Friday, June 10, 2011

چگونه باز نگردم‌، كه سنگرم آنجاست؟‌

خواب های درهم و برهم. مغشوش.. ناله و درد. شب خیلی بدی بودددد. همه اتفاقات زنده شد. همه چیز را دوباره مثله نواری که تکرار می شه خواب دیدم. کاش زنده در ذهنم مرور می شد تا مثله تصور برزخ در چند ساعت خاطره ها، خوب و بد با هم هجوم آورد. چه قدر زنده بود خواب هاااااااا.......
دستم به نوشتن نمی رفت دیروز که بگم دقیقا یک سال گذشت از آن شب سرد شمال ایران که از مرز گذشتم.....
سردرد صبح گواه همه دردهای دیشب ....
روی نیکمت شکسته بعد از اتاقک کنترل در مرزی که فقط چند دقیقه بود بین دیروز و امروز نشسته بودم... سه صبح ۱۰ ژوئن... نه خوشحال بودم و نه ناراحت. حس تهی بودن. حس همه آنچه که پشت سر گذاشته بودم. چهره همه آنها که دوستشان دارم و داشتم. غم. غم.غم و من فقط آغوشی می خواستم برای گریستن. جایی که سرم را بگذارم و ضجه هایم را خالی کنم. بغض های نشکسته...
برگشت گفت همه چیز تمام شد، ما مرز را رد کردیم.
گفتم همه چیز شروع شد...
شاید روزی بازگشتم ..............


غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت
‌طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌ای كه تهی بود، بسته خواهد شد
و در حوالی شبهای عید، همسایه‌!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!

منم تمام افق را به رنج گردیده‌،
منم كه هر كه مرا دیده‌، در گذر دیده

طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌ام كه تهی بود، بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت‌

Thursday, June 09, 2011

این همه نقش در آیینه اوهام افتاد

چه کند از پی دوران نرود چون پرگار..... هر که در دایره گردش ایام افتاد

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت.....کانکه شد کشته او نیک سرانجام افتاد

یک نت

امروز ناگهانی یاد بیانیه غزه افتادم و مسائلی که پس از آن پیش آمده. لازم است که بسیاری از آن اتفاقات را روزی جایی ثبت کنم.
اینکه نظرم نسبت به بیانیه چه بوده بحثی جدا از اتفاقات پس از آن است. گرچه آن زمان هم اعتقاد داشتم که بیانیه تحکیم ضد اندیشه خشونت به هر شکل و شیوه ای و بر ضد بنیادگرایی بود. که بعدا مفصلا در مورد آن می نویسم.
خواستم یک نت در وبلاگ گذاشته باشم تا روزی همه اتفاقات را وقت کنم و بنویسم

یه روز خوب

ولی یه روز خوب می یاد، اینو می دونم.
هیچ کس می خووونه از مدیا پلیر کامپیوتر، اون هم بعد از اینکه صبح را خاطرات زنی زندانی دهه ۶۰ خواندم و همه تصاویری که در کودکی هایم تعریف می کردند جان گرفت دوباره. شاید اینطوری دارم امید می دم به خودم که اون روز خوب یه روزی بالاخره می یاد.....

Wednesday, June 08, 2011

?????

women need a hero???!!!! do women need a hero?

the most ridiculous and offensive sentence I have ever heard.
You know what? everything is painful in our life even the the notion of life and being a human in moral way is more painful. you have to pay for all things you want to be. even when you want to be a celebrity you need to scarify your private sphere or maybe entire life. have to run whole life to become the person that wished one day. cannot achieve anything without expenses.

welcome to reality....

Tuesday, June 07, 2011

becoming a teacher

When you start seriously thinking about something or are in a process of doing a job, all the ideas, your life, all the things you want to do one day come in your mind. even the things you totally forget them. this is ridiculous but so important. I wish always I have been like this. It is so difficult to write something productively like a thesis and you feel pain mentally and physically but usually you review all you have done until know and what could you do for future.

This morning I remembered my child desire to be a teacher. I love to teach what I have learned and never forget those days when my father asking me to be with him in classes. he is a good teacher but so strict. Hence, being a teacher is in my blood and while my friend one day asked me what do you want to do as career, I said I really would like to be a university teacher. everybody knows is not easy and nowadays when I am writing my thesis I asked "could I be a teacher while I am so Lazy by nature, while everything is not that much serious for me? how could I change this characteristic? how could I tackle with such a behavior or willing to not working continuously?"

Monday, June 06, 2011

depression. I don t know what can I do. can't solve it. can't . I really wanna give up and just go... go... where. don't know. I fell so bad....fuck

Sunday, June 05, 2011

وطن

خواستم احساسم رو بعد از دیدن این تصاویر ثبت کنم. مستندی از یک عکاس که با هواپیما توانسته از ایران عکاسی کند. اسم مجموعه کارهای او بهشت گمشده است.
نمی دانم دیگر الان هم می توانیم ایران را بهشت گمشده بخوانیم با همه مصیبت ها و دردهایی که بر آن می رود و احتمالا طبیعت آن هم طی سالیان دراز عوض شده است. اما نمی توانم تپش قلبم را بعد از دیدن این عکس ها نادیده بگیرم. جایی که در آن بزرگ شده ام، آموختم و اولین چیزی که یاد گرفتم عشق به همان خاک بود. اگر به این معنا کسی مرا ملی گرا خطاب کند یا هر چیز دیگری می گویم آری من ملی گرام. اندوه می خورم بر مملکتی که به دست نابخردان افتاده، غصه و فکر شب و روزم نجات این سرزمین است و در خیالاتم روزهایی را تصور می کنم که سرزمینم آزاد است.
برایم جایی که بزرگ شدم ارزش دارد و حاضرم هر راهی باشد طی کنم تا باز هم روزی آنجا را آباد ببینم. شاید به این معنا بسیار با هم نسلی هایم که هر روز بیشتر به رفتن از این خاک فکر می کنند فاصله داشته باشم اما نه دلم برای منظره های آنجا بعد از ماه ها دوری تنگ شده است، نه برای خیابان ها و کوچه هایش و ...
دلم برای همزبان هایم. برای مفهومی به نام وطن و هم وطن تنگ شده است. جایی که در آن قدم بزنم و احساس کنم که به من تعلق دارد...

Friday, June 03, 2011

ریشه یابی تنبلی ها

معمولا برنامه های زیادی برای زندگی ام می ریزم و اجرایی کردنشون رو بارها و بارها به تاخیر می اندازم تا اینکه چشم باز می کنم و می بینم تقریبا چند ماه از زمانی که برنامه ریزی کردم گذشته و هیچ کار خاصی انجام ندادم. امروز داشتم به برنامه هایی که بارها ریخته ام و اینکه چه دلایلی باعث می شود که مهمترین آنها را اجرا نکنم، چه کارهایی لازم است انجام دهم تا از این اتلاف وقت جلوگیری کنم، فکر می کردم. یک لیستی از موارد را تهیه کردم که احساس می کنم بخش متعددی اش به دلیل اعتیاد به اینترنت ایجاد شده است.
اینترنت منشا بسیاری از تنبلی های مزمن شده است و حتی بسیاری از اوقات هیچ حاصل مثبتی برایم هم ندارد.
۱) اتلاف وقت در اینترنت:
فیس بوک: در مورد فیس بوک بارها و بارها فکر کردم و اخیرا هم چند مقاله خواندم که از ضررهای این شبکه اجتماعی نوشته بود. گرچه در ارتباط قراردادن آدم ها و اطلاع داشتن از اوضاع و احوال یکدیگر در روزگاری که وقت باری دیدارهای حضوری کم شده شاید از اثرات مثبت آن باشد اما این کارکرد می تواند حتی دوگانه باشد. رفرش کردن هزار باره فیس بوک و از دست رفتن زمان بیماری است که به آن مبتلایم.
روابط سطحی و صرفا مجازی، رشد حسادت شخصی، منزوی و گوشه گیر کردن انسان ها و مبدل نمودن آنها به موجوداتی پشت مانیتورها که وقتی برای دیدارهای حضوری نمی گذراند و فقط هزاران بار در روز فیس بوک را رفرش می کنند از مشکلات متعدد است. شاید برخی بگویند که این شبکه مجازی ارتباط را سهل تر نموده و بسیاری از اطلاع رسانی ها را قاعدتا راحت تر که بسیار صحیح است. به نظرم حضور در فیس بوک خوب است ولی باید برایش وقت تعیین کرد و فکر می کنم روزی نیم ساعت کافی باشد.
گوگل ریدر: از فیس بوک فضای بسیار بهتری است. باعث می شود مطلبی را مطالعه کنی و یا طی یک ساعت در جریان حجم وسیعی از مطالب و اخبار قرار گیری بدون آنکه نیاز باشد هر سایتی را مرتب باز کنی اما همان اعتیاد فیس بوک را ایجاد می کند. گاهی امکان دارد فیس بوک را کنار بگذاری و به ریدر معتاد شوی. حجم اخبار تکراری هم در آن بسیار است که رسما اتلاف وقت را دامن می زند. شاید تنها لازم باشد روزی نیم یا یک ساعت به این فضا اختصاص داد و ورود به آن را شدیدا کنترل کرد
ول چرخیدن در اینترنت: فایل یوتیوپ نگاه کردن. دنبال آهنگ و هزار چیزی که غیر لازم و بی اهمیت است گشتن که احتمالا برای بسیاری از ما پیش می آید.
۲) جابجایی مکرر محل زندگی: طی یک سال گذشته بارها از دوستانم شنیده ام که خوش به حالت توانستی در یک سال در دو شهر متفاوت دنیا زندگی کنی و درس بخوانی. گرچه معتقدم این قضیه تجارب شخصی بسیاری برایم داشت چون رشد استقلال شخصی اما از سوی دیگر به شدت تمرکزم را بر درس و مطالبی که می خوانم تضعیف نمود. تا به محل جدید برسی و کارهای اداری را به عنوان یک خارجی انجام دهی و با فضای جدید تطابق پیدا کنی شاید یک ماه طول بکشد که عملا یعنی دو ماه از مدتی که برای از درس خواندن داشته ام به نوعی به دلیل درگیری های ذهنی ام از دست داده ام.
۳) سفرهای مکرر و کنفراسی: طی ۹ ماه گذشته سه سفر به ترکیه داشتم، دو سفر به ژنو، یک سفر به پاریس، یک سفر به سوئد و دو سفر متفرقه به جاهای متعدد. سفرها شخصی و کنفراسی بوده است اما به شدت بر تمرکزم اثر گذاشته است. مخصوصا سفرهای کنفرانسی که پس از آن به شدت درگیری ذهنی پیدا می کنم و به مسائل متعدد تا روزها فکر می کنم.
۴) جلسات متعدد و گاها بی نتیجه اینترنتی: طبق محاسبه ای که کردم تقریبا هیچ شنبه و یکشنبه ای نبوده است که به نوعی جلسه جمعی نداشتم. برخی مفید بودند و بسیاری وقت تلف کردن. آنقدر بحث های متعدد و نامربوط مطرح می شود که بسیاری تکراری هستند و جای پرداختن ندارند. باید راهی پیدا کنم که در حین جلسات کار دیگری نیز انجام دهم و شرکت در آنها را اولویت بندی کنم
۵) به لیست بالا می توان تنبلی شخصی را هم مسلما اضافه نمود. هر روز به بهانه ای کار و درس تعطیل می شود و چشم باز می کنی می بینی شب است و وقت خواب. یک فیلم را بارها می بینم و یا چند باره عکس های گذشته را نگاه می کنم. بارها و بارها از پشت میز کار بی هیچ هدفی بلند می شوم. در اسکایپ و جی تاک و اوو ساعت ها با دوستانم چت می زنم بی آنکه حسابی داشته باشم از وقتی که از دست می رود....

-باید برای مورد یک و دو وقت مشخص در نظر بگیرم.
-برای مورد سه بسیاری از این سفرهایی که به نظرم غیر ضروری است را کنترل باید کرد. چرا که سفر تا مدت ها گپ فکری ایجاد می کند.
-در مورد چهار اول باید جلسات را اولویت بندی کنم و آنهایی که به نظرم غیرضروری است را شرکت نکنم. برخی نیز که مجبورم می توانم شرکت کنم و درحین حال کار دیگری نیز انجام دهم. مثلا فایل های کامپیوتر را مرتب کنم و ایمیل هایم را چک کنم
مورد پنج هم که به مراقب شخصی نیاز دارد. روی اخلاقی تنبلی باید کار کرد.-

Wednesday, May 25, 2011

essays

It seems i need to practice in writing English. Usually for all my essays I have good topics, argument and background reading but when I am trying to write what is in my mind so difficult. Sometimes I would rather to think in Farsi and then translate to English. It is stupid but much faster than sitting in front of computer and just trying to write and nothing is coming.
Today one of the teacher told me such a thing that everything was good on my essay but there was a big problem regarding writing which was interrupted and so hard to read it fluently despite the fact that I spent merely 3 days to write 7 pages but if I exercise I could improve it.
when I was a child we should write a short essay to practice our skill. at beginning was not easy but if you just do it for long time you see how things change and you will be gradually a writer.
So let's start writing in English sometimes instead of Farsi....

