انرژی ام رو بگذارم با این متروی کوفتی برم و بیام. اون هم نه یه ساعت که چندین ساعت. اگر هم بخوام هر روزبا تاکسی برم باز هم مشکل مالی پابرجاست. خونه گرفتن تو تهران با این کرایه های بالا واقعاً برام سخته.

به حال خودم گریه ام گرفته.............

Friday, August 04, 2006

غیرت آقا، بهانه ای برای دعوا

نمی خواستم از اتفاقی که چند روزپیش توی مترو کرج برام افتاد بنویسم. اما هر چه قدر که به ماجرا فکر میکنم می بینم نمی شه. احساس می کنم نیاز دارم بلند بلند فکر کنم. نه با صوت که با واژه.
چند شب پیش از تهران دیر راه افتادم. اما چون معمولا عادت دارم مشکل خاصی هم برام پیش نیومده بود. وقتی رسیدم کرج اومدم تاکسی سوار بشم. دیدم یه صف طویل برای تاکسی ایستادند ما هم رفتیم تو صف. بعد از یک ربع 2 تا ماشین اومد مسافر سوار کرد و این در حالی بود که تاکسی های خطی همون مسیر یه گوشه ایستاده بودند و داد می زدند دربست و تازه ساعت 9 شب بود. خیلی ناراحت کننده است. این همه مسافر همه ی اونجا بود، راننده های تاکسی بی وجدان و طماع فقط دنبال دربست بودند. همه کلافه بودند. من رسیده بودم به جلوی صف که یه تاکسی اومد گفت فلان جا. من هم که مسیرم اونجا بود و به جای دو تا تاکسی می تونستم سریع تر با یه تاکسی برم از اول صف درآمدم سوار بشم که دیدم همه هجوم بردند. تا اینکه یه خانواده سه نفره که آخر صف بودند گفتند ما سه نفریم و ما باید سوار بشیم که دخترشون رو با زور انداختند از پنجره ماشین داخل تا اینکه یه آقایی گفت بابا من اول صف بودم. اولویت با منه. من هم نگاه می کردم که خانمه اومد بچه رو از ماشین درآورد و کلی بد وبیراه هم به اون مرد ِ گفت. مرد ِ هم جوابش رو داد اما فحش نداد فقط می گفت نوبت منه. من هم بعد از آقاهه سوار شدم که یکهو دیدم شوهر خانمه اومد با داد و بیداد که آره تو به زنه من فحش می دی؟؟ حالا هیچی نگفته بود. تو به زنم چی گفتی؟ تو گه خوردی؟ آقا دعوا شد حالا فکر کنید آقاهه پشت سر راننده نشسته بعد هم من نشستم. من گفتم مرد ِکوتاه می یاد. ولی نه، اومد تو تاکسی و با مرد ِ که سمت چپ من بود دست به یقه شد.کتک کاری. می خواست مرد ِ رو از روی من رد کنه بکشه بیرون کتک بزنه. شوهر خانم ِ هم هیکلی بود. فکر کنید من تمام این مدت اون وسط گیر افتاده بودم. کلی هم کتک خوردم. هر چی حرف می زدم مگه کوتاه می آمد. عینکم روی صندلی ماشین افتاد. لپ تاپم کف ماشین. کلی هم کتک خوردم. باورم نمی شد طرف اینقدر عصبی باشه. هی هم می گفت به زنه من فحش دادی؟؟؟ مردم هم که بیرون از ماشین هی تلاش می کردند من رو نجات بدهند. قسمت تأسف بار ماجرا اینجا بود که کسایی که بیرون بودند داد می زدند بابا با دختر مردم یا زن مردم چی کار داری؟؟؟ انگار من از خودم هیچ هویت و شخصیتی ندارم. یا زن مردمم یا دختر مردم. کتک مفت خوردم. اینقدر شوکه شده بودم و عصبی اون هم بعد از یه روزی که از ساعت 5 صبح بیدار بودم و هزار تا کار انجام داده بودم. ناخودآگاه زدم زیر گریه. حالم خیلی بد بود. برای چند لحظه واقعاً ذهنم قفل کرده بود. کاری که شوهر زنه کرد رو مردم اسمش رو می گذارند غیرت اما من بهش می گم وحشی گری. چون اولا آقاهه حرف بدی به اون خانم نزد و مرد از این سوخته بود که میخواست بی نوبت سوار تاکسی بشه اما دیگران نگذاشته بودند. دوماً فرض بگیریم اگر زده بود مسئله ی به اصطلاح غیرت برای من همون چیزیه که اصلا نمی فهمم. یه ذره خودداری اصلا وجود نداره. زنه هم لذت می برد که شوهرش داره مرد ِ رو می زنه که مشتهاش بیشتر به من خورد.
غیرت، غیرت. این کلمه اینقدر برام نامفهومه که هر چی این چند روز در موردش فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که چه قدر بی معنی یه. آقا از جای دیگه ناراحته دعواش رو به پای توهین به ناموسش می گذاره. توهین به ناموس. اصلاً نمی تونم هضم کنم. خشونت، خشونتِ. اسم غیرت هم که تو جامعه ی ما روی اون می گذارند توجیه مسخره ایه برای این خشونت. اصلا این احساس مالکیت که مردها نسبت به همسرشون می کنند برام قابل فهم نیست. مالکیتی که در هیچ منطقی نمی گنجه. بابا همین خانم تو در طول روز اینقدر متلک و فحش و آزارهای جنسی توی جامعه می بینه که اصلا نمی شه در موردش حرف زد. اون وقت تو عصبانیتت و دلیل دعوا کردنت رو زنت قرار می دی. در صورتی که اینها همش بهونه است. یه دروغه.

