Monday, December 05, 2011
Alone Fish and your Sea
leaving
Death
Life
Tuesday, November 29, 2011
راز من
بخت بد، بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من
وای از این چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا
گاه می پرسد که اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است
گاه می نالد به نزد دیگران
(کو دگر آن دختر دیروز نیست)
(آه، آن خندان لب شادمان من)
(این زن افسردۀ مرموز نیست)
گاه می کوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند
گاه میگوید که:کو، آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونکار تو؟
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو
من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که: اینست آنچه هست
خود نمی دانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم: چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نیست تا برگو یمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بی گمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایۀ آزار خویش
از منست این غم که بر جان من است
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقۀ زنجیر نیست
آه، اینست آنچه می جستی به شوق
راز من، راز زنی دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو
راز موجودی که دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه، اینست آنچه رنجم می دهد
ورنه، کی ترسم ز خشم و قهر او
pasokh
بر روی ما نگاه خدا خنده میزند
هر چند که ره به ساحل لطفش نبردهایم
زیرا که چون زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخوردهایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او میگشاید... او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه خنده ما را ز لب نشست
کوهیم و در میانهی دریا نشستهایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو به موج حادثه تنها نشستهایم
آن آتشی که در دل ما شعله میکشید
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر بما که سوختهایم از شرار عشق
نام گناهکارهی رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما"
Sunday, November 27, 2011
harfha
Thursday, November 24, 2011
Wednesday, November 23, 2011
tragic life
loser without competition
گاهی بازی نکرده می بازی، بازی نکرده. کاش جایی برای رفتن بود. جایی که زخم جنگ بازی نکرده را در تن حل کنی. در خلوت تنها دارایی ات، شانه های خویش را بغل کنی و اشک بریزی...
Tuesday, November 22, 2011
Monday, November 21, 2011
درس سحر
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم...محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش...این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد...تاروی در این منزل ویرانه نهادیم
در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را...مهر لب او بر در این خانه نهادیم
در خرقه از این بیش منافق نتوان بود...بنیاد از این شیوه رندانه نهادیم
چون می رود این کشتی سرگشته که آخر...جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم
المنه لله که چو ما بی دل و دین بود...آن را لقب عاقل و فرزانه نهادیم
قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ...یا رب چه گداهمت و بیگانه نهادیم
Friday, November 18, 2011
your voice
پای من خسته از این رفتن بود
قصه ام، قصه دل کندن بود
Wednesday, November 16, 2011
Tuesday, November 15, 2011
letters from Iran
فیلم را دیشب می دیدم، متعجب بودم از آن حسی که داشتم. دیگر همچون گذشته از آن احساسات غلیظ خبری نبود. همان ها که اشک می آورد. در حالی که بیش از دو سال با همه آن تصاویر زندگی کردم. اینجا دانشگاه قزوین، اینجا مازندران، آنجا امیرکبیر، آزاد کرج، خوابگاه کوی پسران و آزاد مرکز است. تصاویر زنده بود اما این بار با معنایی متفاوت. تک تک آن تصاویر برایم معنا داشت...مادر سهراب حقیقت است امروز، نه صرفا احساسات من و تو، نه اشکی برای ریختن. مادر ندا انسانی است که زندگی می کند یا نمی کند، اما حقیقت است و هزار و یک اتفاق دیگر...
اینکه این حس نیمه سردم از کجا می آید ذهنم را آشفته کرده بود تا دیشب اما پس از آن فکر کردم برای چه کسانی این اتفاق نیفتاده است آخر؟ همه ما درگیر زندگی مان شدیم، درگیر کارهای دیگر. مشغول روزمرگی ها و این برای من و تو و همه آنهایی است که هر روز با امید به خیابان ها می امدند. شاید برای تنها گروهی که آن حس تا حد بسیاری زنده است کسانی است که میله های اسارت آزادی شان را ربوده است.
اما این حس افسرده ام نمی کند. ریشه یابی که می کنم می بینم همین نگاه نوستالژیک ما ایرانی ها به گذشته و نه بازگشتی انتقادی به آنچه که در سالهای قبل پیش آمده چون انقلاب، دهه ۶۰، انتخابات ها و ... جایی تنها برای زار زدن و اشک ریختن بوده. نه آموختن از گذشته و برآوردن نگاه و گفتمانی تازه برای آنکه با واقعیت روز تطابق داشته باشد و بتواند کاستی ها را جبران و تغییری ریشه ای به وجود آورد. این نگاه اشک وار ما ایرانی ها به گذشته و غرق در تصاویر نوستالژیک به جای سوال از آنکه نقض کار کجا بود و چه باید می کردیم و نکردیم، شاید خود یکی از دلایلی باشد که سالهاست هیچ چیز تغییر نمی کند. اشک های مادر ندا و سهراب و هزاران بازمانده دیگر دردآور و خراش دهنده روح است اما برای پیشگیری از آن باید کاری کرد و نه فقط در کنار آن مادر گریست. گاه حس می کنم که ما راه را اشتباه داریم می رویم و خود در دام همه آنچه که نباید می افتیم.
اگر دلیل نگاه واقع بینانه ام به مستند دیشب این باشد باید تا حدی خوشحال باشم که تلاشم برای فاصله گرفتن نوستالژیک از گذشته تا حدی حداقل در خصوص نگاه به مسائل سیاسی و اجتماعی موثر بوده و این بار نه به دنبال تازه کردن زخم که ناخودآگاه با تصاویر می شود، اما در پی علت ها و راه ها هستم....
Monday, November 14, 2011
خونبها
| |
new voice in mind
بعد فکر کردم شاید حتی پشیمون شدنش هم بیرزد اگر باورم باش. باورم....
Friday, November 11, 2011
و برف...
روزهای جوانی، چای در پارک ملت، حلیم و پیراشکی، زمزمه شعری زیر لب، جوانی مان که در بالا و پایین رفتن آن خیابان و سخن از هر جایی طی شد. یاد این شعر که می خواندی و آسمانی که اشک هایش آرام نمی گرفت:
فریبا و رقصنده و رام برف
عروسانه می بارد از آسمان
بر این حجله آرام و پدرام برف
به هر شاخه هر شاخه هر بام برف
نشسته به اندوه انبوه دشت
به بی برگی باغ ایام برف
کنون فصل سرد سرانجام برف
فرو بسته یک شهر چشمان خویش
و می بارد آرام آرام برف
Thursday, November 10, 2011
one day more
گفتم می روم بالای یک کوه بلند و از روی زمین بر سر خدا فریاد می کشم. تنها پاسخ قلبی بود که در فکر داشتم....
Wednesday, November 09, 2011
revenge not always by anyone
Tuesday, November 08, 2011
Sunday, November 06, 2011
V for Vendetta
Whole story is about a hero who wants to overthrow the totalitarian state in Britain by violent and kind of terrorist operations. which he could make it but with his death, then he passes the power to a small and seems weak girl who became so strong after long days of solitary confinement prisons.
To me what was really important more than finding the whole interesting story may be the idea of revolution which was simulated to the Domino :). yeah, it is really like a domino when it can pass the minds and its soul will be spread...
The other question that I have got related to the violence and its application. to what extent we can use violence to change something or how reasonable or logical could be to kill others or ordinary people to overthrow the dictator? on the film does not show how many ordinary people was being killed on the hero's operations and it was kind of fantasy since casualties is inevitable part of these actions. Also the idea that pains and difficulties make us so strong, severe and powerful. what happened to Evy as a little and weak girl was a good example...
P.N.: I am still thinking about the film :). The new thing that I find for myself is to see people not black or white. seeing them sometimes in gray category. they can change. be another person...
ماندن یا رفتن؟
از یه وبلاگی دزدیدمش :)
Thursday, October 27, 2011
از دست رفته
به آنکه انسانی هست و انسانی می توان زیست.... انسانیت از دست رفته
Wednesday, October 19, 2011
Fear inside me
I discovered these days that I am in this type and scare of myself. I want to be usual. want to be like others.... to be, just to be, not being differently. my mind will destroy me one day. I know that....
چیستی عشق
دیشب به هم خونه ای ام می گفتم عشق وجود ندارد، یک اسطوره ذهنی است که ما از دوست داشتن داریم. همه چیز دوست داشتن است و اگر به کسی نرسی نام عشق بر آن می گذاری. هم خونه ایم اما اعتقاد داشت این تعریف هر کسی است چون عشق هم مفهومی نسبی است که هر کس در ذهن دارد. هر کس آن را می سازد و با آن زندگی می کند. به دنبالش می رود.
به نظرم رسید که عشق شاید یکی از رازهای دنیا باشد. مثل مفهوم خدا که به این نتیجه رسیدم یک راز است. عشق راز دنیاست. همه به دنبال آن هستیم اما نمی دانیم دقیقا دنبال چی هستیم. اینکه آیا واقعا وجود خارج از جسم ما دارد؟ چرا هر چه بیشتر در پی آن هستیم کمتر می یابیم؟ چرا آنقدر قدرت ویران کنندگی و سازندگی دارد؟ عشق کجاست؟ آیا فقط علاقه بین دو انسان عشق است؟ به نظرم خیلی تعریف تقلیل گرایانه ایست اگر بگوییم که عشق تنها علاقه بین دو انسان است.