یک داستان واقعی

شاید برای کسی که نیمه دهه شصت دنیا آمده و دو سال پس از آن جنگ به پایان رسید، سخن گفتن از آن روزها بی معنا باشد. اما جنگ برای من زبان قصه گوی مادر است و داستان هایی که کاش واقعیت نمی داشت. داستان هایی که وقتی بزرگ تر شدم دریافتم همه حقیقت داشتند. مادر، قهرمان دوران کودکی ام، وقتی داستان را آغاز می کرد و پدر با همه قدردانی و تشکر، با نگاهی که هنوز یادگار آن عشق جوانی و سودایی را در خود داشت سر تکان می داد و چشمانش پر از اشک می شد.

مادر در آغاز بیست سالگی سال شصت ازدواج کرد و دو سال بعد برادر بزرگم به دنیا آمد. دختر خوش قد و قامت شهرهای جنوب باشی، روحیه ای شاد و سر زنده و آغاز زندگی ات که طوفان بلا هجوم بیاورد. پدر فراری، برادر فراری، زندگی به هم ریخته. تازه ازدواج کرده باشی و جایی و برای زندگی نداشته باشی. خانه ات در اهواز را رها کنی و برای حفظ جان پسر تازه دنیا آمده ات راهی روستاهای خوزستان شوی، برادرت بازداشت شود و همسرت اخراج از کار.

برادرم که دنیا آمد عضلات پاهایش ۹۰ درجه انحراف داشت، غده اشکی نداشت، کودکی نحیف و بی جان در اثر خمپاره های جنگ و اضطراب های مادر چنان ضربه دیده بود که هر چند ماه یک بار یک عمل جراحی رویش انجام می دادند. پدری که اخراج شده بود و کاری نمی یافت. مادری که در سال های بعد پدر و مادرش را از دست داد. زندگی روز به روز سخت تر می شد. برای پناه بردن از خطر جنگ روزها را در روستا ها و پناهگاه باید می گذراندند. هر چند وقت یک بار برای ملاقات دایی که حالا بعد از ماها غیبت فهمیده بودند اوین است، بار سفر می بستند و تهران می آمدند. زندگی روی خوش نداشت برای دختر جوان و خوش صدای قصه. زندگی درد بود. درد.

بعد از اخراج همسر تصمیم گرفت بیاید تهران زندگی کند. هم به برادر نزدیک تر باشد و هم بچه دوم را سالم دنیا بیاورد. شاید کاری هم پیدا کند. کوچ کردند. آوارگی ها تمامی نداشت. در خانه خواهر که جلسات سیاسی جریان داشت و او متنفر بود از همه این جلسات، از هر آنچه که برادر و همسرش را از او می گرفت. پرده ای وسط هال خانه کشیدند و شد خانه اش. همسر اما می رفت خوزستان و می آمد. در چند جا کار می کرد. شاید درآمدی باشد برای روزهای فقر، آوارگی و جنگ. یکی از همان روزها بود که در پناهگاهی چیزی خورد و تب حصبه گرفت. تا دم مرگ رفت. به مشکلات مادر یکی دیگر هم اضافه شد. پدر را انتقال دادند تهران. دوران نقاهت بیماری ماه ها طول کشید. مادر همان روزها دنبال کار می رفت تا کاری در یک مهدکودک یافت. هنوز هم دفتر شعری که برای بچه ها با صدای گیرا و بمش می خواند در خاطرم هست. زیباترین ترانه ها و لالایی ها.

برای او که عاشق زندگی کردن بود، همه آن ناملایمت ها و سختی ها را تاب آورد. از نیمه شصت به بعد زندگی کمی تغییر کرد. همسرش دیگر برای بازجویی نمی رفت. با او اتمام حجت کرده بود که «سیاست برای ما روی خوبی ندارد. برادرم هم از زندان در بیاید دیگر نمی گذارم کاری کند. باید به زندگی اش برسد. این مملکت برای ما مملکت نمی شود.» پدر را دستور دادند که بعد از سالها می تواند به عشقش که آموزگاری بود بازگردد، اما کجا؟ روستایی دور افتاده که زندگی کردن آنچنان دشوار و ناشدنی می نمایاند که مادر ابتدا گفت نمی رود. اما دیگر جایی برای انتخاب نمانده بود. با دو بچه بازگشتند خوزستان، آن شهر دور و غریب. دزفول و باغ های سرسبز و رودهای پر آبش، اهواز و نخل های برافراشته و کوچه های کودکی کجا و آن بیابان دور کجا؟

گفت دوام می آورم و همین جا زندگی می سازم. جنگ اما تمامی نداشت. سرزمین کودکی هایش، آبادان و اهواز و دزفول ویران شده بودند. زندگی سخت می گذشت در روزهای جنگ. خطر جان همه را تهدید می کرد. همان سال هایی که دیگر جنگ تمام شد و بعدش خمینی فوت کرد، برادر هم جان سپرد. برادری که عشق دوران کودکی اش بود....
خاطره اشک های آرام مادر وقتی نوار کاست صدای دایی را در ضبط می گذاشت و گوش می داد، وقتی پدر او را در آغوش می گرفت و می گفت سرنوشتش زنده ماندن نبود. طاقت بیار... اما این شاید آخرین و مهلک ترین ضربه سال های شصت برای دختری جوان بود که روزهای آغاز آن با هزار و یک امید و آرزو ازدواج کرد... مادر اگر همه آن سال ها زنده ماند به زندگی عاشق بود. اما جسد برادر از دست رفته اش تارهای سپید مو را یکی یکی برایش آورد. چین های صورت و اندوهی که هنوز هم در غمش می سوزد.


Tuesday, May 24, 2011

حضور



همین حضور تو کافی ست
که ابرها همه یکسو شوند
و آفتاب بتابد
و باز پنجره ها رو به سوی شادی و نور و نسیم باز شوند
و این قناری خاموش
باز بخواند

همین حضور تو کافی است
که حس گرم نوازش
برای در هم انبوه موی تو
در دست های من شود بیدار
و دل تپیدن ناگاه را دوباره
بداند

و خانه باز به شوق آید
و گرد خستگی از روی پرده ها بتکاند
هزار چلچله در جانم عاشقانه بخواند
همین حضور تو کافی است

نعمت آزرم

حجاب و داستان هایش

مقاله نوشین احمدی را در مورد مسئله برقع و نقد دیدگاه های فمینیست های ایرانی خارج از ایران می خواندم.
دیدگاه متعادلی را ترویج می کند و نقد او تا حدودی روا است. از دو سو نگاه فمینیست ها را به پوشش زنان در ایران که به نوعی آرایش افراطی و لباس پوشیدن زنان را حرکت انقلابی مانکن های ایرانی می داند، نقد می کند و در عین حال دیدگاهی را که ممنوعیت برقع در فرانسه را درست می داند، با این استدلال که هر رفتاری که زنان در پیش می گیرند به معنای درست بودن آن نیست.
وقتی به اینکه نکته در مقاله اشاره می کند که حجاب قابلیت بالایی برای تبدیل شدن به نمادی اعتراضی دارد و برقع هم در کشوری لائیک چون فرانسه پس از برخورد با آن این پتانسیل را دارد که از سوی نیروهای تندرو اسلامی در برخی موارد به نماد اعتراض تبدیل شود.
پس از پایان یافتن نوشتار یک برگه جلویم قرار دادم و به حجاب فکر کردم. به خودم گفتم هر کلمه ای که پس از موضوع حجاب به ذهنت می آید را بنویس: حاصل این شد، حجاب به نظرم با همه این موارد سر و کار دارد. به نظرتان موضوعی به این پیچیدگی باز هم در دنیا وجود دارد؟

حجاب، برقع، اسلام، سیاست، مبارزه، پوشش، زن، مرد، جامعه، پاکی، دیانت، مذهب، اختیار، اجبار، فضای عمومی، فضای خصوصی، اعتراض، قانون، حقوق بشر، ایدئولوژی، لائیسیته، چادر و ...

به نظرم لیست ادامه دارد، در تکمیلش کمک کنید

نقد بر خاتمی و یارانش

بعد از صحبت های خاتمی در خصوص عفو وبخشش که این روزها خیلی ها در موردش نوشتند و بحث کردند که به نظرم کاری کاملا درست بود چرا که تفاوت دو نوع دید به تغییر در ایران را نشانه گر است. به نقدهایی که به یاران خاتمی، وارد می دانم فکر می کردم. به نوعی دیدگاهی پرستش وار نسبت به وی وجود دارد که مرا ترغیب می کند باز هم در خصوص آن بنویسم.
۱) این گروه هر نوع نقدی به خاتمی را با این شائبه که مبادا رگه ای از توهین و تمسخر داشته باشند رد می کردند و همچون معلمان اخلاق نهیب می زدند که مراقب باشید در دام توهین نیفتید، در صورتی که بسیاری با زبانی سلیس و صریح به نقد سخنان وی پرداختند. گرچه گروهی که به نقد شخصیتی خاتمی پرداختند را اگر در نظر نگیریم باز هم توهین های بسیار کمی نسبت به حرف او دیدم. اما این گروه همچنان به رویکرد خویش ادامه دادند تا به امروز و حتی حالتی زننده و افراطی یافتند
۲) قرار دادن عکس خاتمی در کنار عکس خودشان در فیس بوک و یا دیگر شبکه های مجازی بسیار نگران کننده است. نه این رو که کسی حق ندارد دوستدار خاتمی باشد، به این خاطر که این انسان ها با چنین حرکاتی وقتی وارد نقد می شوند اول می گویند که گوش های ما بر هر سخنی بسته است و هر چه شما بگویید از یک گوش به گوش دیگر در است. حالا تا صبح پایه بحث بریز، استدلال کن. چرا که این اشخاص با گاردی بسته وارد جدال شده اند.
۳) رویکرد افراطی از آن سو را هم چندان قبول ندارم، فکر می کنم خوب بود که به حرف های خاتمی گوش می دادیم. به آنها فکر می کردیم و این در نهایت نتیجه گیری شخصی ما است که می تواند متفاوت باشد. گرچه شخصا مقاله ای نوشتم و در این مورد موضع خودم را مشخص نمودم که به نظرم الان نه زمانی برای مذاکره است نه مصالحه چرا که طرف مقابل قائل به هیچ گفتگویی نیست. این از باب سیاست بود اما در باب حقوق آنان که در حوادث پس از انتخابات آسیب های بسیاری دیدند نوشتم که به راحتی نمی توان همه چیز را فراموش کرد و این گروهی که در حال حاضر نقد می کنند در واقع همان وجدان های بیدار جامعه هستند که با یک فراخوان عمومی آشتی ملی سکوت اختیار نمی کنند، چون امکان پذیر نیست. این وسط حقوق برخی ضایع شده و باید مورد دادرسی قرار گیرد.
۴) عباس می گفت در مقاله ات بسیار دید حداکثری داری. پس از نقد او به مقاله بازگشتم و دوباره خواندمش. به این فکر کردم این تفاوت دید من و عباس هست. دیدم نسبت به شرایط حاضر جنبشی است. حتی اگر طرف مقابل دعوت به گفتگو کند حالا وقت آن است که به بحث بپردازیم که باید این کار صورت گیرد یا خیر نه اینکه بی شاید و اگر بپذیریم و راه مذاکره را باز ببینیم. دیکتاتور در ذهن ام زنده است و مذاکره با او باید جایی توجیه شود که احساس کنم نتایج بسیار ملموس و مثبتی برای جامعه خواهد داشت وگرنه به این مذاکره تن دادن را ناروا می دانم. در عین حال حتی اگر مذاکره ای صورت گیرد رسیدگی به حقوق خسارت دیدگان و دادرسی مرتکبان را هنوز هم قابل اجرا می دانم. نمی توانم بپذیرم بی هیچ دادگاهی کسی که تا دیروز شکنجه گر بوده در خیابان ها راه برود و هیچ گونه پاسخی به جامعه ندهد....

