Wednesday, March 07, 2007

فراخوان تجمع روز جهاني زن

طي اين چند روز اين قدر گرفتار بودم كه نتونستم حتي يه پست جهت اطلاع راسني در مورد دستگيري 33 فعال زن مقابل دادگاه انقلاب بنويسم. براي پيگير خبرهاي فعالين بازداست شده به آدرس جديد زنستان مراجعه كنيد كه آدرس قبلي فيلتر شده. آدرس سايت كمپين هم دوباره فيلتر شده
ديروز در دانشكده ي علوم اجتماعي دانشگاه تهران هم براي آزادي تمام فعالين زن به ويژه فعالين دانشجو تجمع و تريبون آزاد از طرف كميسيون زنان دفتر تحكيم برگزار شد كه عكس ها و خبرها رو در اينجا بخونيد
فراخوان تجمع روز جهانی زن
(خواهش مي‌كنم با توجه به شايعاتي در خصوص لغو تجمع روز 5‌شنبه مقابل مجلس در انتشار اين اطلاعيه همكاري كنيد. چرا كه برگزاري اين تجمع به قوت خود باقي‌ست):
روز جهانی زن را زمانی گرامی می‌داریم که هنوز قوانین تبعیض‌آمیز بر سر زنان میهنمان سنگینی می‌کند. سیاست‌های جداسازی و سهمیه‌بندی جنسیتی با شدت هرچه تمام‌تر اعمال می‌شود. جنگ طلبان با کوبیدن بر طبل جنگ، آرامش و امنیت را از مردم سلب می‌کنند، حقوق بشر به طور مستمر نقض می‌شود. زنان، کودکان و سایر قربانیان خشونت و بی‌عدالتی، پناهی نمی‌یابند و آسیب‌های اجتماعی و فقر هرچه بیشتر چهره‌ای زنانه به خود می‌گیرد. در این شرایط، زنان با تلاش‌های خستگی‌ناپذیر در مسیر احقاق حقوق انسانی، شهروندی و جنسیتی هم‌چنان پای می‌فشارند.ما با تاکید بر خواسته‌های دموکراتیک و مسالمت جویانه خود، از همه زنان و مردان آزاداندیش دعوت می‌کنیم برای ابزار همبستگی تا رفع هر گونه تبعیض و بی‌عدالتی علیه زنان و اعتراض به دستگیر شدن عده‌ای از فعالان زنان، به تجمع ما که در روز 8 مارس، 17 اسفند 85 از ساعت 2 تا 3 بعد از ظهر در مقابل در اصلی مجلس برگزار خواهد شد، بپیوندند.

پ.ن1: اين تجمع بدون سر دادن هيچ‌گونه شعاري و در سكوت برگزار خواهد شد. لطفن اگر مي‌آييد حتا اگر به شما توهين كردند با آن‌ها درگير نشويد و حرفي نزنيد.
پ.ن2: با توجه به كمبود وقت و شايعه‌ي لغو اين مراسم، تا جايي كه امكان دارد براي انتشار اين اطلاعيه بكوشيد.پ.ن3: اين تجمع تنها براي بزرگداشت مراسم 8 مارس و در اعتراض به بازداشت فعالان زن برگزار خواهد شد و هيچ هدف ديگري را دنبال نمي‌كند و وابسته به هيچ سازمان يا فرد خاصي نيست و فقط تصميم جمعي از فعالان زن است كه دستگير نشده‌اند!

Friday, March 02, 2007

نقد و بررسی طرح پذیرش جنسیتی در دانشگاه

نقد و بررسی طرح پذیرش جنسیتی در دانشگاه

کمیسیون زنان دفتر تحکیم وحدت، برنامه ای به مناسبت هشت مارس، روز جهانی زن، برگزار می کند.این برنامه شامل قسمتهای زیر است:
سمینار نقد و بررسی طرح پذیرش جنسیتی در دانشگاه با حضور دکتر شهلا اعزازی (دبير حلقه زنان انجمن جامعه شناسي و مدير گروه مطالعات زنان دانشگاه علامه)، شادی صدر (حقوقدان و فعال زنان)، فریده ماشینی (پژوهشگر مسائل زنان و عضو جبهه مشارکت)
ارائه گزارش کمیته بررسی طرح سهمیه بندی جنسیتی
گزیده ای از فیلمهای جشنواره فیلمهای فمینیستی شامل پخش فوتوکلیپ، فیلم مستند و فیلم کوتاه ، تهیه شده توسط سایت میدان زنان
یکشنبه مورخ 13/ 12/ 85
دانشکده ی مدیریت دانشگاه تهران به آدرس بزرگراه جلال آل احمد - پل گیشا- دانشکده مدیریت دانشگاه تهران- تالار جنبی الغدیر ساعت 13 الی 16 شرکت برای عموم آزاد است.

Thursday, February 22, 2007

سمیه بینات (همسر احمد باطبی) رو ربودند

سمیه بنات (همسر احمد باطبی) رو اول ربودند و بعد گفتن دستگیرش کردیم. حالا از طرف کجا، معلوم نیست. باطبی هم دست به اعتصاب غذا خشک زده با اون وضعیت بد جسمانی اش. از نظر روحی هم که تو این شرایط هیچ کس نمی تونه حالش خوب باشه. دوست ندارم اتفاقی بیفته که به مرگ باطبی منجر بشه. اعتصاب غذای خشک اگه ادامه پیدا کنه حال فرد رو به وخامت می ره. الآن هم خیلی دیر شده برای انجام کاری ولی حداقل می تونیم اطلاع رسانی کنیم و از این اهرم برای فشار استفاده کنیم.امیدوارم اتفاقی نیفته وای اگر مسئله ای پیش بیاد این دفعه ما هم مقصریم که هیچ کاری نکردیم و دست روی دست گذاشتیم و حتی اطلاع رسانی نکردیم.ا

Tuesday, February 20, 2007

با يك اقدام جمعي سد فيلتر را بشكنيم

فراخوان ”كميته رسانه“ كمپين يك ميليون امضاء:
با يك اقدام جمعي سد فيلتر را بشكنيم
سه شنبه 1 اسفند 1385
تغییر برای برابری، سایت اینترنتی کمپین یک میلیون امضا در کمتر از دو هفته برای سومین بار فیلتر شد. با وجود راه اندازی آدرس جدید سایت، جمعی از فعالان کمپین تصمیم گرفته اند با راه اندازی وبلاگ هایی به نام «تغییر برای برابری» اقدام به انتشار مطالب جدید سایت کمپین کنند.
از همین رو کمیته رسانه کمپین براي گسترش اصلاع‎رساني ، از كليه‎ي وبلاگ‎نويسان حامي كمپين در هر نقطه‎ي دنيا، مي‎خواهد در صورت امكان، هر كدام يك وبلاگ با نام« تغيير براي برابري» راه‎اندازي كرده و همزمان با انتشار مطالب جدید در سایت کمپین، آنان نيز همان مطالب را در وبلاگ‎هايي كه راه‎اندازي كرده‎اند منتشر سازند.
اين حركت جمعي علاوه بر آسان كردن دسترسي مخاطبان به مطالب سايت فيلتر شده كمپين‬‬ می تواند روشی مسالمت آمیز برای اعتراض به فیلترینگ نیز باشد.
هر بار فيلتر شدن سايت كمپين، علاوه بر اختلال ميان سايت با مخاطبانش و نيز تحميل وقت و انرژي بسيار، بار مالي را نيز به اعضاي كمپين كه همگي به‎طور داوطلبانه فعاليت مي‎كنند تحميل مي‎كند. هزينه‎ي خريد دمين جديد (آدرس جديد) هر بار بالغ بر 10هزار تومان است و تمامي هزينه هاي سايت از طريق كمك‎هاي مالي اعضا و حاميان كمپين تامين مي‎شود، از همين رو كميته رسانه كمپين از هر پيشنهادي كه به شكستن سد فيلترينگ و نشر مطالب سايت كمپين كمك كند استقبال مي كند.
در اولین گام شش وبلاگ به صورت همزمان از امروز آغاز به کار می کند.علاقمندان به دریافت مطالب کمپین از پایگاه های اینترنتی فیلتر نشده می توانند با اضافه کردن آی دی we4change@yahoo.com در یاهو منسجرشان هر روز آدرس های فیلتر نشده سایت کمپین را دریافت کنند .
براي ارسال وبلاگ‎هاي جديدي كه به اين منظور راه‎اندازي مي‎كنيد نيز مي توانيد با كميته رسانه كمپين از طريق ايميل onlinewechange@gmail.com تماس بگيريد.
مطالب جدید کمپین در اين وبلاگ ها هم منتشر مي شود:
http://we-change1.blogfa.com/
http://wechange1.blogspot.com/
http://wechange.blogfa.com/
http://we4change.blogspot.com/
http://we4change.blogfa.com/
http://we-change5.blogfa.com/

Saturday, February 10, 2007

باز هم لینک

این پست های آخر همه اش شده لینک . کاش یه لینک دونی داشتم از این وضعیت راحت می شدم.
اما این لینک اول خیلی مهمه. آدرس سایت کمپین تغییر برای برابری بعد از اینکه فیلتر شده به we-change.biz تغییر پیدا کرد که اون آدرس هم فیلتر شده حالا آدرسش شده we4change.org یعنی به جای دش عدد 4 قرار گرفته.
تغییر برای برابری

این هم مطالب دوستان عزیزم از سفر نکرده به هند است :

Tuesday, February 06, 2007

امشاسپندان از زندان می گوید

به صورت اختصاصی به این مطلب امشاسپندان لینک می دم و توصیه می کنم همه این رو بخونند. البته ادامه داره. نوشتن این لحظه ها ، برخوردها، سوال ها خیلی مهمه. خاطرات روزهای تلخ...ش

Saturday, February 03, 2007

یه سری لینک هست که من چون گرفتار بودم ندیده بودم و لازم دیدم به تمام مطالب لینک بدم . تا افراد بیشتری بخونند. در مورد بازداشت سه تن از فعالان جنبش زنان هست که هم خود بچه ها و دیگران در مورد دستگیری آنها نوشته اند:س
زنان از خانه بيرون زده اند/مهرانگیز کار نوشته خانم کار در مورد این بازداشت
این مطلب توضیح شهرزاد نیوز در مورد دوره روزنامه نگاری است که قرار بود در دهلی بر گزار بشه:
مصاحبه روز آن لاین با فرناز سیفی:
کدام اقدام عليه امنيت ملي؟
گفتگو با فرناز سيفي پس از آزادي از زندان
نمی دونم چه قدر در جریان حرف های اخیر حسین درخشان هستید ولی از اونجایی که فکر می کردم اینها همه اش مهملاته بهش لیینک ندادم. اما خود فرناز در این مورد توضیح داده و جواب حسین درخشان رو داده.. خودتون بخونید: راستی این اولین پست فرناز بعد از آزادیه.
این هم جریان بازجویی دوستان در فرودگاه از زبان ناهید کشاورزِ