پیشونی وسرم به خاطر کتک هایی که خوردم هنوز درد می کنه. واقعا مفتکی بدجور کتک خوردم.

جلوگیری از شرکت در مراسم ختم اکبر محمدی

امروز قرار بود بچه ها بروند آمل مجلس ختم اکبر محمدی. دو تا مینی بوس گرفتند و یه اتوبوس هم بود. بیست کیلومتری آمل
دستگیرشون کردند و تا چند ساعت نگه داشتند بعد هم بردند لاهیجان که برگردند تهران. کسایی که با ماشین شخصی و سواری رفتند تونستند برسند. نمی تونم فکر کنم. یه نفر توی زندان به این صورت وحشیانه می میره. حتی جنازه اش رو در با اون وضعیت اسفناک در اختیار خانواده اش می گذارند. بعد هم که دوستهایش برای مجلس ختم اش می روند اینطوری جلویشان رو می گیرند. احساس دیوانگی به من دست داده. نمی گم اکبر محمدی مصدقِ اما یاد اون می افتم. که با چه وضعی توی خونه اش و بی سروصدا دفن شد. برای معالجه حتی نگذاشتند به خارج از کشور برود و در غربت در احمدآباد مرد و خوش به حالش که مرد. صد بار مردن بهتر از اینطور زنده بودنه.

Wednesday, August 02, 2006

2جشنواره تابستانه فیلم و عکس

آدرس وبلاگ جشنواره:
توی هفته ی دیگه هم بچه ها برای کلاس ها ثبت نام می کنند

Tuesday, August 01, 2006

کابوس های این روز ها

ظهر که خبر رو شنیدم، درک نمی کردم چی می گه. اینقدر حالم بد بود که داشتم دیوونه می شدم. رفتم یه کم بخوابم. موبایلم رو ویبره بود زیر بالشت. با هر صدای کوچیکی از خواب می پریدم. خسته بودم اما نمی تونستم بخوابم. زنگ می زد.sms می رسید. بالشت می لرزید. جواب می دادم. جواب نمی دادم. خواب می دیدم. خواب نمی دیدم. مامانم زنگ نزد؟؟ نه. باشه خدافظ. دارم می یام تهران. می ری کجا ؟ یادم نمی یاد خواب بود یا بیداری. دیشب نتونستم بخوابم. خواب دیدم دستگیرش کردند. دارن می برنش. خواب جنگ می دیدم. اینقدر که ساعت 3 از خواب پریدم همونجا زنگ زدم. نیومدید خونه؟؟ نه پرواز دیر نشست. قطع کردم. دیگه نخوابیدم. ظهر نخوابیدم. با سردرد و سرگیجه بعد از 2 ساعت خودمو از رختخواب کشیدم پایین. زنگ زدم. کجایی؟؟ ادوار جلسه است. باز نفهمیدم. رفتم تو نت. عزت ابراهیم نژاد امشب مهمان دارد. انگار هر چه قدر می خوندم تازه می فهمیدم چی شده. فکر کردم خواب دیدم که اکبر محمدی مرده و خبرش رو به من دادند. زنگ زدم. مرده؟؟ مرده، اعتصاب غذای خشک بوده. حالم بده. خیلی بد. آخرش یه نفر از اعتصاب غذا مرد. احساس کردم. دارن با سیخ رو سرم خط می کشن. حمله می کردند . اشکهام همین طور می اومد. سرمو می کوبیدم به دیوار. مشت می زدم. تازه انگار از خواب یک روزه بیدار شدم. می فهمیدم. چرا 4 ساعت پیش که خبرو داد نفهمیدم؟؟ کجا بودم؟؟؟