......................................................................................................
متن مقاله را هم اینجا کپی می کنم شاید در آینده دیدم تغییر کند. نمی دانم:


در باب زمان، شرایط و زمینه عفو عمومی

بسیاری از فعالانی که در حرکت های اجتماعی پیش و پس از انتخابات شرکت داشتند و به نوعی در جنبش اعتراضی مشارکت می کردند، عموم مردم و کسانی که دلسوز وضعیت ایران هستند، از شرایط حال حاضر جامعه ایرانی بسیار نگران اند. دغدغه ای که در نوشتارهای همه این دوستان دیده می شود. طرح پیشنهاداتی برای گشودن راهی جهت حل مسائل عدیده پیش رو و مشکلات عمده کشور و نجات از این وضعیت بسیار ارزنده و با اهمیت است .

از زمانی که سید محمد خاتمی، رییس جمهور دوره اصلاحات سخن از آشتی ملی به میان آورد و دغدغه و نگرانی خویش را که درد ما نیز هست مطرح کرد، صحبت های بسیاری در نقد و یا طرفداری راه حل وی مطرح شد.
گروهی وی را سیاستمداری خواندند که در پی راهی است و گروهی گفتند که سخن از عفو نابجاست. اما نکته مهم نقد سخنان خاتمی در کدام بخش نهفته است؟ چرا گروهی معتقدند که راهی برای بازگشت از مسیر طی شده نیست و تا زمان تحقق وضعیتی دموکراتیک در ایران فریاد عفو عمومی سردادن اشتباه است.

جنبشی که جریان دارد


سوالی که برای بسیاری از ما پس از سخنان خاتمی مطرح شد این است که آیا همچنان اصلاح طالبان شرایط نظام کنونی را برای بازی سیاسی و عمل در چارچوب آن مناسب می دانند؟ آیا بر این باورند که می توان همه چیز را به نقطه نخست بازگرداند و دست به اصلاح وضع موجود زد؟ شاید بر این تصور هستند که هنوز هم راهی برای بازگشت به قدرت پس از حذف سهمگین از سوی حاکمیت وجود دارد.

برای بسیاری از کنشگران جامعه مدنی و به خصوص فعالان اجتماعی و سیاسی این مهم امکان پذیر نیست. نه با این دید که امکان آشتی ملی برای نجات ایران نیست، با این نگاه که کشور نیازمند نظامی دموکراتیک که پایبند به حقوق بشر و تحقق آزادی های فردی باشد، است. مطالبه ای که از سال های پیش مبارزه برای آن آغاز شده است و حتی به نوعی قرار بود انقلاب سال ۵۷ خود ضامن برخی از این آزادی ها باشد. بنابراین با ساختار سیاسی حاکم که با توسل به زور و ارعاب نهادهای سرکوبگر بقا یافته، نمی توان چشم اندازی روشن از تغییرات سازنده را انتظار داشت و باید اصلاحات بنیادین لازم را در ساختار حقوق سیاسی انجام داد.

به نظر می رسد که در این بخش از سخنان خاتمی که «اگر به نظام و رهبری ظلم شده است به نفع آینده از آن چشم پوشی شود» هیچ نشانی از از واقعیت موجود دیده نمی شود. چرا که اگر از منظر جنبشی به قضیه نگاه کنیم مردمی که از یک حکومت خواستار عدالت و برقراری نظامی مبتنی بر رعایت قانون، انتخابات آزاد و حقوق شهروندی می شوند، چه ظلمی در حق یک نظام انجام داده اند؟ در واقع اینجا پرسش مطروحه این است که به راستی در حق چه کسی ظلم شده است؟ مردمی که به کار خویش مشغول بودند و روزی برای شرایط و زندگی بهتر پای صندوق های رای رفتند، اما چشم گشودند و دیدند که نه تنها رای شان دزدیده که از کلیه حقوقشان محروم شده اند یا رهبری که قدرت مطلق است و همه امکانات و ابزارها در دست اوست؟

به این نکته نیز بهتر است اشاره شود که در حال حاضر رهبری نه تنها سخن از مصالحه به میان نمی آورد که به نوعی خود را برنده جدل های پس از انتخابات می داند. در واقع سخن از مذاکره و مصالحه جایی معنا می یابد که طرف یا گروه مقابل به تبعات منفی کار خویش پی برده و دعوت برای مذاکره را می پذیرد. اما در حالی که جناح اصولگرا و رهبری چنین رفتاری از خود نشان نمی دهند، صحبت های خاتمی در این زمینه تنها متضمن پیامدهای منفی برای جنبش است. پیامدهایی چون انشقاق و تفرقه در میان طرفداران و یا حتی به نوعی منت کشی بی حاصل برداشت می شود.

عفو عمومی و وجدان جامعه


جای این پرسش بسیار خالی است که چه زمانی می توان سخن از عفو عمومی به میان آورد؟ چه شرایطی برای این نوع از عفو باید فراهم آید و آیا ما در آن وضعیت قرار داریم؟ گرچه نگارنده در سطح جزئی همواره نقدی به رفتارهای فردی ایرانیان دارد که بدون ریشه یابی اختلافات، تلاش برای قبول اشتباهات و جبران گذشته پس از هر گونه نزاع و مشاجره ای سخن از آشتی می زنند. در واقع زمان را عاملی برای فراموشی می یابند و حتی گاها گفتگویی از آنچه در میان رفت شکل نمی دهند. این رفتار شخصی در سطحی کلان تر هم قابل مشاهده است: زمانی که رییس جمهور سابق ایران پیش از آنکه سخن از برآوردن حق قربانیان حوادث پس از انتخابات بزند، آشتی ملی را خواهان است. بی آنکه توجه شود در نگاه کلی صلح زمانی معنا می یابد که حق ضایع شده اگر نه کاملا که تا حدودی ادا شود. اگر نمی توان حقی را ادا کرد، راهی برای جبران آن می توان یافت. بنابراین از این منظر این حقِ اگر نگوییم همه، که بخشی از ملت ایران است که طی سالیان متمادی ضایع شده و هیچ راهی نیز برای جبران حداقلی آن در نظر گرفته نشده است.

در همین راستا در بخش دیگر سخنان خاتمی ذکر این نکته حیاتی است که به میان آوردن موضوع عفو عمومی در حال حاضر بسیار نابجا می نماید چرا که زمانی می توان سخن از «آشتی ملی و عفو عمومی» کرد که در حال گذار دموکراتیک باشیم، یعنی جامعه در روند تغییر قرار گرفته و برای جلوگیری از شکست راه مثبت در پیش گرفته شده، فراخوان آشتی ملی صادر شود که صرفا در نظام هایی که تغییر دموکراتیک آرام و یا گاهی رژیمی صورت گرفته این موضوع تحقق یافته است.

اما باید در نظر گرفت که در حقوق بین الملل در باب «عدالت انتقالی» نیز وقتی در خصوص صلح و سازش سخن گفته می شود که «مکانیزمی» برای برقراری عدالت، تحقیق در خصوص جرائمی که عاملان و سرکوبگران انجام داده اند فراهم می شود. در واقع برآوردن مکانیسمی که بتواند بخشی یا همه اهداف عدالت انتقالی در شرایط گذار را محقق سازد (تاکید می کنم شرایطی که ما در آن در حال حاضر قرار نداریم ) که شامل موارد زیر است: توقف ادامه نقض حقوق بشر، تحقیق در مورد جنایات اخیر، شناسایی افرادی که مسئول نقض حقوق بشر هستند، اعمال تحریم و مجازات ها برای عاملان، ارائه غرامت به قربانیان، جلوگیری از سوء استفاده های آینده، حفظ و ارتقاء صلح و تقویت آشتی ملی و فردی است.

بنابراین این مکانیزم در واقع زمینه ای است برای جلوگیری از هر گونه انتقام گیری شخصی و حرکت های خشونت آمیز اما به برآوردن حقوق افراد یا خانواده هایی که طی فرآیند سرکوب نظام پیشین آسیب دیده، قربانی و متحمل سختی ها و هزینه های بسیار شده اند نیز توجه می شود. مثلا شرایطی را تصور کنید که در دادگاهی صالحه خانواده قربانیان حوادث پس از انتخابات در یک سو و شکنجه گران و بازجویان سوی دیگر قرار گرفته اند و در خصوص آنچه رخ داده شفاف سازی می شود. در این جایگاه می توان از خانواده های قربانیان درخواست عفو نمود.

در زمینه کارایی این مکانیزم نیز باید به مواردی چون تحقیق در مورد گذشته برای مشخص کردن تمام موارد سوء استفاده، پاسخگو ساختن ناقضان حقوق بشر و درخواست مصالحه و بر پاساختن پیشنهاداتی برای غرامت و گرامیداشت یاد قربانیان، وقایع و اتفاقات تاریخی و تهیه پیشنهاداتی برای اصلاح نهادهای دولتی سوء استفاده گر برای جلوگیری از نقض حقوق مردم در آینده، توجه داشت. چنین مکانیزم هایی همچون محاکمه های عمومی که برای به آرامش درآوردن وجدان های آسیب دیده جامعه است، بر اشتباه عواملان سرکوب پیشین صحه گذاشته و راهی باز می کند برای تساهل و مدارا. شاید بسیاری از این عاملان هیچ گاه احکام اعدام یا مجازات ها و حبس های بسیار سنگینی دریافت نکنند اما حداقل برای آنچه مرتکب شده اند بازخواست می شوند، از برخی حقوق اجتماعی محروم گشته و گاها به اشتباهات خویش نیز اعتراف می کنند. قابل ذکر است که این مکانیسم ها می تواند شامل برپا ساختن محاکمه های عمومی، کمیسیون ملی حقیقت یاب، اصلاحات نهادی همچون اصلاح سیستم امنیتی کشور و وضعیت زندان ها باشد.

این سیستم تنها در شرایطی معنادار است که کشوری در حال گذار دموکراتیک بوده و به دنبال راهی برای آشتی ملی باشد. نه در وضعیت سرکوب و ارعاب کنونی که بسیاری در زندان اند، شمار زیادی کشته شده اند و آنکه در بالا حمکرانی می کند به ظلم کرده اش نه تنها معترف نیست که بر زیر ماشین سنگین سرکوب چرخ های بیشتری می بندد.

Friday, April 01, 2011

خستگیییییییییی

این مطلب رو سه ماه پیش نوشته بودم. الان وقت پستشه....

حس عجیبی بود وقتی زدم پست جدید و خواستم که بنویسم. دستم تو نوشتن خیلی کند شده. نمی دونم آخرین باری که پست گذاشتم کی بود ولی از اون روزای دور خیلی گذشته و خیلی دنیای من تغییر کرده. نمی دونم نوشتن اون همه اتفاق و خاطره که خیلی هاش رو فراموش هم کرده ام فایده ای داره یا نه ولی اون نسیم کوچیک همیشه غر غرو اینقدر عوض شده که گاهی توی آینه به خودش نگاه می کنه حتی نمی شناسه.
خیلی چیزا رو از دست دادم و خیلی چیزا به دست آوردم. یه کوله بار تجربه شاید با ارزش ترین اون ها باشه. ایران رو ترک کردم. یه جای دیگه هستم نمی دونم کجا. توی یه اتاق ۲۰ متری در کپنهاگ که اصلن نمی دونم دارم چی کار می کنم. ذهنم به شدت خسته و کند شده.
امروز شنیده که ساکم که پر از خاطره بود برام با همه وسایل و کتاب هام گم شده و هیچ نشانه ای ازش نیست. تموم شد.
کتاب شعر فروغم که از اولین روزای راهنمایی داشتم گم شد و چند تا کتاب دیگه هم همینطور. مدارکم شاید. و خیلی چیزای دیگه. من خسته ام و الان دلم می خواد گریه کنم به اندازه تمام دنیا غم دارمممممممممممممم

Wednesday, April 09, 2008

خدیجه مقدم همه جا بود و هست

تمام روز به خدیجه مقدم فکر می کردم. زنی 56 ساله که از هیج تلاشی در جهت اهداف و آرمان هایش دریغ نمی کرد و نمی کند. به خاطر دارم که برای آزادی زینب چه قدر تلاش کرد و هر روز به وزرا می رفت. تابستان گذشته هم که دانشجویان تحکیم و امیرکبیر بازداشت شده بودند با خانواده های دانشجویان دربند پیگیر آزادی آنان شده بود. برای دلآرام و بسیاری دیگر از فعالین قدم های مثبت و موثری بر داشته است.
فعالیت های او در ان جی اوها و سازمان های مختلف آن قدر زیاد است که با خود می گویی خانم مقدم واقعا الگوی یک فعال مدنی است. نمی دانم برای شخصی که تا دیروز برای آزادی و رهایی ما از میله های زندان تلاش می کرد چه می توانیم بکنیم غیر از آنچه که خود او انجام می داد.
خدیجه مقدم متأسفانه در شرایط بدی در بازداشتگاه موقت وزرا نگهداری می شود. جایی که دسترسی به تلفن ندارد و قاعدتا امکانات زندان را هم ندارد. همه اینها برای افزایش فشار بر او است و چه قدر این جمله خدیجه مقدم محکم و زیبا بود. وقتی بازچرس از او خواسته آخرین دفاع خود را بکند «نحوه زندگی من دفاعیه من است.»

