Tuesday, November 19, 2013

فروهرها

همیشه برایم یادآوری نحوه کشته شدن فروها سخت بود. کاردهایی که در شکمشان خوردند و چه بی رحمانه کشته شدند.  نمی دانم کدام انسان با انسان دیگر چنین کاری می کند... این بخشی از کتاب دخترشان پرستو است



من و پسرک هایم خانه را با پرواز بعدی ترک کردیم. پدر و مادرم در آن خانه ماندند تا به خاطر امیدهاشان استقامت و تلاش کنند آنها در آن خانه در هجوم شبانه ماموران وزارت اطلاعات کشته شدند و من تنها برای عزاداری شان به آن خانه بازگشتم.
ایوان این خا
نه هنوز سنگین از وداع تلخ من است. گاهی که صبح ها روی هره این ایوان می نشینم با فنجان شیرقهوه ام تا اولین سیگار روزم را بکشم، تصویر آن وداع دوباره بر من نمایان می شود. فضای ایوان انباشته از تلخی افسوس است، پدرم دوباره اشک در چشم دارد و به من خیره مانده است تا آخرین دیدارش با فرزندش را به خاطر بسپارد. طنین صدای دور شده مادرم، که لابلای نقش و نگارهای قهوه خشک شده امید می جوید، مثل باد گرمی از آن ایوان می گذرد. گاهی که روی این ایوان در خلوت آن وداع می نشینم از خود می پرسم آیا مردگان به یاد ما هستند؟ آیا آنچنان که ما به آنان نیازمندیم، نیازمند ما هستند؟ آیا آنها دلتنگ ما می شوند؟ آیا پدرم گاهی روی ایوان می نشیند تا مرا به یاد آورد، مادرم آیا هنوز برای دلداری من قصه های پر امید می بافد؟
......
نوشتار پرستو فروهر از کتاب بخوان به نام ایران.....


پ.ن: متن بازجویی هایی که پرستو فروهر از مطالعه پرونده پدر و مادرش رونویسی کرده است آنقدر تکان دهنده است و دردناکه که می شود عمق وحشی بودن تمام کسانی که مرتکب چنین جنایتی شدند را به عینه دید.



قربانیان جنایت های سیاسی، آنان که به جرم دگراندیشی کشته شده‌اند و دادخواهی‌شان به سرانجام نرسیده، مردگانی هستند که خاکسپاری‌شان ناتمام مانده است. مرگشان بر جهان ما زندگان سنگینی می‌کند. تنها زمانی می‌توان سرگذشت آنان را به گذشته سپرد که دادخواهی ما به سرانجامی عادلانه رسیده باشد. تنها در آن هنگام سرگذشت آنان به گذشته خواهد پیوست تا برگی از تاریخ باشد برای عبرت آیندگان.

Friday, November 08, 2013

اندرباب فیس بوق

می گویند از یک چیزی فاصله می گیری بهتر می توانی مرورش کنی، نقدش کنی و مشکل راپیدا کنی، برای همین تردید به موقعیتی که داریم و ظن داشتن به کاری که می کنیم شاید خیلی وقت ها مفید باشد. امروز دوباره داشتم در مورد فیس بوک فکر می کردم و اینکه  تقریبا دو ماهی می شود که آنجا نیستم. گاهی هوسی می کنم و می روم و سری می زنم اما سعی می کنم سریع بیایم بیرون که درگیر نشوم. یک آفتی که رسانه های اجتماعی اینطوری دارند در کنار همه نکات مثبتی که می توانند داشته باشند مثل راحت تر کردن ارتباطات و خبرگیری، تلاش روزانه افراد برای به نمایش گذاشتن خویشتن است. شاید واقعا خیلی وقت ها ما چیزی برای عرضه به دیگران نداشته باشیم یا حتی کاری نکرده باشیم اما چون می بینیم همه اظهار نظر می کنند ناخودآگاه دوست داریم حرفی بزنیم. در نهایت آنقدر درگیر این فضا می شویم که از فرآیند تولید واقعی و تمرکز بر کاری که در آن توانایی داریم روز به روز دورتر می شویم. روزی چشم باز می کنیم و می بینیم که کل زندگی ما شده است فیس بوک و لاغیر. حال رسانه های دیگر کم و بیش همین مشکلات را دارند اما نمی دانم چرا اینقدر این مسئله در فیس بوک شدید است؟!