Friday, July 28, 2006

فیلم پنهان



سه روز پیش رفتم فیلم پنهان ساخته ی میشائیل هانکه رو دیدم. تو جشنواره دنبالش بودم که دیر فهمیدم اکران شده اما به توصیه ی پرستو رفتم و فیلم رو دیدم. لذت بردم. خیلی. ریتم فیلم یه کم کنده اما اتفاقاتی که می افته خیلی غافلگیرکننده است.آخر فیلم هم احساس کردم کارگردان حسابی گذاشته ام سرکار. تا می اومدم به یه قطعیتی در مورد فردی که اون فیلم ها رو می فرستاد برسم یکهو با یه اتفاق تمام حدسم اشتباه از آب در می اومد. آخر فیلم هم که حسابی فریب خوردی، می فهمی کارگردان می خواسته مخاطبش چه چیزی رو درک کنه نه داستان رویی فیلم رو. اینقدر بعد از فیلم ذهنم مشغول بود که سر دوست جون رو خوردم. از بس از خودم تئوری و تحلیل درکردم. بابا این فیلم پایان مشخصی نداره و تو بالآخره نمی فهمی کی اون فیلم ها رو ضبط کرده و اون نقاشی ها رو کشیده گرچه انگار در روند فیلم بعد از پیدا شدن مجید، این موضوع اهمیتش رو از دست می ده و اون چه مهم می شه اتفاقی است که در کودکی ژرژ ومجید افتاده. اتفاق کوچکی که اختلافات بین یک قوم مهاجرو یک قومی رو که بومی یک کشور هستند به تصویر می کشه.
این فیلم اشاره ی بزرگی داره به تضادهای نژادی که چند ماه پیش هم مهاجرانی که سالها پیش به فرانسه اومدند و شهروند حساب می شن به اون اعتراض کردند و بعضی از آقایون ما هم از خودشون تحلیل در کردند که این اتفاق، الگوی بزرگ کشورهای دموکرات (منظورم فرانسه است) رو زیر سوال برده. گرچه من به این موضوع اعتقاد ندارم. فرانسه هنوز هم الگوی کشوری است که با توجه به نظر توکویل دموکراسی دراون به سختی اتفاق افتاد. اما واقعاً الگوی خوبیه. از تضادهایی که در جوامع مختلف وجود داره نمی شه چشم پوشید اما تعداد و شدت این تضادها هم مهم هست. این تضادها در یک جامعه می تونه اینقدر زیاد باشه که باعث نابودی اون بشه و یا می تونه منطقی هم باشه. این که اقوام مهاجر فرانسوی هنوز نتونستن جایگاه شهروند عادی رو به دست بیارند یه مشکل بزرگ هست اما این فیلم نشون می ده این اختلاف ها اینقدر عمیقه که به راحتی نمی شه با چند تا قانون و تبصره و تغییر دولت درستش کرد.
توصیه می کنم برید فیلم رو ببینید. دید خیلی خوبی از جوامع غربی و مشکلات اونها به دست می یارید و این کمک می کنه هر تحلیلی که دلتون می خواد از توی اخبار رسانه ها در نیارید و کمی عمیق بیندیشید . فکر نکنید که اگر کشوری برای سایر جوامع الگو هستش پس هیچ نقصی در اون نباید دیده بشه و اگر دیده شد اون دولت و ملت رو می توان از پایه و اساس زیر سوال برد.
تصویری که از جامعه ی روشنفکری فرانسه هم می ده خیلی جالب و قابل تأمل هست. موضوعات زیادی در پشت داستان فیلم مطرح می شه. مسائل اخلاقی واینکه ما هیچ وقت نمی تونیم از اثر منفی کارهای نادرستی که انجام داده ایم فرار کنیم. مسئله ی قوم مداری و مسائل دیگه. فکر می کنم نیاز دارم فیلم رو دوباره ببینم تا بیشتر در موردش فکر کنم.
من فیلم رو تو سینما سپیده دیدم. زیرنویسش بد نبود اما تصویرش کیفیت نداشت. توی فیلم ژولیت بینوش و دانیل اوتوی بازی می کنه

جشنواره ی تابستانه فیلم و عکس

اگر دوست دارید در این کلاس ها شرکت کنید به این وبلاگ برید.توی لینک ها هم لینک وبلاگ رو اضافه کردم

Wednesday, July 26, 2006

جمع آوری امضا برای لغو حکم سنگسار شرف کلهری

باز هم سنگسار. در حالی که در خیلی از کشورها حتی حکم اعدام برای مجازات لغو شده. در مملکت گل و بلبل ما حکم سنگسار می
دن. اگر می تونید با اسم حقیقی امضا کنید . وقتی تصویر سنگسار کردن توی ذهنم می یاد دلم می خواد سرمو بکوبم تو دیوار. خیلی وحشتناکه و بیشتر از اون غیر انسانی.
آدرس پتیشن
و لینک مصاحبه هایی که وکیل اشرف کلهری انجام داد:
باز هم سنگسار؟(دویچه وله)

Sunday, July 23, 2006

ما انقلابی های شورشی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمی دونم مقاله ی شهلا شرکت مدیر مسئول مجله ی زنان رو در مورد نقد حرکت 22 خرداد خوندید یا نه اما جوابی که نوشین احمدی به اون نقد داده واقعاً نکات مهمی رو بیان می کنه. نکته ای که دقیقاً درد نداشتن آزادی بیان و عقیده در این کشور ِ.البته من مستقیماً به این جریان نمی خوام بپردازم و فقط می خوام مواردی از خفقانی رو که در جامعه ی ما و در دانشگاه ها وجود داره بیان کنم و این رو برای کسانی می گم که فکر می کنند ما دست روی دست گذاشتیم و هیچ کاری نمی کنیم و اصلاً به ذهنشون خطور نمی کنه که راه برای فعالیت نیروهای که به گونه ای دیگر فکر می کنند بسته است و همه جا بن بست ِ.
از اون جایی هم که به انجام حرکت های انقلابی و سلاح به دست گرفتن معتقد نیستیم و نیروی فکری می باشیم برگزاری یک تجمع مسالمت آمیز رو به هیچ عنوان انقلابی نمی دونیم. چون نه سلاحی حمل می کردیم نه قصد تحمیل سلیقه داشتیم. خانم شرکت شما که دستآورد اصلاحات رو فضای باز ذکر کردید آیا توجیهی برای حمله به تجمع مسالمت آمیز زنان در این فضای باز و جامعه ی مدنی دارید؟؟؟ آیا دستآورد این اصلاحات اینقدر سست و بی پایه بود که با یه تغییر رئیس جمهور بر باد رفت؟؟؟ می شود شما دوباره اصلاح طلبی و مدارا گری و مروت مداری رو تعریف کنی؟ می توانم بپرسم آیا ما فمینیست های غیر مسلمان معتقد به کار فرهنگی نبودیم و اون رو انجام ندادیم؟ اگر منظور شما از کار فرهنگی همون کاری ست که معتقدید خودتان می کنید و نه هیچ کس دیگر باز هم خط کش به دست گرفتید و امر مدارا را دور انداختید. آیا ما با برگزاری یک تجمع مسالمت آمیز می خواستیم همه را به بهشت برسانیم و همه زنهای ایران را رستگار کنیم؟؟؟ تجمع مسالمت آمیز انقلاب است؟؟؟ البته بستگی به شرایط تعریف آن دارد. در این خفقانی که در کشور ما حکمفرماست به نظر شما انقلاب است اما به نظر ما نیست چون از آن کاری که کردیم رنگ و بوی انقلاب به مشام نمی رسد. مگر اینکه شما هم تفکر حکومتگران را داشته باشید که هر حرکتی را انقلاب از نوع رنگی ومخملین و تند می پندارند. فکر می کنم نوشین حرف های زیادی رو در نقد خودش بیان کرده و اگر خوب بخوانید سخنان شما را پاسخ مناسبی داده.
باید بگم مسئله ی انگ زدن چیز چندان غریبی برای من یا خیلی از هم فکرهای من نیست. من خودم بارها با این مسئله در همه جا و حتی محیط دانشگاه برخورد کردم و در مورد خانم نوشین احمدی حرف هایی را که تعدادی از بچه های دانشگاه در مورد او می زنند بارها شنیدم. افرادی که خود را مسلمان می خواندند و همچون شما تنها به اصطلاح کار فرهنگی می کردند و با یک خط کش بقیه را تندرو و انقلابی می نامیدند و دور آنها خط می کشیدند.