Thursday, March 27, 2008

مانیفست من


«تمام کسانی که سرگردانند، بی هدف نیستند. بخصوص کسانی که در ورای سنت ها به دنبال حقیقت هستند و در ورای تعاریف و در ورای تصاویر.»
جمله ای از مقاله بتی وارن در مورد کاترین واتسن در فیلم

تا به حال در وبم در مورد فیلم «لبخند مونالیزا» ننوشتم. به خاطر می آورم که روزی قرار بود مطلبی در خصوص آن به زنستان بدهم. زنستانی که امروز دیگر نیست. فیلمی که بارها دیدمش و هر بار بیشتر حس می کنم حال و احوال این روزهای دختران ایرانی را روایت می کند. فیلمی که به مانیفست من کم کم دارد تبدیل می شود و به دوستانم دیدن آن را شدیدا پیشنهاد می دهم.
شخصیت اصلی داستان (جولیا رابرتز) استاد تاریخ هنر است که به یکی از محافظه کارترین کالج های دخترانه امریکا به نام ولزلی پا می گذارد و شروع به تدریس می کند. زنی مستقل و پیشرو، بدون اصل و نصب اما با، هوش ِ فراوان. با دنیایی جدید مواجهه می شود. مشابه زندگی دختران گرفتار شده در سنت های جامعه، این کالج را قبلا دیده است اما نه با این شدت. دخترانی که درس می خوانند برای اینکه زنانی خانه دار شوند و در نهایت تا آخر عمر از شوهر و بچه هایشان محافظت کنند. برای زود ازدواج کردن با هم رقابت می کنند و حتی کاری می کنند که اگر دختری با اشخاص متعدد دوست شد علیه او جبهه راه اندازند و او را جنده بخوانند.
رو به لنزهای دوربین در حالی که جارو برقی می کشند و در دست دیگرشان کتاب است و شوهرشان در حال مطالعه روزنامه روی کاناپه نشسته، لبخند می زنند و وانمود می کنند که خوشبخت اند. هیچ شخصی را خارج از این چارچوب نمی پذیرند و هر روز دنبال کشف فوت و فن های موثرتر جهت حفظ به اصطلاح رکن خانواده شان که همان شوهر است، هستند.
فیلم تاریخ امریکای شمالی بعد از جنگ جهانی دوم در دهه 50 را روایت می کند. روزهای پیشرفت اقتصادی و راه افتادن موتور پر سرعت صنعتی شدن. هر روز ماشین لباسشویی، ماشین رختشویی، جارو برقی، یخچال، سرویس های جدید و شیک غذاخوری و مبلمان نو به بازار می آید و زنان برای داشن آنها با هم رقابت می کنند. هیچ یک از زنان به فکر ادامه تحصیل یا مشغول شدن در بازار کار نیست چرا که همه به دنبال این اند که وظیفه زناشویی شان را به نحو احسن به اتمام رسانند و خانواده را حفظ کنند. طلاق امری نکوهیده و بسیار زشت تلقی می شود و همه به زن مطلقه با دیده تحقیر می نگرند.
استاد دانشگاهی که در بنیان خانواده شک می کند و آن را به دانشجویانش منتقل می کند محکوم به اخراج است. استادی که وسایل ضد بارداری در اختیار دختران می گذارد هم اخراج می شود.
کاترین واتسن، استادی است که هدف دارد و زندگی اش را بر ازدواج بنا نمی کند. با هر شخصی که از وی خواستگاری می کند ازدواج نمی کند. رابطه های متعددی را تجربه می کند و خود او برای آینده اش تصمیم می گیرد. آزادی را در میان راهی که انتخاب کرده می خواهد و در برابر فشار محیط مقاومت می کند. تهمت ها را می شنود اما تسلیم نمی شود. وقتی به او پیشنهاد می دهند برای سال آینده دوباره در آنجا تدریس کند اما به شرط اینکه سرفصل دروسش را تعینن کند که از طرف مسئولین کالج هم تأیید شود، نمی پذیرد. کاترین در تحولی که می خواسته در میان دختران ایجاد کند موفق می شود. نگاه دانشجویانش به زندگی تغییر می یابد.
در دهه 60 است که بتی فریدان کتاب «راز زنانگی»* را می نویسد و از این راز و رمز زنانگی سخن می گوید. از چیزی که در میان دیوارهای خانه موج می زد. در هوا جریان دارد. همه زن ها زندگی های خوب و موفقی در خانواده دارند. شوهرانی گاه سر به را و فرزندانی شایسته. اما خوشبخت نیستند. آنها از چیزی ناراحت اند. دنیایی متعلق به خود ندارند. هر آنچه دارند به دیگران تعلق دارد. کار نمی کنند، هدفی در زندگی ندارند، شخصیت مستقلی ندارند و حتی برای ازدواج هایشان تصمیم نگرفته اند.
شاید اگر دوستان لبخند مونالیزا را تماشا کنند به این نتیجه برسند که تا چه حد شرایط دختران امروز کشور ما به این دختران شباهت دارد.
در مورد فیلم اینجا هم نوشته شده واطلاعات خوبی از کالج ولزلی آورده.

* این کتاب به فارسی ترجمه نشده و عنوان انتخابی برای آن را شخصا برگزیدم. ایده نوشتن این مطلب و شناختن کتاب را وامدار کلاس نظریه های فمنیستی دکتر فاطمه صادقی هستم.

Friday, March 07, 2008

8 مارسی دیگر


در 8 مارس امسال از تجمع خیابانی یا برنامه ای با مشارکت همه گروه ها خبری نیست. حتی در دانشگاه ها که معمولا برنامه هایی برگزار می شد، (هر چند کوچک اما به مناسبت روزجهانی زن) هم چندان گزارشی به گوش نمی رسد. برنامه هفته گذشته مطالبات حقوقی زنان و قانونگذاری در ایران که در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار شد، از معدود برنامه هایی بود که موفق به اخذ مجوز شده بود. گزارش این برنامه را در اینجا بخوانید. نشستی که از لحاظ کیفی در سطح خوبی بود و مباحث مهم و به روز زنان در آن به بحث گذاشته شد.
فشارها بر فعالین جامعه مدنی روز به روز گسترده تر می شود و به نظر می رسد با تصویب قطعنامه سوم حتی تشدید شود. قطعنامه ای که دولت و ملت ایران را با مشکلات عدیده ای روبرو می سازد.
در یکصدمین سالگرد 8 مارس و هشتادمین سالگرد آن در ایران، پروین اردلان موفق به دریافت جایزه اولاف پالمه شد که متأسفانه شاهد بودیم لحظاتی پیش از پرواز ممنوع الخروج شده و نتوانست در این مراسم شرکت کند. او پیامی را در این بزرگداشت به صورت ویدئویی فرستاد که دیروز چند بار به آن گوش دادم. پیامی جامع و کامل که گزارشی کوتاه از وضعیت حقوق بشر در ایران بود. دوباره به پروین عزیز دریافت این جایزه را تبریک می گویم.

روزهای اخیر متأسفانه شاهد توهین و پرونده سازی علیه وی و اعضای کمپین یک میلیون امضا در رسانه های دولتی بودیم. اگر در کشوری آزاد می زیستیم به خاطر تهمت و افتراهایی که به وی شده حق شکایت داشت اما در ایران شکایت کردن بی فایده است و در نهایت پرونده جدیدی برای شاکی گشوده می شود.

گزارش مراسم اهدای جایزه اولاف پالمه که خواهر وی آن را دریافت کرد در اینجا بخوانید.
دورنمای آینده ایران را بسیار تار می بینم. هیچ امیدی به تغییر وجود ندارد و کسانی که بر این مردم حکمرانی می کنند رگ خواب ملت را خوب در دست گرفته اند. بر میدان بی رقیب می تازند و همه چیز را ویران و غارت می کنند. نمی دانم سال دیگر 8 مارس کجا یا در حال انجام چه کاری باشم ولی حقیقتا دوست دارم و آرزو می کنم وضعمان بهتر شده باشد.

در این فضای اختناق و رعب آور 8 مارس را به همه کسانی که در طی این یک سال از پای ننشستند و برای جامعه ای برابر تلاش کردند تبریک می گویم.




نوروز هم کم کم دارد می آید اما از آزادی سه دانشجوی پلی تکنیکی هیچ خبری نیست... بیش از 11 ماه از بازداشت آنان می گذرد...

Friday, February 15, 2008

شادی امان دیری نپایید


پنج شنبه رها و نسیم رو بازداشت کردند. به اتهام جمع آوری امضا...

خبر را بخوانید:

بازداشت راحله عسگری زاده و نسیم خسروی، دو عضو کمپین یک میلیون امضا
جمعه26 بهمن 1386
دو تن از اعضای کمپین یک میلیون امضا امروز عصر روز 25 بهمن در پارک دانشجو دستگیر شدند.
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی، که در حال جمع آوری امضا برای بیانیه کمپین بودند، پس از دستگیری به کلانتری 129 (جامی ) و سپس به آگاهی 8 منتقل و پس از بازجویی از آنجا به بازداشتگاه وزرا منتقل شدند .
آنها ساعت 5 روز، 25 بهمن ماه در حاشیه تئاتر خیابانی که حول محور حقوق زنان در جشنواره فجر اجرا می شد در حال جمع آوری امضا بودند .
پیگیری خانواده ها در مورد وضعیت ایشان هنوز به نتیجه نرسیده است.
خبر تکمیلی:
امروز در پی مراجعه خانواده های راحله و نسیم و برخی از مادران کمپین یک میلیون امضا به بازداشتگاه وزرا ، این دو عضو کمپین را به دادسرای انقلاب نزد قاضی کشیک بردند اما در آنجا گفته شد که قاضی کشیک امنیتی باید آنها را ببیند و قاضی حضور ندارد. در نتیجه آنهارا مجددا به آگاهی 8 واقع در خیابان 12 فروردین منتقل کردند. احتمال دارد آنهارا مجددا به بازداشتگاه وزرا انتقال داده و مجددا برای صبح روز شنبه به دادسرا منتقل کنند.
راحله عسگری زاده هنرمند گرافیست و عکاس و نسیم خسروی مستند ساز از فعالان پرتلاش کمپین در عرصه هنری هستند.

Wednesday, February 13, 2008

بهتر از این نمی شه:))


وقتی صبحت را با خبر اهدای جایزه اولاف پالمه به پروین اردلان شروع کنی، عجب روزی می شود. من هم مثل خیلی از دوستان دیگرم پروین جان را مناسبت ترین شخص برای این جایزه می دانم. پروینی که از او خیلی چیزها آموختم. سختکوشی و پشتکارش بزرگترین درس تمام زندگی ام بود. نگاه تیزبین و منتقدش آن قدر به اعماق فکرت رسوخ می کند که تو هم همان طور می شوی.
در ِ خانه پروین همیشه به روی ما باز است از کوچک تا بزرگ و هیچ کس بهتر از او گوش نمی دهد. بهتر از او نظر نمی دهد و راهنمایی نمی کند. همیشه مشغول انجام کاری است به طوری که سال هاست پایان نامه اش را نتوانسته تمام کند. به راستی شاید پروین یکی از معدود کسانی باشد که با تمام وجودش برای جنبش زنان تلاش کرده است. تلاشی در سایه سکوت و بدون هیچ ادعایی.
نوشتن دو خط برای تشکر و تبریک از پروین مهربان خیلی کم است. خیلی کمتر از همه ی آنچه که به من یاد داد... نه فقط برای فعال پیگیر و خوب بودن بلکه برای انسان بودن و انسان ماندن...