سُمی اما اعتقاد داشت که عشق محور دنیاست. عشق محور دنیاست. آیا چیزی که محور است قابل شناخت است؟
Tuesday, October 11, 2011
و امروز....
و همه راز زندگی همین است....
چنان احساس پیری می کنم در این بیست و پنج سالگی که باورم نیست. تا سال گذشته سالروزهای تولد را با استرس افزایش سن و پیری می گذراندم. اما امروز استرسی نیست. آرامشی عجیب جریان دارد. مثل شرابی جا افتاده به تماشای گذر عمر آگاهانه نشستم. نگاهم تغییر یافته. از پیر شدن لذت می برم. مسئولیت ها بیشتر و سنگین تر می شود اما بزرگ شدن سرنوشت همه ماست. رسیدن سرنوشت همه ماست. شاید هم بد نباشد آن را زودتر بپذیریم به جای مقابله کردن و فراموش کردن....
برای این لحظه هایی که می گذرد:
از من بگذر....
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم
بگذشته در آتش همچون روزم
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
بگذار ای بی خبر بسوزم ، چون شمعی تا سحر بسوزم
بگذار ای بی خبر بسوزم ، چون شمعی تا سحر بسوزم
دیگر ای مه به حال خسته بگذارم ، بگذر و با دل شکسته بگذارم
دیگر ای مه به حال خسته بگذارم ، بگذر و با دل شکسته بگذارم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
آه ، در غم این عشق بی حاصل بسوزم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
آه ، در غم این عشق بی حاصل بسوزم
بگذر تا در شرار من نسوزی ، بی پروا در کنار من نسوزی
همچون شمعی به تیره شب ها
می دانی عشق ما ثمر ندارد ، غیر از غم ، حاصلی دگر ندارد
بگذر زین قصه ی غم افزا
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم
بگذشته در آتش همچون روزم
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
Sunday, October 09, 2011
Monday, September 26, 2011
تناقض زیبایی
تئودور آدورنو
ما انسان ها با رفتار متناقض مان در حالی که به زیبایی جذب می شویم آن را می کُشیم. نابود می کنیم و به قهقرا می کشانیم. زنانی یا کسانی که به طرز غریبی زیبا هستند بسیار نیز گوشه گیر و افسرده می شوند. خصوصا از زمانی که به زیبایی خویش پی می برند. دیگر نشانی و توانی برای تلفیق در جمع برای آنان نمی ماند.
وقتی که با زیبایی روبرو می شویم حسی متناقض از جذب شدگی و حسادت داریم. زنان به گونه ای با آن مواجه می شوند و مردان گونه ای دیگر. زن زیبا انسانی تنهاست. محکوم به تنهایی است چرا که زنان دیگر با دید حسادت به او می نگرند و در عین حال خود را در مقابل او ضعیف می بینند. آنها می دانند در جمع کسی از همه برتر است، چون زیباتر است. همزمان استرس آن را دارند که زیبایی او همسران و دوستانشان را برباید و چشم ها را متوجه دیگری سازد. دیگری که همه توجه ها به اوست.
زمانی که زنی زیبا به این موضوع آگاه می شود محکوم به کنار کشیدن است. محکوم به خلوت و تنهایی است چرا که می داند اطرافیان را می ترساند. حسی از ترس و جذب شدگی ایجاد می کند. برای همین تنها می ماند. گوشه می گیرد و از اجتماع کنده می شود. چرا که حداقل از یک وجه از آن اجتماع برتر است و این برتر بودگی حتی اگر زیبایی باشد که ما انسان ها همیشه بیان می کنیم آن را می پرستیم، باز هم مایه حسادت و خشم و کینه مان است.
Tuesday, August 23, 2011
زندگی جدید
روز های قبل از حرکت در کپنهاگ چنان از جمع کردن دوباره، بار سفر بستن و رفتن خسته بودم. چنان از یک آغاز دوباره هراسان و ترس خورده، فرسوده و تنها که میلی برای آمدن نداشتم. به خودم و یک سال گذشته که نگاه می کنم می بینم تقریبا هیچ یک از دوستانی که به نوعی برای درس خواندن آمدند این چنین فراز و نشیب پشت سر نگذاشتند. بخشی اش محصول انتخابی بود که کردم و بخشی اش هم پیشامدهایی که پیش بینی نمی کنی و زندگی مملوء از آن است.
داشتم با عباس حرف می زدم و انچنان بغض داشتم و خسته که شادمانی این به دست آوردن دوباره را حس نمی کردم. ناراحت شد و بعد با من دعوا کرد، برایش قابل درک نبود چرا باز هم از این فرصت به دست آمده به جای شادمان بودن و شادی کردن چنان غمگین و خسته ام. نمی دانست که از آنچه خواهم داشت خوشحالم اما گاهی شانه های آدمی نیاز دارد با ضجه هایی بلند و سخت دردی را که روزها از پی روزها کشیده تخلیه کند. آن بغض لعنتی را رها سازد و برای ساعتی اشک بریزد تا جایی برای نفس کشیدن داشته باشد. اگر نمی گریستم، اگر با آن روزهای گذشته ام تنها نمی بودم و نمی اندیشدیم، نمی توانستم دوباره شروع کنم و این یک آغاز دیگر است.
آنچه که در اینجا و دنیای جدید می گذرد موضوع پست دیگری است گرچه در حال مکاشفه و شناخت این فضا هستم اما امید دارم اینجا سرمنزل دیگری باشد. جایی که شاید بمانم. نه برای همیشه که حداقل برای مدت زمان ماندگارتری و بخشی از مهمترین قسمت های زندگی ام را بسازم...
Thursday, August 11, 2011
تاملات ذهنی
گرچه این سبب نمی شود در قضاوتمان تا چه جایی که می توانیم از دایره انصاف خارج نشویم و تلاشمان را برای بی طرف بودن از دست ندهیم... شاید فرق افرادی که در اطرافیان ما زندگی می کنند و به نظر بی طرف می رسند و آنها که کاملا رادیکال و مطمئن در مورد امری صحبت می کنند در همین تلاش نهفته باشد. در همین کوشش برای حفظ انصاف...گرچه آنها هم قضاوت می کنند و در نهایت نتیجه گیری. اما آنها مسیری متفاوت تر از اذهانی که بر همه چیز و همه اتفاقات مطلق نگاه می کنند، طی می کنند.
زیستن در تاریخ
می خوام این روزها دوباره ازش بپرسم که آیا این تلخی تکرار وقایع است که کمیک می نماید یا هنوز وضعیت تراژیک از این فاجعه بار تر است؟؟؟
--------------------------------------------------------------------------------------------
سالها پیش:
اگر انقلاب فرهنگی اتفاق نیفتاده بود، الان حتما لیسانس داشتم یا فوق لیسانس. مسیر زندگی ام متفاوت می شد. جای دیگری بودم.
امسال:
اسمش رو دیگه نمی شه گذاشت سهمیه بندی، راهی برای انتخاب نمانده، علوم انسانی رو که حذف کردند، باقی رشته ها هم به نفع مردها سهمیه بندی، می خواستم روزنامه نگاری یا علوم اجتماعی علامه رو بزنم. درش رو بستند.
سالها بعد:
….........
Friday, July 29, 2011
life and its meaning
this is not merely a sentence, is meaning of life.
you should not define it, you have to live it.
Friday, July 22, 2011
اصل بر چیست و ما کجا ایستاده ایم؟
از صبح که از سفارت امریکا در دانمارک برگشتم ذهنم درگیر است. وقت مصاحبه برای ویزا دانشجویی داشتم. درگیر افکار جورواجور هستم، اما بیشتر از همه به این می اندیشم اینکه ما رانده شده ها، ما تبعید شده ها تا به حال چه کرده ایم که کشورمان بهتر شود و کسانی که تبعه آن هستند در هزار اداره و سفارت خانه خارجی با هزار و یک سوال مواجه نشوند؟ هزار و یک پرسش که کی هستی و هدفت از سفر به اروپا یا امریکا چیست؟ از سوابق و امنیتی ات بگو؟ آیا تا به حال دستگیر شده ای؟ و سوال هایی که همه می دانند. کدام یک از ما است که کتمان کند که با قدم گذشتن به هر کشوری حتی ارمنستان و هند و مالزی از اینکه احساس امنیت سیاسی و اجتماعی می کند و آزاد زندگی کند، لذت نبرده؟ کدام یک انکار می کنیم که بعد از چند ماه زندگی در کشورهای اروپایی و امریکایی چه قدر دلمان خواسته که کاش کشورمان اینگونه بود و می توانستیم آنجا بمانیم. یا اینکه حالا که وضعیت کنونی ایران بدین شکل نیست همین جا ماندگار شویم و به اصطلاح به آن خراب شده باز نگردیم.