حال بشنوید گلایه های مرا، باز هم می گم شاید حرف های من ربط معینی به جریان مطرح شده نداشته باشه اما خواستم نکاتی رو بگم که فکر می کنم دونستن اونها لازمه.
وقتی می خواستم وارد یه تشکل دانشجویی در دانشگاه بشم با وجود اینکه از چند هفته قبل بهتعدادی از بچه ها در مورد علاقه ام در قرار گرفتن در ائتلاف اونها گفته بودم اونها من رو در دور زدند.می دونید چرا؟چون من تنها به استعدادها و توانایی های یک گروه فکر می کردیم و اینکه اگر با هم باشیم خیلی کارها می توانیم بکنیم ولی اونها به چیزی دیگه ای می اندیشیدند
چون من رو شنفکر دینی نیستم. آره نیستم، سکولارم و این رو پنهان نمی کنم. آره اونها حق داشتند ائتلافی رو ببندند که همه شکل هم باشند و سلطه ی خودشون رو بازتولید کنند اما حتی حاضر نشدند یک صدای متفاوت، نه مخالف، در ائتلاف داشته باشند. این رو مستقیماً به من نگفتند اما از کسی که جای من گذاشتند کاملاً واضح بود. حالا هر چه قدر شما بگید نه اینطوری نیست ولی هست. این دعواها بین تفکرهای مختلف وجود داره اگر یه تفکری بخواد تمامیت خواه باشه وهمه چیز ز متعلق به خودش بدونه. تازه کسانی که تفکر اینجوری دارند دم از تساهل و مدارا می زنند. کدوم تساهل؟؟؟ کدوم مدارا؟؟؟؟ توی مملکتی که سکولار بودن و لیبرال بودن مساوی است با فحش و دشمن حساب شدن کدوم تسامح؟؟؟ وقتی که بچه های سکولار یه نشریه توی دانشگاه ها ندارند. یه تشکل ندارند. حق حرف زدن حتی توی دانشگاه و سر کلاس رو ندارند آیا باز هم می شه دم از تساهل زد؟؟؟
نمی دونم چه قدر در جریان مسائل و مشکلات انجمن های اسلامی دانشگاه ها هستید و اینکه چه طور انجمن های دوکراسی خواه دانشگاه تهران و نیروهای دموکراسی خواه انجمن های دیگه و طیف علامه تحکیم رو در منگنه قرار داده اند. اما بگذار بگم که یک انجمن دانشکده رو با 500 تا رأی دانشجوها منحل کرده اند و تمام اعضای اون رو لغو عضویت. این دقیقاً بلایی است که بر سر انجمن های 5 دانشکده ی مهم دانشگاه تهران آوردند. چرا چون دموکراسی خواهی ایم . چون لیبرالیم و سکولار و تازه آقای علامه که خودشون رو اصلاح طلب می دونند دم از تساهل با نیروهای دیگه می زنند. آقای جلایی پور که دم از هویت دینی انجمن های اسلامی می زنه و پسر ایشون که در دانشکده ی ما درس خونده و خودش رو تافته ی جدابافته می دونه(اشاره به مقاله ای که درشرق در دفاع از هویت های دینی انجمن ها کردند و به دفاع از حرف های پدرشون پرداختند و هیچ کاری نکردند غیر از توهین) معتقدند که نیروهای سکولار باید خودشون رو عقب بکشند و عرصه رو برای بچه های روشنفکر دینی و مسلمون باز کنند تا اونها، هم حق خودشون رو بگیرن، هم حق شما رو و به شما سکولارها هم یه چیزی برسه. چرا باید اینطوری باشه؟ من می خوام خودم حرف بزنم. نقد کنم،عقیده ام رو نشون بدم نه یه وکیلی بگیرم که در نیت خیرخواهی اون شک دارم. من نمی خوام تو از من دفاع کنی مگه خودم نمی تونم؟؟؟ من می خوام حتی عقیده ی تو رو نقد کنم .همینه که می گم اینها تمامیت خواه هستند و پدر به اصطلاح اصلاح طلبشون که هم پیاله ی مشارکتی هاست از همه تمامیت خواه تر. این مشکلی است که در همه جا هست چه در دانشگاه و چه در جامعه و بین نیروهای تحول خواه. کسانی که در چارچوب مذهب فکر نمی کنند حق اظهار نظر ندارند. نوشین این مورد رو به خوبی در نقد خودش بیان کرده.
بچه های مرکز فرهنگی فمینیست هستن نه هیچ چیز دیگه. پسوند اسلامی هم نداره. نقدی که نوشین کرده واقعیت مسئله رو به طور واضحی مطرح کرده. واقعیت اش اینه که تو اگر فمینیست اسلامی نباشی و یا هر چیز دیگه ای که پسوند اسلامی داشته باشه و در گفتمان این حکومت بگنجد، حق حیات نداری. درسته خانم احمدنیای عزیز، من شاید بتونم سر کلاس شما بگم که من یک فمینیست هستم نه از نوع اسلامی و شما نخواهید با من مقابله کنید یا جبهه بگیرید و یا انگ بزنید ولی این رو بدونید که خیلی از همکارهای شما در دانشگاه اینطوری نیستند. به تو لقب تندرو می دن و حتی به تو می گن انقلابی چون خودشون محافظه کاراند. چون اگر بگی که معتقد به جدایی دین از سیاست هستی از فردا تو رو با انگشت نشون می دهند. متأسفانه مثل خیلی های دیگه نمی تونم به تظاهر تزویر کنم و اون چیزی که فکر می کنم رو پنهان کنم و این درد خیلی از کسانی است که می خوان در این جامعه آزاد فکر کنند.