خبر در سایت اولاف پالمه

Wednesday, February 06, 2008

تقلب نکن بچه بی ادب


من واقعا شرمنده شدم. از فردا دیگه تقلب نمی کنم

نمی دونم چرا امروز کرمم گرفته تند و تند پست می فرستم؟!! شما خوبید ؟

روی عکس کلیک کنید بزرگتر می شه**

گیر کردم

مثل چرخ ماشین که تو عمیق ترین چاله گلی می افته و هی زور می زنی که درش بیاری، من هم یه جایی گیر کردم که داره روح و روانم رو می خوره و هیچ چاره ای در حال حاضر غیر از ادامه دادن ندارم. دارم فکر می کنم چهار ماه پیش عجب اشتباهی کردم....ا

Friday, January 18, 2008

دانشجوی سنندجی زیر شکنجه بازجویان کشته شده است

از دیروز که این خبر را خواندم، در بهت و ناباوری به سر می برم. بهتم نه از کشته شدن این دانشجوست که پیش از این هم در زندان
دانشجویانی بودند که فوت کردند. ناباوری ام از سستی و بی تحرکی ما است. همه می گویند چه کار می توانیم بکنیم؟ وضع کردها سالهاست که همین طور است. برخوردهایی که با کردها می شود مثل حکم اعدام عدنان حسن پور، شکنجه ها و وضعیت بسیار ناگوار آنان در مناطق کردنشین همیشه شدیدتر از دیگر فعالین مدنی است و این به خاطر اقلیت بودن آنا از لحاظ قومی و انسجامشان است. اما خواب آسوده ما که انگار با کشته شدن یک انسان برآشفته نمی شود از همه ی این اتفاقات دلسرد کننده تر است.
خبر خبرنامه را هزار بار خواندم و هزار بار بالا و پایین کردم. اعلامیه ترحیمش را که روی سایت دیدم نتوانستم آرام بگیرم.
نوشتن در این وبلاگ و گذاشتن 4 تا کامنت هیچ نتیجه ای ندارد و هیچ گاه هم نداشته است. ما خود را گول می زنیم. با حرکات نمایشی وجدانمان را آسوده نگه می داریم و فکر می کنیم که داریم کاری می کنیم.
چند نفر از خبری که گفته بود یک زن به دلی درگیری با گشت ارشاد به آی سی یو منتقل شده است گفتند؟ چند نفر از این گفتند که چند روز پیش باز هم 10 دانشجوی طیف چپ را بازداشت کردند و در فرجه ی امتحانات دانشجویان بسیاری را در تمام دانشگاه های ایران به کمیته های انضباطی احضار کردند و با حکم های محرومیت از تحصیل شمشیری بالای سرشان آمده ی فرو آوردن قرار داده اند؟
قرار گرفتن در فصل امتحانات و احضارها در این زمان فرصت اعتراض را از دانشجویان ربوده است و چه قدر روسای دانشگاه ها و مسئولین کمیته انضباطی باهوش شده اند. گرچه این دستوری از خارج از دانشگاه است که با اقدامی هماهنگ دانشجویان را در فرجه امتحانات و هفته ای که تمام ایران به دلیل سرما تعطیل بود احضار کنند. چه چیزی برای دانشجویان مهم تر از محرومیت از تحصیل و بازداشت است، آن هم به خاطر پیگیری مطالبات سیاسی و صنفی؟
چرا صدای کسی در نمی اید؟ آقایان اصلاح طلب که امروزه چندین فرقه شده اند و خوب هم بلدند شعار بدهند و ضعف های بزرگ سیاسی شان را که عاملی برای حذفشان از کرسی های مجلس و ریاست جمهوری بود، به پای دانشجویان و تحریمیان بنویسند.
از رد صلاحیت ها می ترسید؟ نیروهای ترسو و بزدل در فضای به شدت مستبد و تاریک ایران نمی توانند کاری بکنند. رسانه هایشان خبر بازداشت ها و احضارها را منعکس نمی کنند. نماینده های احزابشان هم که موضع گیری نمی کنند. پس چرا انتظار دارند دانشجویان باز هم با آغوش باز از آنها استقبال کنند؟ اگر هدف یکی است یعنی رهانیدن ایران از عقب ماندگی و استبداد که دانشجویان در این سالها بسیار مصمم تر و جسورتر بودند در پیگیری اهدافشان. شما برای رسیدن به این اهداف چه کرده اید؟ چرا از نیروهای پیگیر و فعال حمایت نمی کنید و انتظار دارید آنان از شما حمایت کنند و باز هم رأیشان را در صندوق شما بریزند؟ فرصت طلبی و منفعت جوییتان تا به کی ادامه خواهد داشت؟ باورم بر این است که اصلاح طلبان تا وقتی که صداقت را سرلوحه کارشان قرار ندهند و سودجویی و فرصت طلبی را کنار نگذارند راه به جایی نخواهند برد.

مسوولان دانشگاه تهران جداسازی دختران و پسران را تکذیب می کنند
این خبر در طول هفته گذشته شاهکار بود و از همه جالبتر موضع گیری یک عضو انجمن اسلامی حقوق بود که توی همین گزارش آمده. چه قدر بعضی ها نادانند. در جایی گفته خوب چرا فقط درس های عمومی باید جدا شوند. بعضی ها حرف را نجویده بیرون می دهند و بهانه ای می سازند برای آقایان که در همه ی درس ها این کار رابکنند. چرا باید اصلابه این موضوع اشاره می شده است؟

احزاب و رسانه ها سکوت کرده اند: ده ها دانشجو در زندان یا محروم از تحصیل
رشید اسماعیلی، فعال دانشجویی دانشگاه علامه نیز در گفتگو با خبرنگار روز ضمن انتقاد از سکوت ‏گروههای مختلف سیاسی در قبال سرکوب دانشجویان این برخوردها را در “ادامه و در واقع اجرایی ‏کردن استراتژی انقلاب فرهنگی دوم” می داند و می گوید:” انقلاب فرهنگی دوم تفاوتش با انقلاب ‏فرهنگی اول این است که تدریجا اتفاق می افتد، یعنی ما می بینیم که حکومت به تدریج و از طریق کمیته ‏های انضباطی و نهادهای امنیتی با بازداشت فعالین دانشجویی و محروم کردن آنها از تحصیل، رفته رفته ‏دانشگاهها را تصفیه می کند، تصفیه ی اساتید نیز که از طریق اخراج و بازنشستگی اجباری، پیش از این ‏آغاز شده است. در واقع انقلاب فرهنگی دوم در حال روی دادن است و اگر بی توجهی های داخلی و بین ‏المللی به سرنوشت دانشگاه و دانشجویان در ایران تداوم یابد، حکومت خود را به زودی برای ضربه ی ‏نهایی به دانشگاه آماده خواهد کرد.”‏

خدیجه مقدم، عضو کمپین یک میلیون امضا: درخانه خود هم امنیت نداریم
خدیجه مقدم، از فعالان قدیمی جامعه مدنی و از اعضای کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین، هفته پیش به ‏دلیل فشارهای مقامات امنیتی از برگزاری مراسم ختم مادرهمسرش درمنزل خود بازماند.او در مصاحبه با روز ‏علاوه برشرح بخش هایی از ماجرای بر هم
زدن مراسم یاد شده، تحلیل خود را از وضعیت کنونی کمپین و ‏همچنین تاثیر برخوردهای امنیتی با جامعه مدنی بیان کرده است.
خیلی دردناک است... اواسط بهمن باید خود را به زندان معرفی کند. شرم آور است. یک معلم در زندان برای اینکه خواسته های صنفی شان را پیگیری کردند.

عمادالدین باقی به مرخصی استعلاجی آمد
شاید یک خبر خوب این وسط ها برای اعصاب هم بد نباشد!!!

Wednesday, December 26, 2007

زندگی کردن را فراموش کرده ام

پاییز رفت. به یک چشم به هم زدن. حتی 5 روز هم از دی ماه گذشته . نمی دانم این چند ماه کجا بودم و یا چه می کردم. امروز خواستم که مثل گذشته ها بروم بیرون و ناهار بخورم. شاید گشتی هم بزنم اگر دل و دماغی بود. ناهار را که خوردیم، بی حوصله تر از همیشه و بیگانه تر از آدم ها و این شهر در پیله ام فرو رفتم. دوباره آمدم و در اینترنت چرخی زدم. اول این پست را خواندم و با چشمانی تر به
وبلاگ مریم و جلوه سری زدم. با عذاب وجدان نشستم و گریه کردم.

آنقدر طی یک سال گذشته گرفتار زندان رفتن و آمدن دوستان و عزیزانم بودم که باورم نمی شد بی یاد آنها بتوانم به گردش بروم. سردتر از همیشه به تبلیغات سینماها خیره شدم و با دردی بیشتر به کافی شاپی در خیابان سمیه که یکی از جلسات زنستان را در آنجا گذاشتیم نگاه کردم. دلم برای مریم تنگ شده... این دفعه خیلی طولانی شد مریم جان. دیگر زنستان را هم نداریم تا از تو بنویسیم . تمام این روزها از خودم آنقدر متنفر بودم که حتی نمی خواستم از تو و جلوه بنویسم. مبادا اشک هایم سرازیر شود. زندان برای همه ما عادت شده است. بخشی از زندگی مان. نوشتن من و دیگری چه فایده ای دارد وقتی نمی توانیم برایتان کاری کنیم؟ وقتی حتی نمی توانیم درک کنیم روزهای شما پشت میله های زندان چگونه می گذرد.

Wednesday, December 19, 2007

وقتی پس از مدت از ته دل قهقهه می زنیم


فکر کنم دیگر وقتش رسیده اسم وبلاگم را تغییر دهم. امروز با استرس فراوان شماره ی همیشه آشنا را جواب دادم و فریاد من و او از شادی به آسمان می رفت. لبخند تمام روز از روی لب هایم محو نمی شد. حقانیت حرف بچه ها ثابت شده بود. نشریات جعلی بود و هر سه آزاد می شوند. دوست دارم همه آزاد باشند و بی هیچ دغدغه ای آنچه را که فکر می کنند بیان کنند. شاید آرزوی دوری باشد اما می دانم که به آن می رسیم اگر مثل این دفعه همه برای دوستانمان تلاش کنیم و برای اثبات حقانیت حرفمان بایستیم.
به همه ی دوستانی که برای آزادی این سه نفز تلاش کردند تبریک می گویم و به همهی کسانی که در روزهایی که گذشت اجازه ندادند دانشجویان زندانی دریند فراموش شوند...

Tuesday, November 06, 2007

دلآرام

ویژه نامه زنستان: دلآرام

دلآرام اولین فرد از اعضای جنبش زنان است که با حکم حبسی سنگین مواجه است و لازم الاجرا است. به او گفته اند که ظرف دو روز باید برای اجرای حکم و رفتن به زندان خود را به دایره ی اجرای احکام معرفی کند وگرنه بازداشت می شود. مسئله چنان دردناک است که ساعت ها و روزهای بسیاری زندگی کردن را برای تک تک اعضای جنبش زنان و دوستان و خانواده اش غیرممکن کند. اشک هایی که دیروز می ریختم نه برای دلآرام تنها، که برای همه ی ما بود. این آغازیست برای زندانی شدن همه ی ما... به جرم خواستن برابری، به جرم درخواست از این قانون عقب مانده که ما را، زنان را، انسان ببیند نه جنس دوم.

نگاهی به فعالیت های دل آرام علی

چقدر از بدنت را باید بفروشی برای زندگی؟/دلآرام علی

گفتگو با مادر دل آرام علی:دلارام زندان را هم متحول مي كند

زندان، پاسخی به حق خواهی زنان/ آمار بازداشت ها در کمپین یک میلیون امضا

با رفتن دلارام علي به زندان ، می توان کلاس هاي آموزش عليه خشونت در زندان بر گزارکرد/ طلعت تقی نیا

با اجرای حکم ناعادلانه دلارام علی چه تدبیر شومی برای زن ایرانی تدارک دیده اند؟/ نوشین احمدی خراسانی