اما اصل بر این است که ایران کشور و وطن ماست و ما صاحبان حق. مایی که به اجبار یا اختیار رخت بربسته و از این سرزمین رفتیم. ما رفتیم برای اینکه این کشور را جایی برای زندگی و کار نمی دانستیم. خیلی ها هم زیر لب گفته ایم این کشور لیاقت داشتن شهروندانی چون ما را ندارد. همان بهتر که یک سری بی عقل و خرد بر آن حکمرانی کنند. فرزندان نسل انقلاب کرده و دو نسل بعد از آن در حال خارج شدن از این آب و خاک هستند. این مسئله به وضوح قابل مشاهده است و همه در تکاپوی یافتن راهی برای ترک ایران. جایی که دیگر برای ماندن مناسب نمی دانند. ما انرژی و نیروی انسانی و همه دارایی مان را برمی داریم و بار سفر می بندیم. سفری که چند در درصدی هم می دانیم بی بازگشت است. با هزار دلیل ماندگار می شویم. برخی پناهنده، برخی کار گیر می آوریم و پروسه شهروند شدن را پی می گیریم، برخی هم دکترا را ادامه می دهیم تا ببینیم بعد از آن چه می شود.
اما، اما واقعیتی که در ذهنم می گذرد آن است که دیگر نمی خواهم باز هم افسوس بخورم بر آنکه سرزمینم نعمتی چون من را قدر ندانسته و من باید بروم. این خاک من است. اگر آن را رها کنم چه کسی آن را بسازد؟ امروز به این فکر کردم که می خواهم چه کار کنم برای این خاکی که در حال نابودی است؟ می خواهم چه کار کنم که نسل آینده همچون پدر و مادرهایمان شرمنده ما نباشند؟ هزار ایده و فکر گوناگون از اینکه باید انقلاب شود و هزار و یک تحول صورت بگیرد تا ایران دوباره ایران شود قاعدتا هجوم می آورد. برای آنکه دوباره شهروندان آن با افتخار بر روی این خاک قدم گذارند. حرفم این نیست. حرفم این است که اگر همه ما برویم، که بماند؟ طی یک سال زندگی در خارج از کشور بیش از گذشته و حتی سخت تر از گذشته به این فکر کردم که چه می کنم در اینجا؟ نه از ضعفم، که نه از روی قدرت. آری من توانایی زندگی کردن در اینجا را دارم، نه مشکل درس خواندن یا زبان یاد گرفتن یا کار پیدا کردن و نه چیز دیگر. من نیاز دارم در آینده جایی باشم که احساس کنم آنچه انجام می دهم و می سازم برای فرزندانم است. برای کسانی که در آینده می آیند. حتی اگر هزاران خانه و املاک و مدرک و افتخار هم در اینجا داشته باشم، چه فایده که اگر احساس رضایت از آنچه انجام می دهم در میان نباشد؟
حس مسئولیت شخصی بیش از گذشته طی یک سال زندگی در خارج از کشور بر من هجوم آورده. می دانم که دیگر امکان فعالیت به شکلی که ما قبل از انتخابات در ایران انجام می دادیم نیست و اگر همین فردا بلیط برگشت به ایران بگیرم، احتمالا جایم زندان است. می دانم که دوره فعالیت چریکی هم گذشته که از مرز بروم ایران و زندگی مخفی داشته باشم که حالا نمی دانم و اصلا نمی دانم چه کار کنم. پس باید چه کار کرد؟ تنها راهی که شاید پیش رو باشد ادامه دادن همین زندگی موقتی در اینجا و صبر باشد برای روزی که وقت بازگشتن باشد.
نمی گویم حتما روزی که ایران دچار انقلاب یا تغییر بزرگ دیگری شده است. اما شاید اگر کمی فعالیت را کمرنگ تر انجام دهم و بی سر و صدا تر. روزی بتوانم برگردم. اما تنها و مهمترین نکته ای که می دانم آن است که من برای زندگی در اینجا ساخته نشده ام. نه، اگر سال ها اینجا کار کنم و زندگی تشکیل دهم هیچ احساس مفید بودنی از خود ندارم. ما نباید ایران را ترک کنیم. آنها که رفته اند و می توانند برگردند، باید برگردند. حتی اگر قرار است برگردیم و مبارزه کنیم باید برگردیم. ما نباید آن خاک را رها کنیم.
این روزها وقتی می بینم که همه فعالین اجتماعی و سیاسی به فکر رفتن افتاده اند در عین حال که به همه حق می دهم، در عین حال که تصمیم شان را محترم و تا سطحی درست می دانم ولی آرزو می کنم کاش نگاهشان به این رفتن همیشگی و دائمی نباشد. به اینکه بیندیشند که روزی قرار است بازگردند. آنچنان درگیر زندگی و کار در خارج از کشور نشوند که از خاطرشان رود که ایران در چه حال است. حتی تلاش کنند که اگر روزنه ای ایجاد شد بازگردند. کاش این نگاه در بین ما فعالان بیشتر از گذشته درونی شود که آنکه باید برود، کسی است که جایگاه اش ناحق و بی مشروعیت است. نه ما. نه انسان هایی که باور دارند می توانند با عملشان شاید بخشی از بهترین را بسازند.
Thursday, July 21, 2011
شانه های سنگین.....
بعد از ۱۸ ماه مرخصی اومد، بالاخره اومد. اون هم فقط برای چند روز، چه قدر گفتن واژه ۱۸ ماه راحته ولی فکر کردن به حتی یک روزش سخت و غیرقابل هضم. تلفنی که باهاش صحبت کردم به نظر خوب می اومد ولی کیه که ندونه چه قدر سختی کشیده،کیه که ندونه بین دیوارهای زندان چند بار تمام زندگی اش رو مرور کرده و اینکه چی شده که به اینجا رسیدم. کیه که ندونه هر تار سفید مویی که در آورده حاصل چند ساعت، چند روز درد و غصه دوری از بهترین ها و عزیزترین های زندگی اشه.
نمی دونم در برابر این همه ایستادگی و رنج بهاره و خیلی های دیگه در زندان چه کردیم. ولی هر کاری کردیم کمه. چون هنوز اونها تو زندانند. هنوز درهای اون دیوار ها بسته است و چشم های پدر و مادر و همسر و فرزنداشون به راه.
بعد از حرف زدن باهاش باز هم دلم خواست و خواستم که کاری اساسی کنم. اما نمی دونم چرا دچار تردید شدم. این روزها به تردید های ذهنی ام خیلی فکر کردم. اینکه کاری که ما می کنیم چه قدر برای آدم هایی که الان تو زندانند مفیده؟ اصلن تغییری ایجاد می کنه؟ چه در کوتاه مدت و چه بلند مدت؟
این قدر این ور درگیر زندگی شده ام. درگیر درس خوندن. درگیر کار پیدا کردن. تمدید ویزای دانشجویی و هزار و یک درگیری که حتی وقت نمی کنم به خیلی کارها درست و حسابی برسم. نمی دونم روزهام رو چه جوری می گذرونم. وضعیت پا در هوا، نه خونه ای، نه چشم اندازی از آینده، احساس مسئولیت و عذاب وجدان از یک طرف احاطه ام کرده و از اون طرف هزار درگیری برای زنده موندن و زندگی کردن در جایی که وطنم نیست.
احساس می کنم شونه هام تحمل این بار رو نداره.
نداره.
Sunday, June 26, 2011
سانسور درونی شده
یکی به کار بردن واژه سکس و دومی هم استفاده از اصطلاح « به تخمش هم حساب نکرد» بود.
به خودم گفتم وقتی سرچ واژه سکس در گوگل ممنوعه چه طور در کتاب اجازه چاپ می دهند؟
بعد فکر کردم اصلا مهم نیست که واژه ها و اصطلاحات چه بوده. مهم اینه که چه قدر این مسئله سانسور و حذف کردن در ذهنم جدی شده. خوب حالا یه چیزی از دستشون در رفته چرا اینطوری به قضیه نگاه می کنم؟
شاید نکته تاسف بار در این باشه که ما فقط قربانی سانسور و حذف در ادبیات و کتاب نیستیم، که سانسور کردن رو هم یاد گرفتیم. یاد گرفتیم واژه های نامانوس را سریع تشخیص بدیم و اینکه جایی درج شده تعجب می کنیم و بدتر از همه جایی است که خودمان را هزار باره در نوشته هایمان سانسور می کنیم... اصلا هم ادعای روشنفکری در این مورد ندارم. شخصا بارها خواستم موضوعی را بنویسم یا کاری را انجام دهم اما تبعات و نتایجش ذهنم را چنان درگیر کرده که کلن موضوع را بی خیال شدم.
Saturday, June 25, 2011
untitled
روزهاست پشت میز می نشینم و شاید ساعاتی را هم حتی نخوانم و ننویسم و تنها فرندز ببینم و موسیقی گوش دهم اما از این چهاردیواری خسته ام. با حسرت به عکس های مهمانی ها با دوستانم نگاه می کنم. می روم صحنه ها را تجسم می کنم که نشسته ایم دور هم، گپ می زنیم و می خندیم. شاید معمولی ترین کار دنیا. اما دلم برای همین معمولی ها تنگ است.
