Thursday, December 08, 2011

مسافر


غروب بود
صدای هوش گیاهان به گوش می آمد
مسافر آمده بود
و روی صندلی راحتی کنار چمن
نشسته بود
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی
و اسب ‚ یادت هست
سپید بود
و مثل واژه پاکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد
و بعد غربت رنگین قریه های سر راه
و بعد تونل ها
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
چه سیبهای قشنگی
حیات نشئه تنهایی است
و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه ؟
صدای خالص اکسیر می دهد این نوش
و حال شب شده بود
چراغ روشن بود
و چای می خوردند
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چه قدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
..........عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
و چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند
و خوب می دانند
که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود
و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق
در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند
هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی
حیاط روشن بود
و باد می آمد
و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد
اتاق خلوت پاکی است
برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد
دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم
کنار پنجره رفت
و روی صندلی نرم پارچه ای
نشست
هنوز در سفرم
خیال می کنم
در آبهای جهان قایقی است
و من ‚ مسافر قایق ‚ هزارها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
و پیش می رانم
مرا سفر به کجا می برد ؟
کجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد ؟
کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟
و در کدام بهار درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟
شراب باید خورد
و در جوانی روی یک سایه راه باید رفت
همین
کجاست سمت حیات ؟

Tuesday, December 06, 2011

Sound of Rain


وقتی صدای بارون می پیچه توی ناودون

پر میکشه پرستو به زیر طاق ایوون

وقتی پرنده صبح رو شاخه ها میشینه

خورشید خانم یه خوشه شبنم ز گل می چینه


ابری ترین هوا رو تو چشم تو می بینم

شبا به زیر بارون با یاد تو میشینم


وقتی که بوی بارون می پیچه توی جنگل

اقاقی از لطافت میشه یه طاق مخمل


وقتی که ابری میشه چشمای سبز بیشه

دستای خیش بارون می مونه روی شیشه


ابری ترین هوا رو تو چشم تو می بینم

شبا به زیر بارون با یاد تو میشینم


حالا شبا که نیستی چشمای من میباره

آواز گریه هاتو بیاد من میاره


بعد تو دست بارون رو شونه های گل نیست

رو شاخه اقاقی جا پای سبز گل نیست

جا پای سبز گل نیست


Words, not to say

بعضی حرف ها هم گفتنی نیست، شاید هم وقت گفتنش نرسیده.....

Rain

وای باران، باران

شیشه ی پنجره را بَاران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

پرمرغان نگاهم را شست

Edge of love

"First love, is all right as far as it goes.. Last love? That's what I'm interested in."


Edge of Love film

Monday, December 05, 2011

...

در حوالی ما ابرها بارانی ست

Alone Fish and your Sea

تو دریایی و من ماهی تنها
چه دورِ دورِ این ساحل، ز دریا

دلم دریایی از شوق رسیدن
شنا در آسمان، آبی پریدن

کجای جنگل از بوی تو خالی است
همان جا بوی گل های خیالیست

در آن شب ها که می روید، گل نور
که می آید، نوای بلبل طور

زن چوپانیم، سر در گریبان
که می خوانم در اشکم، قصه شور

چه میشد ابری از آغوش بود و
به چشمت شعله ای خاموش بود و

چه می شد ماه من مهتاب باشی
چو رویا در امیدم خواب باشی

به خط پنجه ام نقش تو پیدا
به لبهایم تبی بی تاب باشی...

wind

باد ما را خواهد برد.....

leaving

تا به کی باید رفت
از دیاری به دیار دیگر
نتوانم نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یار دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهار دیگر

Death

بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

Life

آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
همه ذرات جسم خاکی من
از تو، ای شعر گرم، در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز بادهء روزند
با هزاران جوانه می خواند
بوتهء نسترن سرود ترا
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود ترا
من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم، پر شدم، ز زیبائی
پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید
حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم، ترا هدر کردم
غافل از آن که تو بجائی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شوم زوال
ره تاریک مرگ می سپرم
آه، ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ من بنگرد در من
روی آئینه ام سیاه شود
عاشقم، عاشق ستارهء صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام تست بر آن
می مکم با وجود تشنهء خویش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام می گیرم
تا بخشم آورم خدای ترا

lost

I have lost my soul......