پوز خند را فراموش نکنیم/تارا نجد احمدی

شرم بر ما!/ خدیجه مقدم

کار هر سینه نیست این آواز/ منصوره شجاعی

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد / سارا لقمانی

هیچ زندانی ظرفیت هفتاد میلیون انسان را ندارد /علی عبدی

نام یکایک ما «دلارام» است / نیلوفر گلکار

پشت صحنه یک عکس/ سمیه فرید

با دیدگانی اشک آلود، برای دلآرام.../نسیم سرابندی

مجرم یا معترض؟/بیتا طاهباز

وعشق را كنار تيرك راه بند تازيانه مي زنند




Friday, October 19, 2007

اگر این حکم را می دیدید، چه احساسی می داشتید؟

تصور کنید در یکی از ماه های بهاری مثل اردیبهشت، در حالی که در خیابان راه می روید و برای روزهای آتی که خواهند آمد نقشه می ریزید، ناگهان ماشینی جلوی پایتان می ایستد، سه یا چهار نفر مرد با هیکل های درشت شما را سوار بر ماشینی بی پلاک می کنند و می برند به زندان...
روزهای بازجویی می گذرد... هر روز دوستان دیگرت را هم می آورند به بند... آنان را از دریچه درب های سلول انفرادی می بینید... ساعت های طولانی بازجویی می شوید... ازتان می خواهند به کار نکرده اعتراف کنید... به شدت کتکتان می زنند... روی سرتان می ریزند... آزارتان می دهند... شب های بسیاری تا صبح بازجویی می شوید... تنها و خسته در سلول کوچکتان می نشینید و به آزادی فکر می کنید... بازجوها می گویند اگر اعتراف کنید آزاد خواهید شد... فکر می کنید اگر این کار را بکنم، به آزادی نزدیک تر می شوم و از فشار 12 ساعت بازجویی و شکنجه ها خلاصی می یابم... با خودتان کلنجار می روید... خسته و نا امید اعتراف می کنید... روزهای زیادی پس از آن با خودتان کلنجار می روید و تکرار می کنید: من بی گناهم. شما را که به بازپرسی می برند می گویید تحت شکنجه اعتراف کردید و اتهامات را رد می کنید... روزها می گذرد و سلول کوچک سهم شما از این دنیای بی در و پیکر است... دیگر زمان از دستتان در می رود...
باور نمی کنید که این همه روز در زندان بوده اید. چه قدر دلتان برای مادر، پدر، خواهر و بردارتان تنگ شده است. چه قدر دلتان می خواهید دوستانتان را ببینید. چه قدر دوست دارید کتابی در دست بگیرید. به پاک بروید. خرید کنید. سفر کنید. اگر بگذارند ادامه تحصیل دهید و برای آینده تان نقشه بکشید...
یک ماه... دو ماه... سه ماه... چهار ماه... پنج ماه می گذرد. می دانید که تابستان تمام شده و شما هنوز به خاطر کار نکرده در زندانید... روزی خبر می دهند که دادگاه دارید... وکیلی را که تا به پیش از این ندیده اید در دادگاه با هم روبرو می شوید... او چه دفاعی ازتان می تواند بکند؟... هفته بعد هم دادگاه ادامه دارد... در دادگاه اتهامات را رد می کنید... شرایط زندان و بازجویی را توضح می دهید... می گویند چند روز دیگر حکم صار می شود.
امیدوارید که شاید بی گناهیتان ثابت شود...
چند روز بعد درب سلول باز می شود و حکم اولیه را ابلاغ می کنند:
سه سال
دو و نیم سال
دو سال
حبس تعزیری...

*****************
ادامه را نمی نویسم. دوست دارم از همه ی شما که این وبلاگ را می خوانید بپرسم. وقتی حکم را دیدید چه احساسی بهتان دست می داد؟

همه ی این روزهایی که گذشت خودم را جای این دانشجویان گذاشتم و تصور کردم اگر این حکم را می دیدم چه احساسی می داشتم؟

Thursday, October 18, 2007

اگر برای نجات این سرزمین دیر نشده باشد...


این دختر هم سن و سال من است. با همین مظلومیتی و صداقتی که در نگاهش است و به ما و دنیا خیره شده، او چشمانش را بر روی نابرابری ها نبسته و گوش هایش را از شنیدن ناله های زنان سرزمینم نگرفته است. 9 روز است که در شهری دور از خیلی از ما بازداشت شده. ماموران به خانه اش ریخته و هر آنچه را که روناک 21 ساله با آن می تواند این حکومت را براندازد با خود برده اند. آلبوم های عکسش هم شامل این موضوع می شود.

صدای بغض گرفته مادرش را با آن لهجه ی شیرین کردی که از صدای امریکا می شنیدم، غم سنگینی بر روی دلم نشست. سرشار از حس تنفر از این آدم های قسی القلب در مقابل تلویزیون چمباتمه زدم و به تمامی دختران هم سنم که برای برابری مبارزه می کنند فکر کردم...

شما هم درد را از میان این خطوط احساس می کنید؟

اما نه تنها جوابم را ندادند بلکه نه لباس قبول کردند و نه دارو. توهین می کردند، گفتند ما نمی دانیم. گفتند ملاقات ممنوع است. جواب های ضد ونقیض می دادند. مرتب دروغ می گفتند. از وقتی رفتم دادسرا تمام مدت مسخره ام می کردند. می گفتند اگر مادر خوبی بودی حال و روزت این طوری نبود، می گفتند از آن مادر این دختر به وجود می آید دیگر! گفتم:آخر گناه من چیست؟ اگر دنبال دخترم بگردم گناه کرده ام؟ گفتم این که بگویم دخترم کجاست مادر خوبی نیستم ؟ گفتم اگر دخترم گناهی مرتکب می شد خودم تحویل قانون می دادمش ولی او زحمت کش است. تنها 21 سال دارد. اما برای ماهی 50 هزارتومان منشی گری می کند و بعد هم در انجمن کار داوطلبانه می کند. بگویید مگر دختر من چه کرده است؟ جز دفاع از حقوق خودش، و مادرانش؟ بعد می دانید چه می گفتند؟ پرسیدند: شیعه هستید یا کافر؟! گفتم باشد من کافر هستم اما بگویید بچه ام کجاست؟ توهین از این بالاتر ؟



********


فعالان زنان ؛ دانشجویی ، کارگران و مبارزان حقوق بشری که در شهرهای دور بازداشت می شوند فکرم را بسیار مشغول می کنند. هیچ کس از محل بازداشت آنها اطلاع ندارد. تا روزهای بسیاری پس از دستگیری هیچ خبری از آنها وجود ندارد و در خیلی از موارد حتی نمی فهمیم کسی هم بازداشت شده. خانواده هایی تنها که شاید تجربه برخورد با چنین وضعیتی را نداشتند. مسلما تعداد این فعالان در شهر هایی به غیر از تهران معدود است و امکان برخورد و سرکوب آنها هم تشدید می شود.
برخوردهایی که با اقلیت های قومی مثل کردها می شود غیرقابل تحمل است. هنوز صدای مادر یاسر گلی در مغزم طنین می اندازد وقتی داشت جریان بازداشت پسرش و هجوم نیروهای امنیتی به منزلشان و تفتیش خانه را تعریف می کرد. صدای لرزان و تنهای مادر یاسر گلی برایم چنان دردآور بود که آرزو می کردم کاش می توانستم دست این مادر تنها را که می گفت همسر و دو پسر دیگر او هم بازداشت شده اند در دستانم بگیرم و با ایمانی که به پایدار نبودن ظلم و ظالم دارم برای لحظاتی تسلایش دهم.

Sunday, September 16, 2007

قاطي كردم

آمده بودم از دغدغه هاي فكري بي نهايتم توي اين روزهاي پاياني تابستان بنويسم. از تصميمات مهمي كه حتي خواب و خوراكم را ربوده. شب هايي كه تا دير وقت بيدارم و فكر مي كنم. افكاري كه زمان و مكان نمي شناسند و وقت رد شدن از وسط خيابان و يا حتي وقتي دارم سرخوشانه براي لحظاتي هر چند كوتاه لبخند مي زنم‏، به ذهنم هجوم مي آورند و دست از سرم بر نمي دارند.
دنياي رو به تغيير من كه تمامي تصوراتي كه سه سال پيش از زندگي ام داشتم، را به هم ريخته و تابستان امسال به صورت بي رحمانه همچون آوار بر سرم خراب شد.
روزهاي گرم امسال روزهاي نابودي ام بود. روزهايي پر از درد و افكار جور واجور. به محض اينكه از آزادي بهترينم خيالم راحت شد اين بار دادگاه گريبانم را گرفت و من در اين مردابي كه از آغاز ارديبهشت احاطه ام ك رده بود بيشتر فرو رفتم و بيشتر براي زنده ماندن دست و پا زدم انگار.
نا اميدم...... همان چيزي كه از آن مي ترسيدم من را در خود فروبلعيده
امروز صبح كه خبر بازداشت 25نفر از شركت كنندگان در كارگاه كمپين در منزل شخصي فردي در خرم آباد را روي سايت كمپين ديدم انگار يك ذره اميدي هم كه داشتم دود شد و به هوا رفت. نا امني تمام وجودم را در برگرفته. ديگر حتي توي خانه ي خودت هم امنيت نداري. بوي تعفن و وحشيگري همه جا را گرفته. كلا قاطي كردم. نمي توانم حتي يك لحظه ديگر به زندگي كردن در اين خاك فكر كنم. اگر روزي مجبور بشوم در ميان همين مردم و با همين حكومت زندگي كنم اولين كاري كه مي كنم مطمئننا خودكشي است. باور كنيد كه ما انسانيم و توانايي مان براي تحمل دردها حدي دارد.‏
هر روز چهره ي مادراني كه در دادگاه با حكم ناگهاني اعدام فرزندانشان به اتهام اراذل و اوباش بودن روبرو شده بودند‏ ، جلوي چشمانم رژه مي رود. صداي موتورها و سواران بر آنها كه شب ها در خوابم تمامي ندارند كابوس اين روزهايم شده است. هر جا كه باشم احساس آدمي را دارم كه هميشه تحت تعقيب است....
و از همه چيز دردناك تر اندوه بي پايانم است از سفر بي بازگشت دوستانم به خارج از مرزها كه گاه اين چنين ناگهاني است. دوستان با ارزشي كه حضورشان در اينجا مايه تسلي خاطر بود.

Wednesday, August 08, 2007

خبر آزادی


این بلاگر کلا قاطی کرده. از روز 14 مرداد دارم سعی می کنم که بیایم یه پست بگذارم در مورد همبستگی وبلاگنویس ها با دانشجویان دربند که باز نمی کرد. اعصاب من هم خورد کرده. حالا بعد از 3ه روز دارم می لاگم.
امشب منتظر آزادی امیر یعقوبعلی بودم که یکهو بچه ها خبر دادند بهاره و عبدالله مومنی و مجتبی بیات و ... آزاد شدند. بچه ها رو نیروهای امنیتی بردند نقاط مختلف شهر و رهاشون کردند. آخر مسخره بازیه.
الآن که زنگ زدم خونه ی بهاره هدایت این قدر شلوغ بود و صدای خنده و شادی وتبریک که من از پشت گوشی فکر می کردم که داره جواب تبریک من رو می ده. نگو دم در ایستاده هی یکی یکی مهمون ها می یان تو و داره با بقیه روبوسی می کنه. خیلی دوست داشتم در کنار بچه ها باشم اما نشد... به دلیل مسافت و دوری. شادی آزادی دوستانت شادی غریبی ست.
اما حقیقتش اینه که از خبر آزادی بچه های تحکیم و ادوار خیلی تعجب کردم. خیلی ناگهانی اتفاق افتاد مثل دستگیری شون.
خیلی ناراحتم که بین بچه ها احمد قصابان، احسان منصوری، مجید توکلی نیستند.
بچه های تحکیم تحصن کرده بودند که امیرکبیری های آزاد بشوند، حالا آنها آزاد شدند و سه تا از پلی تکنیکی ها همچنان در بند هستند. 90 روز بازداشت اصلا شوخی نیست اون هم زیر شکنجه و فشار برای اقرار به کار نکرده.

Monday, July 30, 2007

برای اینکه آزاد شوید باید از محضر اقای احمدی نزاد عذرخواهی کنید!

توجه کنید... توجه کنید:

آهای کسانی که ادعا می کنید رئیس جمهورتون خیلی صبور و مردمیه حالا نگاه کنید که چه طوری به خاطر کینه ی شخصی داره از دانشجویان انتقام می گیره... از اولش هم مشخص بود این پروژه جعل لوگوی نشریات امیرکبیر از کجا آب می خوره:

دیدار خانواده های دانشجویان دربند امیرکبیر و دانشجویان آازد شده با کروبی و شرح شکنجه ها توسط آنان:

مادر احسان منصوری نیز با ابراز نگرانی از وضعیت فرزندش گفت: بعد از آزادی ۵ نفر از دانشجویان، احسان منصوری و دو همکلاسی او پس از گرفتن وعده آزادی از مسوولین زندان، با اصلاح صورت و پوشیدن لباسهای تمیز، به سمت اتاقی شیک و مبله راهنمایی شدند تا بدون اطلاع قبلی از آنها فیلم اعترافات گرفته شود که این عمل با اعتراض و مخالفت بچه ها مواجه شده و ناکام ماند. اخیرا نیز بازجویان به دانشجویان اعلام کرده اند:«برای اینکه آزاد شوید باید از محضر اقای احمدی نزاد عذرخواهی کنید!» این درحالیست که هیچ یک از این افراد به واسطه تهدیدات قبلی مدیریت دانشگاه در روز حضور احمدی نژاد در پلی تکینیک در دانشگاه حضور نداشتند. خانم منصوری همچنین از قول فرزندش چنین نقل کرد که:«پوست از سر ماکنده اند و به زور اعتراف به کار نکرده گرفته اند، از بیرون باید به داد ما برسید، باید بر همگان روشن شود که در اینجا چه می گذرد.»

Sunday, July 29, 2007

شکنجه دانشجویان در بند 209 اوین


نمی دونم اخبار شکنجه ها رو در سایت ها دنبال می کنید یا نه اما واقعا اون چیزهایی که خانواده ها در نامه به شاهرودی ذکر کردند به
حدی دردناک بود که هنوز از کابوسش رهایی پیدا نکردم..... آزارهای جنسی یکی از شکنجه های دانشجویان بوده ... ولقعا در قرون وسطی زندگی می کنیم با این حاکمیت پست و اقتدارگرا.