Tuesday, November 05, 2013

جامعه تخیلی ایرانیان مهاجر و تضاد نسلی

هویت ملی برای ایرانیان علی الخصوص کسانی که دست به مهاجرت زده اند بسیار اهمیت دارد، در محل زندگی و سکونت ایرانیان خارج از کشور وارد که می شوی نماد ها و تصاویری سنتی را بر دیوارها می بینی که همه نشان از تلاش برای برقراری با گذشته ای دور و غایب دارد. طبق ساختار تئوریک این مقاله من این ادعا را مطرح می کنم که تضاد هایی که نسل اول و دوم ایرانی ها تجربه می کنند تا حدی در این موضوع طبقه بندی می شود. یعنی نسل اول ایرانی ها و فرزندانشان گرچه دارای توافق و تلاش برای نگهداشت هویت ایرانی هستند اما دچار چالش هایی نیز می شوند. 

اگر نسل اول ایرانی ها به حفظ الگوی زنانگی در دختران اهمیت می دهند و در ناخودآگاه ذهنی شان شکل خاصی از زن ایرانی را تمایل دارند نشان دهند و در عین حال رفتارهای اجتماعی و جنسی دخترانشان را از کودکی و نوجوانی کنترل می کنند. اگر انتظار دارند که نسل دومی ها الگوهای موفقی در تحصیل و دستیبابی به جایگاه شغلی باشند و آرزو دارند که تصویر خاصی از خانواده سنتی و اصیل ایرانی را پاسداری کنند به این دلیل است که می خواهند پاره هایی از هویت ملی را رقم بزنند آن هم در جامعه ای که انواع روش های ساختاریافته برای سرکوب مهاجرهای غریبه یا نادیده گرفتنشان استفاده می کند. این راه ها روش هایی برای مقاومت و دوری جستن از قرار گرفتن در رتبه شهروند درجه دوم یا پایین بودند در جامعه به شدت طبقه بندی شده نژادی و جنسیتی امریکا است.

این موضوع صرفا به اختلافات نسلی بین نسل اول دوم که منشآ آن آمدن از زمینه ی سنتی جامعه ایران و یا بزرگ شدن فرزندانشان در محیط امریکا بازنمی گردد بلکه تلاشی برای حفظ هویت و رشد و تقویت «جامعه ای خیالی» به باور بندیکت اندرسون است. این عمل جمعی در واقع همان بازیابی هویت جمعی است اما نه فقط با نشانه ها و سمبل ها و نمادهای آنتیکی از گذشته چون مراسم ها و اعیاد ایران باستان و یا وابستگی به هویت ایرانی -کوروشی. بلکه با انتقال الگوی موفق بودن، خانواده محور بودن، الگوهای جنسی تا حدودی سنتی این تلاش صورت می گیرد. به خصوص در جامعه فردگرای امریکایی که به دستآوردهای شخصی افراد ارزش بسیاری می دهد.

فشاری که نسل اول به نسل دوم می آورد فشاری است که به صورت محسوس یا نا محسوس در اقر زندگی در جامعه ای بیگانه از نسلی به نسل دیگر منتف می شود. نسل اول می خواهد به جایگاهی تثبیت شده در جامعه مهاجر برسد با اتصال به هویتی جمعی که شاید واقعیت های مصداقی و بیرونی نیز نداشته باشند. می خواهد فرزندان کمتر با چالش های مهاجرت درگیر باشند و موقعیتی برجسته جهت مقاومت در برابر تبعیض داشته باشند. این تلاش با ادعا و اصرار بر موفق بودن، پاک و اصیل و قدیمی بودن فرهنگ و با مرزگذاری با فرهنگ بیگانه درست می شود.