Tuesday, November 29, 2011

راز من

هیچ جز حسرت نباشد کار من

بخت بد، بیگانه ای شد یار من

بی گنه زنجیر بر پایم زدند

وای از این زندان محنت بار من

وای از این چشمی که می کاود نهان

روز و شب در چشم من راز مرا

گوش بر در می نهد تا بشنود

شاید آن گمگشته آواز مرا

گاه می پرسد که اندوهت ز چیست

فکرت آخر از چه رو آشفته است

بی سبب پنهان مکن این راز را

درد گنگی در نگاهت خفته است

گاه می نالد به نزد دیگران

(کو دگر آن دختر دیروز نیست)

(آه، آن خندان لب شادمان من)

(این زن افسردۀ مرموز نیست)

گاه می کوشد که با جادوی عشق

ره به قلبم برده افسونم کند

گاه می خواهد که با فریاد خشم

زین حصار راز بیرونم کند

گاه میگوید که:کو، آخر چه شد

آن نگاه مست و افسونکار تو؟

دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم

نیست پیدا بر لب تبدار تو

من پریشان دیده می دوزم بر او

بی صدا نالم که: اینست آنچه هست

خود نمی دانم که اندوهم ز چیست

زیر لب گویم: چه خوش رفتم ز دست

همزبانی نیست تا برگو یمش

راز این اندوه وحشتبار خویش

بی گمان هرگز کسی چون من نکرد

خویشتن را مایۀ آزار خویش

از منست این غم که بر جان من است

دیگر این خود کرده را تدبیر نیست

پای در زنجیر می نالم که هیچ

الفتم با حلقۀ زنجیر نیست

آه، اینست آنچه می جستی به شوق

راز من، راز زنی دیوانه خو

راز موجودی که در فکرش نبود

ذره ای سودای نام و آبرو

راز موجودی که دیگر هیچ نیست

جز وجودی نفرت آور بهر تو

آه، اینست آنچه رنجم می دهد

ورنه، کی ترسم ز خشم و قهر او

pasokh

فروغ رسا تر از همیشه فریاد می زن... واژه به واژه اش معنا می یاد

بر روی ما نگاه خدا خنده میزند

هر چند که ره به ساحل لطفش نبرده­ایم

زیرا که چون زاهدان سیه کار خرقه پوش

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده­ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب

بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع

بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او می­گشاید... او که به لطف و صفای خویش

گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت

طوفان طعنه خنده ما را ز لب نشست

کوهیم و در میانه­ی دریا نشسته­ایم

چون سینه جای گوهر یکتای راستیست

زین رو به موج حادثه تنها نشسته­ایم

آن آتشی که در دل ما شعله می­کشید

گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود

دیگر بما که سوخته­ایم از شرار عشق

نام گناهکاره­ی رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان

در گوش هم حکایت عشق مدام ما

"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جریده عالم دوام ما"


Sunday, November 27, 2011

no immortality

واقعیت آوار شد بعد از این همه سال....چیزی باقی نمی مونه

harfha

حرف هایی که باید زده شود و نشود، اینکه دهنت رو ببندی و جایی که نباید حرف بزنی در حالی که تمایل داری چیزی بگی. کمی فکر کنی قبل از آنکه صحبت کنی ...

Thursday, November 24, 2011

بسوزان

خرقه سوزی زاهد...

Wednesday, November 23, 2011

tragic life

تراژدی زندگی آغاز شد. از همان لحظه ای که به دنیا آمدم. که فهمیدم انسانم و دیگر راهی برای رهایی نیست. اگر همه داستان ها دروغ بود، داستان زندگی ام، حقیقتا قصه ایست که حتی نمی توانم بسیاری از بخش های آن را هضم کنم و بفهمم. چگونه امکان دارد که در چنین وضعیتی قرار گیرم و چه طور امکان دارد که بتوان در این شرایط عاقلانه اندیشید و عمل کرد. وقتی که احساسم مرکز همه چیز است و من دیگر نمی دانم چه چیز درست است و چه چیز اشتباه است. چگونه می توان باور کرد چنین چیزی را؟

loser without competition

جنگ را باخته ام... دوران پس از جنگم را می طلبم.
گاهی بازی نکرده می بازی، بازی نکرده. کاش جایی برای رفتن بود. جایی که زخم جنگ بازی نکرده را در تن حل کنی. در خلوت تنها دارایی ات، شانه های خویش را بغل کنی و اشک بریزی...

Tuesday, November 22, 2011

guilty person

feel guilty. so baaaddd

Monday, November 21, 2011

درس سحر

درس سحر

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم...محصول دعا در ره جانانه نهادیم

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش...این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد...تاروی در این منزل ویرانه نهادیم

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را...مهر لب او بر در این خانه نهادیم

در خرقه از این بیش منافق نتوان بود...بنیاد از این شیوه رندانه نهادیم

چون می رود این کشتی سرگشته که آخر...جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم

المنه لله که چو ما بی دل و دین بود...آن را لقب عاقل و فرزانه نهادیم

قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ...یا رب چه گداهمت و بیگانه نهادیم

Friday, November 18, 2011

your voice

صدای تو که جاودانه این آواز شد، تا همیشه، جایی تنها در اعماق روحم... این روزها آغوش امن و خسته ات را کم می آورم، صدای قاطع و بی پروایت را و آرامش زیر سایه تو بودن را.