برای آنکه لحظه ای هر چند کوتاه سر را از کامپیوتر بلند کنم و چشمانم تو را ببیند که داری چیزی می خوانی یا بیایم به آشپزخانه سر بزنم ببینم آب برنج را گذاشتی که بجوشد، در حالی که مثل همیشه با همان نظمی که داری، سالاد را درست و تزئین کرده ای و خورش در حال جا افتادن است. بشقاب ها را آماده چیده ای روی میز و فقط باید برنج آماده شود تا صدا بزنی بیا غذا آماده است.
دلم برای لحظاتی که بپرسم چای می خواهی در حالی که قوری چای روی کتری گاز است و دم می کشد و جواب دهی: تازه چای را دم کرده ام، صبر کن.
دلم قدم زدن در خیابان و دوشادوش راه رفتن ها را می خواهد. اینکه تند و تند حرف بزنم و تو شاکی شوی چه قدر حرف می زنی....
دلم می خواهد بگویی برویم فروشگاه خرید کنیم و تو با همان لذتی که در نگاهت است لیست خریدت را بیرون آوری و یک چرخ برداری و راه بیفتی در میان قفسه ها گشتن و وسایلی که لازم داریم را برداری و من همچنان مبهوت باشم و چون کودکی دنبالت بیایم. لبخند بزنم و فکر کنم چه کسی گفته است مردها خانه داری بلد نیستند؟ کدام احمقی می گوید مدیریت خانه باید دست زن ها باشد؟
دلم می خواهد بنشینم پشت میز ناهاخوری و در حالی که داری ظرف های بعد از غذا را می شوری تماشایت کنم، اب کتری را برای چای بعد از غذا جوش می آوری و من خیره شده باشم به چیدن ظرف ها با نظم و ترتیب در سبد. لیوان های یک شکل کنار هم، بشقاب ها مرتب و آخر سر هم قابلمه و ظرف ها بزرگ، بعد اسکاچ را پر از ریکا کنی و تمام سینک ظرفشویی را بشوری، همه کابینت را دستمال بکشی و آخر سر هم سبد تفاله چای را هم در سطل آشغال خالی کنی و در همین میان هی قصد کنم که برم و تو بگویی نرو تو اتاق، بشین ظرف می شورم نمی خوام تنها باشم...
دلم برای نشستنت پشت میز کامپیوتر که اصلا حوصله نداری کسی مزاحم شود و باید چیزی بخوانی، تایپ کنی و یا با کسی حرف بزنی و من با سماجت و شکلک درآوردن به زور خودم را مثل همیشه همان جا می نشانم و با هزار طرفند جای می دهم و گاهی روی پاهایت می نشینم و نمی گذارم گودرها را بخوانی، تنگ شده.
دلم برای مهمانی دادن هایت که همه عالم و آدم را دعوت می کنی. برای تمام مدت مهمانی از ورود مهمان ها تا لحظه خداحافظی برنامه می چینی و حتی به این فکر کردی که غذا چه باشد و چه میوه ای باید بخریم، تنگ شده. آخرش هم باهات دعوا کنم که آخه من از مهمانی و شلوغ بازی زیاد خوشم نمی اید و تو هر دفعه به همان شیوه همه را دعوت می کنی. بعد هم بگویی اره راست می گی و باز هم سری بعد ببینم که برای مهمانی دیگری برنامه ریختی و همه هم دعوت هستند....
دلم برای زندگی کردن و بودنت تنگ شده...
زندگی و روایت هایش
گاهی فکر می کنم بهترین نویسنده ها کسانی هستند که بیش از بقیه در گذشته زندگی می کنند و لحظات را تنها حس نمی کنند که بو می کشند و در خاطره ها ثبت می کنند....
Wednesday, June 15, 2011
برای زمانی که وجدانم گم می شود
ناخودآگاه شب ها قبل از خواب تصویرت از پشت شیشه که جا گرفته در قالب کابین ملاقات به سراغم می آید. در همه لحظاتی که می گذرد تو حضور داری.
تویی که زندان را نمی خواستی اما نصیبت این روزها میله هاست و میله ها...
چند روز پیش درست در لحظاتی که غرق یک دعوای پوچ که هنوز هم نمی دانم بر سر چیست بودم آن تکه دست مال کاغذی ات را فرستادند. شده ای وجدانم. هر گاه که از یاد می برم برای چه نشستم و باید چه کنم می آیی. بی آنکه تو یا نشانی از تو را صدا زده باشم.
همان لحظه با خواندن سطر به سطر آنچه نوشته بودی وجدانی که به خواب رفته بود دوباره بیدار شد....
Friday, June 10, 2011
چگونه باز نگردم، كه سنگرم آنجاست؟
دستم به نوشتن نمی رفت دیروز که بگم دقیقا یک سال گذشت از آن شب سرد شمال ایران که از مرز گذشتم.....
سردرد صبح گواه همه دردهای دیشب ....
روی نیکمت شکسته بعد از اتاقک کنترل در مرزی که فقط چند دقیقه بود بین دیروز و امروز نشسته بودم... سه صبح ۱۰ ژوئن... نه خوشحال بودم و نه ناراحت. حس تهی بودن. حس همه آنچه که پشت سر گذاشته بودم. چهره همه آنها که دوستشان دارم و داشتم. غم. غم.غم و من فقط آغوشی می خواستم برای گریستن. جایی که سرم را بگذارم و ضجه هایم را خالی کنم. بغض های نشکسته...
برگشت گفت همه چیز تمام شد، ما مرز را رد کردیم.
گفتم همه چیز شروع شد...
شاید روزی بازگشتم ..............
Thursday, June 09, 2011
این همه نقش در آیینه اوهام افتاد
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت.....کانکه شد کشته او نیک سرانجام افتاد
یک نت
اینکه نظرم نسبت به بیانیه چه بوده بحثی جدا از اتفاقات پس از آن است. گرچه آن زمان هم اعتقاد داشتم که بیانیه تحکیم ضد اندیشه خشونت به هر شکل و شیوه ای و بر ضد بنیادگرایی بود. که بعدا مفصلا در مورد آن می نویسم.
خواستم یک نت در وبلاگ گذاشته باشم تا روزی همه اتفاقات را وقت کنم و بنویسم
یه روز خوب
هیچ کس می خووونه از مدیا پلیر کامپیوتر، اون هم بعد از اینکه صبح را خاطرات زنی زندانی دهه ۶۰ خواندم و همه تصاویری که در کودکی هایم تعریف می کردند جان گرفت دوباره. شاید اینطوری دارم امید می دم به خودم که اون روز خوب یه روزی بالاخره می یاد.....
Wednesday, June 08, 2011
?????
the most ridiculous and offensive sentence I have ever heard.
welcome to reality....
Tuesday, June 07, 2011
becoming a teacher
This morning I remembered my child desire to be a teacher. I love to teach what I have learned and never forget those days when my father asking me to be with him in classes. he is a good teacher but so strict. Hence, being a teacher is in my blood and while my friend one day asked me what do you want to do as career, I said I really would like to be a university teacher. everybody knows is not easy and nowadays when I am writing my thesis I asked "could I be a teacher while I am so Lazy by nature, while everything is not that much serious for me? how could I change this characteristic? how could I tackle with such a behavior or willing to not working continuously?"
Monday, June 06, 2011
Sunday, June 05, 2011
وطن
نمی دانم دیگر الان هم می توانیم ایران را بهشت گمشده بخوانیم با همه مصیبت ها و دردهایی که بر آن می رود و احتمالا طبیعت آن هم طی سالیان دراز عوض شده است. اما نمی توانم تپش قلبم را بعد از دیدن این عکس ها نادیده بگیرم. جایی که در آن بزرگ شده ام، آموختم و اولین چیزی که یاد گرفتم عشق به همان خاک بود. اگر به این معنا کسی مرا ملی گرا خطاب کند یا هر چیز دیگری می گویم آری من ملی گرام. اندوه می خورم بر مملکتی که به دست نابخردان افتاده، غصه و فکر شب و روزم نجات این سرزمین است و در خیالاتم روزهایی را تصور می کنم که سرزمینم آزاد است.
برایم جایی که بزرگ شدم ارزش دارد و حاضرم هر راهی باشد طی کنم تا باز هم روزی آنجا را آباد ببینم. شاید به این معنا بسیار با هم نسلی هایم که هر روز بیشتر به رفتن از این خاک فکر می کنند فاصله داشته باشم اما نه دلم برای منظره های آنجا بعد از ماه ها دوری تنگ شده است، نه برای خیابان ها و کوچه هایش و ...
دلم برای همزبان هایم. برای مفهومی به نام وطن و هم وطن تنگ شده است. جایی که در آن قدم بزنم و احساس کنم که به من تعلق دارد...
Friday, June 03, 2011
ریشه یابی تنبلی ها
اینترنت منشا بسیاری از تنبلی های مزمن شده است و حتی بسیاری از اوقات هیچ حاصل مثبتی برایم هم ندارد.