Tuesday, July 18, 2006

.......

وقتی با من می یای احساس می کنم که این راه طولانی و خسته کننده کوتاه می شه . انگار آرام می شم. امروز وقتی از اون بازجویی
گفتی دلم هَرری ریخت. یاد گرفتم که دیگه این ترسها رو پنهان کنم تا تو هم کمتر نگران باشی. این دنیای لعنتی وکثیف با همه ی بدبختی هاش امروز دور سرم می چرخید. اما حضورتو برام اینقدر خوب بود که دوست داشتم ابدی باشه....

Sunday, July 16, 2006

ممنوعیت سخن راندن در باب سیاست

امروز بالاخره تصمیم چند ماهه من دوباره عملی شد و من رفتم کلاس زبان. یه بار حدود 3 سال پیش بود که زبان رو رها کردم اگر چه تا ترم های پایانی خوندم اما دیگه انگیزه نداشتم ادامه بدم. سطح زبانم بد نیست. البته طی 2 تا مصاحبه ای که دادم فهمیدم از اون چیزی که فکرمی کردم بالاتر ِ. اما امان از این کلاس زبان ها که همش دنبال پول گرفتن هستند حتی اگر تو مصاحبه خوب باشی می اندازن ترم پایین که هی پول بیشتر بدی. من هم دیدم اینجوریه رفتم یه جای دیگه. من رو 6 یا 7 ترم بالاتر انداختند. گرچه بازهم فکر می کنم که باید بالاتر از این می افتادم. خلاصه اینکه چون دیدم آدم تنبلی هستم و تا اجبار کلاس نباشه عمراً نمی شینم زبان بخونم رفتم کلاس.
همین روز اول که این معلم ِ گفت که همه هر روز باید یه خبر وارد کلاس بشن اما خبرها نباید در مورد قتل، جنایت، خبرهای بد و یا سیاسی باشه که من خشکم زد. بله ...من چون غیر از این خبرها چیز دیگه ای نمی خونم و نمی شنوم و مثل این معلم و آدم های بیخودی شاد نمی تونم سرم رو مثل کبک بکنم زیر برف عملاً هرجلسه بدون خبر می رم سر کلاس.

اعتصاب غذا 2

خبرهای جدید. دیروز نتونستم لینک های جدید رو بگذارم، امروز هم که روز پایانی هستش و قرار ِ در محل ادوار تحکیم مراسم بر گزار بشه. ساعت 5 بعد از ظهر:
دومين روز از برنامه تحصن و اعتصاب غذا / سخنرانی های سیمین بهبهانی، روزبه ریاضی، احمد مدادی و حنیف یزدانی (ادوار نیوز)
حمایت از اعتصاب غذا (وبلاگ مریم شبانی)
پایان اعتصاب غذا (وبلاگ مریم شبانی)
در کشورهای دیگه چه خبر است؟؟ آدرس های بدون فیلتر رو هم می گذارم اگر فیلتر شکن من کار نکرد:
وبلاگ زنانه ها در مورد دلایلش در عدم حمایت از اعتصاب غذا و جریانات دیگه نوشته، حرف و حدیث در مورد این حرکت خیلی زیاد بود و الآن هم هست. ترجیح می دم بعداً در موردش بنویسم.

Thursday, July 13, 2006

اعتصاب غذا

بچه های ادوار تحکیم برای این سه روز(23،24،25 تیرماه) برنامه دارند روز اول هم که مصاحبه ی مطبوعاتی است. بابا اعتصاب غذا رو می گم. نمی تونم برم و سه روز رو بمونم اما حتماً می روم وسر می زنم و خبرش رو می نویسم. به این اعتصاب غذا امید دارم. چوم خیلی از دوستامون در دنیا به اون پیوستند. لینک ها رو می گذارم:
دوستان عزیز خبرهای جدید. متأسفانه خودم به علت حادثه ای که برای مامان افتاد خونه نشین شده ام. اما تمام سعی ام رو می کنم امروز یا فردا برم. تو این 3 روز دوبار رفتیم بیمارستان. الآن حالش بهتره.
اول از همه آدرس دفتر سازمان دانش آموختگان ايران اسلامي(ادوار تحکیم وحدت) رو بدم : تهران ، خیابان خواجه نصیر ،بعد از سه راه طالقانی، نرسیده به میدان عشرت آباد ، جنب بانک ملی ایران-پ201-طبقه سوم غربی
حالا لینک های خبری:
بیچاره این خبرنگارZDF دفعه ی قبل هم که اومده بود پلی تکنیک برای نشست مطبوعاتی تو اون بِکش بِکش ها با نگهبان ها دوربینش شکست و رفت. دیروزهم که دوربینش توقیف شده:

Wednesday, July 12, 2006

روز مادر یا تأیید کلیشه های جنسیتی

می بینم که روز مادر نزدیک می باشد و من چیزهای جدید مشاهده می کنم. امروز رفته بودم بیرون از کنار یه پارچه فروشی رد می شدم. دیدم برای جذب مشتری یه کاغذهایی زده به شیشه ی مغازه که روش نوشته بود:
مادر روزت مبارک
ننه قربونتم!!!!!!
ننه غلامتم!!!!!!!
ننه چاکرتم!!!!!!
صرف نظر از اینکه من معتقدم مادر شدن یه اتفاق ِ وفرد باید اون رو تعیین کنه نه اجبار اجتماعی و عقاید قالبی بلکه با علاقه ی فردی، این قدر این مسئله با مسائل مذهبی و فرهنگی واجتماعی درآمیخته، این قدر تقدیس شده که انجام هر کاری رو به این اسم ممکن می کنه. استفاده از چنین الفاظی نه تنها بار زشت معنایی که بار تحقیر داره بلکه تقدس جنس زن و مادررو فقط به دلیل بچه زاییدن و کهنه شوری و هزار تا مسئله ی دیگه ای که تحت نام مادری توجیه می شه و هر وظیفه ای رو روی دوش جنس زن می اندازه همراه خودش داره. کلاً روز 8 مارس رو روز زن می دونم چون معتقدم با نامگذاری روزی به اسم مادر، کادو دادن و بعد از یک سال به یاد جنس زن افتادن همون دست زدن به کلیشه های جنسیتی هستش. زن نه به عنوان یک انسان آزاده که تنها به دلیل اینکه نقش تولید مثل رو انجام می دهد مورد تقدیر قرار می گیره تا هر سال در چنین روزی حتماً یادش بمونه که وظیفه اش فقط و فقط مادریه و اگر این کار رو درست انجام بده (البته در معیارهای فرهنگ و جامعه ی مرد سالارما) انسان فداکاری قلمداد می شه که زندگی اش رو به پای این موجودات ریخته تا اونها بزرگ بشن و به قولی از دامن زن مرد به معراج برود.
همیشه دلم می خواست که این کادو رو نه روز مادر، در جمهوری اسلامی ایران بلکه روز 8 مارس به مامان می دادم ( که روز تمام زن های جهان است) ونه به خاطر مادر بودنش بلکه به خاطر زن بودن و انسان بودنش. هیچ وقت مامان حرف های من رو درمورد آزادی زنان نشنید. برای اون که آدم مذهبی هم هست روز زن و روز مادر حتماً روز تولد فاطمه زهرا هستش و توضیح دادن برام از هر چیزی سخت تره. دوست داره مثل بقیه ی زن های هم سن و سالش فقط در این روز کادو بگیره و بهش تبریک بگن(البته منظور من بقیه ی خانم هایی که در این سن هستند ودوست ندارن در این روز کادو بگیرند، نیست).
البته بگم مادر من واقعا در عمل الگوی یه زن مقاوم، خلاق، فعال و با هوش و ذکاوت بالایی است که این رو در مسائل مدیریتی که در خونه انجام می ده میشه دید. اگر مدیر می شد به علت اعتماد به نفس بالا حتماً خیلی موفق می بود و من واقعاً قبولش دارم. چون روابط عمومی واجتماعی بالایی داره و خیلی زود با همه دوست میشه. کاش این همه استعداد رو در جاهای دیگه هم به کار می بست. تشویق های من هم تا بیاد تأثیر خودش رو بکنه مامان باز یادش می ره که می خواست چی کار کنه.
با تبریک گفتن و کادو دادن در این روز دارم برخلاف میل و تفکر خودم عمل می کنم اما نمی تونم احترام به ارزش ها و باورهای اون رو هم این قدر صریح زیر سوال ببرم. پس خودم رو کنار می گذارم و اون کاری رو که اون دوست داره انجام می دم. البته تمام سعی ام رو برای زدن حرفهایم به صورت چند باره در مورد عقایدم به مامان می کنم و باز هم تصمیم گیری و قضاوت رو برای اون می گذارم.