پای من خسته از این رفتن بود
قصه ام، قصه دل کندن بود

an accident

مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز.....جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی

Wednesday, November 16, 2011

Tuesday, November 15, 2011

صبوری نمی آید

تو را سریست که با ما فرو نمی​آید .................. مرا دلی که صبوری از او نمی​آید

letters from Iran

عجب اسم جالبی دارد این مستند، نامه ها از ایران. برای من، تو، برای همه دنیا که حاوی پیامی ست؛ اراده از آن انسان است اگر بخواهد تغییر دهد.....
فیلم را دیشب می دیدم، متعجب بودم از آن حسی که داشتم. دیگر همچون گذشته از آن احساسات غلیظ خبری نبود. همان ها که اشک می آورد. در حالی که بیش از دو سال با همه آن تصاویر زندگی کردم. اینجا دانشگاه قزوین، اینجا مازندران، آنجا امیرکبیر، آزاد کرج، خوابگاه کوی پسران و آزاد مرکز است. تصاویر زنده بود اما این بار با معنایی متفاوت. تک تک آن تصاویر برایم معنا داشت...مادر سهراب حقیقت است امروز، نه صرفا احساسات من و تو، نه اشکی برای ریختن. مادر ندا انسانی است که زندگی می کند یا نمی کند، اما حقیقت است و هزار و یک اتفاق دیگر...

اینکه این حس نیمه سردم از کجا می آید ذهنم را آشفته کرده بود تا دیشب اما پس از آن فکر کردم برای چه کسانی این اتفاق نیفتاده است آخر؟ همه ما درگیر زندگی مان شدیم، درگیر کارهای دیگر. مشغول روزمرگی ها و این برای من و تو و همه آنهایی است که هر روز با امید به خیابان ها می امدند. شاید برای تنها گروهی که آن حس تا حد بسیاری زنده است کسانی است که میله های اسارت آزادی شان را ربوده است.

اما این حس افسرده ام نمی کند. ریشه یابی که می کنم می بینم همین نگاه نوستالژیک ما ایرانی ها به گذشته و نه بازگشتی انتقادی به آنچه که در سالهای قبل پیش آمده چون انقلاب، دهه ۶۰، انتخابات ها و ... جایی تنها برای زار زدن و اشک ریختن بوده. نه آموختن از گذشته و برآوردن نگاه و گفتمانی تازه برای آنکه با واقعیت روز تطابق داشته باشد و بتواند کاستی ها را جبران و تغییری ریشه ای به وجود آورد. این نگاه اشک وار ما ایرانی ها به گذشته و غرق در تصاویر نوستالژیک به جای سوال از آنکه نقض کار کجا بود و چه باید می کردیم و نکردیم، شاید خود یکی از دلایلی باشد که سالهاست هیچ چیز تغییر نمی کند. اشک های مادر ندا و سهراب و هزاران بازمانده دیگر دردآور و خراش دهنده روح است اما برای پیشگیری از آن باید کاری کرد و نه فقط در کنار آن مادر گریست. گاه حس می کنم که ما راه را اشتباه داریم می رویم و خود در دام همه آنچه که نباید می افتیم.
اگر دلیل نگاه واقع بینانه ام به مستند دیشب این باشد باید تا حدی خوشحال باشم که تلاشم برای فاصله گرفتن نوستالژیک از گذشته تا حدی حداقل در خصوص نگاه به مسائل سیاسی و اجتماعی موثر بوده و این بار نه به دنبال تازه کردن زخم که ناخودآگاه با تصاویر می شود، اما در پی علت ها و راه ها هستم....

Monday, November 14, 2011

خونبها

خورشيد سايه پرور طرف کلاه تو ای من فدای شيوه چشم سياه تو از دل نيايدش که نويسد گناه تو زان شد کنار ديده و دل تکيه گاه تو از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو ماييم و آستانه دولت پناه تو آتش زند به خرمن غم دود آه تو
ای خونبهای نافه چين خاک راه تو نرگس کرشمه می‌برد از حد برون خرام خونم بخور که هيچ ملک با چنان جمال آرام و خواب خلق جهان را سبب تويی با هر ستاره‌ای سر و کار است هر شبم ياران همنشين همه از هم جدا شدند حافظ طمع مبر ز عنايت که عاقبت

new voice in mind

امروز بهش گفتم دارم تصمیمی می گیرم که شاید روزی پشیمون بشم. گفت دقت کن.
بعد فکر کردم شاید حتی پشیمون شدنش هم بیرزد اگر باورم باش. باورم....

Friday, November 11, 2011

و برف...