رنجنامه افشا گرانه خانواده هاي مجيد توكلي،احمد قصابان واحسان منصوري به همراه جزئیات تکان دهنده ای در مورد شکنجه دانشجویان


جزئیات تکان دهنده دیگری از شکنجه دانشجویان بازداشت شده فاش شد

مادر احسان منصوری در منزل عبدالله مومنی اعلام کرد: فرزند مرا شکنجه کرده اند


صحبت های برادر مجید توکلی در مصاحبه با رادیو فردا: برادر مجيد توکلی، در گفت و گو با راديو فردا از ملاقات پدرش با مجيد توکلی خبر می دهد و از وضعيت نامساعد جسمی وی ابراز نگرانی می کند.
او می گويد: « وزير اطلاعات گفته است که دانشجويان شکنجه نشده اند. من می خواهم بدانم ايشان روی چه حسابی می گويند که اين دانشجويان شکنجه نشده اند. در حالی که پدر من از وقتی با برادرم ملاقات کرد، بيمار شده است.»
برادر اين فعال دانشجويی در ادامه از آنچه پدرش از وضعيت مجيد توکلی برايش تعريف کرده می گويد و اضافه می کند که پدرش به دليل مشاهده وضعيت جسمی نامساعد برادرش بيمار شده است: « دلم می خواست پدرم را روزی که از تهران به شيراز بازگشت می ديديد. او اصلا باور نمی کرد که برادرم اينقدر تحت فشار و شکنجه باشد. آن طور که پدرم می گويد وضعيت مجيد واقعا وخيم است. احسان منصوری هم همينطور است. مادر او فقط گريه می کرد. حالت صورت برادرم خيلی وخيم بود. اعتصاب غذا هم کرده است، ضعيف شده است. اعتصاب غذای او به اين دليل است که بی گناه است و به زور می خواهند از آنها به دليل کاری که نکرده اند، اعتراف بگيرند. »



بیانیه سازمان عفو بین الملل در خصوص بازداشتهای ۱۸ تیرماه ۸۶


سازمان ديده بان حقوق بشر:دانشجويان زندانی برای اخذ اعترافات اجباری تحت آزار و اذيت قرار گرفته اند


وخامت حال مجيد توكلي با گذشت ۱۵ روز از آغاز اعتصاب غذا


در پروژه اعتراف گیری؛ پس از احمد قصابان، نوبت به مجید توکلی رسید

Sunday, July 15, 2007

دانشجويان را آزد كنيد

اول از همه يه روشنگري كنم. با اينكه ديروز ايسنا از زبان حداد اعلام كرد كه سه تا از دانشجويان اميركبير(پويان محموديان‏،‏ مقداد خليل
پور و مجيد شيخ پور) آزاد شدند اما تا اين لحظه خبر از آزادي كسي نرسيده. براي 5 نفر از دانشجويان اميركبير از جمله اين سه تا و
علي صابري و عباس حكيم زاده قرار وثيقه گذاشتند كه متأسفانه ميزانش خيلي زياده. براي هر دانشجو 80 ميليون تومان وثيقه گذاشتند. فكر نمي كنم همه ي خانواده ها بتونند اين وثيقه رو تأمين كنند.



ديروز هم برنامه مشاركت رو نرفتم. مي دونم كه الآن با سركوب هايي كه شديم هيچ جايي براي جمع شدن ندارم حتي همون دفتر كوچك ادوار رو‏ اما غير از اينكه كار داشتم، به حضور بعضي ها در اين مراسم واقعا اعتراض داشتم كسي مثل شكوري راد. اما خوب چاره اي نداريم. به قول بچه ها بايد اتحادمون رو به رخشون بكشيم. به نظر مي رسه برنامه ي خوبي بوده.

اين پوستري هم كه بالا آپلود كردم. اين دوست عزيز داره نصب مي كنه و زحمت طراحي اش رو هم تارا جون‏ گرافيست زنستان كشيده كه واقعا دستش درد نكنه. خيلي خوب شده.

اين ها رو هم بخونيد:

بیانیه ۳۲۰۰ دانشجویی پلی تکنیک: دانشجویان دربند را آزاد کنید

پيشنهاد گنجی برای حمایت از دانشجویان زنداني: برگزاری روز اعتراض به نقض حقوق بشر در ایران

Monday, July 09, 2007

هجوم نیروهای امنیتی به دفتر ادوار همراه با شلیک تیر هوایی

خبر رو که شنیدم داغ کردم. باز هم گریه کردم مثل صبح که خبر بازداشت بچه های شورای مرکزی دفتر تحکیم رو شنیده بودم.
مریم شبانی نوشته به دفتر که حمله کردند و تیر هوایی شلیک کردند. بچه ها رو که می بردند به مردمی که جمع شده بودند گفته اند: « عملیات بازداشت معتادان موادمخدر است، متفرق شوید.»


خبر:

حمله نيروهاي امنيتي به سازمان ادوار تحكيم وحدت، شلیک تیر هوایی و بازداشت اعضاي آن


روزمزگی ها: به ادوار تحکیم هم حمله کردند


Sunday, July 08, 2007

6 تن از اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت بازداشت شدند


ادوارنیوز: نیروهای انتظامی و لباس شخصی صبح امروز (18تیرماه) با حمله به تحصن اعضای شورای دفتر تحکیم وحدت در برابر درب ولی عصر دانشگاه پلی تکنیک این دانشجویان را بازداشت کردند.

به گزارش خبرنگار ادوارنیوز اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت که از ساعت 6 صبح امروز در پاسداشت 18 تیرماه و در اعتراض به ادامه بازداشت 8 دانشجوی دانشگاه پلی تکنیک در برابر دانشگاه پلی تکنیک متحصن بودند مقارن ساعت 7:30 دقیقه با حمله نیروهای انتظامی و لباس شخصی بازداشت و به نقطه نامعلومی منتقل شده اند. گزارش شاهدان عینی از درگیری دانشجویان پیش از بازداشت با پلیس حکایت دارد.

محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، مهدی عربشاهی، بهاره هدایت، حنیف یزدانی و علی وفقی اعضای بازداشت شده شورای مرکزی تحکیم هستند.

شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت با انتشار بیانیه زیر از صبح امروز در برابر دانشگاه پلی تکنیک متحصن شده بودند. در بیانیه این اتحادیه دانشجویی آمده است:

به نام خدا
برخاسته ایم تا بانگ بیدارباش سردهیم
بیانیه اعلام تحصن شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت در پاسداشت 18 تیر

در دوران نشست و سکوتِ جامعه ایرانی، و در زمانِ انفعال و سردرگمی روشنفکر و سیاستمدار مدعی، و آن هنگام که صدای کوسِ استبداد بر آستانِ بلندِ میهنمان سرآساییده و چتر حیاتش بر اول و آخر ایرانمان گسترده است، و در کویی که نجوای شهادتِ شاهدِ شریفِ شرفِ نسلمان شهید عزت ابراهیم نژاد به گوش می رسد، و در روزگاری که عزت و اقتدار میهنمان برپای ذلت و ناتوانی حاکمانمان بر آب رفته است؛ برخاسته ایم تا بانگ بیدارباش سردهیم و جامعه ی ایرانی و روشنفکران و سیاستمداران و شاهدان شریفِ شرفِ نسلمان و آستانِ بلندِ تاریخِ میهنمان و عزت و اقتدارمان را بازخوانیم.


هرچند دنیای دانشگاه و حدیث رفته بر آن در چند صباح گذشته از این، و در این کنونِ پر سئوالِ بی جواب، به رنگِ سیاه ظلم و ستم آغشته است. ما که خاطر از دشنه ی سبزوار داریم و یادمان با زندان و تعلیق و تعطیل و ستاره رنگین است؛ در انتظار آزادی دوستان دربندمان ننشسته ایم؛ که ایستاده و استوار چون آنان برای رهایی شان رها از خویش گشته ایم.


شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت در شرایطی اقدام به تحصن در راستای استیفای حقوقی از دست رفته می کند که انفعال و مصلحت سنجی پاره ای از روشنفکران و سیاستمداران بر جای حقیقت گرائی و حق محوری نشسته است. در نتیجه غبار یأس و ناامیدی دامن جامعه را آلوده است. ما فریاد نسلی هستیم تاوان پرداز نخواسته ها و نکرده ها. مگرنه اینکه نسل ما نسل بی انتخاب است؟ نسلی که پرسشهایش بی پاسخ و کنشش واکنش تعبیر می شود. رسالت روشنفکر دمیدن در شیپور آگاهی است. آگاهی از رهگذر شنیدنِ پاسخِ پرسش حاصل می شود حال آنکه روشنفکران زمانه ی ما را یارای برآمدن از پس پرسشهای ما نیست.


نگاه به قدرت به مثابه ابزار سلطه بر مردمانی که در شناسائی و خواست حقوق شهروندی خویش درمانده اند مشخصه ی کنش سیاستمداران و حاکمانی است که در پس نقاب عدالت و آزادی و دینداری دروغینشان پنهان شده اند، و در این میان نسل ماست که مسرور از نقاب برافکندن از چهره ی دروغین مدعیان، منادی عدالت و آزادی است. دانشگاه زنده است پس نسل ما زنده است، و فریاد آزادی و عدالت و دموکراسی و حقوق بشر از کنه وجود آن سربرمی آورد.


امروز هیجدهم تیرماه ، هشت سال پس از تیرماه جاودان یکهزار و سیصد و هفتاد و هشت ـ روز تبلور روح اعتراض دانشگاه بر استبدادزائی و استبدادخوئی ـ بود. پس امروز که کوله بار پرسشمان از علل استبداد رفته بر وجودمان، پاسخی از صدائی نمی شنود به بست سرور حیات منحصر به فرد خویش نشسته ایم تا به مردمان و نسلمان و روشنفکران و اساتیدمان و سیاستمداران و حاکمانمان، بود وجود پرسشهایمان را در این زمانه ی سراسر نیاز که کویر تشنه ی عطشناک جستجوگر ذهنمان لطافت بارش بارانی را احساس نمی کند، یادآور شویم. از این رو بدانید که هم اینک به بست غم ننشسته ایم. که آرمانهایمان بساط بستمان است.



شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت
18تیرماه 1386

تمامی اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت بازداشت شدند

قاب های خالی

خبر را که به آنها می دادی به چشمانشان نگاه می کردم. ناگهان احساس کردم که چیزی برای هزارمین بار در نگاهشان فروریخت. آن چنان دردناک بود که اشک در چشمانم حلق زد. راه می رفتی و از بزرگ بودنت می گفتی اما نمی دانستی که کوله بار تجربه آنها انگار دیگر بزرگ بودن را نمی فهمد.

زندگی عکس می شد و من تو را که می دیدم یاد او می افتادم. چه قدر به هم شبیه بودید در آن لحظه ها. جواب های او را به خودم از زبان تو به آن دو سرد و گرم چشیده روزگار می شنیدم. می خواستم شهید شدنت را تبریک بگویم در این دنیای تیره و تار که انگار برای ما هر روز تارتر می شود اما نمی توانستم. کاش دردی را که در نگاه آن دو بود تو هم می فهمیدی.

وفتی می گفتی به افق های دور فکر کن و او جواب می داد افق های دور زندگی تو تیره و تار است. با جسارت می گفتی خوب افق باید تیره باشد، خنده ام می گرفت اما سرم را که بر می گرداندم و بهت پیرمرد را می دیدم لبخند بر لبم می ماسید.

حاضر جوابی ات مرا یاد او می انداخت. انگار او تکرار می شد اما با شمایل دیگری....

حتی اگر دیشب کمی فضا را تلطیف کرده باشم برای آزار ِ کمتر تو، خوشحالم. همیشه عذاب او را از بودن در حصار خانه و سوال های پیاپی خانواده حس می کردم و افسوس می خوردم که کاری نمی توان بکنم.

می فهمیدم که تو هم ناراحت هستی و سعی می کنی که آرام باشی. پایان راه را هیچ کدام از ما ندیده بودیم. اما تو و او حتی اگر پایان راه را دیده بودید باز هم همین راه را انتخاب می کردید. دیشب انگار این شکم به یقین رسید....

*************

خبر صدور حکم محرومیت از تحصیل 7 نفر و احضار 25 نفر از بچه های امیرکبیر رو که به مامان دادم.