مرخصی زایمان زنان و نگاهی دو وجهی به اجرای این سیاست


مطلبی که در سایت بی بی سی نوشتم:

آیا سیاستگذاری هایی که در حوزه زنان می شود در سطحی کلی و با دیدی جامع تر سبب افزایش موانع بر سر راه پیشرفت آنها می شود یا در نهایت جایگاه شان را بهبود می بخشد و گامی به سوی برابری است؟ برای مثال طولانی شدن مرخصی زایمان در حوزه سیاسی که تفکری عقب مانده بر آن حاکم است و به دنبال افزایش جمعیت فرزندان است به نفع زنان است یا خیر؟
اگر در این حکومت به صورت همزمان دو دسته دیدگاه حاکم باشند که یکی دیدگاه رهبری است که اعتقاد دارد جمعیت کشور باید بیشتر شود و این معمولا به معنای افزایش کار خانگی زنان و فشار مضاعف بر آنان است، اما در عین حال در دستگاه دولتی نیروهای تحول‌خواهی هستند که با مرخصی های زایمان موافق هستند، چرا که کشورهای پیشرفته این الگوها را به اجرا در می آورند و یکی از شاخص های چگونگی افول یا بهبود وضعیت زنان است، آیا باید موافق چنین سیاست هایی بود یا آنها را به نقد کشاند؟ از چه زاویه ای باید به آن نگاه کرد؟
قانون افزایش مرخصی زایمان زنان به ۹ ماه که دولت کنونی به دنبال تامین بودجه و اجرایی کردن آن است دستاورد دولت قبلی است که ایدئولوژی حاکم بر آن با خواست رهبری در حوزه افزایش جمعیت موافق بود. اما خانم مولاوردی اخیرا اعلام کردند[1]که دولت به دنبال منابع مالی آن است. این قانون پیش از این مورد نقد بود اما حال چندان انتقادی به آن نمی شود.
به نظر می رسد یکی از راه حل های بررسی این موضوع در نظر گرفتن زمینه و شرایط مورد نظر فعلی هست. اینکه بالاخره کشورهای پیشرفته با کشوری در خاورمیانه مثل ایران که نیروهای بنیادگرا و واپس گرا بخش های مهمی از دستگاه قانونی و سیاستگذاری ها را در دست دارند، تفاوت دارد.
آمار کلی وضعیت مرخصی والدین در کشورهای پیشرفته به این شرح است: طبق آمار، سوئد تنها کشوری است که مرخصی زایمان بلندمدت (۴۸۰ روز) با حقوق دارد که بین پدر و مادر تقسیم می‌شود.
پس از آن انگلستان با ۲۸۰ روز، استرالیا با ۱۲۶ روز، برزیل با ۱۲۰ روز، کانادا با ۱۱۹ روز، فرانسه و هلند و اسپانیا با ۱۱۲ روز و آلمان با ۹۸ روز قرار دارند. البته این مرخصی‌ها معمولاً بین پدر و مادر تقسیم می‌شود و همین‌طور میزان حقوق دریافتی هم بین حداقل حقوق تا دریافت حقوق کامل، متغیر است.
ایران با افزایش مرخصی زایمان از شش ماه به نه ماه آن را به ۲۷۰ روز تغییر داده است. یعنی رقمی مشابه سوئد و انگلستان دارد. چرا از مرخصی والدین در کشورهای صنعتی و پیشرفته معمولا استقبال می شود اما در ایران چنین سیاست هایی نیاز به تامل و نقد بیشتر دارد؟
محل بحث در خصوص دیدگاهی ست که پشت برنامه ریزی و اجرای این دسته از طرح‌ها نفهته است. تفکری که به دنبال نگهداشت و قوام الگوی سنتی خانه‌داری، فرزندآوری و همسرداری برای زنان است.
مرخصی زایمان جایگاه شغلی زنان را به خطر می اندازد و کارفرما را در استخدام زنان بی رغبت می کند و سیستم های دولتی دیگری هم برای حمایت از اشتغال آینده این زنان وجود ندارد.
بنابراین در دیدی بلند مدت اثری منفی بر وضعیت اشتغال زنان می گذارد اما از سویی باید در نظر گرفت که همین زنان بچه دار هم می شوند و اگر مرخصی طولانی مدتی نداشته باشند، سبب می شود که بار دوگانه ای را در جامعه ای که مخلوطی از الگوهای سنتی و ارزش های مدرن در آن جریان دارد، بر دوش بکشند که همان کار خانگی و کار بیرون از خانه همزمان است.
در عین حال نباید غافل شد که محدود و کم بودن مرخصی زایمان بر میزان اشتیاق خانواده ها به فرزندآوری اثر می گذارد و میزان باروری را کاهش می دهد که در نهایت از بار وظایف زنان کم می کند.
چرا که الگوهای نقشی در خانواده ایرانی تا حدود بسیاری همان الگوی کار زن در خانه و کار مرد در بیرون از خانه است که در اینجا اشتغال زنان وزن وظایفشان را بیشتر کرده است.
البته این به معنای این نیست که نگارنده مخالف امر مثبت اشتغال زنان است، اما دیدی انتقادی به تقسیم نقش ها در خانواده کنونی ایرانی دارد.
بنابراین موافقت یا مخالفت با این سیاست و اجرای آن می تواند نسبی باشد. با توجه به اینکه چه تفکری قدرت را در دست دارد و با چه هدف و دیدگاهی می خواهد چنین سیاستی را اجرا کند.
و یا در نهایت کارکردهای چنین سیاستی به نفع یا به ضرر شرایط و جایگاه زنان تمام می شود.