خاطره آن خیابان دراز با درختانی افراشته و پوشیده از سپیدی برف هجوم آورده.
روزهای جوانی، چای در پارک ملت، حلیم و پیراشکی، زمزمه شعری زیر لب، جوانی مان که در بالا و پایین رفتن آن خیابان و سخن از هر جایی طی شد. یاد این شعر که می خواندی و آسمانی که اشک هایش آرام نمی گرفت:

ببین باز می بارد آرام برف
فریبا و رقصنده و رام برف
عروسانه می بارد از آسمان
بر این حجله آرام و پدرام برف
زمین را سراسر سپیدی گرفت
به هر شاخه هر شاخه هر بام برف
نشسته به اندوه انبوه دشت
به بی برگی باغ ایام برف
خزان هم به دامان مرگی خزید
کنون فصل سرد سرانجام برف
فرو بسته یک شهر چشمان خویش
و می بارد آرام آرام برف

Thursday, November 10, 2011

one day more

دو شب پیش در بطری بازی دوستی پرسید اگه یک روز از عمرت باقی مانده باشد، چی کار می کنی. بدون اینکه قبلن بهش فکر کرده باشم، اولین جوابی که تو ذهنم آمد رو گفتم. نمی دانم این جواب از کجا می آید و اصلن ریشه قضیه در چی هست.
گفتم می روم بالای یک کوه بلند و از روی زمین بر سر خدا فریاد می کشم. تنها پاسخ قلبی بود که در فکر داشتم....

Wednesday, November 09, 2011

revenge not always by anyone

انتقام گرفتن هم از هر کسی جایز نیست. باید بدونی که کجا و از کی باید انتقام بگیری. اتفاقی افتاده که از خباثت وجودم در عذابم و ناراحتی....

Tuesday, November 08, 2011

تنهایی

شهرم را می خوام و مردمان آشنا... آنها که هنوز انسان مانده اند

Sunday, November 06, 2011

V for Vendetta

I just wanted to write about this film which I have seen last night with friends. Googled it and found that is not merely a film but a series book by Alan Moore. sounds interesting since the film was full of the ideas an themes including political or societal ones but in action form. Everything was exaggerated like a myth and seemed unreal. It is about fascism, anarchism, revolution, change, society, state, government, people, individuals, hero, love, resistance, pains, power, weakness, deprivation, prison.
Whole story is about a hero who wants to overthrow the totalitarian state in Britain by violent and kind of terrorist operations. which he could make it but with his death, then he passes the power to a small and seems weak girl who became so strong after long days of solitary confinement prisons.
To me what was really important more than finding the whole interesting story may be the idea of revolution which was simulated to the Domino :). yeah, it is really like a domino when it can pass the minds and its soul will be spread...
The other question that I have got related to the violence and its application. to what extent we can use violence to change something or how reasonable or logical could be to kill others or ordinary people to overthrow the dictator? on the film does not show how many ordinary people was being killed on the hero's operations and it was kind of fantasy since casualties is inevitable part of these actions. Also the idea that pains and difficulties make us so strong, severe and powerful. what happened to Evy as a little and weak girl was a good example...

P.N.: I am still thinking about the film :). The new thing that I find for myself is to see people not black or white. seeing them sometimes in gray category. they can change. be another person...

ماندن یا رفتن؟

کسی که می‌ماند، می‌جنگد تا فراموش کند. کسی که می‌رود، فراموش نمی‌شود؛ می‌شکند.

از یه وبلاگی دزدیدمش :)

Thursday, October 27, 2011

از دست رفته

اعتمادم از دست رفته... امروز دیگر از دست رفتههههه
به آنکه انسانی هست و انسانی می توان زیست.... انسانیت از دست رفته

Wednesday, October 19, 2011

:(((((

feel responsibility....

Fear inside me

You may scare of the persons who feel and think can do everything. can find and reach everything. can experience everything. can learn everything.

I discovered these days that I am in this type and scare of myself. I want to be usual. want to be like others.... to be, just to be, not being differently. my mind will destroy me one day. I know that....

چیستی عشق

ذهنم درگیر شده، باز هم سوژه ای جدید یافتم، مشغول هستم با آنچه که به او می گویند عشق.
دیشب به هم خونه ای ام می گفتم عشق وجود ندارد، یک اسطوره ذهنی است که ما از دوست داشتن داریم. همه چیز دوست داشتن است و اگر به کسی نرسی نام عشق بر آن می گذاری. هم خونه ایم اما اعتقاد داشت این تعریف هر کسی است چون عشق هم مفهومی نسبی است که هر کس در ذهن دارد. هر کس آن را می سازد و با آن زندگی می کند. به دنبالش می رود.
به نظرم رسید که عشق شاید یکی از رازهای دنیا باشد. مثل مفهوم خدا که به این نتیجه رسیدم یک راز است. عشق راز دنیاست. همه به دنبال آن هستیم اما نمی دانیم دقیقا دنبال چی هستیم. اینکه آیا واقعا وجود خارج از جسم ما دارد؟ چرا هر چه بیشتر در پی آن هستیم کمتر می یابیم؟ چرا آنقدر قدرت ویران کنندگی و سازندگی دارد؟ عشق کجاست؟ آیا فقط علاقه بین دو انسان عشق است؟ به نظرم خیلی تعریف تقلیل گرایانه ایست اگر بگوییم که عشق تنها علاقه بین دو انسان است.
سُمی اما اعتقاد داشت که عشق محور دنیاست. عشق محور دنیاست. آیا چیزی که محور است قابل شناخت است؟

Tuesday, October 11, 2011

و امروز....