چند دقیقه سکوت کرد و ناگهان گفت: «باورم نمی شه. امیرکبیر چه قدر فعال داره. اینها واقعا عجیبن. چه قدر مردم بی تفاوت شدن. چرا آخه باید وضع این طوری باشه. بیچاره خانواده های بچه ها...»

به جمله امیرکبیر چه قدر فعال داره که می رسم توی فعلش می مونم. داره؟ یا داشته؟ راه می رم و هزار بار تکرار می کنم. داشته، نه، داره.... داره، نه، داشته....

*************

برگه های A3 رو که ورق می زدم، رویداد ها مرا می برد به دورانی که دوست داشتم در آن زمان دانشجو می بودم. به آخرا که رسیدم انگار سقف بر سرم خراب شد. اسمش چه قدر در این برگه ها تکرار می شد و در آخر عکسش...

تصویرش می رفت و می آمد. شب هایی که نمی خوابید و ساعت هایی که خیره به دیوار فکر می کرد. با خودم می گفتم به چی فکر می کند؟

در فکرش حالا می دانم که چه می گذشت. حالا که به حاصل کارش نگاه می کنم، این گذشته نیست که می بینم، انسانیتش است که بر سرم کوبیده می شود.

Friday, July 06, 2007

شاکی دیروز روزنامه سلام، رئیس جمهور امروز شده است



در آستانه ی 18 تیر هیچ چیز برایم دردناک تر از دیدن این عکس نبود. متحجر، امروز رئیس جمهور شده است. دست نشانده ای که هر کاری که خواست در این دوسال کرد و هنوز هم کینه توزی می کند به جای مهروزی دروغینی که وعده داده بود.
امروز که دانشجویان بی گناه پلی تکنیک در بند هستند به خاطر اعتراض به حضور احمدی نژاد در دانشگاهشان، می توانیم ردی از حضور این آقا را در 18 تیر سال 78 هم ببینیم


توضیح عکس: در دادگاه روزنامه سلام یکی از چهار شاکی این روزنامه محمود احمدی نژاد بود

عکس از سایت نوروز: سلام توقیف شد اما راه سلام باقی ست

به معجزه اعتقاد ندارم


از اینجا بدم می آید. نمی توانم خودم باشم. نمی توانم بنویسم که چه بلایی سرم آمده و چه قدر روزهایی که می گذرونم، تلخ اند. گرچه دوستانم می دانند که اتفاق تلخ زندگی ام چیست. نمی دانم چرا همه انتظار دارند من آرام باشم؟
کسی چه می داند که در این غروب روز جمعه چه قدر دلم گرفته است و چه قدر دلتنگم. اقرار می کنم که هیچ چیز آرامم نمی کند . گرچه به همه می گویم که خوبم اما حقیقت ندارد. روزی نیست که گریه نکنم و حتی لحظه ای نیست که خاطراتم آزارم ندهد.
به معجزه اعتقاد ندارم چون می دانم برای ما هیچ وقت اتفاق نمی افتد. گاهی فکر می کنم نتیجه این وضعیت این است که روانی می شوم. وقتی ساعت ها به چیزی فکر می کنم و توانایی انجام هیچ کاری را ندارم نمی توانم بگویم که حالم خوب است....
آری،حقیقت این است که تا مرز دیوانگی گاه پیش می روم...

Wednesday, July 04, 2007

بیانیه دفتر تحکیم وحدت در مورد وضعیت دانشجویان امیرکبیر

سایت ادوار نیوز فیلتر است نمی تونم به بیانیه در اونجا لینک بدم. بیانیه تو سایت خبرنامه امیرکبیر هم هست که از اونجا می تونید بخونید:

این خبرهایی که در بیانیه در مورد شکنجه و ناراحتی های جسمی و روانی دانشجویان برای اعتراف گیری اومده موثقه و تمام خبرها حکایت از وضعیت بد دانشجویان در زندان داره:


در روزهای گذشته اخباری موثق مبنی بر استفاده از چشم بند و سایر وسائل مرتبط در طول مدت بازداشت، انتقال دانشجویان به سلولهای انفرادی، بی خوابیهای طولانی و ایجاد فشار روانی بر آنها انتشار یافته است که بر خلاف ماده ۶ قانون احترام به آزاديهاي مشروع و حفظ حقوق شهروندي است که بیان می دارد: “در جريان دستگيري و بازجوئي يا استطلاع و تحقيق از ايذاي افراد نظير بستن چشم و ساير اعضاء، تحقير و استخفاف به آنان، اجتناب گردد.”

در روزهای گذشته اخباری موثق مبنی بر ضرب و شتم دانشجویان جهت اعتراف به گناه نکرده انتشار یافته است و برخی از افرادی که با این دانشجویان ملاقات کرده اند از وجود کبودی در برخی از اعضا بدن این افراد سخن گفته اند. این اقدام نیز تضاد با اصل سی و هشتم قانون اساسی است که بیان می دارد: “هر گونه شکنجه برای گرفتن اقرار و کسب اطلاع ممنوع است اجبار به شهادت، اقرار یا سوگند مجاز نیست و چنین شهادت و اقرار و سوگندی فاقد ارزش و اعتبار قانونی است. متخلف از این اصل طبق قانون مجازات می شود” و همچنین در تعارض با ماده ۹ قانون احترام به آزاديهاي مشروع و حفظ حقوق شهروندي است که بیان می دارد: “هرگونه شكنجه متهم به منظور اخذ قرار و يا اجبار او به امور ديگر ممنوع بوده و اقرارهاي اخذ شده بدينوسيله حجيّت شرعي و قانوني نخواهد داشت”......


روزه سياسي انجمن هاي اسلامي دانشجويان دانشگاههاي مشهد براي همراهي با دانشجويان دربند پلي تكنیك

Tuesday, July 03, 2007

هم میهن توقیف و ایلنا تعطیل شد

خبرش رو دیروز شنیدم. چند وقتی بود که فشار روی خبرگزاری ایلنا به علت انعکاس اخبار دانشگاه و برخورد با دانشجویان زیاد شده بود تا اینکه دیروز مدیر عامل ایلنا استعفا داده و خبرگزاری فعلا تعطیل شده.
روزنامه هم میهن رو توقیف کردند. فکر می کردم این اتفاق بیفته. تو این سایت رجانیوز که مستقیما نزدیکان احمدی نژاد آپ دیتش می کنند چند روزی بود در مورد عطریانفر و کرباسچی زیاد می نوشت البته با ادبیات کیهانی. از اون جایی که رجانیوز هم مثل کیهان وقتی چیزی می نویسه باید انتظار داشته باشی یکی دستگیر بشه و یا روزنامه ای توقیف بشه، می تونستم حدس بزنم هم میهن توقیف می شه.


غلامحسين كرباسچي، مديرمسوول و صاحب امتياز اين روزنامه درباره‌ي توقيف روزنامه و ابلاغ آن به خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) گفت: دادسرا طي يك ابلاغيه‌ي كتبي به ما گفته كه ديگر روزنامه منتشر نشود. گفته‌اند كه مراحل دادرسي اشكال داشته است بنابراين روزنامه نبايد منتشر شود.

وي درباره‌ي اين كه آيا موارد جديدي به عنوان شكايت مطرح شده است گفت: شكايتي به ما ابلاغ نشده است البته در حكم اشاره شده كه بعد از توقيف هم مواردي به عنوان تخلف وجود دارد كه پرونده‌اي در اين باره تشكيل شده است


آن گونه که خبر می رسد در ساعات ابتدایی شب گذشته جلسه ای اضطراری در محل خبرگزاری کار ایران برگزار شده تا نسبت به قرار گرفتن محدودیت های تازه بر سر راه فعالیتهای این خبرگزاری تصمیم گیری شود. به همین دلیل فعلا خبر تازه ای بر روی این خبرگزاری قرار نمی گیرد و مقرر شده تا در صورت تصمیم گیری در خصوص توقف فعالیت ایلنا، بیانیه توقف کار این خبرگزاری منتشر شود .این در حالی است که با وجود تغییر مدیر عامل این خبرگزاری و رفتن مسعود حیدری و جانشینی سید ابوتراب فاضل٬ ایلنا همچنان به فیلترینگ و ساقط شدن از عنوان رسمی تهدید می شود.

ایلنا تنها خبرگزاری رسمی داخل کشور است که تا به امروز مستقل از مدیریت دولتی و با پایبندی به اصول خبررسانی حرفه ای به اطلاع رسانی در حوزه های کارگری، زندانیان سیاسی، اخبار دانشگاهها و دانشجویان زندانی پرداخته است. ولی گروه های فشار داخل حاکمیت معتقدند که این خبرگزاری به عنوان تنها خبرگزاری پوشش دهنده اخبار کارگری ایران موجب خدشه دار شدن چهره نظام می شود. افزایش تهدیدات این چنینی بر روی خرگزاری کار ایران به واسطه تلاش برای پوشش مناسب اخبار دادگاه های مطبوعات و زندانیان سیاسی و دانشجویی از دلایل عمده این تعطیلی اجباری است. خبرگزاری ایلنا که در سال ۱۳۷۸ و با حمایت مالی خانه کارگر راه اندازی شد با پوشش مناسب وقایع کوی دانشگاه به عنوان یک خبرگزاری حرفه ای شناخته شد اما در طول ۸ سال گذشته به انحاء مختلف منابع مالی این خبرگزاری با تحدید مواجه شده و وزارت کار دولت نهم نیز تحت عناوین مختلف به شکایت از این خبرگزاری پرداخته است


حکم دلارام علی

وقتی حکم دلارام علی رو شنیدم از ناراحتی سردرد گرفته بودم. حکم شلاق برای یک فعال جامعه مدنی. چه معنی می تواند داشته باشد؟
عکس دلارام در 22 خرداد میدان هفت تیر اینقدر ناراحت کننده بود که هیچ وقت از توی ذهنم پاک نمی شود. برای دلارام چه کار می توانیم بکنیم؟؟ به نظر من باید همگی به این حکم اعتراض کنیم. غیر از حکم شلاق که خیلی عجیب بود حکم زندان دلارم هم هست که همگی حبس های تعزیری هستند.
به جای رسیدگی به شکایت دلارام از پلیس که سال گذشته به صورت وحشیانه ای روی زمین کشیدنش و بازداشتش کردند، امروز با یک حکم سنگین روبرو شده که لازم است همه ی ما که خودمان را فعال مدنی می دانیم حداقل با نوشتن در این مورد به این حکم اعتراض کنیم و حتی اگر شده دست به اقدامات عملی برای اعتراض بزنیم.

تغییر برای برابری : در پی احضار دلارام علی به دادگاه، او روز دوشنبه 11 تیرماه 1386در شعبه 15 دادگاه حاضر و دلیل احضارش را جویا شد اما در آنجا حکم اش به او ابلاغ و تنها به او اجازه داده شد که از روی حکم رونوشت بردارد .

دلارام علي، فعال اجتماعی، امور زنان و دانشجویی و از اعضای کمپین یک میلیون امضا، به دليل شرکت در تجمع مسالمت آميز 22 خرداد سال 85 در ميدان هفت تير تهران که در اعتراض به نقض حقوق زنان در قوانین برگزار شده بود به دو سال و ده ماه حبس، و ده ضربه شلاق، بدون هيچگونه تعليق، محکوم شد.

بر اساس حکم بدوي دادگاه انقلاب – شعبه 15، که رياست آن را قاضي صلواتي بر عهده دارد؛ ايشان به استناد مادتين 500، 610، و 618 قانون مجازات اسلامي، به اتهام فعاليت تبليغي عليه نظام به شش ماه حبس، به علتِ شرکت در تجمع 22خرداد به دو سال حبس، و در مورد اخلال در نظم عمومي به چهارماه حبس و ده ضربه شلاق محکوم گرديد. صدور اين حکم در حالي است که در موارد مشابه، بر اساس همين اتهامات و با استناد به مواد قانوني فوق، احکام متفاوتي براي ساير پرونده ها در نظر گرفته شده است؛ و اين مسئله نشان از عدم وحدت رويه قضايي در صدور احکام دارد.

در جاي ديگري از حکم صادره براي دلارام علي آمده است که بنا به گزارش سازمان اطلاعات استان تهران و ديگر شواهد و قرائن، بزهکاري ايشان احراز شده است. چنين برخوردي با فعاليت هاي مدني که متاثر از نگاهي امنيتي و توطئه نگر است، نه تنها استقلال قوه قضائيه را زير سوال مي برد، بلکه ادعاهايي همچون مردمسالاري و احترام به حقوق انساني و مدني را خدشه دار مي کند. بعلاوه، عدم به رسميت شناختن اقدامات مدني، که يک فعال اجتماعي را «بزهکار» خطاب کرده و وي را به تحمل «شلاق» محکوم مي کند، متناقض ترين و به تبع آن نامشروع ترين جنبة چنين حکمي است.