Friday, February 02, 2007

سهمیه بندی جنسیتی عین تبعیض است

مسئله سهمیه بندی جنسیتی در پذیرش دانشجویان موضوعی قدیمی نیست. از سال 83 این موضوع اول دهان به دهان می گشت و بعدا مشخص شد که فقط حرف نیست. سهمیه بندی جنسیتی قرار ِ تبدیل به مصوبه بشود و اجرا شود و متأسفانه در رشته های علوم پزشکی هم اعمال شد. گرچه آن موقع به علت وجهه ای که دولت داشت این قضیه را مسکوت گذاشتند. اما برخاستن دوباره زمزمه های این طرح از مجلس هفتم چیزعجیبی نیست. استدلال هایی هم که این بنیادگراها می کنند عجیب نیست. حذف کردن زنان از صحنه ی اجتماع و زندانی کردنشان در خانه باز هم عجیب نیست. از وقتی دولت جدید روی کار آمده پشت سر هم طرح های جدیدی برای یادآوری و تأکید بر نقش مادری و خانه داری زنان تصویب و اجرا کرده.:
تغییر نام مرکز مشارکت زنان به مرکز امور خانواده، طرح ممنوعیت فعالیت زنان پس از ساعت 6 بعد از ظهر در ادارات، افزایش ساعت شیردهی به نوزادان در اداره ها از یک ساعت به دو ساعت همه مصداق این حرفی است که می زنم. مجلس هفتم هم که همراه و همسو با دولت در حال تاختن است.
حتما طی چند روز گذشته استدلال های غیر منطقی و غیرعلمی نمایندگان را در مورد این طرح شنیده اید.
صحبت از قداست و کیان خانواده، بالا رفتن نرخ طلاق و سن ازدواج، هدر رفتن بیت المال در خرج کردن برای تحصیل زنان و ... است. استدلالی که این روزها اعصابم را به هم می ریزد پایین آمدن سطح کیفی تحصیل با افزایش دختران در دانشگاه است. اگر صحبت از رقابت های تحصیلی و آموزشی است که زنان ثابت کرده اند و وضع آموزشی بهتری دارند. این بهانه های پوچ دلیلی برای تصویب و اعمال این طرح نیست.
یکی از بچه ها تعریف می کرد دکتر ژاله شادی طلب می گفته یکی از استادان دانشکده ی علوم اجتماعی رفته پیشش و گفته من دارم تحقیقی می کنم در مورد اینکه افزایش دختران در دانشکده کیفیت تحصیلی را پایین آورده. دیدن چهره ی شادی طلب در آن لحظه خیلی جالب بوده. آقایان وضع بد دانشکده ها از نظر امکانات رفاهی و تحصیلی و بی سوادی استادان دانشکده ها را رها کردند چسبیدند به اینکه دختران را از دانشگاه حذف کنند.
به جای حل مسئله که همان وضعیت بد اشتغال و بیکاری و این قانون مسخره تمکین که زن برای کار و محل زندگی و تحصیلش از شوهرش یا پدرش اجازه بگیرد، است. لقمه را دور دهان می چرخانند تا ناگهان سلطه مردانه خود را بر تمام حوزه های زندگی و فعالیت زنان از دست ندهند.
دختران دبیرستانی همیشه دانشگاه را محلی برای ارتقا شخصیت خود و به دست آوردن آزادی های بیشتر می دانند. این حقیقتی است که بر هیچ کس پوشیده نیست. حالا که توی این مملکت هیچ چیز سر جای خود نیست بگذار این هم نباشه. متأسفانه دختران تا وقتی که به دانشگاه نیایند هیچ آزادی ای ندارند. این مسئله ناراحت کننده است اما ناراحت کننده تر از آن وقتی است که تنها راه موجود نیز بسته شود. رشد آگاهی زنان پس از ورود به دانشگاه همان چیزی است که تفکر مردسالار نمی خواهد. ورود به دانشگاه دری است که زنان پس از آن می توانند در صحنه اجتماع حضور پیدا کنند.
رشته هایی که این روزها تلاش می کنند که از ورود زنان به آنها جلوگیری کنند معدن و مکانیک و مواد و کشاورزی و دامپزشکی است. دوست دارم از دوستانم که در این رشته ها درس می خوانند بپرسم وضعیت این رشته ها در حال حاضر از نظر جنسی به چه صورت است؟ وضعیت کار برای دختران چگونه است؟ آیا دلایلی که برای جلوگیری از تحصیل زنان در این رشته ها می آورند منطقی است؟
در این مورد حرف برای گفتن زیاد دارم. اینکه چه باید کرد و آیا کارهایی که می کنیم می تواند از تصویب این طرح جلوگیری کند هنوز برایم روشن نیست. از این واهمه دارم که حتی به جای تقسیم بندی 50، 50 بخواهند حضور زنان را به طور کلی از بعضی رشته ها حذف کنند و حتی ورود زنان را به دانشگاه بیش از این ها کاهش بدهند. یعنی اگر میزان ورود به دانشگاه الآن 60 به40 برای زنان است این نرخ را برعکس کنند. وقتی میزان شرکت کننده های کنکور 60 درصد دختران و 40 درصد پسران است، سهمیه بندی جنسیتی عین تبعیض و محدودیت سازی است.
کاش همه ی ما در وبلاگ هایمان از این تبعیضی که نیمه ی دیگر جامعه را از حضور در اجتماع حذف می کند سخن بگوییم و هم صدا به آن اعتراض کنیم.
وبلاگ هایی که در این مورد نوشته اند:
نسرین عزیز که کم مونده بود به خاطر این قضیه گریه کنه. تو وبلاگ نسرین لینک های دیگه هم می تونید پیدا کنید.
این پست علی عبدی که خیلی خوب همه چیز رو توضیح داده و به حرف های نماینده های موافق و مخالف لینک داده.

Tuesday, January 30, 2007

زندگی بی صدا تکرار می شود



حس می کنم نیست شده ام، خیره به سقف کلاس، سوال ها رو یکی پس از دیگری جا می گذارم، با بی تفاوتی برگه امتحان رو می دهم، به چند سوال جواب ندادم؟؟ یادم نمی آید. اهمیتی دارد؟ نه، دیگر هیچ چیز در نگاهم اهمیت ندارد. قدم های آرام و سستم را می شمارم. چرا این روزها این قدر ساکتم؟ چرا حوصله ی هیچ کس را ندارم؟
نگاه خالی از حسم را به آدم ها می دوزم. دلم برای قهقهه زدن تنگ می شود. روزها کش می آیند، لحظه ها بیشتر. زندگی بی صدا تکرار می شود.
کاش دوستانم می فهمیدند که حوصله ی هیچ کدوم از انتقادهای درستشون رو ندارم. گوش هایم کرمی شوند. نمی خواهم بشنوم. اما می شنوم و گریزان می شوم... کاش مرا کمی به حال خود می گذاشتند...
دیگر نه خاطراتم را می کاوم، نه در گذشته ها گم می شوم. طعم زندگی را با درد می چشم و می خواهم فرار کنم.
به چهره تک تک زنان در مترو می نگرم و افسوس می خورم از دلخوشی های کوچکم که چه آسان بر باد می روند... می نشینم، بی سروصدا. دیگر گوش شنوایی نیستم برای دردهای این زنان...همین زنانی که با درد بسیار چشم در چشمانم دوخته بودند و دودستی مرا تحویل مأموران می دادند...
چه بگویم؟؟... که از آن روز احساس می کنم دیوارهای نازک اعتمادم به این زنانی که از عاشقی های کوچکم در گوششان زمزمه می کردم، فروریخته است... آن قدر که حاضر بودم سالها توهین و تحقیرو تردید را به جان بخرم اما ای کاش، ای کاش...
چیزی بر روی دلم سنگینی می کند...

Sunday, January 28, 2007

آزاد می شوند

خبر خوب: قرار کفالت براشون گذاشتند امروز آزاد می شوند
خوشحالم..........ا

آخرین خبر بازداشت شدگان




درپی دستگیری طلعت تقی نیا، منصوره شجاعی و فرناز سیفی، روزنامه نگار، فعال جنبش زنان و عضو مرکز فرهنگی زنان ، صبح روز یکشنبه 8 بهمن 1385 وکلای بازداشت شدگان شیرین عبادی، نسرین ستوده، لیلا علی کرمی به همراه خانواده های آنان به دادگاه انقلاب، معاونت امنیت مراجعه کردند. اما به آنان گفته شد که پرونده بازداشت شدگان هنوز به دادگاه ارجاع نشده است.شیرین عبادی دراین باره گفت ما هنوز نمی دانیم که آنها را به چه جرمی گرفته اند. به گفته وی، سفر به خارج کشور و شرکت در کارگاه های آموزشی جرم نیست و طبق قانون اساسی و قانون مدنی شهروندان نیازی به گرفتن اجازه از مقامات برای سفر به خارج کشور و شرکت در کارگاه های آموزشی ندارند. بازداشت شدگان هم اکنون در بند 209 زندان اوین هستند.

Saturday, January 27, 2007

هر وقت می آیم باز خبر دستگیریه.



سه تن از فعالان جنبش زنان در فرودگاه امام دستگیر شدند.طلعت تقی نیا، منصوره شجاعی، فرناز سیفی، روزنامه نگار،فعال جنبش زنان و عضو مرکز فرهنگی زنان ، صبح روز شنبه 7 بهمن ماه ، هنگام خروج از کشور دستگیر شدند. انگیزه سفر آنان شرکت در یک کارگاه آموزشی روزنامه نگاری در دهلی هند بود.پس از دستگیری این سه تن ماموران امنیتی به همراه آنان به منزلشان رفتند و پس از بازرسی منزل و جمع آوری وسایل شخصی آنان مانند کیس کامپیوتر، کتاب، دست نوشته آنان را به بند 209 زندان اوین منتقل کردند.
Three Iranian Women's Rights Activists Arrested!
Tala't Taghinia, Mansoureh Shojaie, and Farnaz Seify, women's rights activists, journalists, and members of the Women's Cultural Center, were arrested at Imam Khomeini Airport in Tehran, while trying to exist the country to attend a journalism training in New Delhi India. After their arrest, security forces escorted the three activists to their homes, where their personal affects, such as their books, computers and computer cases, were searched and seized. After a search of their homes, these three activists were transferred to Evin Prison, 209th Ward.

خیلی داغونم، نشستم. انگار میخ شدم به صندلی...می چرخم تو اینترنت... چرا همه خوابند؟ چرا هیچ کس هیچی نمی گه آخه؟ می رم وبلاگ این بعد اون یکی. یعنی الآن فرناز و طلعت و منصوره کجایند؟ اوین؟ 209؟ توی بازداشت لحظه ها کش می آیند. وقت نمی گذره. مثل خونه نیست که تا چشم رو هم می گذاری می بینی روزت تمام شده. فکرهای عجیب و غریب می رود و می آید

دستگيري فعالان زنان درفرودگاه( مصاحبه پدر فرناز سیفی با روز) روز آنلاین

Sunday, January 21, 2007

فصل بد امتحانات

عجب روزهاي بدي رو مي گذرونم ها. زندگي به كامم زهرمار شده. بعد از اينكه با كلي بدبختي روز پنجشنبه و جمعه نشستم درس خوندم رفتم سر جلسه امتحان استاد نيومد امتحان بگيره و موبايلشم خاموش كرده بود. سوال هم طرح نكرده بود بده به آموزش. از استرس بازداشت كه دراومدم با كله افتادم تو استرس امتحان ها. وقت سرخاروندن ندارم. آخه اين زندگيه؟؟؟
حالا فردا آخرين امتحان رو مي دم راحت مي شم ولي اينقدر كار دارم كه فكر كنم وضعم همين طوري باشه.

Friday, January 12, 2007

سر گیجه

احساس می کنم 24 ساعت رو خوابیدم و به دنیایی رفتم که هیچی ازش نمی دونستم.
هنوز گیجم....
واقعیتی رو دیدم که شاید باورش نداشتم...

Thursday, January 11, 2007

سایت کمپین یک میلیون امضا فیلتر شد

دارم به تمام آدم هایی فکر می کنم که هر روز موقع گرفتن امضا بهشون آدرس we- change.orgرو می دادم و از سایتمان می گفتم: هر اطلاعاتی بخواهید و هر سوالی دارید به سایت کمپین سر بزنید.سر صبح که آدرس سایت رو زدم و دیدم فیلتر شده . حالم به حدی گرفته شد . حالا چه طور می شه همه ی آنها رو آگاه کرد که آدرس سایت کمپین تغییر کرده؟؟؟مشکلات کار مدنی در ایران خیلی زیاده. به طوری که الآن خیلی احساس ناامیدی می کنم. موضوع فقط سایت نیست. فیلتر شدن سایت بهانه ای شد برای نوشتن این پست. نداشتن جا، چاپ نکردن دفترچه ها توسط خیلی از انتشاراتی ها، کمپین در شهرستان ها، هماهنگ کردن بچه ها برای کارگاه ها دستگیری یکی از اعضا، اخراج یکی دیگه از سر کار و....نمی دونم چی بگم.هر وقت یاد کمپین می افتم که توی این چند ماه این قدر به من انرژی و روحیه داده دلم می خواد فریاد شادی بکشم. چهره ی تمام آدم هایی که ازشون امضا گرفتم و می گیرم توی ذهنم زنده می شه. چیزی مثل فیلتر کردن سایت و خیلی کارهای دیگه نمی تونه این پتانسیلی رو که ما ظرف چند ماه ایجاد کردیم از بین ببره. فیلترینگ سایت ناراحتم کرد اما این باعث نمی شه این همه آدم دست از کار بکشند. کمپین امروز دیگه فقط توی تهران نیست. به خیلی از شهرها رسیده و واقعا مرزهای جغرافیایی رو پشت سر گذاشته. تقاضای مردم برای تغییر این قوانین و خیلی قوانین دیگر رو نمی شه به همین راحتی ها سرکوب کرد.
دلیل اینکه پست قبلی رو حذف کردم این بود که می خوام هویتم توی وبلاگم پنهان باشه و دو تا از دوستان حواسشون نبود و هویتم رو لو دادند. پست رو دوباره می گذارم همراه با کامنت ها. از دوستان هم معذرت می خوام که این اتفاق افتاد. لطفا این موضوع رو رعایت کنید و اسم من رو موقع کامنت گذاشتن نگید.