بیست و پنج سالگی نفس های آخر را می کشد. امروز دیگر به پایان می رسد. این روزها بیش از همیشه به این قضیه رسیدم که سالگرد تولد ها شاید تنها برای آن است که بدانیم برای ماندن نیامدیم. اینجا به اندازه چشم بر هم زدنی می گذرد و تمام می شود. به دنبال ابدیت در این جهان نباید گشت. شاید جایی و یا زمانی دیگر به آن دست یافتیم. اینجا محل گذر است. شاید تنها اثر ما همان چیزی باشد که در این گذر بر جای می گذاریم. عمر ناچیز آدمی در این دنیا به آن اندازه هست که اگر بخواهد و بکوشد، بتواند کاری کند برای بسیاری از انسان ها دیگر. برای همنوعانش.

و همه راز زندگی همین است....

چنان احساس پیری می کنم در این بیست و پنج سالگی که باورم نیست. تا سال گذشته سالروزهای تولد را با استرس افزایش سن و پیری می گذراندم. اما امروز استرسی نیست. آرامشی عجیب جریان دارد. مثل شرابی جا افتاده به تماشای گذر عمر آگاهانه نشستم. نگاهم تغییر یافته. از پیر شدن لذت می برم. مسئولیت ها بیشتر و سنگین تر می شود اما بزرگ شدن سرنوشت همه ماست. رسیدن سرنوشت همه ماست. شاید هم بد نباشد آن را زودتر بپذیریم به جای مقابله کردن و فراموش کردن....


برای این لحظه هایی که می گذرد:

از من بگذر....

غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم
بگذشته در آتش همچون روزم
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر

بگذار ای بی خبر بسوزم ، چون شمعی تا سحر بسوزم
بگذار ای بی خبر بسوزم ، چون شمعی تا سحر بسوزم

دیگر ای مه به حال خسته بگذارم ، بگذر و با دل شکسته بگذارم
دیگر ای مه به حال خسته بگذارم ، بگذر و با دل شکسته بگذارم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
آه ، در غم این عشق بی حاصل بسوزم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
آه ، در غم این عشق بی حاصل بسوزم

بگذر تا در شرار من نسوزی ، بی پروا در کنار من نسوزی
همچون شمعی به تیره شب ها
می دانی عشق ما ثمر ندارد ، غیر از غم ، حاصلی دگر ندارد
بگذر زین قصه ی غم افزا

غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم
بگذشته در آتش همچون روزم
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر

Sunday, October 09, 2011

تظاهر

از تظاهر متنفرم
تظاهر به دوست داشتن چیزی که دوست ندارم

آغوشت را کم می آورم

یک مثلث ساده است :

تو ...


خاطراتت ...


زندگی ام

Monday, September 26, 2011

تناقض زیبایی

«زنانی که بطور استثنایی زیبا‌یند، محکوم به شوربختی‌ند. پیشگویی به آنان گفته از میان دو مصیبت یکی را برگزینند. که یا مبادله‌ زیرکانه‌ زیبایی در ازای کسب موفقیت است، که مجبور به پرداخت هزینه‌ آن با خوشبختی خود می‌شوند و توان عاشق شدن پیدا نمی‌کنند. عشقی را که به آنان معطوف شده مسموم کرده و عاقبت دست‌شان خالی می‌ماند. یا امتیاز زیبایی، به آنان شهامت و اعتماد به نفسی می‌دهد که هر داد و ستدی را رد می‌کنند. »

تئودور آدورنو


ما انسان ها با رفتار متناقض مان در حالی که به زیبایی جذب می شویم آن را می کُشیم. نابود می کنیم و به قهقرا می کشانیم. زنانی یا کسانی که به طرز غریبی زیبا هستند بسیار نیز گوشه گیر و افسرده می شوند. خصوصا از زمانی که به زیبایی خویش پی می برند. دیگر نشانی و توانی برای تلفیق در جمع برای آنان نمی ماند.

وقتی که با زیبایی روبرو می شویم حسی متناقض از جذب شدگی و حسادت داریم. زنان به گونه ای با آن مواجه می شوند و مردان گونه ای دیگر. زن زیبا انسانی تنهاست. محکوم به تنهایی است چرا که زنان دیگر با دید حسادت به او می نگرند و در عین حال خود را در مقابل او ضعیف می بینند. آنها می دانند در جمع کسی از همه برتر است، چون زیباتر است. همزمان استرس آن را دارند که زیبایی او همسران و دوستانشان را برباید و چشم ها را متوجه دیگری سازد. دیگری که همه توجه ها به اوست.