Monday, July 10, 2006

روزنامه ی سلام و نوستالژی های من

تو پست قبلی در مورد 18 تیر، روزی که هیچ وقت از حافظه ی جنبش دانشجویی پاک نمی شه نوشتم. اما حالا می خوام به نوستالژی
هایم بپردازم. مرور خاطره های روزهای دور... دبستان می رفتم... مامان همیشه از ناملایمت های روزگار ناله داشت...گرمای طاقت فرسای خوزستان... شهری دور افتاده از تمدن...بابا هر روز ازم می خواست برم خونه ی همسایه ی کناری و یه چیزی رو از آقای همسایه بگیرم. روزهای اول نگاه نمی کردم و توجه ای نمی کردم به نام روزنامه ای که هر روز ظهر از همسایه می گرفتم و می دادم به بابا. انگار دارم یه شب نامه پخش می کنم. بعد که دقت کردم هیچ وقت این روزنامه رو روی دکه ی روزنامه فروشی های اون شهرندیدم. نمی دونم همسایمون از کجا گیر می آورد. بابا می گفت مبادا ببری جایی. سریع بیار بده به من و وقتی تحویلش می دادم شروع می کرد. در حالی که رادیو رو روشن می کرد روزنامه رو یه بار می خواند دوباره برعکس می خوند. همیشه روزنامه که باید مال همون روز باشه یک روز دیرتر می رسید. یعنی روزنامه ی 4شنبه رو 5شنبه می خوند . شکلش مثل اطلاعات و کیهان بود اما انگار محتواش فرق می کرد که بابا دو بار می خوندش و این طور مخفیانه به دست می آورد.اسم روزنامه سلام بود.
زندگی تو یه شهر کوچیک که روابط بسیار نزدیکی بین همه ی آدم ها بود و وجود آدم هایی که هر لحظه می تونستند بابا رو دوباره لو بدن که روزنامه می خونه و رادیو گوش می ده و یه بار دیگه پاکسازی بشه و ما باز هم سخت تر از اونچه که اون موقع زندگی می کردیم بخوایم تو این کشور باقی بمونیم دلیل این مخفیانه خوندن بود . بابا انقلابی بود وبرای این انقلاب با دوستانش زندان هم رفته بود. توخونه های تیمی زندگی کرده بود و با تفتیش خونه اش پدر و مادر پیرش رو تا حد مرگ ترسونده بودن. همیشه یه الگوبود برای من که چه طور با دقت از همه چیز آگاه بود . می خوند و پایانی براش نبود . تلاش کرده بود برای زندگی بهتر مردم و کشورش اما چیزی حاصل خودش و دوستهای مبارزش نشده بود. ساکت بود و ناامید. هر وقت حرف سیاست می شد سری از تأسف تکون می داد. ساده بود و صادق (البته الآن هم هست) می دیدم که خسته است ولی وقتی روزنامه ی سلام رو می خوند چشمهاش می درخشید انگار تحول می دید و تغییر.
ادامه پیدا کرد تا بزرگتر شدم. صفحه های این روزنامه ی مر موز رو باز می کردم و می خوندم. نمی فهمیدم. هیچی نمی دونستم . ..مردم سالاری ، جامعه مدنی، آزادی بیان ...اخبار متفاوت در مقایسه با روزنامه ی کیهان. دنیا انگار داشت تغییر می کرد. سال 76 رو هیچ وقت از یاد نمی برم. همه خاتمی بودن. همه عکس های خاتمی روپخش می کردند با شعار هایی که خبر از یه جامعه ی بهتر می داد. انگار این اسم رو تو سلام خونده بودم. آره روزنامه ی سلام . دلم می خواست می شد رأی بدم. ولی سنم نمی رسید. دوستهای بابا پوسترهای خاتمی می دادند. تا اینکه شب 3 خرداد صدا و سیما رسماً اعلام کرد که خاتمی بیست میلیون(تکرار کنید: بیست میلیون)رآی آورده و بابا خندید. پدری که همیشه الگوی فرهنگی و سیاسی من بود خندید. خوشحال بود. با این خبر خوش ما سال بعد اون شهر رو ترک کردیم و اومدیم تو یه دنیای بزرگ تر و من بزرگ شدم.
تعطیلی سلام هیچ وقت از یادم نمی ره. هیچ کس از یادش نمی ره. تعطیلی این روزنامه تحول طلب آغازی برای خفقان بود و این رو دانشجوها خوب فهمیده بودند. حاضر نبودند از خواسته هاشون روی برگردونند چون باور داشتند و هزینه ی سنگینی براش پرداختند اونها ایستادگی خودشون رو در قولی که داده بودند حفظ کردن. خیلی ناراحت شدم که این روزنامه بسته شد گرچه روزنامه های اصلاح طلب دیگه هم بود. اما سلام برای من و بابا و خیلی های دیگه واقعاً روزنامه ای متفاوت بود و از همه چیز دردناک تر حادثه ی کوی دانشگاه که در اثر این تعطیلی روی داد، بود. امروز که خودم در این خوابگاهها زندگی می کنم و تو این خیابون می رم و می یام سعی می کنم هر چیزی که تو روزنامه ها از18 تیر خوندم و شنیدم در ذهنم بیارم و هیچ وقت از اون چیزی که خواسته هام هست کوتاه نیام.

Sunday, July 09, 2006

قهرمانی ایتالیییییییا با چاشنی تلخ 18 تیر

به به می بینم ایتالیا قهرمان ن ن ن ن ن ن ن ن ن شد. خیلی خوشحالم . اما فرانسه هم خیلی خوب بازی کرد و واقعا حقش بود قهرمان بشه. اشتباه بزرگ زیدان هم که واقعا کار رو برای فرانسوی ها خراب کرد. حالا شادددددددددددددددی ی ی ی کنیم که ایتالیای عزیزم قهرمان شد. دودوروووووووووووووووووووووودووووووووووووو ایتالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییا .
تمام امروز داشتم به 18 تیر که انگار ازش خاطره ای مونده فکر می کردم. اون موقع حتی دبیرستانی هم نبودم اما یادمه همون روز ما تهران بودیم و بابا که همیشه دغدغه ی سیاسی داشت وقتی برگشتیم خبر داد که چی شده. روزنامه ها اینقدر دردناک بودند و ناراحت کننده که نمی تونستم باور کنم. من که هنوز از سیاست سردر نمی اوردم همش از خودم می پرسیدم چراااااااا؟؟؟

پَت و مَت

دیروز خونه ی دوست جون رفته بودم. قرار شد که ظهر ناهاردرست کنیم و نریم بیرون غذا بگیریم. من هم گفتم باشه من می پزم. مرغ رو که پختم خواستم برنجش رو کته بذارم(از شدت تنبلی) مثل اینکه موقع جوش خوردن برنجT آب خیلی کم ریخته بودم وگذاشته بودم کته بشه. بعد از 3 ربع ساعت دیدم برنج تبدیل به چوب خشک شده. من، که هم گرسنه بودم هم خسته و زحماتم به هدر رفته بود گفتم حوصله ندارم دوباره برنج بپزم. دوست جون هم خودش دست به کار شد گفت برنج رو دمی می ذارم. نمک زیاد زده بود تو برنج ووقتی آبکش کرد آب روش نگرفته بود. برنج رو که گذاشت دم بکشه من یه ذره چشیدم. دیدیم وای ی ی ی چه قدر شوووووووووررررررره . گفتم برنج رو برگردون تو آبکش دوباره بشورم بعد بذاریم دم بکشه.
دیدین قیافیه ی دوست جون در حالی که می گفت ما دو تا هم که آخر پَت و مَتیم و این رو با چنان جدیت و یأس معصومیتی گفت که من دیگه ازخنده روده بر شدم و تو اون شرایط فاجعه بار نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم خیلی خدا بود. هنوز هم دارم می خندم. ولی اون می خواست من رو واسه این خنده هام بزنه. خلاصه ما بالآخره از ساعت 1 که شروع کردیم به غذا پختن ساعت 4:30 موفق به صرف غذا شدیم.
به افتخار خودمووووووووون...هورررررررررررررررااااااااااااااا !!!