Friday, January 05, 2007

شماره 18 زنستان: زنان و ادبیات


توی وبلاگم ناشناس می نویسم. برای همین به مطالبم لینک نمی دهم. توی این شماره زنستان و شماره قبلی مطلب داشتم. اگر دوست
داشتید سر بزنید و بخونید






Saturday, December 30, 2006

من هم بازی؟؟

فکر کنم دیگه برای یلدابازی خیلی دیر شده باشه ولی چون دوتا از دوستانم(چهره زن هنرمند در جوانی و زن:من ) من رو به بازی دعوت کردند دیدیم زشته ننویسم. باید ازشون عذرخواهی کنم که اینقدر دیر نوشتم و تشکر که به فکر من هم بودند.
1) سر دوراهی اصلا نمی تونم تصمیم بگیرم. باید به من بگویند یا این یا اون. دیگه اینقدر قفل می کنم که یه نفر حتما باید بیاد هلم بده که توی دو سال گذشته معمولا دوست جون این کار رو کرده. گاهی وقت ها در مورد رفتن به اون طرف خیابان یا این طرف هم نمی تونم تصمیم بگیرم!!!
2) خیلی دمدمی مزاجم مخصوصا در مورد غذا. کی گفته زن حامله فقط ویار داره؟ پس من چی ام؟ در یک لحظه می تونم هوس هر چیزی رو بکنم و دو دقیقه بعد هم یادم می ره.
الآن که می بینید آروم نشستم باورنکنید چون یه دقیقه دیگه امکان داره از شدت عصبانیت حالتون رو بگیرم.
3)خیلی پرخاشگرم و به خاطر این مسئله یه روز نزدیک بود به علت پرتاب یه چاقوی بزرگ به طرف برادرم به عنوان قاتل شناخته بشم. خوشبختانه برادرم جاخالی داد و جون خودش رو نجات داد!!! یه بار هم که با دو تا پام رفتم توی در و در شکست متأسفانه!!! همین چند روز پیش هم داشتم با یکی از دوستانم در مورد یه مسئله فمینیستی بحث می کردم و حسابی تو موضع بودم و حالت تدافعی داشتم که اون هم لطف کرد و برگشت به من گفت ضعیفه. باور می کنید که من جعبه دستمال کاغذی رو با حرص تمام کوبوندم تو سرش؟ البته روزهاست که دیگه این رفتارهارو نمی کنم و موردهای بالا به دوران کودکی ام بر می گرده. دارم سعی می کنم آروم باشم. برای اعصابم بهتره.
4) بسیار خودخواهم و اگر از کسی خوشم نیاد امکان نداره که بتونم با اون ارتباط داشته باشم. شاید به خاطر اینه که آدم ها رو کاملا سیاه و سفید می بینم. با فردی که از نظر فکری با هم فرق داشته باشیم نمی تونم دوست بشم شاید بتونم باهاش صحبت کنم اما اگر تفاوت فکری بنیادی باشه کلا دور اون آدم رو خط می کشم.
6) نمی تونم بگم که چه قدر صریح هستم. مخصوصا اگر چیزی در رفتار کسی به نظرم بد بیاد اصلا نمی تونم حرف نزنم حتی اگر طرف تا آخر عمرش از من بدش بیاد می گم.
7) محافظه کارم. این رو پنهان نمی کنم و گاهی حتی از اعتراف بهش ناراحت می شم اما حقیقت داره. شاید تو ظاهر این طوری نباشه چون توی سال های اخیر خیلی سعی کردم که این مسئله رو کنار بگذارم.
8)گاهی وقت ها رازهای مگو دیگران رو ناخودآگاه در میان حرف هایم لو می دم. اگر کسی به من نگه این حرف روجایی نزن ذهنم ناخودآگاه می گذارتش توی کتگوری گفتنی ها. بنابراین بعد از اینکه می گم یادم می یاد که کاش نگفته بودم. اگر رازی دارید و به من می گید تأکید کنید جایی نگو. گاهی وقت ها هم فکر نمی کنم و حرف می زنم.
9)به شدت گیجم. دارم از خیابون رد می شم یادم می ره به اطرافم نگاه کنم و توی موارد بسیاری تا پای تصادف و بعدش مرگ پیش رفتم. موبایل و mp3 player جا گذاشتن و کیف و کارت گم کردن دیگه خوراکمه.
10) روزهای اولی که لپ تاپم رو خریده بودم باهاش می رفتم تو رختخواب و می خوابیدم. که خیلی خجالت آوره. آدم آخه اینقدر بی جنبه؟؟!!!!
11) از عروسک اصلا خوشم نمی یاد. برعکس خیلی از دوستانم با کادوهایی که توش عروسک باشه اصلا حال نمی کنم و خیلی وقت ها نمی تونم هیچ واکنشی از روی خوشحالی نسبت به شادی دیگران از خریدن یه عروسک جدید نشون بدم.
12) خیلی زود به سن بلوغ رسیدم به خاطر همین خیلی زود از بازی های کودکانه دست کشیدم. خانواده ام هم از این قضیه استقبال می کردند. دنیای کودکانه برای من خیلی کوتاه بود. توقعات و انتظارات همه از من خیلی بالا رفت. به خاطر همین اون سالها خیلی منزوی وتنها بودم. با اینکه الآن 20 سالم بیشتر نیست اما اگر کسی من رو برای اولین بار ببینه باورش نمی شه. چه از نظر روحیه ای و چه ظاهری و اخلاقی خیلی شبیه یه آدم 25ساله هستم. به خاطر این مسئله از سنین نوجوانی ید طولایی در عشق های خیالی دارم. من تا سن 15 سالگی عاشق هر کسی می دیدم می شدم اما تو تصوراتم. بعد از اون خیلی عوض شدم.
13)آدم بدبینی هستم. غر زیاد می زنم و خیلی وقت ها افسرده ام. سعی می کنم وقتی با دیگران روبرو می شم زیاد این خصیصه ها رو بروز ندم اما دوستانی که با من زندگی می کنند و به من نزدیک هستند از این جریان کاملا اطلاع دارند.
14)شاید به خاطر مورد 12 باشه که آدم مستقلی هستم. اگر هم وابسته بشم سعی می کنم به همه ی آدم های اطرافم نباشه. معمولا دنبال راهی می رم که می دونم درسته. دایره آدم هایی که از نظر عاطفی به اونها وابسته ام خیلی محدوده. معتقدم همه ی ما به محبت نیاز داریم. به دوستان نزدیکم عشق و علاقه ی زیادی دارم.
13)خیلی گیرم. اگر سوزنم جایی گیر کنه تا نفهمم چی به چیه ول نمی کنم.
14) تا سن 16 یا 17 سالگی هم خیلی مذهبی بودم که از 17 سالگی دیگه تمام شد. نماز مرتب. همه ی روزه ها رو می گرفتم. جلوی غریبه ها روسری می زدم. همه اش از سن 13 تا 17 سالگی در حال رفت و برگشت بودم. باورتون نمی شه ولی توی دبستان و راهنمایی حافظ قرآن بودم!!! توی خانواده کسی مذهبی نبود و با این خصیصه من خیلی تو فامیل و بستگان تو چشم بودم.
15) از متفاوت بودن هم خیلی لذت می برم. میل شدیدی به سیگار دارم اما نمی خوام سیگاری بشم. اما از مشروب اصلا خوشم نمی یاد. نمی تونم بخورم. امتحان کردنش هم راه به جایی نبرد.
16) یه روزی خیلی احساساتی ورمانتیک بودم. شعر می گفتم و نقاشی می کردم. تازه دف هم می زدم. خیلی هم خوب این ساز رو می زدم. اما همه اش رو گذاشتم کنار.

خیلی طولانی شد. احساس می کنم هر کی این ها رو بخونه بی برو برگرد از من احساس تنفر می کنه. این چیزهایی ست که خیلی ها در مورد من نمی توانند ببینند. فکر کنم همه اش گفتن از نکات منفی شد. اگر کسی نکته مثبتی در مورد من به ذهنش می رسه بد نیست بگه دلم رو شاد کنه. تازه باید به 5 مورد اعتراف می کردیم که مال من 3 برابر شد. کی گفته کسی نمی تونه بیشتر از 5 تا بنویسه!؟
من آرشیو خودم، تهوع، روزها گر رفت گو رو باک نیست، زندگی شاید همین باشد، تجربه های زنانه، نگذار به بادبادک ها شلیک کنند، نابهنگام، اشکها و ترسها (آدرسش یادم نمی یاد) رو به این بازی دعوت می کنم.

Thursday, December 21, 2006

پریشان نگاهم


گاهی اینقدر در گذشته های دور غرق می شم که امروزم رو از یاد می برم. دیروز اصلا حوصله نداشتم برم جلسه. دلم می خواست تو خاطراتم گم بشم. برم اون دورها. روزهای سرد و عاشقی. دنیایی که تازه بود. داشتم لابه لای گذشته ها و نوشته هام چرخ می زدم. این شعر رو پیدا کردم. وقتی سمانه شعر رو برام خوند سه سال پیش بود. چه قدر اون موقع دنیا تو چشمم کوچیک بود.... حال من این روزها رنگ این شعره....

خالی
فرو می ریزد
تنم
در بی رحمی گزمه های خشم

تهی، پریشان نگاهم
بی انگیزش معنایی


در تکثر تپنده نبض ها و نفس ها
می جوید گرمای حضورت را
در شهر بی خیابان

تو عطسه می شوی
در روزنامه های صبح
در روزنامه های عصر
در ریه مسلول دکه های توسری خورده
در منخرین کوچه های بن بست

وپدر
بر کوبه ی در
در آونگی بی پایان
می تپد

سمانه مرادیانی

Friday, December 15, 2006

سخن از آزادی ناتمام است


برای این روزها:

سخن از آزادي ناتمام است
وقتي كه نسيمي حتي
مدد نمي كند
موريانه ها و علف ها را بتكانند
به غرور مردگان
از م‍‍‍ژه هاي تاريكشان.

سخن از آزادي ناتمام است
وقتي كه شهيدان
لب به سخن نمي گشايند.

سخن از آزادي ناتمام است
وقتي كه در صف نان مي ايستي
وفرصت رأي گيري
از دست مي رود.

شمس لنگرودی

Monday, December 11, 2006

اعتراض به حضور احمدی نژاد در پلی تکنیک: تیتر یک همه خبرگزاری ها

عجب آدم پرروییه. انتظار داره بیاد دانشگاه جلوش فرش قرمز پهن کنند. دیگه باید چشمش به جمال منتقدهاش روشن می شد که شد. کار بچه ها به نظر من کاملا درست بود.
ازقبل از ساعت 8 هر چی بسیجی بود از دانشگاه های امام صادق و امام حسین و بقیه دانشگاه جمع کرده بودند ریخته بودند تو سالن تربیت بدنی که چی؟ رئیس جمهور داره می یاد. کدوم رئیس جمهور؟ کدوم دانشجوی عاقلی به این رأی داده؟ اجازه هیچ گونه عکس برداری و فیلمبرداری به غیر از نیروهای خودی ندادند. اگر می بینید بچه ها تو گزارش های تصویری نیستن به خاطر اینه که آگاهانه همه رو حذف کردند.
کسی که ادعای مهرورزی می کنه باید تحمل این برخورد رو داشته باشه. هنوز نمی فهمم که این با چه رویی اومده دانشگاه...
آقایون اصلاح طلب اظهار نظر کردند"حرمت شکنی در دانشگاه قابل قبول نیست" کدوم حرمت شکنی؟ از زمان تشکیل این دولت هر بلایی خواستن سر دانشجو آوردند. همین دانشجویانی که سال 76 و 80 از در حمایت از اصلاح طلبان حکومتی درآمدند، حالا اَخ شدند. چون دیگه حاضر نیستند از حزبی حمایت کنند که نه تنها به شعارهاش عمل نمی کنه بلکه هنوز در انتخابات (انتخابات نه، انتصابات) پیش رو رأی نیاورده، پشت دانشجو رو خالی کرده. اون موقع که بری براشون رأی جمع کنی، خوبی ولی وقتی نقدشون می کنی، اون هم نقدهایی که وارد هست. یکهو می شی حرمت شکن.
کاش می فهمیدید حرمت رو شماهایی شکستید که به خاطر خواسته های مردم ایستادگی نکردید.و میدون رو برای حریف و یکه تازی اش خالی کردید.
این واکنش اصلاح طلبان حکومتی نسبت به اتفاق امروزیک روی سکه است. روی دیگه اش اینه که اونها به اندازه ی کافی از اینکه وجهه نداشته ی رقیبشون(احمدی نژاد و حامیانش) شکسته شد، استفاده کردند.
شکوری راد دم از اخلاق سیاسی می زنه. اون هم کسی که دیگه هر چیز اخلاقی رو با عملکردش زیر پا گذاشته. حقیقتش اینه که سیاست برای خودش اخلاق مزورانه ای داره که اصلاح طلبان حکومتی به اصول این اخلاق مزورانه خوب عمل کردند. اخلاق واقعی از اخلاق سیاست جداست آقای شکوری راد...این رو بفهم.
من فکر می کنم این دانشجو بوده که توی تمام این سال ها به اخلاق واقعی عمل کرده و وارد زد و بندهای سیاسی شماها نشده.

لینک ها رو می گذارم خودتون ببینید:
فکر می کنم سایت خبرنامه امیرکبیر به علت مراجعه مکرر کار نمی کنه. نمی شه لینک داد.