زمانی که زنی زیبا به این موضوع آگاه می شود محکوم به کنار کشیدن است. محکوم به خلوت و تنهایی است چرا که می داند اطرافیان را می ترساند. حسی از ترس و جذب شدگی ایجاد می کند. برای همین تنها می ماند. گوشه می گیرد و از اجتماع کنده می شود. چرا که حداقل از یک وجه از آن اجتماع برتر است و این برتر بودگی حتی اگر زیبایی باشد که ما انسان ها همیشه بیان می کنیم آن را می پرستیم، باز هم مایه حسادت و خشم و کینه مان است.


Tuesday, August 23, 2011

زندگی جدید

نشسته ام در یک اتاق سی متری رو به پنجره ای که به حیاطی پر از گلدان باز می شود. سانتاکروز، جنوب امریکا در کالیفرنیا است. صبحی آفتابی و روشن. هنوز زمان خواب و بیداری ام تنظیم نشده است. روز جمعه به نیویورک رسیدم و فردای آن به سمت کالیفرنیا پرواز کردم. تقریبا ۴ پرواز در دو روز. زمان و تنظیم خوابم کاملا به هم ریخته بود. گرچه در حال بهبود است.

روز های قبل از حرکت در کپنهاگ چنان از جمع کردن دوباره، بار سفر بستن و رفتن خسته بودم. چنان از یک آغاز دوباره هراسان و ترس خورده، فرسوده و تنها که میلی برای آمدن نداشتم. به خودم و یک سال گذشته که نگاه می کنم می بینم تقریبا هیچ یک از دوستانی که به نوعی برای درس خواندن آمدند این چنین فراز و نشیب پشت سر نگذاشتند. بخشی اش محصول انتخابی بود که کردم و بخشی اش هم پیشامدهایی که پیش بینی نمی کنی و زندگی مملوء از آن است.

داشتم با عباس حرف می زدم و انچنان بغض داشتم و خسته که شادمانی این به دست آوردن دوباره را حس نمی کردم. ناراحت شد و بعد با من دعوا کرد، برایش قابل درک نبود چرا باز هم از این فرصت به دست آمده به جای شادمان بودن و شادی کردن چنان غمگین و خسته ام. نمی دانست که از آنچه خواهم داشت خوشحالم اما گاهی شانه های آدمی نیاز دارد با ضجه هایی بلند و سخت دردی را که روزها از پی روزها کشیده تخلیه کند. آن بغض لعنتی را رها سازد و برای ساعتی اشک بریزد تا جایی برای نفس کشیدن داشته باشد. اگر نمی گریستم، اگر با آن روزهای گذشته ام تنها نمی بودم و نمی اندیشدیم، نمی توانستم دوباره شروع کنم و این یک آغاز دیگر است.

آنچه که در اینجا و دنیای جدید می گذرد موضوع پست دیگری است گرچه در حال مکاشفه و شناخت این فضا هستم اما امید دارم اینجا سرمنزل دیگری باشد. جایی که شاید بمانم. نه برای همیشه که حداقل برای مدت زمان ماندگارتری و بخشی از مهمترین قسمت های زندگی ام را بسازم...

Thursday, August 11, 2011

تاملات ذهنی


تفکر بی قضاوت وجود ندارد، همه ما سویه های ذهنی از مسائل داریم که دریچه مان به زندگی را از دیگری متفاوت می سازد. قضاوت بخشی از ذهن است برای شناختی که قرار است حاصل گردد.
بنابراین «بی طرفی» وجود ندارد. آنکه می گوید بی طرف است صرفا شعار می دهد. «انسان بی طرف» یعنی انسان بدون شناخت.
گرچه این سبب نمی شود در قضاوتمان تا چه جایی که می توانیم از دایره انصاف خارج نشویم و تلاشمان را برای بی طرف بودن از دست ندهیم... شاید فرق افرادی که در اطرافیان ما زندگی می کنند و به نظر بی طرف می رسند و آنها که کاملا رادیکال و مطمئن در مورد امری صحبت می کنند در همین تلاش نهفته باشد. در همین کوشش برای حفظ انصاف...گرچه آنها هم قضاوت می کنند و در نهایت نتیجه گیری. اما آنها مسیری متفاوت تر از اذهانی که بر همه چیز و همه اتفاقات مطلق نگاه می کنند، طی می کنند.

زیستن در تاریخ

یکی از روزهای سخت بود که در میان یکی از گفتگو های بی پایانمان، در حالی که از آن همه فشار درمانده بودیم برای دلداری ام گفت تاریخ تکرار می شه. یه بار تراژیک، یه بار هم به شکل کمیک. ما شانس آوردیم در دوره کمیک زندگی می کنیم.
می خوام این روزها دوباره ازش بپرسم که آیا این تلخی تکرار وقایع است که کمیک می نماید یا هنوز وضعیت تراژیک از این فاجعه بار تر است؟؟؟
--------------------------------------------------------------------------------------------

سالها پیش:
اگر انقلاب فرهنگی اتفاق نیفتاده بود، الان حتما لیسانس داشتم یا فوق لیسانس. مسیر زندگی ام متفاوت می شد. جای دیگری بودم.

