فیلم را دیشب می دیدم، متعجب بودم از آن حسی که داشتم. دیگر همچون گذشته از آن احساسات غلیظ خبری نبود. همان ها که اشک می آورد. در حالی که بیش از دو سال با همه آن تصاویر زندگی کردم. اینجا دانشگاه قزوین، اینجا مازندران، آنجا امیرکبیر، آزاد کرج، خوابگاه کوی پسران و آزاد مرکز است. تصاویر زنده بود اما این بار با معنایی متفاوت. تک تک آن تصاویر برایم معنا داشت...مادر سهراب حقیقت است امروز، نه صرفا احساسات من و تو، نه اشکی برای ریختن. مادر ندا انسانی است که زندگی می کند یا نمی کند، اما حقیقت است و هزار و یک اتفاق دیگر...
اینکه این حس نیمه سردم از کجا می آید ذهنم را آشفته کرده بود تا دیشب اما پس از آن فکر کردم برای چه کسانی این اتفاق نیفتاده است آخر؟ همه ما درگیر زندگی مان شدیم، درگیر کارهای دیگر. مشغول روزمرگی ها و این برای من و تو و همه آنهایی است که هر روز با امید به خیابان ها می امدند. شاید برای تنها گروهی که آن حس تا حد بسیاری زنده است کسانی است که میله های اسارت آزادی شان را ربوده است.
اما این حس افسرده ام نمی کند. ریشه یابی که می کنم می بینم همین نگاه نوستالژیک ما ایرانی ها به گذشته و نه بازگشتی انتقادی به آنچه که در سالهای قبل پیش آمده چون انقلاب، دهه ۶۰، انتخابات ها و ... جایی تنها برای زار زدن و اشک ریختن بوده. نه آموختن از گذشته و برآوردن نگاه و گفتمانی تازه برای آنکه با واقعیت روز تطابق داشته باشد و بتواند کاستی ها را جبران و تغییری ریشه ای به وجود آورد. این نگاه اشک وار ما ایرانی ها به گذشته و غرق در تصاویر نوستالژیک به جای سوال از آنکه نقض کار کجا بود و چه باید می کردیم و نکردیم، شاید خود یکی از دلایلی باشد که سالهاست هیچ چیز تغییر نمی کند. اشک های مادر ندا و سهراب و هزاران بازمانده دیگر دردآور و خراش دهنده روح است اما برای پیشگیری از آن باید کاری کرد و نه فقط در کنار آن مادر گریست. گاه حس می کنم که ما راه را اشتباه داریم می رویم و خود در دام همه آنچه که نباید می افتیم.
اگر دلیل نگاه واقع بینانه ام به مستند دیشب این باشد باید تا حدی خوشحال باشم که تلاشم برای فاصله گرفتن نوستالژیک از گذشته تا حدی حداقل در خصوص نگاه به مسائل سیاسی و اجتماعی موثر بوده و این بار نه به دنبال تازه کردن زخم که ناخودآگاه با تصاویر می شود، اما در پی علت ها و راه ها هستم....