تشنج در سخنرانی احمدی نژاد در دانشگاه اميرکبير، چهار گزارش از خبرنامه اميرکبير، ادوار نيوز، ايرانيوز و بازتاب
استقبال پلی تکنيکی از احمدی نژاد: دانشجويان احمدی نژاد را هو کردند، خبرنامه اميرکبير
(لینک از گویا)

شعار 'مرگ بر ديکتاتور' در سخنرانی احمدی نژاد (بی بی سی)

اعتراض دانشجویان امیرکبیر به سخنان احمدی نژاد(رادیو فردا)

دانشجویان پلی تکنیک با شعار مرگ بر استبداد سخنرانی احمدی نژاد را مختل کردند(ادوار نیوز)


رئیس جمهور اسلامی در پلی تکنیک «هو» شد فریاد «مرگ بر استبداد»در سخنرانی احمدی نژاد(اخبار روز)

حال بخوانید از گزارش خبرگزاری های داخلی که همه اسم اعتراض رو تشنج گذاشتند:

اغتشاش در سخنرانی احمدی‌نژاد! (آفتاب)

احمدي‌‏نژاد در ميان اعتراضات دانشجويان اميركبير سخنراني كرد (ایلنا)

پايان تشنج در حاشيه حضور رئيس جمهور در دانشگاه امير كبير(بازتاب)

Sunday, December 10, 2006

freedom is not free




امروز با بچه ها رفتيم كه در اين تجمع شركت كنيم ولي متأسفانه شايد اون چيزي كه ديدم رو باور نكنيد اما اكثر موتور سوارها و نون خشكي ها مأمور اطلاعات بودند و همه بي سيم دستشون بود. نيروهاي زد شورش هم كه هر چي دلتون بخواد بود. توي فضا انگار گرد مرگ پاشيده بودند اما داخل دانشگاه خيلي شلوغ بود و ما صداها رو مي شنيديم. از عكس هايي كه مي گذارم مي تونيد بفهميد چه خبر بود ولي اي كاش يه نفراز اون طرف خيابون كه پر از نيروهاي لباس شخصي و اطلاعاتي بود عكس مي انداخت. عكس هاي ايسنا گوياي واقعيت نيست دوستان.
اين روزها هر چه بيشتر احساس اين رو دارم كه تحقير و خرد مي شم.من هيچ اميدي به تغييرندارم و به اين مسئله ايمان دارم اما نمي تونم ساكت بشينم. نمي تونم نگم كه اينها چه قدر از دانشجو مي ترسند و با تجهيزات كامل سراغ ما مي آيند. سراغ كساني كه جزآزادي هيچ چيز نمي خواهند و اين رو با پيگيري اشان ثابت كردند نه با خشونت.
....سلاح ما براي مبارزه باتوم و اسلحه نيست
نمي دونم چرا آنچه امروز مي ديدم خاطره ي تلخ 22 خرداد رو به ذهنم مي آورد. شبي كه تا صبح گريه
....كردم و يك لحظه خواب به چشمانم نيامد

Wednesday, December 06, 2006

روزی که گذشت




اون لحظه ای که در شکسته شد باید یه نفرمی بود از سوت و کف زدن بچه ها عکس می گرفت. من اینقدر هیجان زده شده بودم که دوربینم داشت روی زمین می افتاد. مراسم خوبی بود و فکر می کنم برگزاری این مراسم در شرایط بد دانشگاه ها لازم بود ولی به این نتیجه رسیدم نمی شه برنامه ی مشترک با همه ی طیف ها گذاشت که آخرش کار به دعوا می کشه و کشید.
تا حالا ندیده بودم روز 16 آذر مردم هم همراه دانشجو ها باشند ولی وقتی در دانشگاه رو شکستند بچه های دانشگاه های دیگه و کسانی که دانشجو نبودند هم آمدند داخل.
این پسر که آخر برنامه وسط جمعیت رفته بود و از خودش حرکات موزون در می کرد کی بود؟ خودش رو مضحکه خاص و عام کرده بود. انگشت حیرت به دهان ایستاده بودیم و تماشا می کردیم
دلیل اینکه گذاشتند مراسم بر گزار بشه که کاملا واضحه. داریم به انتخابات شوراها و خبرگان نزدیک می شیم . باز هم تصمیم گرفتند به اندازه یه عدس به دانشجو آزادی بدهند . افسرده می شم وقتی می بینم هر وقت داریم به انتخابات نزدیک می شیم یه کمی فضا رو بازمی گذارند ولی وقتی انتخاباتی در کار نیست اینقدر فضا خفقان آور می شه که نفس کشیدن هم امکان نداره. این احمق ها فکر کردن دانشجو ها مثل خودشون ابله هستند
....روز دانشجو امسال هم گذشت... باید یه کاری می کردیم
....راستی کمیسیون زنان تحکیم دیروز تو مراسم اعلام موجودیت کرد. این اعلام موجودیت کردن ما هم برای خودش داستانی داره

مراسم روز 16 آزار در دانشگاه تهران برگزار شد





منبع لینک های پایین:خبرنامه امیرکبیر



Tuesday, December 05, 2006

دانشگاه زنده است


زمان: چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۵ ـ ساعت ۱۲ ظهر
مکان : میدان انقلاب- دانشگاه تهران ـ مقابل سر در دانشکده فنی
(ورود به دانشگاه تهران را از درب ۱۶ آذر)

Friday, December 01, 2006

جداسازی جنسیتی در مترو



تو این مدت اینقدر افکارم درگیر کمپین یک میلون امضا بود که تقریبا همه اش درحال اندیشه کردن در باب راهکار عملی برای بهترپیش رفتن کار بودم. چند تا از دوستان انتقاداتی به شیوه ی کار داشتند که دیدم بعضی جاها رو راست می گویند. به خاطر همین همه اش فکر می کردم چه طور می شه این اشکالات رو مرتفع کرد. خوشبختانه به نتایج خوبی هم رسیدیم که اثراتش رو بعدا می بینید.
ریرا نویسنده وبلاگ نابهنگام پیشنهاد کمپین برای مترو به من داد که دیدم راست می گه باز. با اینکه اصلا به جداسازی جنسیتی معتقد نیستم اما این مترو برای خیلی از خانم ها آزارهای جسمی و روانی زیادی رو به دنبال داشته. نه اینکه زنان در خیابان و جاهای دیگه کم متلک های جنسی می شنویدند و کمتر از اون آزار جسمی می دیدند، مترو هم به همه ی فضاهایی که زن ها در آنها آسیب می بینند اضافه شده. پارسال برای یکی از درس هایم فرم نظرسنجی درباره ی میزان آزار جنسی زنان در مترو پخش کردم که 70 درصد زن ها پاسخ داده بودند که در مترو مورد آزار جنسی قرار گرفنه اند و 40 درصد نسبت به این آزارها واکنش مشان داده بودند و 40 درصد هم هیچ واکنشی نشان نداده بودند. بیش از 70 درصد زنان اظهار کرده بودند که این آزارها در شکل گرفتن تصویر ذهنی اشان از مردان اثر دارد و باعث می شود روابط آنها با جنس مخالف دچار مشکل شود.
اکثر زنان اظهار کرده بودند فضای جامعه رو برای زنان اصلا امن نمی دانند.
فکر می کنم با رسیدن به این نتایج آیا جداسازی جنسی واگن زنان و مردان در مترو می تواند اثر مفیدی داشته باشد؟ در حالی که نیمی از این زنان اظهار کرده بودند، بیشتر آزاری که دیده اند در مواقعی بوده که سکوهای مترو شلوغ بوده و درحال سوار شدن به مترو ویا تعویض قطار بودند. یعنی آزارها در فضاهایی خارج از واگن ها بوده است. اما به نظرم با توجه به حجم بالای آزارهای جنسی این جداسازی به زنان آرامش روانی می دهد اما در سازنده بودن این آرامش شک دارم چون از اون طرف این مسئله باعث رشد سرطانی فضاهای مردانه در واگن های مردان می شود.
از طرفی یه مسئله ای که من اون رو زیاد تجربه کردم این هست که زنان اگر مردی وارد واگن آنها شود سریعا اعتراض می کنند حتی اگر یک نفر باشد و لی مردان معمولا این طوری بر خورد نمی کنند اما از طرفی مردان با چشم های از حدقه درآمده همچین به آدم نگاه می کنند که خودت شک می کنی نکنه من لختم و خودم خب ندارم.
خود من به سه دلیل اصلی هیچ وقت واگن مردان نمی روم مگر در موارد استثنایی:
1) یادم می یاد یه مدتی که رفت وآمدم با مترو زیاد شده بود در یک روز سه بار مورد آزار جنسی قرار گرفتم. البته این قضیه همچنان ادامه داره اما با شدت کمتری چون از مترو دیگه زیاد استفاده نمی کنم. این مسئله خیلی روی اعصابم اثر منفی می گذاره. از طرفی نمی تونم ساکت بنشینم و ببینم طرف هر کاری می خواد بکنه و از سویی فکر کنید من روزی حداقل یه نفر با یه آدم کثیف دهن به دهن بشوم. فکر می کنید چه بلایی سرم می آید؟
2) همان موردی که بهش اشاره کردم. چون صندلی های مترو روبروی هم هستند وقتی جلوی مردها می نشینی احساس می کنی هزار جفت چشم به تو خیره شدند . تا حالا سابقه نداشته در چنین مواردی من سرم رو بالا کنم و نبینم کسی به من خیره نشده و با چشم های دریده اش با پررویی تمام داره تو چشم های من نگاه می کنه و به خودش حق می ده باز هم بیشتر خیره بشه. البته من هم همون طور بهش خیره می شوم و اعتراض می کنم.
3) دیگه امضا جمع کردن نمی گذاره، چون معمولا می روم واگن خانم ها امضا جمع کنم. البته این دلیل سه ماه است که اضافه شده.
خلاصه ریرا می گفت اعتراض کنیم به اینکه چرا واگن های زنان ومردان برابر نیست؟ درست می گفت ولی نمی دونم این جداسازی اصلا درست هست؟ چون جدیداً تو مترو می بینم که دیگه مردان هم به ورود زنان به واگن هایشان اعتراض می کنند. بعد با خودم فکر می کنم با این حساب چرا پس 5 تا واگن برای مردان باشه و 2 تا برای زنان؟ کاش تجربه ی کشورهای پیشرفته یا در حال توسعه رو می تونستم بخونم ببینم آیا این مشکل در کشورهای پیشرفته اینقدر شدید هست؟ توی این کشورها برای فضاهایی مثل مترو چه کار کردند؟

Wednesday, November 29, 2006

به رسم زنانگی


شكل گلابي هاي درون سبد بودم
خواب بودم و تو كبريت مي كشيدي به انگشت هاي رها در هواي من
زنبيل پاره يك صبح سردم
آمده ام ببيني هنوز اينجايم
كه خاكستري نپوشم و نو باشم به ديدار عصرانه ات
همين كه تو خون مرا گوش ميكني خوب است
همين كه حرفهاي مرا از پشت بغل ميكني كافيست
همين كه تو جايي در ماوراي من ايستاده اي زيباست
همين كه اسم تو مجبور ميكند اتاق را تاق باز بخوابم
و از كلمات تو بيرون بزند ريه ام همين بس بود
اگر به شرط اين غذاي سوخته ديده نميشد تنم
و دست هايي كه از صبح
در ايمان به رد نگاهت بر ديوار
مي چرخد در اين خانه به رسم زنانگي
من گير ميكند هر عصر به در به لولاي تو مي آيي
من گير ميدهد به هوا به اين ساعت بي عقربه كه كجايي
من سرخ مي شود تا در گاه ديدنت در ماهيتابه هاي نشسته و
داغ
وتو باز كبريت مي كشي به محض وقوع ما در اين چهار ديوار اجاره اي
دوباره زنبيل صبحگاهي و اين كفش ها كه صف به صف از تو مرا مي مكيد
و خون من كه شبيه زن بودنم تنها نيمي از توست
مي پاشد لاي دندانهاي مايوس از لبهاي تو نبودي
كبريت بكش و باور كن ديوارها
در اين ماهيتابه سرخ مي شود
و شام حاضر است
و ميز حاضر است
و من حاضرم كه جويده شوم هر شب
در بوي كبريت نيم سوخته اين زندگي اجاره اي

فلورا سازگارنژاد

مصاحبه مطبوعاتی دانشجویان ممنوع الورود به پلی تکنیک




مصاحبه مطبوعاتی دانشجویان ممنوع الورود به پلی تکنیک

گزارش تصویری از مصاحبه مطبوعاتی دانشجویان ممنوع الورود به پلی تکنیک

گزارش تصویری از تداوم اعتراض دانشجویان پلی تکنیک به مرگ سه دانشجو

بچه ها رو که ممنوع الورود کردند، هر روز توی خیابان های اطراف دانشگاه کلی از نگهبان های دانشگاه رو می گذارند که اگر از تو خیابان هم دیدنشون جلوی آنها رو بگیرند.
تلفن های بچه و مکالماتشان کاملا کنترل می شه و والدین دانشجوهای فعال رو می خواهند دانشگاه و سعی می کنند اینجوری بچه هارو تحت فشار خانواده ها بگذارند. مکالمات و قرار های دانشجویان رو بعد از اینکه شنود کردند به والدینشان اطلاع می دهند. هر روز تهدید. دیگه باید حواسمان باشه که پشت تلفن قرارها رو لو ندیم. چون همه اش چند دقیقه بعد می رسه به دست والدین.
نمی دونم توی کمیته ی انضباطی دانشگاه دستگاه شنود گذاشتند یا از حراست کنترل می شه؟ جو دانشگاه ها به شدت امنیتی شده.
حالم از این فضا به هم می خورده.

Tuesday, November 28, 2006

سهيلا صادقي : به رشته مطالعات زنان اعتقادي ندارم

ديگه كاملا بايد بفميد كه چرا خيلي از بچه هاي ما ترجيح مي دهند بروند علامه و مطالعات زنان بخونند.
سهيلا صادقي واقعا روي اعصاب آدم راه مي ره.واقعا چي كار مي شه كرد؟
راستي اين مراسم روز دختران هم كه نسرين در يكي از پست هاش به اون پرداخته كه ديگه اعصاب من رو به هم ريخته بود. همين بغل گوشمون بر گزار شد. معيارشون هم براي ورود به سالن دختر بودن يا بهتر بگم داشتن پرده ي بكارت بود.
بخشي از پرسش و پاسخ ها در اين جشن به اصطلاح دختران:
سوال بعدی این بود که آیا برگزارکنندگان این مراسم از فلسفه نامگذاری این روز به نام روز ملی دختران آگاهی
دارند؟ آیا آنها می دانند که روز تولد حضصرت معصومه به این دلیل روز دختر نامگذاری شده که ایشان در زمان وفات باکره بوده اند؟ چرا در حالیکه 8 مارس روز جهانی زن، که در تمام کشورهای جهان جشن گرفته می شود و در آن از حقوق زنان صحبت می شود، در اینجا نه تنها به رسمیت شناخته نمی شود بلکه با برگزاری هر نوع مراسمی مخالفت می شود و برگزارکنندگان با برخوردهای شدید انضباطی مواجه می شوند؟ در روز دختران، چه مباحث خاصی برای مطرح شدن وجود دارد که در آن روز نمی توان گفت؟.