۱) اتلاف وقت در اینترنت:
فیس بوک: در مورد فیس بوک بارها و بارها فکر کردم و اخیرا هم چند مقاله خواندم که از ضررهای این شبکه اجتماعی نوشته بود. گرچه در ارتباط قراردادن آدم ها و اطلاع داشتن از اوضاع و احوال یکدیگر در روزگاری که وقت باری دیدارهای حضوری کم شده شاید از اثرات مثبت آن باشد اما این کارکرد می تواند حتی دوگانه باشد. رفرش کردن هزار باره فیس بوک و از دست رفتن زمان بیماری است که به آن مبتلایم.
روابط سطحی و صرفا مجازی، رشد حسادت شخصی، منزوی و گوشه گیر کردن انسان ها و مبدل نمودن آنها به موجوداتی پشت مانیتورها که وقتی برای دیدارهای حضوری نمی گذراند و فقط هزاران بار در روز فیس بوک را رفرش می کنند از مشکلات متعدد است. شاید برخی بگویند که این شبکه مجازی ارتباط را سهل تر نموده و بسیاری از اطلاع رسانی ها را قاعدتا راحت تر که بسیار صحیح است. به نظرم حضور در فیس بوک خوب است ولی باید برایش وقت تعیین کرد و فکر می کنم روزی نیم ساعت کافی باشد.
گوگل ریدر: از فیس بوک فضای بسیار بهتری است. باعث می شود مطلبی را مطالعه کنی و یا طی یک ساعت در جریان حجم وسیعی از مطالب و اخبار قرار گیری بدون آنکه نیاز باشد هر سایتی را مرتب باز کنی اما همان اعتیاد فیس بوک را ایجاد می کند. گاهی امکان دارد فیس بوک را کنار بگذاری و به ریدر معتاد شوی. حجم اخبار تکراری هم در آن بسیار است که رسما اتلاف وقت را دامن می زند. شاید تنها لازم باشد روزی نیم یا یک ساعت به این فضا اختصاص داد و ورود به آن را شدیدا کنترل کرد
ول چرخیدن در اینترنت: فایل یوتیوپ نگاه کردن. دنبال آهنگ و هزار چیزی که غیر لازم و بی اهمیت است گشتن که احتمالا برای بسیاری از ما پیش می آید.
۲) جابجایی مکرر محل زندگی: طی یک سال گذشته بارها از دوستانم شنیده ام که خوش به حالت توانستی در یک سال در دو شهر متفاوت دنیا زندگی کنی و درس بخوانی. گرچه معتقدم این قضیه تجارب شخصی بسیاری برایم داشت چون رشد استقلال شخصی اما از سوی دیگر به شدت تمرکزم را بر درس و مطالبی که می خوانم تضعیف نمود. تا به محل جدید برسی و کارهای اداری را به عنوان یک خارجی انجام دهی و با فضای جدید تطابق پیدا کنی شاید یک ماه طول بکشد که عملا یعنی دو ماه از مدتی که برای از درس خواندن داشته ام به نوعی به دلیل درگیری های ذهنی ام از دست داده ام.
۳) سفرهای مکرر و کنفراسی: طی ۹ ماه گذشته سه سفر به ترکیه داشتم، دو سفر به ژنو، یک سفر به پاریس، یک سفر به سوئد و دو سفر متفرقه به جاهای متعدد. سفرها شخصی و کنفراسی بوده است اما به شدت بر تمرکزم اثر گذاشته است. مخصوصا سفرهای کنفرانسی که پس از آن به شدت درگیری ذهنی پیدا می کنم و به مسائل متعدد تا روزها فکر می کنم.
۴) جلسات متعدد و گاها بی نتیجه اینترنتی: طبق محاسبه ای که کردم تقریبا هیچ شنبه و یکشنبه ای نبوده است که به نوعی جلسه جمعی نداشتم. برخی مفید بودند و بسیاری وقت تلف کردن. آنقدر بحث های متعدد و نامربوط مطرح می شود که بسیاری تکراری هستند و جای پرداختن ندارند. باید راهی پیدا کنم که در حین جلسات کار دیگری نیز انجام دهم و شرکت در آنها را اولویت بندی کنم
۵) به لیست بالا می توان تنبلی شخصی را هم مسلما اضافه نمود. هر روز به بهانه ای کار و درس تعطیل می شود و چشم باز می کنی می بینی شب است و وقت خواب. یک فیلم را بارها می بینم و یا چند باره عکس های گذشته را نگاه می کنم. بارها و بارها از پشت میز کار بی هیچ هدفی بلند می شوم. در اسکایپ و جی تاک و اوو ساعت ها با دوستانم چت می زنم بی آنکه حسابی داشته باشم از وقتی که از دست می رود....
-باید برای مورد یک و دو وقت مشخص در نظر بگیرم.
-برای مورد سه بسیاری از این سفرهایی که به نظرم غیر ضروری است را کنترل باید کرد. چرا که سفر تا مدت ها گپ فکری ایجاد می کند.
-در مورد چهار اول باید جلسات را اولویت بندی کنم و آنهایی که به نظرم غیرضروری است را شرکت نکنم. برخی نیز که مجبورم می توانم شرکت کنم و درحین حال کار دیگری نیز انجام دهم. مثلا فایل های کامپیوتر را مرتب کنم و ایمیل هایم را چک کنم
مورد پنج هم که به مراقب شخصی نیاز دارد. روی اخلاقی تنبلی باید کار کرد.-
Wednesday, May 25, 2011
essays
Today one of the teacher told me such a thing that everything was good on my essay but there was a big problem regarding writing which was interrupted and so hard to read it fluently despite the fact that I spent merely 3 days to write 7 pages but if I exercise I could improve it.
when I was a child we should write a short essay to practice our skill. at beginning was not easy but if you just do it for long time you see how things change and you will be gradually a writer.
So let's start writing in English sometimes instead of Farsi....
یک داستان واقعی
مادر در آغاز بیست سالگی سال شصت ازدواج کرد و دو سال بعد برادر بزرگم به دنیا آمد. دختر خوش قد و قامت شهرهای جنوب باشی، روحیه ای شاد و سر زنده و آغاز زندگی ات که طوفان بلا هجوم بیاورد. پدر فراری، برادر فراری، زندگی به هم ریخته. تازه ازدواج کرده باشی و جایی و برای زندگی نداشته باشی. خانه ات در اهواز را رها کنی و برای حفظ جان پسر تازه دنیا آمده ات راهی روستاهای خوزستان شوی، برادرت بازداشت شود و همسرت اخراج از کار.
برادرم که دنیا آمد عضلات پاهایش ۹۰ درجه انحراف داشت، غده اشکی نداشت، کودکی نحیف و بی جان در اثر خمپاره های جنگ و اضطراب های مادر چنان ضربه دیده بود که هر چند ماه یک بار یک عمل جراحی رویش انجام می دادند. پدری که اخراج شده بود و کاری نمی یافت. مادری که در سال های بعد پدر و مادرش را از دست داد. زندگی روز به روز سخت تر می شد. برای پناه بردن از خطر جنگ روزها را در روستا ها و پناهگاه باید می گذراندند. هر چند وقت یک بار برای ملاقات دایی که حالا بعد از ماها غیبت فهمیده بودند اوین است، بار سفر می بستند و تهران می آمدند. زندگی روی خوش نداشت برای دختر جوان و خوش صدای قصه. زندگی درد بود. درد.
بعد از اخراج همسر تصمیم گرفت بیاید تهران زندگی کند. هم به برادر نزدیک تر باشد و هم بچه دوم را سالم دنیا بیاورد. شاید کاری هم پیدا کند. کوچ کردند. آوارگی ها تمامی نداشت. در خانه خواهر که جلسات سیاسی جریان داشت و او متنفر بود از همه این جلسات، از هر آنچه که برادر و همسرش را از او می گرفت. پرده ای وسط هال خانه کشیدند و شد خانه اش. همسر اما می رفت خوزستان و می آمد. در چند جا کار می کرد. شاید درآمدی باشد برای روزهای فقر، آوارگی و جنگ. یکی از همان روزها بود که در پناهگاهی چیزی خورد و تب حصبه گرفت. تا دم مرگ رفت. به مشکلات مادر یکی دیگر هم اضافه شد. پدر را انتقال دادند تهران. دوران نقاهت بیماری ماه ها طول کشید. مادر همان روزها دنبال کار می رفت تا کاری در یک مهدکودک یافت. هنوز هم دفتر شعری که برای بچه ها با صدای گیرا و بمش می خواند در خاطرم هست. زیباترین ترانه ها و لالایی ها.