Saturday, November 02, 2013

آرامش پس از طوفان

حس آرامش بعد از تلاطمی چند روزه برگشت. ده روز سختی رو پشت سر گذاشتم اما فکر می کنم اگر این اتفاقات نمی افتاد شاید به عمق مشکلی که وجود داشت پی نمی بردم. و شاید باور درونم عمیق تر نمی شد که برخی از چیزها برگشت ناپذیر است. برخی از حس ها و دوستی ها دیگر بازنمی گردد. اشتباه گذشته را نمی شود کاری اش کرد و چیزی که خراب شده دیگر خراب شده. گاهی حتی تلاش برای درست کردن ترک ها را بیشتر می کند و نمک زخم ها را شور تر. پس باید جسارت داشت و شجاعت. اینکه بگذاریم چیزی که درست نمی شود برود. اگر خود را به چیزی وابسته کرده ایم بگذاریم تمام شود. دل زد به راهی بی انتها که لزوما پایانش را نمی دانیم. با آغوش باز اتفاقات و خطرات را پذیرفت. پل زد از گذشته به آینده. و همچنان تلاش کرد. حالا با آرامشی عجیب این سطرها را می نویسم. آرامشی که پشت آن بغض اشکی هم هست ولی نمی توان کاری اش کرد. اگر بگذارم احساسات مرا دوباره نابود سازد یا همه افکارم را اشغال کند، باز هم سقوط می کنم و من واقعا نمی خواهم به سقوط باز گردم. حتی دیگر نمی خواهم نام و تصویر بسیاری از چیزها را به یاد آورم... پس یک خداحافظ محکم می گویم به گذشته و به تو ... 

Thursday, October 31, 2013

می دونم که شب سختی رو صبح خواهم کرد. این شاید آخری اش باشه. آخریه اشک ها یا ... آخرین خداحافظ،
آخرین شاید
.
.
.

تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد

Saturday, October 26, 2013

تمام صبح دیروز را گریه کردم واشک ریختم. یاد خاطرات گذشته، یاد رفته ها که تکرارشان دور و امکان ناپذیر می نماید. خاطره ها و زندگی هایی که دیگر تکرار نمی شود. برنمی گردد، تغییر نمی کند، پاک نمی شود. تغییرات هورمونی ناشی از پریود شدن بعد از ۸۰ روز هم بود. این پریودی هم شده بلای جان. تا استرس دارم و یا زندگی بالا و پایین می شود هورمون ها به هم می ریزد و دیگر هزار و یک درد و افسردگی هم اضافه می شود.