Saturday, November 25, 2006

ترجیح دادم این پست رو حذف کنم و به جاش این لینک رو بگذارم که به پست حذف شده مربوط است. مسائل شخصی بماند برای دنیای خارج از وبلاگستان.

Tuesday, November 21, 2006

امريكا به مثابه نشانه

نتايج من از پنل امريكا به مثابه نشانه:
1)هر طور شده بايد برم اين بلاد كفر رو ببينم
2)امريكا مثل يه گاو مي مونه كه همه دارند از اون شير مي دوشند اما ايران روي شاخش سوار شده.
.....................................
واقعا حيفم آمد شما رو از ديدن اين لينك هاي با حال محروم كنم:

Wednesday, November 15, 2006

حکایت امروز من


8 صبح: آه... این گوشی لعنتی کجاست پس؟ باز کجا گذاشتمش؟ همه چیز رو می ریزم بیرون... فکر کنم تو خوابگاه است... خوشبختانه توی این کیف شلوغ پیدا می شه...
12 ظهر: داره زنگ می خوره... بر می دارم... همین طور که دارم مانتو می پوشم، راه می رم و حرف می زنم... گوشی رو می گذارم نمی دونم کجا... می پرم سوار تاکسی می شم... وای باز هم گوشی ام جا موند...
4 بعد از ظهر: با سیزیف حرف می زنم... بلیط می دم به راننده اتوبوس... اتوبوس راه می افته. تو ایستگاه پیاده می شیم. دنبال کیف پولم می گردم... وای... نیست... افتاده تو اتوبوس. سوار تاکسی می شیم و می ریم دنبال اتوبوس. این ور بگرد... اون ور برو... از راننده بپرس ... یه مسافر کیف رو داده به نگهبانی خوابگاه...
8 شب: ترافیک دیوونه ام کرده... ناخودآگاه اشک هام سرازیر شده... این قدر عصبی ام که می تونم خودم رو درجا بکشم... می رم گوشی ام رواز خونه دوست جون برمی دارم... زنگ می خوره... از لابه لای ماشین ها می دوم... حرف می زنم... بوق می زنند.... نمی بینم.اصلا یادم نمی یاد که کجا می خواستم برم... خوابگاه؟ خونه سمیرا؟ دوستم؟ ... دیگه این توده خاکستری کار نمی کنه... یکهو به خودم می یام می بینم تو تاکسی ام و دارم می رم کرج... قرار بود برم خونه؟

Sunday, November 12, 2006

So far from home, do you know you're not alone

Anathema - Emotional Winter

Speak to me
For I have seenYour waning smile
Your scars concealed
So far from home, do you know you're not alone
Sleep tonight
Sweet summerlight
Scattered yesterdays, the past is far away
How fast time passed by
The transience of life
Those wasted moments won't return
And we will never feel again
Beyond my dreams
Ever with me
You flash before my eyes, a final fading sigh
But the sun will (always) rise
And tears will dry
Of all that is to come, the dream has just begun
And time is speeding by
The transience of life
Those wasted moments wont return
And we will never feel again ...

Friday, November 10, 2006

بلند و محکم همچون سرو: شهلا لاهیجی



من یا پست نمی فرستم یا چند تا چند تا می فرستم. دیدم اگر این رو نگم می میرم.
روز دوشنبه هفته ی گذشته رفتم مراسم تقدیر از شهلا لاهیجی برای بردن جایزه آزادی نشر در کشور سوئد. خیلی عالی بود. اولین ناشر جهانی و اولین ناشر جهانی که این جایزه رو برده. خودشون می گفتند 80 نفر به ایشون رأی داده بودند. چه قدر خوبه که ما همچین ناشری داریم. یه خانم قد بلند و درشت هیکل که دقیقاً مثل یک ستون می مونه. مهربان و صمیمی و باهوش و آگاه.
اول از همه خانم فرناز سیفی صحبت کردند که مجری برنامه هم بودند. مراسم به همت بچه های مرکز فرهنگی زنان برگزار شد که خیلی زحمت کشیده بودند.
بعد خانم پرینوش صنیعی نویسنده رمان سهم من از ارتباطشون با خانم لاهیجی و چگونگی دوستی ایجاد شده، گفت. که دیگه اونجا بود من به هوش خانم لاهیجی ایمان آوردم و با خورم گفتم عجب آدم پیگیرو با پشتکاری هستند.
بعد خانم ناهید کشاورز در مورد زنان و جوایز بین المللی سخنرانی کردند که خیلی خوشم آمد.
مریم میرزا یک کار آماری در مورد انتشارات روشنگران کرده بود و نشان داد این انتشارات اولین موسسه ای است که بیشترین کتاب ها رو در حوزه زنان چاپ کرده است
آقای عباس محمدی اصل که کتاب زنان، نیمه ی دیگر، در بوته ی نقد رو نوشته شعری خوندند برای خانم لاهیجی.
لیلی فرهاد پور هم در مورد شهلا لاهیجی، به مثابه یک سوژه مطبوعاتی گفت که خیلی باعث خنده شد. کاش این لیلی فرهاد پورش بیشتر بود. ایشون معتقد بودند خانم فرهادپور خیلی سوژه خوبی برای مصاحبه مخصوصن برای خبرنگاران تازه کار هستند چون ا)همیشه در دسترس هستن و موبایلشون رو خودشون جواب می دهند. گوشی شون هم معمولا خاموش نیست. 2) خیلی شمرده شمرده صحبت می کنند ونیازی به ضبط صوت نیست.
در آخر گلناز ملک عزیز مقاله زنان ناشری که باعث رشد اندیشه ی فمینیستی شده اند رو خواند.
وسط این سخنرانی ها هم سارا لقمانی عزیزبرای حاضرین از کمپین یک میلیون امضا گفت. همه اش من تو دلم می گفتم آخ جون. کمپینمون........
تازه من تمام مراسم رو پیش نوشین احمدی و پروین اردلان عزیز نشسته بودم که واقعا دو تا زن دوست داشتنی هستند. دیدن خانم اردلان هم واقعا باعث خوشحالی بود. دوست دارم همیشه سالم باشد.
سفیر سوئد هم همراه خانمشون حضور داشتند و از خانم لاهیجی تقدیر کردند. محیط مراسم اینقدر گرم و صمیمی بود که دلم نمی خواست تمام بشه.

خانم ها و آقایان عزیز لطفا این کمپینی رو که برای مبارزه علیه سنگسار درست شده امضا کنید. مسئله ی خیلی مهمیه. سنگسار باید از توی قانو بر داشته بشه.
سایت میدان زنان فیلتر شده. به این آدرس مراجعه کنید.
مرتبط با مراسم تقدیر از خانم لاهیجی:
این لینک ها رو از سایت زنستان گذاشتم.

من امیر رو نکشتم. تو کشتیش؟


چه کسی امیر را کشت رو ندیدید؟ واقعاً که. چرا شما سینما نمی روید این فیلم رو ببینید؟
اینقدر محو ابتکارات فیلم بودم که اصلا فیلم رو نفهمیدم. خلاقیت در فیلم نامه. اجرای بازیگرها. کارگردانی. داستان فیلم رو که دیگه نگو. تصورش رو کنید یه آدمی می میره بعد یه سری از دوستانش می آیند و درباره اش نظرشان رو می گن. ماجرا اینقدر خوب روایت می شه و خوب تغییر جهت می ده که شما آخر فیلم یه تصویر خوب از شخصیت اصلی فیلم یعنی امیر دارید بدون اینکه اصلا ببینینش.
اول داستان شما می فهمید یکی مرده حالا یا خودکشی کرده یا کشتنش. بعد اطرافیان و دوست های امیر می یان از خوبی های امیر می گن. یکهو همه از دلیل نفرتشون از امیر پرده بر می دارند و می فهمی که همه انگیزه و نقشه داشتند که امیر رو بکشند . داستان کلاً تغییر جهت می ده. آخرش هم نمی گم که بروید سینما و یه حال اساسی ببرید.
Wow...فیلم چیزی به اسم دیالوگ نداره. همه اش مونولوگ است. Can you believe it؟ فکر می کردم خیلی باید خسته کننده باشه اما دیدم نه، خیلی بهتر از فیلم هایی ست که توی این مدت دیدم.
بعضی از این مونولوگ های خسرو شکیبایی رو نمی فهمیدم اینقدر که چاله میدانی حرف می زد. آتیلا پسیانی اش خداست. نیکی کریمی هم با اون تیکه هایی که به انگلیسی می گه خوب از آب درآمده. امین حیایی رو پس از مدت ها در یه نقش خوب دیدم که خوب از پسش برآمده. حیف استعداد. اسم بازیگر نقش مرجان هم که بلد نیستم. مهناز افشار هم که آخرشه دیگه.
اینقدر فیلم از حرف هایی که امروزها می شنویم پر هست که دلم می خواهد بروم و دوباره تماشا کنم.
اون تیکه ی پرتغالی ها که آتیلا به جای پرولتاریا می گه خیلی خداست. این چپ های ارتدوکس رو خوب نقد کرده.
راستی این ترانه فیلم که اسمش روزمرگی بود من رو کشته بود. خیلی باحال بود. کاش آهنگش رو داشتم. فیلم مایه های طنز هم کم نداره. بعضی تیکه هاش که از خنده می میری.
مرتبط:
اگر می خواهید اطلاعات خوب در مورد فیلم داشته باشید به وبلاگ وضعیت آخر بروید. دو تا پست دارند به اسم: قرار است در سینمای ایران اتفاقی بیافتد! چه کسی امیر را کشت؟ (2)

مشاهداتم از موسسه پارسه


این هفته رفتم موسسه پارسه با چند تا از بچه های دانشکده کار پرسشگری کردم. البته من از این کارهای ریز زیاد انجام دادم. پرسشگری، کار دانشجویی و ... . خیلی سرم شلوغ بود. کار زیاد سختی نبود. من هم دو روز در هفته رفتم. کار مشاهده ای هم کردم.
باورم نمی شه این همه دانشجو بخواهند کنکور ارشد بدهند. فکر می کنم کنکور ارشد هم مثل کنکور کارشناسی تا چند سال دیگه، کم کم به یه تجارت تبدیل می شه. دختر و پسرهایی با گروه های سنی و تیپ های مختلف و متنوعی می آمدند. بعضی ها از شهریه کلاس ناراضی بودند ولی خیلی ها می گفتند خوبه. البته کلاس های پارسه واقعا گرانه.
ما باید سر هر کلاسی قیل از اینکه استاد بیاد فرم ارزیابی اساتید و رضایت بچه ها از کلاس ها رو پخش می کردیم. تجربه جالبی بود. سر یه کلاسی که فرم هاش رو از صبح تا عصر من بردم از ساعت 8 صبح تا 9 شب سه تا کلاس تشکیل شد که نصف شرکت کننده ها در هر سه کلاس ثابت بودند و فقط درس و استاد عوض می شد. باورم نمی شد. بعضی از بچه ها از ساعت 8 تا 12، 1 تا 5عصر و در نهایت از 5 تا 9 شب سر کلاس نشسته بودند. از طرف می پرسیدم شما خسته نمی شید از صبح کلاس رفته اید؟ بچه های کلاس تا من رو می دیدند می زدند زیر خنده. برام جالب بود ما در دوران کارشناسی چی یاد می گیریم که بعضی ها برای کنکور فوق تمام این کلاس های کارشناسی رو با هزینه ی بسیار بالایی دوباره وقت می گذارند و می آیند. سال های کارشناسی همه اش به کلاس دودر کردن می گذره. در خیلی از موارد هم استادها خوب تدریس نمی کنند و کلی از وقت کلاس رو می زنند. اما باید می اومدید پارسه و می دید همین استادها که همه اش در حال تلف کردن وقت هستن، چون پارسه پول خوبی می ده چه طور از جون و دل کار می کنند. حتی یک ثانیه از وقت کلاس هم نمی زدند. اکثر دانشجو های پارسه دارند همان درس های کارشناسی رو دوباره می خوانند. آیا وقت براشون هیچ ارزشی نداره؟؟ متأسفانه مدرک گرایی نه تنها تا قبل معضل بزرگی در جامعه بوده الآن با این حجم بالای متقاضیان کنکور ارشد داره نگران کننده می شه. همه ی کسانی که مدرک کارشناسی دارند و دوباره دارند کلاس های کارشناسی رو می آیند مدرک گرفتند، بدون اینکه چیزی یاد گرفته باشند.
یه آمار جالب هم خدمتتون بدهم که امسال تعداد پذیرفته شدگان کنکور فوق در دانشکده ی ما (علوم اجتماعی تهران)2 نفر از تعداد پذیرفته شدگان کنکور کارشناسی بیشتر بود!!! با این همه کارشناس ارشد چی کار می خواهند بکنند جز اینکه سر جوون ها رو با یه سوژه جدید گرم کنند؟؟؟
باید بگم کلاس های پارسه خیلی شلوغه. در تمام ساعت ها، کلاس زیر 20 نفر اصلا وجود نداشت. کلاس 50 نفر یا 60 نفر هم وجود داشت که خیلی پر بودند.
یه چیز جالبی که تو پارسه دیدم یه آدم هایی بودند که قبل از حضور استاد در کلاس باید کار حضور وغیاب انجام می دادند که وقت کلاس و استاد گرامی تلف نشود.