برای او که عاشق زندگی کردن بود، همه آن ناملایمت ها و سختی ها را تاب آورد. از نیمه شصت به بعد زندگی کمی تغییر کرد. همسرش دیگر برای بازجویی نمی رفت. با او اتمام حجت کرده بود که «سیاست برای ما روی خوبی ندارد. برادرم هم از زندان در بیاید دیگر نمی گذارم کاری کند. باید به زندگی اش برسد. این مملکت برای ما مملکت نمی شود.» پدر را دستور دادند که بعد از سالها می تواند به عشقش که آموزگاری بود بازگردد، اما کجا؟ روستایی دور افتاده که زندگی کردن آنچنان دشوار و ناشدنی می نمایاند که مادر ابتدا گفت نمی رود. اما دیگر جایی برای انتخاب نمانده بود. با دو بچه بازگشتند خوزستان، آن شهر دور و غریب. دزفول و باغ های سرسبز و رودهای پر آبش، اهواز و نخل های برافراشته و کوچه های کودکی کجا و آن بیابان دور کجا؟
گفت دوام می آورم و همین جا زندگی می سازم. جنگ اما تمامی نداشت. سرزمین کودکی هایش، آبادان و اهواز و دزفول ویران شده بودند. زندگی سخت می گذشت در روزهای جنگ. خطر جان همه را تهدید می کرد. همان سال هایی که دیگر جنگ تمام شد و بعدش خمینی فوت کرد، برادر هم جان سپرد. برادری که عشق دوران کودکی اش بود....
خاطره اشک های آرام مادر وقتی نوار کاست صدای دایی را در ضبط می گذاشت و گوش می داد، وقتی پدر او را در آغوش می گرفت و می گفت سرنوشتش زنده ماندن نبود. طاقت بیار... اما این شاید آخرین و مهلک ترین ضربه سال های شصت برای دختری جوان بود که روزهای آغاز آن با هزار و یک امید و آرزو ازدواج کرد... مادر اگر همه آن سال ها زنده ماند به زندگی عاشق بود. اما جسد برادر از دست رفته اش تارهای سپید مو را یکی یکی برایش آورد. چین های صورت و اندوهی که هنوز هم در غمش می سوزد.
Tuesday, May 24, 2011
حضور
همین حضور تو کافی ست
که ابرها همه یکسو شوند
و آفتاب بتابد
و باز پنجره ها رو به سوی شادی و نور و نسیم باز شوند
و این قناری خاموش
باز بخواند
همین حضور تو کافی است
که حس گرم نوازش
برای در هم انبوه موی تو
در دست های من شود بیدار
و دل تپیدن ناگاه را دوباره
بداند
و خانه باز به شوق آید
و گرد خستگی از روی پرده ها بتکاند
هزار چلچله در جانم عاشقانه بخواند
همین حضور تو کافی است
نعمت آزرم
حجاب و داستان هایش
دیدگاه متعادلی را ترویج می کند و نقد او تا حدودی روا است. از دو سو نگاه فمینیست ها را به پوشش زنان در ایران که به نوعی آرایش افراطی و لباس پوشیدن زنان را حرکت انقلابی مانکن های ایرانی می داند، نقد می کند و در عین حال دیدگاهی را که ممنوعیت برقع در فرانسه را درست می داند، با این استدلال که هر رفتاری که زنان در پیش می گیرند به معنای درست بودن آن نیست.
وقتی به اینکه نکته در مقاله اشاره می کند که حجاب قابلیت بالایی برای تبدیل شدن به نمادی اعتراضی دارد و برقع هم در کشوری لائیک چون فرانسه پس از برخورد با آن این پتانسیل را دارد که از سوی نیروهای تندرو اسلامی در برخی موارد به نماد اعتراض تبدیل شود.
پس از پایان یافتن نوشتار یک برگه جلویم قرار دادم و به حجاب فکر کردم. به خودم گفتم هر کلمه ای که پس از موضوع حجاب به ذهنت می آید را بنویس: حاصل این شد، حجاب به نظرم با همه این موارد سر و کار دارد. به نظرتان موضوعی به این پیچیدگی باز هم در دنیا وجود دارد؟
حجاب، برقع، اسلام، سیاست، مبارزه، پوشش، زن، مرد، جامعه، پاکی، دیانت، مذهب، اختیار، اجبار، فضای عمومی، فضای خصوصی، اعتراض، قانون، حقوق بشر، ایدئولوژی، لائیسیته، چادر و ...
به نظرم لیست ادامه دارد، در تکمیلش کمک کنید
نقد بر خاتمی و یارانش
۱) این گروه هر نوع نقدی به خاتمی را با این شائبه که مبادا رگه ای از توهین و تمسخر داشته باشند رد می کردند و همچون معلمان اخلاق نهیب می زدند که مراقب باشید در دام توهین نیفتید، در صورتی که بسیاری با زبانی سلیس و صریح به نقد سخنان وی پرداختند. گرچه گروهی که به نقد شخصیتی خاتمی پرداختند را اگر در نظر نگیریم باز هم توهین های بسیار کمی نسبت به حرف او دیدم. اما این گروه همچنان به رویکرد خویش ادامه دادند تا به امروز و حتی حالتی زننده و افراطی یافتند
۲) قرار دادن عکس خاتمی در کنار عکس خودشان در فیس بوک و یا دیگر شبکه های مجازی بسیار نگران کننده است. نه این رو که کسی حق ندارد دوستدار خاتمی باشد، به این خاطر که این انسان ها با چنین حرکاتی وقتی وارد نقد می شوند اول می گویند که گوش های ما بر هر سخنی بسته است و هر چه شما بگویید از یک گوش به گوش دیگر در است. حالا تا صبح پایه بحث بریز، استدلال کن. چرا که این اشخاص با گاردی بسته وارد جدال شده اند.
۳) رویکرد افراطی از آن سو را هم چندان قبول ندارم، فکر می کنم خوب بود که به حرف های خاتمی گوش می دادیم. به آنها فکر می کردیم و این در نهایت نتیجه گیری شخصی ما است که می تواند متفاوت باشد. گرچه شخصا مقاله ای نوشتم و در این مورد موضع خودم را مشخص نمودم که به نظرم الان نه زمانی برای مذاکره است نه مصالحه چرا که طرف مقابل قائل به هیچ گفتگویی نیست. این از باب سیاست بود اما در باب حقوق آنان که در حوادث پس از انتخابات آسیب های بسیاری دیدند نوشتم که به راحتی نمی توان همه چیز را فراموش کرد و این گروهی که در حال حاضر نقد می کنند در واقع همان وجدان های بیدار جامعه هستند که با یک فراخوان عمومی آشتی ملی سکوت اختیار نمی کنند، چون امکان پذیر نیست. این وسط حقوق برخی ضایع شده و باید مورد دادرسی قرار گیرد.
۴) عباس می گفت در مقاله ات بسیار دید حداکثری داری. پس از نقد او به مقاله بازگشتم و دوباره خواندمش. به این فکر کردم این تفاوت دید من و عباس هست. دیدم نسبت به شرایط حاضر جنبشی است. حتی اگر طرف مقابل دعوت به گفتگو کند حالا وقت آن است که به بحث بپردازیم که باید این کار صورت گیرد یا خیر نه اینکه بی شاید و اگر بپذیریم و راه مذاکره را باز ببینیم. دیکتاتور در ذهن ام زنده است و مذاکره با او باید جایی توجیه شود که احساس کنم نتایج بسیار ملموس و مثبتی برای جامعه خواهد داشت وگرنه به این مذاکره تن دادن را ناروا می دانم. در عین حال حتی اگر مذاکره ای صورت گیرد رسیدگی به حقوق خسارت دیدگان و دادرسی مرتکبان را هنوز هم قابل اجرا می دانم. نمی توانم بپذیرم بی هیچ دادگاهی کسی که تا دیروز شکنجه گر بوده در خیابان ها راه برود و هیچ گونه پاسخی به جامعه ندهد....
......................................................................................................
متن مقاله را هم اینجا کپی می کنم شاید در آینده دیدم تغییر کند. نمی دانم:
در باب زمان، شرایط و زمینه عفو عمومی
بسیاری از فعالانی که در حرکت های اجتماعی پیش و پس از انتخابات شرکت داشتند و به نوعی در جنبش اعتراضی مشارکت می کردند، عموم مردم و کسانی که دلسوز وضعیت ایران هستند، از شرایط حال حاضر جامعه ایرانی بسیار نگران اند. دغدغه ای که در نوشتارهای همه این دوستان دیده می شود. طرح پیشنهاداتی برای گشودن راهی جهت حل مسائل عدیده پیش رو و مشکلات عمده کشور و نجات از این وضعیت بسیار ارزنده و با اهمیت است .
از زمانی که سید محمد خاتمی، رییس جمهور دوره اصلاحات سخن از آشتی ملی به میان آورد و دغدغه و نگرانی خویش را که درد ما نیز هست مطرح کرد، صحبت های بسیاری در نقد و یا طرفداری راه حل وی مطرح شد.
گروهی وی را سیاستمداری خواندند که در پی راهی است و گروهی گفتند که سخن از عفو نابجاست. اما نکته مهم نقد سخنان خاتمی در کدام بخش نهفته است؟ چرا گروهی معتقدند که راهی برای بازگشت از مسیر طی شده نیست و تا زمان تحقق وضعیتی دموکراتیک در ایران فریاد عفو عمومی سردادن اشتباه است.