Saturday, July 08, 2006

نشست خبری فرمایشی

آقایون سنتگرای انجمن تهران نشست خبری برگزار کردند . سخنرانها:حسام الدین علامه،حسین نقاشی. در انجمن های بچه های دموکراسی خواه رو می بندند، اعضای انجمن ها رو که با 500 تا رأی در دانشکده ها انتخاب شدند لغو عضویت می کنند. بعد می رن تو یه سورلغ موشی، حالا چه توی دانشگاه مثل هنرهای زیبا یا تو بیرون دانشگاه در مسجد مثل دانشکده ی علوم اجتماعی انتخابات فرمایشی می گذارند و خودشون رو با 16 تا رأی انتخاب می کنند. ای .... که بچه های دموکراسی خواه رو حتی نتونستید یک ماه تحمل کنید و با حمایت دانشگاه و نهاد های امنیتی هر غلطی کردید.
انجمن های بچه های دموکراسی خواه رو می بندند ، اعضای انجمن ها رو که با 500 تا رأی در دانشکده ها انتخاب شدند لغو عضویت می کنند حالا هم که نشست خبری بر گزار می کنند و توی اون بیانیه ی بسیج ج ج رو می خونند. حالا که با حمایت حاکمیت هر کاری می خوان می کنند نمی دونم که این خبر رو تو گویا زده؟؟؟ کدوم نشست خبری؟؟؟ اصلاً این نشست چی بوده که من به عنوان عضو انجمن اسلامی ازش خبر نداشتم؟؟؟آره خیلی راحته که همه چیز رو فرمایشی انجام بدید. بسیجی هایی که الآن انجمن اسلامی ها رو می خوان بگیرند و حق آزادی بیان و برگزاری انتخابات آزاد رو به هیچ انجمن دموکراسی خواهی نمی دن بدونند که با این کارها به هیچ جا نمی رسن چون پایگاهی بین دانشجوها ندارند

Tuesday, July 04, 2006

بابا ایتالیا رو بچسب

عجب بازی بود. یعنی از اینکه تا دقیقه آخر نشسته بودم پشیمون نیستم چون گل ها رو از دست می دادم. ایتالیا گل کاشت. گرچه بهش زیاد امید نداشتم اما اینکه آلمان رو سر جاش نشوند حال کردم.هوووووووووووووووووررررررررررا ایتالیا

Monday, July 03, 2006

کلاس های انجمن ریاضیدانان جوان


امروز آمدم دانشکده ببینم چه خبره. با یه صحنه جالب برخورد کردم. مثل اینکه یه سری کلاس برای ریاضیدانان جوان گذاشتند که بچه های دبستانی بروند کلاس های تقویتی.دیدن مادرهای خوش تیپ با شلوارهای کوتاه و روسری ها و مانتوهای رنگی ومتنوع و صندل، همراه با این ریاضیدان های کوچولو خیلی جالب بود. اون هم توی دانشکده ی ما که 80 درصد جمعیتش دختر هستند اما اکثرا چادر می زنند یا لباس های تیره و بدون تنوع می پوشند. حالا زمزمه های بچه ها از همه با حال تر بود. می گفتند نگاه کن دم در به اینها گیر نمی دهند اون وقت هی ما رو اگر چیزی نامتعارف بپوشیم زیر سوال می برند.
اما یه مسئله ای که توجه ام رو جلب کرد این بود که اکثر این ریاضیدان های کوچولو پسر بودند و تعداد دخترها انگشت شمار بود.چرا؟؟؟

Sunday, July 02, 2006

کنفرانس مطبوعاتی

کنفرانس مطبوعاتی حق برگزاري تجمعات و راهپيمايي ها: 13 تير/ کانون مدافعان حقوق بشر

معرفی عاملان سرکوب تجمع 22 خرداد میدان هفت تیر

کدام زیبایی؟؟؟



امروز رفتم موهام رو کوتاه کردم. خیلی کوتاه .الآن احساس می کنم سرم داره باد می خوره. اون موهای بلند به درد این می خورد که بتونی راحت توی باد رهاشون کنی. اما حالا که به خاطر اجبار اجتماعی یا باید روسری و یا مقنعه سر کنی بهتر که کوتاه باشه. با اینکه موی کوتاه هم زیباست اما ما از زیبایی موی بلند می گذریم. توی کشوری که هیچ چیزش به نظرت زیبا نمی یاد و باید زیبایی ها رو در هفت پستو پنهان کنی اگر زیبایی هم داشته باشی باید دریغ کنی. نشان دادن قشنگی ها در این سرزمین یعنی جرم. رفتم کوتاه کردم که حداقل هر روز وقتی توی خیابون راه می روم و شُر شُر عرق می ریزم و فحش می دهم به اینکه چرا باید یه همچین چیزی رو روی سرم بگذارم کمتر گرمم بشه و کمتر عصبی بشم. توی مملکت گل و بلبل ما زیبایی می تونه برات تبدیل به شَر بشه.
***راستی شما هم این رو دید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