***جریان پست قبلی اینه که من می خواستم یه عکس بگذارم ولی نمی دونم چرا عکسه نیامد و فقط کادرش موند که مشاهده می کنید. دیگه وقت نکردم دیلیت کنم. برای پست هم کامنت گذاشتند که دیدم کلی خاطره انگیز شده. همین طوری می گذارمش.

Monday, November 06, 2006

Thursday, November 02, 2006

خودكشي يا...

ديشب نشستم توي متروي کرج ديدم همه دارند راجع به خودکشي پچ پچ مي کنند. يکي از خانم ها مي گفت که
ديروز يه دختر جوان خودش رو انداخته روي ريل هاي قطار درون شهري. گذشته از اينکه بعد فهميدم اصلا اينطوري نبوده و يه آقاي20 تا 30 ساله بوده که خودش رو مي اندازه روي ريل ها اما پشيمون مي شه و قطار هم ترمز مي گيره و اين نجات پيدا مي کنه، عکس العمل مردم خيلي جالب بود. يه خانمي در حالي که قرآن مي خوند سري از تأسف تکان داده و اصلا انگار اتفاقي نيفتاده. خيلي برام جالب بود، به نظر مي رسه در بين مردم ما اون فرهنگي که براي مرگ يک نفر طرف خودش رو مي کشت و غصه مي خورد ديگه از بين رفته. مخصوصا اين مسئله رو مي شه در قشر متوسط و رو به بالاي جامعه ديد که زندگي شهري دارند.
البته من اين رو طبيعي مي دونم چون انسان شهري ديگه مثل گذشته همبستگي مکانيکي با جامعه نداره بلکه همبستگي ارگانيکي داره. يعني در روابطش با مردم عادي عواطف دروني اش رو دخالت نمي ده. با ديگران ارتباط برقرار مي کنه چون بهشون نياز داره.
موضوع دوم خودکشي ديروز، خودکشي يکي از بازيگرهاي تلويزيون بود که همه جا توي مترو و مطب دکتر و... در موردش صحبت مي کردند. آخرش هم نفهميدم اين خانم خودش رو کشته، به قتل رسيده يا اينکه اصلا زنده است و همه ي اين حرف ها شايعه است. طبق شايعات مثل اينکه يه فيلم از اين خانم تو بازار و دست مردم اومده که توي فيلم ايشون با پارتنرشان رابطه ي جنسي دارند. يکي مي گفت: آره پسر ِ پنهاني اين فيلم رو در حين سکس گرفته و بعد دختر ِ رو تهديد کرده که اگر بهش 200 ميليون تومان پول نده اين فيلم رو پخش مي کنه. يکي ديگه که فيلم رو هم ديده بود مي گفت: نه خانم دو تاشون مي دونستند که دارن از اونها فيلم مي گيرن و جلوي دوربين کلي ادا درآوردند و بعدش احتمالا يه نفر از بين خودشون فيلم رو تکثير کرده و پخش کرده. يکي مي گفت: نه دختر ِ که زهرا امير ابراهيمي نيست و يه نفر ديگه است و اينها شباهت ظاهري هستش. يکي مي گفت: خودش تو جام جم ديروز همه چيز رو تکذيب کرده و گفته اينها شايعه است.
خلاصه اينکه من در عرض نيم ساعت صد جور روايت از ماجرا شنيدم. حالا معلوم نيست واقعيت چي بوده. ميزان يک کلاغ چهل کلاغ خون مردم و حشتناک بالاست. تصورش رو بکنيد مردمي که تو مترو هميشه ساکت اند و همديگه رو براي نشستن رو صندلي تيکه و پاره مي کنند، ديروز اينقدر راحت سر اين جريان با هم ارتباط برقرار مي کردند که من مونده بودم اينها همون آدم ها هستند؟!!!
داشتم فکر ميکردم به فرض که همچين فيلمي هم بوده و اين خانم هم خودکشي کرده اگر شما بوديد چه کار مي کرديد؟ خودکشي مي کرديد؟ مسائل جنسي اينقدر تو جامعه ي ما دچار تابوزدگي شده که فرد وقتي همچين اتفاقي مي افته مي گه ديگه بدبخت شدم و مي ره خودش رو سر به نيست مي کنه. فشار اجتماعي و فرهنگي رو زن ها خيلي زياده. بار اين تابوي جنسي رو تقريبا به طور کامل زن ها به دوش مي کشند.
آقايون که اصلا براشون مهم نيست و حتي اگر مردي چند تا پارتنر جنسي متعدد با روابط کاملا باز داشته باشه سرش رو بالا مي گيره و افتخار مي کنه(البته من اينجا نمي گم چي خوبه يا چي بده و ارزش گذاري اصلا نمي کنم) اما اگر زني اينطوري باشه نمي تونه توي اين جامعه زندگي کنه. در واقع اون اصلا حق زندگي نداره.
تنوع طلبي جنسي و ايجاد رابطه ي جنسي فقط براي مردها حقه. مردها هم پارتنر جنسي مي خواهند، هم وقت ازدواج زن آفتاب نديده. خواسته ي زن ها چي مي شه؟ حق زن ها چي مي شه؟ زن نياز جنسي نداره؟ بايد چي کار کنه؟ اين فرهنگ بسته تنها راهي که جلوي فرد مي گذاره خودکشيه.
يه نفر مي گفت يکي از دوست هاي من که بعد از ازدواج يه بچه داشت و با شوهرش نمي ساخت مي خواست طلاق بگيره. بماند که براي طلاق سال ها توي دادگاه مي رفت و مي اومد. بعد از طلاق نيازجنسي و عاطفي داشت. خانواده هم طردش کرده بودند. دوست پسر داشت و رابط ي جنسي برقرار کرده بود. مي گفت وقتي خانواده اش فهميدند خودش رو کشت.
يه نفر ديگه هم مي گفت يکي از دخترهاي فاميل ما دوست پسر داشته و خونه طرف مي رفته. پسر ِ يه روز از اين عکس و فيلم مي گيره. يه مدت بعد که دختر ِ مي خواسته ازدواج کنه و خواستگار داشته پسره مي ياد فيلم رو نشون خانواده داماد مي ده و آبروي دختر ِ مي ره. دختر هم بيماري عصبي مي گيره بعد از اون جريان.
داماد ارتباط جنسي قبل از ازدواج رو حق خودش مي دونه اما زنش نمي تونه همچين حقي داشته باشه و بايد کاملا دست نخورده باشه.
شايد اين لينك هايي كه اينجا مي گذارم به موضوع پستم تا حد كمي ربط داشته باشه. من بيشتر در رابطه با خودكشي مي خواستم بنويسم ولي جريان توزيع اين فيلم پورونو موضوع ديگه اي هستش كه به نظر من واقعا بي اخلاقيه. ديدن فيلم توسط اكثر مردم گرچه ناراحت كننده است ولي نمي شه از همه خرده گرفت اما توزيع فيلم در بين جماعتي كه مدعي روشنفكريه و خوشحال شدن آنها از اينكه وارد حريم خصوصي زندگي فردي شده اند واقعا غير قابل تحمله. اين فيلم هر جوري كه تكثير شده باشه يك فيلم واقعا خصوصيه. اينكه كسي بخواد موقع سكس از خودش فيلم بگيره كاملا شخصيه و به خود فرد مربوطه. كاش اين رو همه مي فهميدند......
مرتبط:

Tuesday, October 31, 2006

چرا آپدیت نمی کنم؟ چون حسش نیست.

واقعا همین جوریه. نمی دونم چه بلایی سرم اومده که با این همه کارهایی که می کنم و اتفاق هایی که برام می افته، وسوسه نمی شم یه پست بگذارم. خبر ها هم که کم نیست. از دانشکده، که بوفه رو تفکیک کردند و بالای هر پارتیشن نوشتند برادران و خواهران. اونوقت قسمت خواهران حتی یه پنجره نداره و دخمه است که من البته نرفتم، فقط شنیدم. من هم سرم رو می گیرم بالا ومی رم قسمت برادران می شینم. از فشارهایی که توی دانشگاه هست بگیر تا اظهارات آقایون و خانم های احمق که دو تا بچه کمه. تو رو خدا بیاین زیادش کنید.
خانم ها و آقایان نروند لوله ها رو ببندند و هر شب یه بچه پس بیندازند. استفاده از وسایل جلوگیری از بارداری هم که حرامه و فکر کنم تا چند و قت دیگه همه از بازار جمع بشه.
از این تعطیلات مسخره که یک روزش رو رفتم دربند و روز بعد رفتم توچال که خیلی خوش گذشت اما روز شنبه که رفتم بانک فیش کلاس زبان بریزم، از دهنم در اومد چون 2 ساعت یه لنگه پا تو صف ایستاده بودم و همراه بقیه به احمقی نژاد فحش می دادم. تازه امروز تو کلاس زبان معلم گفت که تو موسسه کیش دیگه گوش
دادن به موزیک خارجی و دیدن فیلم فعل حرام شناخته شده وفقط می شه کارتون دید....
آقای منصور نصیری با این عکسی که از روز تجمع از 22 خرداد گرفتن جایزه کاوه گلستان رو بردند که دیگه فکر کنم خبرش رو همه شنیدند

Wednesday, October 18, 2006

private numbers

دیگه دارم می فهمم که زندگی من همینه. وقتی ایراد می گیری به امضا جمع کردن های من و می گی اینقدر بی گدار به آب نزن و نگرانی که وسط این کارها اتفاقی برای من بیفته. باید این رو بدونی که من هم نگران تو هستم. تو که اینقدر غیر قابل پیش بینی هستی. شب خوبی و هیچ چی نمی گی. من هم خوشحالم که تو آرومی . اما فرداش که با تو تماس می گیرم وضعیتت 180 درجه تغییر کرده و من ِ احمق با خودم می گم: هه... تو با خودت چی فکر کردی. فکر کردی اگر فکرهاش رو به تو نمی گه، دلیل می شه که فکر و نقشه ای تو سرش نداره؟؟؟ واونجاست که به ساده لوحی خودم می خندم.و باز هم نگرانم. نگران راه رفتنت، سالم رسیدنت، سالم بودنت، در بند نبودنت. نگران اینکه یکهو نریزن و دستگیرت کنند. هر شب با همین افکار آشفته می خوابم. بهت حق می دم نگران من باشی اما آیا تو هم به من حق می دی نگرانت باشم؟؟؟

Tuesday, October 17, 2006

ماه در آب و روزهاي پاييزي

هوا بد جوري پاييزي شده اين روزها. آدم همه اش دلش مي خواد بره پياده روي....
يادم رفته بود در مورد تئاتر ماه در آب بنويسم. از تئاتر خوشم اومد. توصيه مي كنم تشريف ببريد و ببينيد.
از ديالوگ هاي نمايش :
آدم ها دو دسته اند: اون هايي كه مي روند و اون هايي كه مي مونند
اون هايي كه با روياهاشون مي مونند و اون هايي كه به روياهاشون خيانت مي كنند
اونهايي كه به ماه نگاه مي كنند و اون هايي كه به تصوير ماه در آب خیره شدند.

Friday, October 13, 2006

تولدت مبارک

امروز تولدشه. نمی دونم اون هم اینقدری که من از بودنش خوشحالم، خوشحال هست؟ تبریک می گم دوست جون . خیلی خوبه که تولد تون اینقدر به هم نزدیک باشه تا یک هفته تو زندگی تون می تونید شاد باید...

Tuesday, October 10, 2006

20 سالگی

وقتی کسی تولد شما رو تبریک می گه یعنی از آمدن و بودن شما در این دنیا خوشحاله. ولی وقتی خودتون از بودنتون شادمان نباشید شاید شادی دیگران هم براتون معنایی نداشته باشه.
امروز 20 ساله شدم. دومین دهه ی عمرم تمام شد و وارد سومی شدم. کاش می تونستم امروز به آینده خیلی بیشتر از این امیدوار باشم...