جنبشی که جریان دارد
سوالی که برای بسیاری از ما پس از سخنان خاتمی مطرح شد این است که آیا همچنان اصلاح طالبان شرایط نظام کنونی را برای بازی سیاسی و عمل در چارچوب آن مناسب می دانند؟ آیا بر این باورند که می توان همه چیز را به نقطه نخست بازگرداند و دست به اصلاح وضع موجود زد؟ شاید بر این تصور هستند که هنوز هم راهی برای بازگشت به قدرت پس از حذف سهمگین از سوی حاکمیت وجود دارد.
برای بسیاری از کنشگران جامعه مدنی و به خصوص فعالان اجتماعی و سیاسی این مهم امکان پذیر نیست. نه با این دید که امکان آشتی ملی برای نجات ایران نیست، با این نگاه که کشور نیازمند نظامی دموکراتیک که پایبند به حقوق بشر و تحقق آزادی های فردی باشد، است. مطالبه ای که از سال های پیش مبارزه برای آن آغاز شده است و حتی به نوعی قرار بود انقلاب سال ۵۷ خود ضامن برخی از این آزادی ها باشد. بنابراین با ساختار سیاسی حاکم که با توسل به زور و ارعاب نهادهای سرکوبگر بقا یافته، نمی توان چشم اندازی روشن از تغییرات سازنده را انتظار داشت و باید اصلاحات بنیادین لازم را در ساختار حقوق سیاسی انجام داد.
به نظر می رسد که در این بخش از سخنان خاتمی که «اگر به نظام و رهبری ظلم شده است به نفع آینده از آن چشم پوشی شود» هیچ نشانی از از واقعیت موجود دیده نمی شود. چرا که اگر از منظر جنبشی به قضیه نگاه کنیم مردمی که از یک حکومت خواستار عدالت و برقراری نظامی مبتنی بر رعایت قانون، انتخابات آزاد و حقوق شهروندی می شوند، چه ظلمی در حق یک نظام انجام داده اند؟ در واقع اینجا پرسش مطروحه این است که به راستی در حق چه کسی ظلم شده است؟ مردمی که به کار خویش مشغول بودند و روزی برای شرایط و زندگی بهتر پای صندوق های رای رفتند، اما چشم گشودند و دیدند که نه تنها رای شان دزدیده که از کلیه حقوقشان محروم شده اند یا رهبری که قدرت مطلق است و همه امکانات و ابزارها در دست اوست؟
به این نکته نیز بهتر است اشاره شود که در حال حاضر رهبری نه تنها سخن از مصالحه به میان نمی آورد که به نوعی خود را برنده جدل های پس از انتخابات می داند. در واقع سخن از مذاکره و مصالحه جایی معنا می یابد که طرف یا گروه مقابل به تبعات منفی کار خویش پی برده و دعوت برای مذاکره را می پذیرد. اما در حالی که جناح اصولگرا و رهبری چنین رفتاری از خود نشان نمی دهند، صحبت های خاتمی در این زمینه تنها متضمن پیامدهای منفی برای جنبش است. پیامدهایی چون انشقاق و تفرقه در میان طرفداران و یا حتی به نوعی منت کشی بی حاصل برداشت می شود.
عفو عمومی و وجدان جامعه
جای این پرسش بسیار خالی است که چه زمانی می توان سخن از عفو عمومی به میان آورد؟ چه شرایطی برای این نوع از عفو باید فراهم آید و آیا ما در آن وضعیت قرار داریم؟ گرچه نگارنده در سطح جزئی همواره نقدی به رفتارهای فردی ایرانیان دارد که بدون ریشه یابی اختلافات، تلاش برای قبول اشتباهات و جبران گذشته پس از هر گونه نزاع و مشاجره ای سخن از آشتی می زنند. در واقع زمان را عاملی برای فراموشی می یابند و حتی گاها گفتگویی از آنچه در میان رفت شکل نمی دهند. این رفتار شخصی در سطحی کلان تر هم قابل مشاهده است: زمانی که رییس جمهور سابق ایران پیش از آنکه سخن از برآوردن حق قربانیان حوادث پس از انتخابات بزند، آشتی ملی را خواهان است. بی آنکه توجه شود در نگاه کلی صلح زمانی معنا می یابد که حق ضایع شده اگر نه کاملا که تا حدودی ادا شود. اگر نمی توان حقی را ادا کرد، راهی برای جبران آن می توان یافت. بنابراین از این منظر این حقِ اگر نگوییم همه، که بخشی از ملت ایران است که طی سالیان متمادی ضایع شده و هیچ راهی نیز برای جبران حداقلی آن در نظر گرفته نشده است.
در همین راستا در بخش دیگر سخنان خاتمی ذکر این نکته حیاتی است که به میان آوردن موضوع عفو عمومی در حال حاضر بسیار نابجا می نماید چرا که زمانی می توان سخن از «آشتی ملی و عفو عمومی» کرد که در حال گذار دموکراتیک باشیم، یعنی جامعه در روند تغییر قرار گرفته و برای جلوگیری از شکست راه مثبت در پیش گرفته شده، فراخوان آشتی ملی صادر شود که صرفا در نظام هایی که تغییر دموکراتیک آرام و یا گاهی رژیمی صورت گرفته این موضوع تحقق یافته است.
اما باید در نظر گرفت که در حقوق بین الملل در باب «عدالت انتقالی» نیز وقتی در خصوص صلح و سازش سخن گفته می شود که «مکانیزمی» برای برقراری عدالت، تحقیق در خصوص جرائمی که عاملان و سرکوبگران انجام داده اند فراهم می شود. در واقع برآوردن مکانیسمی که بتواند بخشی یا همه اهداف عدالت انتقالی در شرایط گذار را محقق سازد (تاکید می کنم شرایطی که ما در آن در حال حاضر قرار نداریم ) که شامل موارد زیر است: توقف ادامه نقض حقوق بشر، تحقیق در مورد جنایات اخیر، شناسایی افرادی که مسئول نقض حقوق بشر هستند، اعمال تحریم و مجازات ها برای عاملان، ارائه غرامت به قربانیان، جلوگیری از سوء استفاده های آینده، حفظ و ارتقاء صلح و تقویت آشتی ملی و فردی است.
بنابراین این مکانیزم در واقع زمینه ای است برای جلوگیری از هر گونه انتقام گیری شخصی و حرکت های خشونت آمیز اما به برآوردن حقوق افراد یا خانواده هایی که طی فرآیند سرکوب نظام پیشین آسیب دیده، قربانی و متحمل سختی ها و هزینه های بسیار شده اند نیز توجه می شود. مثلا شرایطی را تصور کنید که در دادگاهی صالحه خانواده قربانیان حوادث پس از انتخابات در یک سو و شکنجه گران و بازجویان سوی دیگر قرار گرفته اند و در خصوص آنچه رخ داده شفاف سازی می شود. در این جایگاه می توان از خانواده های قربانیان درخواست عفو نمود.
در زمینه کارایی این مکانیزم نیز باید به مواردی چون تحقیق در مورد گذشته برای مشخص کردن تمام موارد سوء استفاده، پاسخگو ساختن ناقضان حقوق بشر و درخواست مصالحه و بر پاساختن پیشنهاداتی برای غرامت و گرامیداشت یاد قربانیان، وقایع و اتفاقات تاریخی و تهیه پیشنهاداتی برای اصلاح نهادهای دولتی سوء استفاده گر برای جلوگیری از نقض حقوق مردم در آینده، توجه داشت. چنین مکانیزم هایی همچون محاکمه های عمومی که برای به آرامش درآوردن وجدان های آسیب دیده جامعه است، بر اشتباه عواملان سرکوب پیشین صحه گذاشته و راهی باز می کند برای تساهل و مدارا. شاید بسیاری از این عاملان هیچ گاه احکام اعدام یا مجازات ها و حبس های بسیار سنگینی دریافت نکنند اما حداقل برای آنچه مرتکب شده اند بازخواست می شوند، از برخی حقوق اجتماعی محروم گشته و گاها به اشتباهات خویش نیز اعتراف می کنند. قابل ذکر است که این مکانیسم ها می تواند شامل برپا ساختن محاکمه های عمومی، کمیسیون ملی حقیقت یاب، اصلاحات نهادی همچون اصلاح سیستم امنیتی کشور و وضعیت زندان ها باشد.
این سیستم تنها در شرایطی معنادار است که کشوری در حال گذار دموکراتیک بوده و به دنبال راهی برای آشتی ملی باشد. نه در وضعیت سرکوب و ارعاب کنونی که بسیاری در زندان اند، شمار زیادی کشته شده اند و آنکه در بالا حمکرانی می کند به ظلم کرده اش نه تنها معترف نیست که بر زیر ماشین سنگین سرکوب چرخ های بیشتری می بندد.Friday, April 01, 2011
خستگیییییییییی
حس عجیبی بود وقتی زدم پست جدید و خواستم که بنویسم. دستم تو نوشتن خیلی کند شده. نمی دونم آخرین باری که پست گذاشتم کی بود ولی از اون روزای دور خیلی گذشته و خیلی دنیای من تغییر کرده. نمی دونم نوشتن اون همه اتفاق و خاطره که خیلی هاش رو فراموش هم کرده ام فایده ای داره یا نه ولی اون نسیم کوچیک همیشه غر غرو اینقدر عوض شده که گاهی توی آینه به خودش نگاه می کنه حتی نمی شناسه.