امسال:
اسمش رو دیگه نمی شه گذاشت سهمیه بندی، راهی برای انتخاب نمانده، علوم انسانی رو که حذف کردند، باقی رشته ها هم به نفع مردها سهمیه بندی، می خواستم روزنامه نگاری یا علوم اجتماعی علامه رو بزنم. درش رو بستند.

سالها بعد:
….........

Friday, July 29, 2011

life and its meaning

Do the best that you can and never stop .

this is not merely a sentence, is meaning of life.
you should not define it, you have to live it.

Friday, July 22, 2011

اصل بر چیست و ما کجا ایستاده ایم؟

از صبح که از سفارت امریکا در دانمارک برگشتم ذهنم درگیر است. وقت مصاحبه برای ویزا دانشجویی داشتم. درگیر افکار جورواجور هستم، اما بیشتر از همه به این می اندیشم اینکه ما رانده شده ها، ما تبعید شده ها تا به حال چه کرده ایم که کشورمان بهتر شود و کسانی که تبعه آن هستند در هزار اداره و سفارت خانه خارجی با هزار و یک سوال مواجه نشوند؟ هزار و یک پرسش که کی هستی و هدفت از سفر به اروپا یا امریکا چیست؟ از سوابق و امنیتی ات بگو؟ آیا تا به حال دستگیر شده ای؟ و سوال هایی که همه می دانند. کدام یک از ما است که کتمان کند که با قدم گذشتن به هر کشوری حتی ارمنستان و هند و مالزی از اینکه احساس امنیت سیاسی و اجتماعی می کند و آزاد زندگی کند، لذت نبرده؟ کدام یک انکار می کنیم که بعد از چند ماه زندگی در کشورهای اروپایی و امریکایی چه قدر دلمان خواسته که کاش کشورمان اینگونه بود و می توانستیم آنجا بمانیم. یا اینکه حالا که وضعیت کنونی ایران بدین شکل نیست همین جا ماندگار شویم و به اصطلاح به آن خراب شده باز نگردیم.


اما اصل بر این است که ایران کشور و وطن ماست و ما صاحبان حق. مایی که به اجبار یا اختیار رخت بربسته و از این سرزمین رفتیم. ما رفتیم برای اینکه این کشور را جایی برای زندگی و کار نمی دانستیم. خیلی ها هم زیر لب گفته ایم این کشور لیاقت داشتن شهروندانی چون ما را ندارد. همان بهتر که یک سری بی عقل و خرد بر آن حکمرانی کنند. فرزندان نسل انقلاب کرده و دو نسل بعد از آن در حال خارج شدن از این آب و خاک هستند. این مسئله به وضوح قابل مشاهده است و همه در تکاپوی یافتن راهی برای ترک ایران. جایی که دیگر برای ماندن مناسب نمی دانند. ما انرژی و نیروی انسانی و همه دارایی مان را برمی داریم و بار سفر می بندیم. سفری که چند در درصدی هم می دانیم بی بازگشت است. با هزار دلیل ماندگار می شویم. برخی پناهنده، برخی کار گیر می آوریم و پروسه شهروند شدن را پی می گیریم، برخی هم دکترا را ادامه می دهیم تا ببینیم بعد از آن چه می شود.


اما، اما واقعیتی که در ذهنم می گذرد آن است که دیگر نمی خواهم باز هم افسوس بخورم بر آنکه سرزمینم نعمتی چون من را قدر ندانسته و من باید بروم. این خاک من است. اگر آن را رها کنم چه کسی آن را بسازد؟ امروز به این فکر کردم که می خواهم چه کار کنم برای این خاکی که در حال نابودی است؟ می خواهم چه کار کنم که نسل آینده همچون پدر و مادرهایمان شرمنده ما نباشند؟ هزار ایده و فکر گوناگون از اینکه باید انقلاب شود و هزار و یک تحول صورت بگیرد تا ایران دوباره ایران شود قاعدتا هجوم می آورد. برای آنکه دوباره شهروندان آن با افتخار بر روی این خاک قدم گذارند. حرفم این نیست. حرفم این است که اگر همه ما برویم، که بماند؟ طی یک سال زندگی در خارج از کشور بیش از گذشته و حتی سخت تر از گذشته به این فکر کردم که چه می کنم در اینجا؟ نه از ضعفم، که نه از روی قدرت. آری من توانایی زندگی کردن در اینجا را دارم، نه مشکل درس خواندن یا زبان یاد گرفتن یا کار پیدا کردن و نه چیز دیگر. من نیاز دارم در آینده جایی باشم که احساس کنم آنچه انجام می دهم و می سازم برای فرزندانم است. برای کسانی که در آینده می آیند. حتی اگر هزاران خانه و املاک و مدرک و افتخار هم در اینجا داشته باشم، چه فایده که اگر احساس رضایت از آنچه انجام می دهم در میان نباشد؟