Saturday, October 07, 2006

کمپین...کمپین...امضا...امضا

هنوز دارم بین آموزش تا امضا دور می زنم. وقتی دارم برای یک نفر در مورد قوانین تبعیض آمیز توضیح می دم و از حق نداشته ی زنان از این قانون می گم چنان شعفی در دلم حس می کنم که خودم در وجودم سراغ نداشتم. چه قدر آگاه ساختن دیگران لذت بخشه. توی این چند برگه امضایی که جمع کردم متوجه شدم که چه قدر زن های ما رنج کشیده هستند. بعضی ها وقتی امضا می کردند احساس می کردم دارند تمام سختی هایی که کشیدند رو در این امضا خالی می کنند. هیچ وقت فکر نمی کردم زن جامعه شهری تا این حد آگاه باشه. بعضی ها که اطلاعات خوبی هم دارند و بیشتر از من می دونستند. نازلی می گفت من می رم توی مترو و برگه های بیانیه رو که کپی کردم می دم دست چند تا خانم و از اونها می خوام که بخونند. بعضی ها امضا می کنند. بعضی ها هم نه. ولی 80 یا 90 درصد امضا می کنند. بعضی ها هم شروع می کنند به سوال کردن و اینکه جریان چیه. ولی من هر چی فکر کردم دیدم من نمی تونم روش نازلی رو امتحان کنم. دوست دارم حتی اگر از کسی یک امضا می گیرم با اون حرف بزنم. پای صحبت اون هم بشینم. به اون آگاهی بدم حتی اگر هم امضا نکرد بدونم که من کار خودم رو کردم.
شاید قشنگ ترین امضایی که گرفتم امضا از یک دختر بود که تحصیلاتش سیکل بود. با دهان باز داشت به حرف های من گوش می داد. می گفت من دوسال پیش خودم رفتم دادگاه و هزار تا مشکل داشتم و نمی دونستم چرا وضع زن ها باید اینقدر بد باشه. بعد هم داوطلب شد که بیاد کارگاه. تازه آخرش از من پرسید شما برای امضاها پورسانتی پول می گیرید. من هم که هفته ی بعد نوشین رو دیدم گفتم زود باش حقوق من رو بده.
از دختر 18 ساله تا زن 50 ساله امضا گرفتم. از وکیل و مهندس تا کارمند. دیروز هم که تو مترو، یکی از روش های نازلی رو امتحان کردم. یعنی برگه های بیانیه رو در آوردم و شروع کردم به خواندن که دیدم یه خانمی داره سرک می کشه. بهش دادم بخونه و به بقیه هم دادم. که بعد هم اون خانم گفت من خودم حقوقدان هستم و این موردی که در مورد سن مسولیت کیفری در جزوه ها آمده درست نیست. که من بهش گفتم این بیانیه و دفترچه ها با مشورت وکیل ها نوشته شده و امکان نداره اشتباه باشه و بهش گفتم اگر انتقادی داره به ای میل سایت میل بزنه و نظرش رو بگه. گفت من احتمالا می خوام بیام کارگاه و داوطلب بشم. خلاصه ما نیم ساعت داشتیم در مورد قوانین بحث می کردیم و بقیه هم گوش می دادند. با اینکه تحصیلکرده بود و یک دختر خوش تیپ و قوی ولی می گفت اینها چیز هایی هست که در قرآن آمده و شارع مقدس وضع کرده و نمی شه تغییرش داد که من مثال هایی از کشورهای مسلمانی آوردم که این قوانین رو عوض کردند. باورش نمی شد. احساس کردم آخر بحث توانستم پاسخ های قانع کننده ای برای سوال هاش بدم. بعد هم امضا کرد و آرزوی موفقیت.
تازه یک سری داشتم سر صحبت رو با خانمی باز می کردم که طرف گوی سبقت رو از من ربود و شروع کرد درددل کردن و از مشکلات خودش و دخترش و افسرده شدنش گفت. از شوهر و خانواده اش گفت. خلاصه اینکه ما رسیدیم ایستگاه صادقیه و من بدبخت اصلاً نتونستم یک کلمه حرف بزنم. اینقدر دلش پر بود که فرصت به من نمی داد. هیچی دیگه نشد ....

Friday, October 06, 2006

زن جماعت، حتی اگر پروفسور هم بشه دست از این امل بازی ها برنمی داره!!

امشب چشمم به جمال این سریال شبکه یک (داداش کوچیکه می گه اسمش صاحبدلان می باشد) روشن شد. اشاعه خرافه پرستی از این واضح تر دیده بودید؟؟ الکی نیست که احمدی نژاد می ره سازمان ملل، احساس منجی بشریت بودن می کنه و ملت رو ارشاد می کنه. آخرش هم که توهم می زنه و هاله ی نور کذایی رو دور سر مبارک می بینه. تصورش رو بکنید آقای معجزه گر خانم افلیج رو با دعا شفا داد. جلل خالق... حالا اون لحظه ای رو درذهن بیارید که طرف داشت با قرآن دور سر خانم می چرخید و دعا می خوند. یعنی کارد می زدن خونم در نمی اومد.
آخر قصه هم که خدا از روی لج و لج بازی برای اینکه روی جلیل (برادر خلیل) رو که مال مردم خور ِ و کلاهبردار و دزد است کم کنه، خانم اش رو شفا داد که بهش نشون بده تو باید بدونی برادرت خلیل نظر کرده است. اگر داره تو رو ارشاد می کنه برای اینه که بتونی سعادت آخرت رو بدست بیاری و از مال دنیا بگذری. باور کنید برداشت مردم از چنین سریالی دقیقاً همین چیزیه که گفتم. همون چیزی که حاکمیت می خواد. تازه غیر از این نتیجه ای نداره، که مردم روز به روز بیشتر به طرف نذر و نیاز و دخیل بستن و خرافه پرستی رو بیارند تا ایمانشان دقیقا عین تقلید بشه نه چیزی بیشتر و روز به روز بیشتر به معامله بودن ایمان نزدیک می شن. من هر چی بیشتر اشک بریزم، هر چی بیشتر پول برای قیمه ی امام حسین بدم آجرهای خونه ام در بهشت از سنگ با ارزش تری ساخته می شه.
خدمتتان عرض کنم اول این قسمت که خلیل دعا کرد و زن جلیل خوب نشد. (که آخر قسمت خوب شد و بلند شد راه رفت)جلیل هم شروع کرد به مسخره کردن برادرش که حالا بماند. زن جلیل هم که ناراحت رفته بود تو اتاق، خودش رو زندانی کرده بود متهم کرد به امل بازی و ساده لوحی که حرف های برادرش رو پزیرفته و امید شفا داشته. بعد هم در یک دیالوگ فاجعه آمیز این جمله را بیان کردند: زن جماعت حتی اگرهم پروفسور بشه دست از این امل بازی هاش(یعنی دست به دعا بودن و باور کردن معجزه) برنمی داره!!! بله... دقیقاً همین رو گفت.
توجه کردید توی این سریال های تلویزیونی چه طور راحت و بی دردسر به شعور و شخصیت زن ها توهین می شه؟؟؟ غیر از اینکه در تمامشون فرهنگ مرد سالاری بیشتر بازتولید می شه، در دیالوگ های سریال هم نکات خیلی تکان دهنده ای هست مثل همین جمله که چون من زنم حتی اگر بالاترین مدارج علمی رو طی کنم باز هم امل و خرافاتی هستم. فقط برای اینکه زن هستم...
فردا می رم خوابگاه . خوشبختانه به مدت یک هفته دیگه خونه نیستم و از این خزعبلات نمی بینم ولی همیشه دارم به مردمی فکر می کنم که بعد از افطار این تلویزیون لعنتی رو روشن می کنند و پشت سر هم این سریال ها رو می بینند و خواسته و ناخواسته می شنوند و می پذیرند. بیخود نیست که ما ایرانی ها در روابط بین زن و مرد در جامعه و خانواده اینقدر دچار مشکل هستیم. مردمی که تحت آموزش این فرهنگ پست قرار می گیرند چه سرنوشتی در انتظارشون هست؟؟؟

باز هم سریال های تلویزیونی

امروز صبح از خواب بیدار شدم و مثل آدم چای درست کردم. تو خوابگاه نیستم که مجبور باشم به اون روش مسخره چای درست کنم.
کتری جوش می یاد و بعدش قوری چای رو می گذارم روی کتری تا دم بکشه ...
آخرهفته است... اومدم خونه... زندگی در خوابگاه همیشه این حس رو به من داده که داره روزها و شب هام بر باد می ره. دیگه الآن خوابگاه برام تبدیل به محیطی شده که بدون دوستهام اصلا نمی تونم تصورش کنم . اگر نبودند، شاید هیچ وقت نمی تونستم تو خوابگاه زندگی کنم. اومدن به خونه یه نتیجه دیگه هم داره و اون دیدن سریال های آبکی بعد از افطار ِ که حال آدم رو به هم می زنه. این سریال زیر زمین که دیشب من یک قسمت اش رو دیدم اون هم همه اش در حال فحش دادن بودم واقعا سریال مبتذلیه. یه قسمت از دیالوگ های سریال رو داشته باشید:
زن فرج: فرج، می شه من از فردا تو اون خونه این چادر رو نپوشم؟
فرج: نه، زن های اینجا برای چادر حرمت قائل اند و تو هم باید چادر بزنی.
شما الآن قیافه ی عصبانی و متعجب من رو می تونید تصور کنید که دهانم باز مونده بود و برای اولین بار کم آورده بودم و نمی دونستم چی بگم. فقط کانال رو عوض کردم که صدای همه بلند شد.
مامان هم من رو فرستاد تو اتاق که با خیال راحت بشینند سریال ببینند. یکی هم نباشه که هی حرص بخوره وبه این سریال ها بد و بیراه بگه.
این هفته اتفاق های زیادی افتاد که هیچ کدوم رو ننوشتم. مثل پخش فیلم آفساید در موسسه حقوقی راد که چه قدر بعداز ظهر دوست داشتنی بود و بچه های کمچین ورزشگاه واقعا گل کاشته بودند. دیدن جعفر چناهی و دوستان خوبم. این خانم دوکوهکی روهم دیدم. چه چهره ی صمیمی و مهربونی داره.
روز چهارشنبه هم با چند تا از بچه های کمپین که امضا جمع می کنند رفتم بیرون. پیاده روی خوبی بود. دست نازلی درد نکنه با پیشنهادهای خوبش. صحبت در مورد کمپین، مشکلات کار، تجربه هایی که به دست آوردیم.
باید یک پست جدا از تجربه هام بنویسم. رکسانا که این قدر قشنگ و پخته صحبت می کنه که من همین طور خیره مونده بودم. ستاره با موهای قرمز و نارنجی اش که خیلی تو خیابون تابلو می باشد و می شه از فاصله چند متری پبداش کرد. نازلی اکتیو که 160 تا امضا اون هم در دو هفته جمع کرده بود. ما همه کم آورده بودیم...

حکایت محافظه کاری اساتید

توی کلاس جامعه شناسی خانواده نشسته بودم که استاد گفت من تا یک ماه دیگه کتابم چاپ می شه که در مورد جامعه شناسی خانواده است و فکر کنم این ترم کتاب خودم رو برای امتحان معرفی کنم. من هم که همیشه منتظرم مچ آدم ها رو بگیرم کلی خوشحال شدم چون بعضی از این استادهای ما، نه خیلیهاشون، وقتی تدریس می کنند سعی می کنند عقاید خودشون رو اصلاً بروز ندهند یا اگر جایی بروز می دن در نهایت محافظه کاری و پراز قایم موشک بازی هستش. شما وقتی کتاب یک نفر رو دستتون می گیرید حتی اگر هم طرف خیلی اطلاعات داده باشه و نظریه پردازی کرده باشه و طفره بره از روی نثرش و اشاراتش و تاحدودی حرف هایش به موضع طرف پی می برید و اینقدر دچار تناقض نمی شوید که ایشون موضع اش چی هست بالآخره. مثلا من سه ترم، پشت سر هم شاگرد سارا شریعتی بودم ولی هنوز هم گاهی وقت ها نمی فهمم که این استاد موضع اش بالآخره چیه. البته یک بخش زیادیش به خاطر محافظه کار بودن سارا شریعتی هستش و اینکه همه اش می ترسه یک وقت سایه پدرش روی اون سنگینی کنه و همه با اسم علی شریعتی بشناسنش و بپذیرنش.
اما در هر صورت برای شخص بنده جامعه شناسی خانواده خیلی مهمه و اینکه بدونم استادم چه طور فکر می کنه و چی می خواد تدریس کنه خیلی مهمتره.

Wednesday, October 04, 2006

عمران صلاحی خیاط (خیط کننده)فوت کرد

چه قدر مرگش غیر منتظره بود. وقتی خبر رو شنیدم شوکه شدم. توی مراسم سالروز تولد شاملو دیدمش.... خیلی تلخ بود ...گل آقا بدون عمران صلاحی

Wednesday, September 27, 2006

گوشه نشيني: مجازات توست


ديروز رفتم نمايش گوشه نشينان آلتونا نوشته ي ژان پل سارتر. كار خوبيه. اما خيلي طولاني بود. سه ساعت نمايش بدون وقفه. خيلي هم تغيير دكور داشت كه اين آقايوني كه دكور عوض مي كردند كلي سوتي دادند. من بيشتر از همه چيز از بازي ها را ضي بودم. ميكائيل شهرستاني و بهناز جعفري خوب بودند. ديالوگ ها هم سنگين بود كه بايد نمايش نامه اش رو بگيرم و بخونم. اگر بريد متوجه مي شين كمي خسته كننده است و يه جاهايي ديگه مي بريد. داستان نمايش هم در مورد پسر بزرگ خانواده است كه 13 ساله خودش رو در اتاقش حبس كرده و راز داستان آخر نمايش رو مي شه.