خیلی چیزا رو از دست دادم و خیلی چیزا به دست آوردم. یه کوله بار تجربه شاید با ارزش ترین اون ها باشه. ایران رو ترک کردم. یه جای دیگه هستم نمی دونم کجا. توی یه اتاق ۲۰ متری در کپنهاگ که اصلن نمی دونم دارم چی کار می کنم. ذهنم به شدت خسته و کند شده.
امروز شنیده که ساکم که پر از خاطره بود برام با همه وسایل و کتاب هام گم شده و هیچ نشانه ای ازش نیست. تموم شد.
کتاب شعر فروغم که از اولین روزای راهنمایی داشتم گم شد و چند تا کتاب دیگه هم همینطور. مدارکم شاید. و خیلی چیزای دیگه. من خسته ام و الان دلم می خواد گریه کنم به اندازه تمام دنیا غم دارمممممممممممممم
Wednesday, April 09, 2008
خدیجه مقدم همه جا بود و هست
فعالیت های او در ان جی اوها و سازمان های مختلف آن قدر زیاد است که با خود می گویی خانم مقدم واقعا الگوی یک فعال مدنی است. نمی دانم برای شخصی که تا دیروز برای آزادی و رهایی ما از میله های زندان تلاش می کرد چه می توانیم بکنیم غیر از آنچه که خود او انجام می داد.
خدیجه مقدم متأسفانه در شرایط بدی در بازداشتگاه موقت وزرا نگهداری می شود. جایی که دسترسی به تلفن ندارد و قاعدتا امکانات زندان را هم ندارد. همه اینها برای افزایش فشار بر او است و چه قدر این جمله خدیجه مقدم محکم و زیبا بود. وقتی بازچرس از او خواسته آخرین دفاع خود را بکند «نحوه زندگی من دفاعیه من است.»
Thursday, March 27, 2008
مانیفست من

جمله ای از مقاله بتی وارن در مورد کاترین واتسن در فیلم
تا به حال در وبم در مورد فیلم «لبخند مونالیزا» ننوشتم. به خاطر می آورم که روزی قرار بود مطلبی در خصوص آن به زنستان بدهم. زنستانی که امروز دیگر نیست. فیلمی که بارها دیدمش و هر بار بیشتر حس می کنم حال و احوال این روزهای دختران ایرانی را روایت می کند. فیلمی که به مانیفست من کم کم دارد تبدیل می شود و به دوستانم دیدن آن را شدیدا پیشنهاد می دهم.
شخصیت اصلی داستان (جولیا رابرتز) استاد تاریخ هنر است که به یکی از محافظه کارترین کالج های دخترانه امریکا به نام ولزلی پا می گذارد و شروع به تدریس می کند. زنی مستقل و پیشرو، بدون اصل و نصب اما با، هوش ِ فراوان. با دنیایی جدید مواجهه می شود. مشابه زندگی دختران گرفتار شده در سنت های جامعه، این کالج را قبلا دیده است اما نه با این شدت. دخترانی که درس می خوانند برای اینکه زنانی خانه دار شوند و در نهایت تا آخر عمر از شوهر و بچه هایشان محافظت کنند. برای زود ازدواج کردن با هم رقابت می کنند و حتی کاری می کنند که اگر دختری با اشخاص متعدد دوست شد علیه او جبهه راه اندازند و او را جنده بخوانند.
رو به لنزهای دوربین در حالی که جارو برقی می کشند و در دست دیگرشان کتاب است و شوهرشان در حال مطالعه روزنامه روی کاناپه نشسته، لبخند می زنند و وانمود می کنند که خوشبخت اند. هیچ شخصی را خارج از این چارچوب نمی پذیرند و هر روز دنبال کشف فوت و فن های موثرتر جهت حفظ به اصطلاح رکن خانواده شان که همان شوهر است، هستند.
فیلم تاریخ امریکای شمالی بعد از جنگ جهانی دوم در دهه 50 را روایت می کند. روزهای پیشرفت اقتصادی و راه افتادن موتور پر سرعت صنعتی شدن. هر روز ماشین لباسشویی، ماشین رختشویی، جارو برقی، یخچال، سرویس های جدید و شیک غذاخوری و مبلمان نو به بازار می آید و زنان برای داشن آنها با هم رقابت می کنند. هیچ یک از زنان به فکر ادامه تحصیل یا مشغول شدن در بازار کار نیست چرا که همه به دنبال این اند که وظیفه زناشویی شان را به نحو احسن به اتمام رسانند و خانواده را حفظ کنند. طلاق امری نکوهیده و بسیار زشت تلقی می شود و همه به زن مطلقه با دیده تحقیر می نگرند.
استاد دانشگاهی که در بنیان خانواده شک می کند و آن را به دانشجویانش منتقل می کند محکوم به اخراج است. استادی که وسایل ضد بارداری در اختیار دختران می گذارد هم اخراج می شود.
کاترین واتسن، استادی است که هدف دارد و زندگی اش را بر ازدواج بنا نمی کند. با هر شخصی که از وی خواستگاری می کند ازدواج نمی کند. رابطه های متعددی را تجربه می کند و خود او برای آینده اش تصمیم می گیرد. آزادی را در میان راهی که انتخاب کرده می خواهد و در برابر فشار محیط مقاومت می کند. تهمت ها را می شنود اما تسلیم نمی شود. وقتی به او پیشنهاد می دهند برای سال آینده دوباره در آنجا تدریس کند اما به شرط اینکه سرفصل دروسش را تعینن کند که از طرف مسئولین کالج هم تأیید شود، نمی پذیرد. کاترین در تحولی که می خواسته در میان دختران ایجاد کند موفق می شود. نگاه دانشجویانش به زندگی تغییر می یابد.
در دهه 60 است که بتی فریدان کتاب «راز زنانگی»* را می نویسد و از این راز و رمز زنانگی سخن می گوید. از چیزی که در میان دیوارهای خانه موج می زد. در هوا جریان دارد. همه زن ها زندگی های خوب و موفقی در خانواده دارند. شوهرانی گاه سر به را و فرزندانی شایسته. اما خوشبخت نیستند. آنها از چیزی ناراحت اند. دنیایی متعلق به خود ندارند. هر آنچه دارند به دیگران تعلق دارد. کار نمی کنند، هدفی در زندگی ندارند، شخصیت مستقلی ندارند و حتی برای ازدواج هایشان تصمیم نگرفته اند.
شاید اگر دوستان لبخند مونالیزا را تماشا کنند به این نتیجه برسند که تا چه حد شرایط دختران امروز کشور ما به این دختران شباهت دارد.
* این کتاب به فارسی ترجمه نشده و عنوان انتخابی برای آن را شخصا برگزیدم. ایده نوشتن این مطلب و شناختن کتاب را وامدار کلاس نظریه های فمنیستی دکتر فاطمه صادقی هستم.
Friday, March 07, 2008
8 مارسی دیگر

فشارها بر فعالین جامعه مدنی روز به روز گسترده تر می شود و به نظر می رسد با تصویب قطعنامه سوم حتی تشدید شود. قطعنامه ای که دولت و ملت ایران را با مشکلات عدیده ای روبرو می سازد.
در یکصدمین سالگرد 8 مارس و هشتادمین سالگرد آن در ایران، پروین اردلان موفق به دریافت جایزه اولاف پالمه شد که متأسفانه شاهد بودیم لحظاتی پیش از پرواز ممنوع الخروج شده و نتوانست در این مراسم شرکت کند. او پیامی را در این بزرگداشت به صورت ویدئویی فرستاد که دیروز چند بار به آن گوش دادم. پیامی جامع و کامل که گزارشی کوتاه از وضعیت حقوق بشر در ایران بود. دوباره به پروین عزیز دریافت این جایزه را تبریک می گویم.
دورنمای آینده ایران را بسیار تار می بینم. هیچ امیدی به تغییر وجود ندارد و کسانی که بر این مردم حکمرانی می کنند رگ خواب ملت را خوب در دست گرفته اند. بر میدان بی رقیب می تازند و همه چیز را ویران و غارت می کنند. نمی دانم سال دیگر 8 مارس کجا یا در حال انجام چه کاری باشم ولی حقیقتا دوست دارم و آرزو می کنم وضعمان بهتر شده باشد.
در این فضای اختناق و رعب آور 8 مارس را به همه کسانی که در طی این یک سال از پای ننشستند و برای جامعه ای برابر تلاش کردند تبریک می گویم.
نوروز هم کم کم دارد می آید اما از آزادی سه دانشجوی پلی تکنیکی هیچ خبری نیست... بیش از 11 ماه از بازداشت آنان می گذرد...