حس مسئولیت شخصی بیش از گذشته طی یک سال زندگی در خارج از کشور بر من هجوم آورده. می دانم که دیگر امکان فعالیت به شکلی که ما قبل از انتخابات در ایران انجام می دادیم نیست و اگر همین فردا بلیط برگشت به ایران بگیرم، احتمالا جایم زندان است. می دانم که دوره فعالیت چریکی هم گذشته که از مرز بروم ایران و زندگی مخفی داشته باشم که حالا نمی دانم و اصلا نمی دانم چه کار کنم. پس باید چه کار کرد؟ تنها راهی که شاید پیش رو باشد ادامه دادن همین زندگی موقتی در اینجا و صبر باشد برای روزی که وقت بازگشتن باشد.

نمی گویم حتما روزی که ایران دچار انقلاب یا تغییر بزرگ دیگری شده است. اما شاید اگر کمی فعالیت را کمرنگ تر انجام دهم و بی سر و صدا تر. روزی بتوانم برگردم. اما تنها و مهمترین نکته ای که می دانم آن است که من برای زندگی در اینجا ساخته نشده ام. نه، اگر سال ها اینجا کار کنم و زندگی تشکیل دهم هیچ احساس مفید بودنی از خود ندارم. ما نباید ایران را ترک کنیم. آنها که رفته اند و می توانند برگردند، باید برگردند. حتی اگر قرار است برگردیم و مبارزه کنیم باید برگردیم. ما نباید آن خاک را رها کنیم.


این روزها وقتی می بینم که همه فعالین اجتماعی و سیاسی به فکر رفتن افتاده اند در عین حال که به همه حق می دهم، در عین حال که تصمیم شان را محترم و تا سطحی درست می دانم ولی آرزو می کنم کاش نگاهشان به این رفتن همیشگی و دائمی نباشد. به اینکه بیندیشند که روزی قرار است بازگردند. آنچنان درگیر زندگی و کار در خارج از کشور نشوند که از خاطرشان رود که ایران در چه حال است. حتی تلاش کنند که اگر روزنه ای ایجاد شد بازگردند. کاش این نگاه در بین ما فعالان بیشتر از گذشته درونی شود که آنکه باید برود، کسی است که جایگاه اش ناحق و بی مشروعیت است. نه ما. نه انسان هایی که باور دارند می توانند با عملشان شاید بخشی از بهترین را بسازند.

Thursday, July 21, 2011

شانه های سنگین.....

یه پست نوشته بودم برای بهاره که اومد مرخصی و باید برگرده این هفته به زندان. ظاهرا جایی سیوش نکردم و پریده.
بعد از ۱۸ ماه مرخصی اومد، بالاخره اومد. اون هم فقط برای چند روز، چه قدر گفتن واژه ۱۸ ماه راحته ولی فکر کردن به حتی یک روزش سخت و غیرقابل هضم. تلفنی که باهاش صحبت کردم به نظر خوب می اومد ولی کیه که ندونه چه قدر سختی کشیده،کیه که ندونه بین دیوارهای زندان چند بار تمام زندگی اش رو مرور کرده و اینکه چی شده که به اینجا رسیدم. کیه که ندونه هر تار سفید مویی که در آورده حاصل چند ساعت، چند روز درد و غصه دوری از بهترین ها و عزیزترین های زندگی اشه.
نمی دونم در برابر این همه ایستادگی و رنج بهاره و خیلی های دیگه در زندان چه کردیم. ولی هر کاری کردیم کمه. چون هنوز اونها تو زندانند. هنوز درهای اون دیوار ها بسته است و چشم های پدر و مادر و همسر و فرزنداشون به راه.
بعد از حرف زدن باهاش باز هم دلم خواست و خواستم که کاری اساسی کنم. اما نمی دونم چرا دچار تردید شدم. این روزها به تردید های ذهنی ام خیلی فکر کردم. اینکه کاری که ما می کنیم چه قدر برای آدم هایی که الان تو زندانند مفیده؟ اصلن تغییری ایجاد می کنه؟ چه در کوتاه مدت و چه بلند مدت؟
این قدر این ور درگیر زندگی شده ام. درگیر درس خوندن. درگیر کار پیدا کردن. تمدید ویزای دانشجویی و هزار و یک درگیری که حتی وقت نمی کنم به خیلی کارها درست و حسابی برسم. نمی دونم روزهام رو چه جوری می گذرونم. وضعیت پا در هوا، نه خونه ای، نه چشم اندازی از آینده، احساس مسئولیت و عذاب وجدان از یک طرف احاطه ام کرده و از اون طرف هزار درگیری برای زنده موندن و زندگی کردن در جایی که وطنم نیست.
احساس می کنم شونه هام تحمل این بار رو نداره.
نداره.