از ديالوگ هاي نمايش:
_آدم ها اعتقاداتشون رو فراموش مي كنند اما عادت هاشون مي مونه
_من اگر كسي رو دوست داشتم تمام جسم و جانم رو براش ميدادم ولي اگر لازم مي شد تا آخر عمر بهش دروغ مي گفتم(كه من با اين يكي مخالفم)

Tuesday, September 26, 2006

اتفاقات عجیب



اين خانم رو كه مي شناسيد؟ خوب فكر مي كنيد امروز سر كلاس چه كسي رو ديدم؟ بله همين خانم. كساني كه جريانات سياسي اين
سال ها رو تعقيب مي كردند حتما اسم معصومه شفيعي به گوششون خورده.همسر آقای اکبر گنجی که اینقدر برای آزادی گنجی دوید که خیلی ها معصومه شفیعی رو بیشتر از خود گنجی می شناسند. وقتي استاد ازش پرسيد خانم اسم شما خيلي آشنا هست گفت بعد از كلاس برايتون توضيح مي دم. اما حدس من درست بود كه خودشه. الآن دانشجوي مطالعات زنان تهران هستش.
اين رشته ي مطالعات زنان دانشكده ما از وقتي كه افتاد دست سهيلا صادقي و ژاله شادي طلب عزيز رفت ديگه جاي درس خوندن نيست .چرا؟ براي اينكه درس نظريه هاي فمينيستي رو دادند به حسين كچوئيان كه با اينكه خيلي باسواده اما ديدش واقعا متحجرِ. احتمالا اگر زمان اول انقلاب كاره اي بود الآن شده بود تئورسين جمهوري اسلامي. آقا معتقدند كه اصلا چيزي به اسم مدرنيته مربوط به جوامع شرقي نيست و اگر كسي هم از مدرنيزاسيون حرف بزنه يك آدم از خودبيگانه است كه شيفته ي غرب شده. اين از ايشون.
دليل دوم امسال درس جنبش هاي زنان رو هم تقديم جلايي پور كه من ازش دل خوشي ندارم كردند. حالا نكته ي جالب قضيه اينجاست كه جلايي پور معتقد ِ جنبش زنان در ايران اصلا وجود نداره. دارم فكر مي كنم با اين وضع بهتره براي فوق تشريف ببرم علامه و قيد دانشگاه تهران رو بزنم مگر اينكه همه ي اين استاد ها به همراه سهيلا صادقي عوض بشوند كه اون هم خيلي بعيده.
تازه اگر قبول بشم احتمالا از اون دانشجوهاي چند ستاره خواهم بود كه بايد بار سفر رو ببندم برم يا اينكه ديگه تحصيل رو ببوسم بگذارم كنارو به دنبال زندگي باشم. كه من واقعا می خوام ادامه تحصیل بدم. حالا موندم چه خاكي تو سرم بريزم. شما پيشنهادي نداريد؟

راستي اين تيتر اول هفته ي پيش اعتماد ملي در مورد دانشجوهاي ستاره دار كه بهشون اجازه داده نشده براي فوق ثبت نام كنند خيلي به بچه ها كمك كرد. خيلي خوشحالم حداقل يه روزنامه اي هست كه اين خبر مهم رو كار كنه و توي اين روزهاي پر از فشار درست عمل كنه. دست ساناز الله بداشتي و مريم شباني واقعا درد نكنه و همين طور دبير تحريريه اعتماد ملي كه نمي شناسم.
راستی پائیزانتان هم مبارک. فصل قشنگیه. سعی کنید ازش لذت ببرید. مخصوصا پیاده روی با آدم هایی که دوستشون دارید رو فراموش نکنید.


Tuesday, September 19, 2006

اعدام کودکان زیر 18 سال

اصلا نمی فهمم چه جوریه که یکی در 16 سالگی قتلی رو مرتکب شده حالا باید دو سال صبر کرد تا بزرگ بشه و اعدامش کنند. دارم
به یه نوجوان 16 ساله فکر می کنم که چه طور دو سال باید در کابوس اعدام به سر ببره. نمی شه این کودک رو در مجازاتش تخفیف قائل شد؟ نمی شه براش حبس برید یا کانون اصلاح و تربیت بردش به جای اینکه اعدامش کرد؟ با اعدام این فرد چه دردی دوا می شه؟
نمونه اش هم سینا پسر 18 ساله ای که چون 15 روزه 18 ساله شده فردا یعنی چهارشنبه اعدام می شه.

Monday, September 18, 2006

دفتر ادوار تحکیم رو به هم ریختند

خبردار شدم دفتر سازمان دانش آموختگان(ادوار تحکیم وحدت)بازرسی کردند. حسابی هم گرد و خاک بلند کردند. . اموالش هم مصادره شده.
ضبط اموال سازمان ادوار تحکیم از وبلاگ مریم شبانی

سوسیالیسم و دموکراسی

کلاس سوسیالیسم و دموکراسی بابک احمدی رو با اینکه ناقص رفتم اما کلاس خوبی بود. دیروز هم که پرسش و پاسخ بود. آخرش هم
احمدی یه نقل قول کرد از ویتگنشتاین که فیلسوف شهروند هیچ کشور عقایدی نیست. گفت من شخصا هیچ ایسمی رو نمی پذیرم غیر ازفمینیسم. در مورد مدل مورد علاقه اش یعنی سوسیال دموکراسی صحبت کرد و یه مقایسه کرد بین کشورهای اروپایی و شیوه ی اداره این کشورها با کشور امریکا که یک جاهایی اش وقتی داشت از مدل دموکراسی امریکا انتقاد می کرد بحث رو سلیقه ای کرده بود. باید سی دی های کلاس رو بگیرم. یک سری کامل گوش بدم یه خلاصه هم رو وبلاگ بگذارم. تمام تلاشم رو می کنم واقعا این کار رو انجام بدم برخلاف همیشه که می گم ولی یادم می ره. با اینکه بابک احمدی کلی دلیل های خوب برای سوسیال دموکرات بودن آورد ولی از اون جایی که من هم دلایل خودم رو دارم هنوز لیبرال دموکرات می باشم. حالا باید بیشتر فکر کنم.
...............................................
دوستان عزیز این نمایشگاه عکس ها رو که توی پیاده رو های شهر می گذارند تا حالا نگاه کردید؟ بعضی از این عکس ها جالب هستن. ولی متأسفانه توی هیچ کدوم از این ها اسم عکاس نیومده و موضوع عکس هم که مشخص نیست. عکس ها بیشتر زمینه مذهبی دارند. اما یه تعداد کمی هم از زیر دستشون در رفته مثل هفته پیش که چند تایی عکس از دخترهای قایقران و گلف بازو راننده مسابقه اتومبیلرانی ایرانی با حجاب واقعا دست و پا گیر گذاشته بودند. گرچه می خوان بگن ببینید ما با اینکه کشور اسلامی هستیم ولی زن های اینجا هم ورزش می کنند و فعال هستند. البته این درسته که زن های ایرانی خیلی فعال هستند و در زمینه ی ورزش هم مستعد می باشند اما معلوم نیست چرا بعد از این همه سال ما نتونستیم یه مدال درست توی همین مسابقات کشورهای خاورمیانه بگیریم؟ غیر از اینه که این حجاب واقعا محدودیت ِ. تصور کنید زن قایقرانی رو که داره شر شر عرق می ریزه و با شش لایه پوشش پارو می زنه. هر چه قدر انرژی می گذاره باز هم آخر از همه است. چون باید دوبرابر از خودش مایه بگذاره.
راست می گه بابک احمدی که من بعد از 28 سال از نظر عقلی حجاب برام توجیه نشده. فرق یک زن و مرد چیه که یکی باید خودش رو بپوشونه دیگری می تونه لخت بیاد بیرون؟ همینه که هر سال تابستون می افتن به جون زن ها و دخترها که بیا مانتو ات رو فلان کن. روسری ات رو بکش جلوو با این همه بودجه و برنامه های فرهنگی می خوان ملت رو توجیه کنند. اما نمی شه برای اینکه پایه و برهان عقلی نداره. واقعا نداره....

Wednesday, September 13, 2006

آفساید و تعلیق

روز سه شنبه فیلم آفساید رو توی دانشگاه امیرکبیر نمایش دادیم. خوشبختانه همه چیز خوب پیش رفت. چون بچه ها به مسول های فوق برنامه گفته بودند که فیلم قرارآینه باشه ولی ما در یک اقدام متهورانه به جای اون آفساید رو نمایش دادیم. چون مخفیانه بودهر دو دقیقه یک بار می اومدن آمار ما رو می گرفتند. من هم که بیرون نشسته بودم کنترل می کردم کسی همین طوزی نره داخل. همه اش در استرس بودم. بسیج دانشگاه هم کم نگذاشت. دو دفعه جاسوس فرستاد سراغمون. تازه بچه های کمپین ورزشگاه هم آمده بودند و داشتن کلیپی که درست شده بود رو نمایش می دادند که یکهو برق رفت. ما هم همه توهم توطئه، گفتیم لو رفتیم و برق ساختمان رو قطع کردند. حالا اینطوری نبود. از اون جایی که ایرانی هستیم با این توهم توطئه نمی شه کاری کرد. کلی مشکلات بزرگ دیگه هم پیش اومد که به جای ساعت یک ساعت دو فیلم رو پخش کردیم. دیروز اینقدر دویدم این ور و اون ور که شب حالم داشت به هم می خورد. از خستگی داشتم می مردم. تازه باید امروز می رفتم برای کلونسکپی برای آمادگی هم روغن کرچک می خوردم. با اون وضعم هی می رفتم دستشویی. یعنی یکی از بدترین روزهای عمرم بود. برای کلونسکپی رژیم هم داشتم. کل روز باید آب و آب میوه فقط می خوردم. ضعف داشتم. دیگه هر چی بود تموم شد.
اما بعد از فیلم هم شادمهر راستین اومده بود که یک ساعت در مورد فیلمنامه و فیلم با بچه ها بحث کرد. اون هم واقعا عالی بود. دست دوست جون درد نکنه که تمام این برنامه ها رو اون چیده بود و بقیه بچه ها که حسابی پدرهمه ی ما دراومد تا فیلم پخش شد.

**قسمت فاجعه بارقضیه اونجا بود که من رژیم داشتم و خوردن اکیدا ممنوع بود. شیرینی ها که برای بعد از مراسم بود رو داده بودن دست من. تصور کنید بوی شیرینی دانمارکی تازه زیر دماغم. یک روز هم بود هیچی نخورده بودم. داشت اشکم در می اومد. نمی دونم چه طور مقاومت کردم!!!
پخش سي دي کمپين در اکران فيلم"آفسايد" در پلي تکنيک
..............................................
راستی رفتم کافه ستاره رو دیدم. فیلم خوبیه. اما در حد متوسط ولی بازی های خوبی داره. افسانه بایگان و رویا تیموریان خیلی خوب بودند. گرچه فیلم سوتی هم زیاد داره. یه چیزی که جالب بود زندگی متفاوت سه تا زن رو که در پایین شهر ساکن هستند نشون می ده و این تقریبا خوب در اومده بود. توصیه می کنم برید فیلم رو ببینید.
...........................................
دیروز خبرهای بد هم زیادشنیدم مثل تعلیق خیلی از دوستهایم از تحصیل حتی برای دو ترم و اخراج یکی دیگه از بچه ها. همین طور پشت سر هم خبر احضار به کمیته های انضباطی و حکم های سنگینه که به گوش می رسه. خیلی از بچه ها به خاطر این تعلیق ها عملا اخراج شدند چون با احتساب سنوات هست و بعضی ها هم که فوق قبول شدند نمی تونند درسشون رو تمام کنند و برن فوق ثبت نام کنند. دوست جون هم تعلیق خورد. نمی دونم قراره چی بشه. دارند با این کار دانشگاه رو از نیرو های فعال دانشجویی تخلیه می کنند. می خوان هر غلطی می کنند کسی از اونها نپرسه چرا و در برابرشون مقاومت نکنه.
شرق و نامه هم توقیف شدند. من شرق رو دیگه مثل گذشته ها مرتب نمی خوندم اما بعد از توقیف شدن همه اش دارم به روزنامه نگارهایی فکر می کنم که بیکار شدند و دیگه کجا می تونند کار پیدا کنند. حتی اگر با خط مشی شرق مخالف بودم و موضع گیری های سیاسی اون رو اصلا نمی پسندیدم اما نمی تونم بگم که متأسف نیستم.

Thursday, September 07, 2006

این ماه



قرص ماه رو دیدید تو آسمون. چه قدر بزرگ و کامل بود. دلم می خواست تو دستهام بگیرمش.
زیر نور ماه از پارک وی تا تجریش رو پیاده برم ومثل گذشته شاد و سرخوش گاهی بدوم. فریاد بزنم. مثل اون شبی که بعد از تئاتر رسیدیم به پارک وی... برف می اومد... هوا خیلی سرد بود... هیچ کس تو خیابون نبود... ما چهار تا تنها بودیم... اولین بارش برف بعد از مدت ها. جیغ می زدیم. برف بازی می کردیم. روزهای شاد گذشته. چه قدر دوست داشتم که اون روزها برای همیشه بمونه. مسیرم ولیعصر و پارک وی و تجریش بود... کوچه های درکه چه قدر خاموش و خلوت بودن... تنها نبودم... تو بودی...
وقتی اومدم تهران هیچ جا رو نمی شناختم. اینقدر درگیر تغییر و تحول های جدید شده بودم که زمان از دستم خارج شده بود. روی دست های تو دوباره بلند شدم... خودم شدم... این گسست نمی دونم از کجا به وجود اومده بود. شاید از بعد از کنکورم تا یک سال بعد. من خودم نبودم. می دیدم که یه روح سرگردونم که هیچ مقصدی نداره...
پیاده روی های طولانی تو ولیعصر. شعر و آواز خوندن های تو... حرف های تو... داشتم دوباره باور می کردم که میشه زندگی کرد. پابه پای من راه رفتی. حتی اون سال درس رو رها کردی. فقط با من بودی. شاید امروز که خودم این کار رو نمی کنم دارم به ارزش فداکاری ات پی می برم. دنیای خالی و پوچم کم کم داشت پر می شد... انگار داشتن تو اتاق ذهنم دوباره رنگ می پاشیدن... امشب دوست دارم بار هم زیر نور این ماه، لیوان آب انار به دست، دست در دست هم تا تجریش پیاده بریم و صدای خنده های ما تمام خیابون رو پر کنه.

Tuesday, September 05, 2006

فکر می کنید درحال حاضر آدمی داغون تر از من پیدا می شه؟