اما الان آرامم. آهنگی آرام گوش می دهم و فکر می کنم این لحظات زندگی ام است، این وقتی است که باید از آن لذت ببرم. در آن کار کنم. باید تلاش کنم و خوش هم باشم. این لحظات دیگر برنمی گردد مثل ۲۲ سالگی رفته، مثل ۲۵ سالگی رفته و مثل باقی آنها. باید شاد بود و شاد زیست. از خودم لذت ببرم. بخندم و شادی کنم. امید داشته باشم. در جریان باشم و متوقف نشوم. حس می کنم ذهنیتم اگر تغییر کند خیلی از افسردگی ها و درماندگی هایم هم عوض می شود. بسیاری از آنها تغییر می کند. از چیزهایی که دوست ندارم یا آزارم می دهد بهتر است فاصله بگیرم و راهی هر چند کوچک اما درست بسازم و فکر کنم که من می توانم با قدم های کوچکم اما مستمر و پویا چیزی درست کنم...


Monday, October 14, 2013

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس که خود راه بگویدت چون باید رفت.

Saturday, October 12, 2013

میان برگشتن و ماندن

مدت هاست دارم به این موضوع فکر می کنم، به اینکه می خواهم در اینجا بمانم یا برگردم. واقعیت این است که بسیاری از چیزها در زندگی اکثر انسان ها قطعی نیست. یعنی شما نمی دانید وقتی تصمیم به کاری گرفتید و تمام جوانب را سنجیدید، چه چیزهایی پیش خواهد آمد و چه چیزهایی پیش نمی آید. کجای محاسباتتان اشتباه در می آید و کجا درست است. این برگشتن و ماندن هم برزخی است که تصمیم گیری را بسیار سخت می کند.
هر کدام از دو طرفی که محل زندگی تان است خوبی ها و بدی هایی دارد که شما را بیشتر سر دوراهی می نشاند. اینکه در ایران طبیعتا بسیاری از آزادی های زنان را نخواهی داشت و زندگی ات در آزادی های فردی محدود خواهد بود. اینکه امکان داشتن کار خوب و یا درآمد خوب را باید بسیار پایین بدانی. دوباره برمیگردی به همان فرهنگی که باپیچ و خم هایش بزرگ شدی اما معایبش آن چنان زیاد است که روزی به خاطر همان بیرون زدی. 
حالا که احساس می کنم شاید خطر برگشت کمتر باشد یا امکان زندگی کردن در آنجا بیشتر است، فکر کردن به برگشتن جدی تر شده است. وابستگی های عاطفی و علایق هم مرا بیشتر تشویق می کند که به بازگشت فکر کنم.
از طرفی با خودم می گویم من در اینجا چه کار می توانم بکنم؟ چه چیزی می توانم درست کنم که به درد کشورم و جایی که در آن بزرگ شدم بخورد و واقعیت این است که ما در نهایت در همین ساختار باید روی یکی از دو جنبه فردی یا عمومی مان کار کنیم تا حس مفید بودن به سراغمان بیاید. تحصیل و گرفتن دکترا در کاری که می کنیم یکی از راه هایی است که با برگشت به ایران امکان مفید بودن را بیشتر می کند. از طرفی اگر نتوانی چیزی اینجا بسازی که مربوط به ایران باشد باید این جنبه مثمر ثمر بودن را به کل فراموش کنی.
درست است که اینترنت و شبکه های اجتماعی امکان تماس و درارتباط بودن را بیشتر فراهم کرده است اما چه کسی است که نداند برای تغییر چیزی باید در آن فضا قرار بگیری.
از طرفی با خود می گویی خوب من دکترا هم بگیرم. نکند در این مسیر مثل بسیاری از دانشجویان دیگر در زمان انقلاب تعلق عاطفی پیدا کنم و زندگی اینجا تشکیل دهم که دیگر نتوانم برگردم. یا با خود می گویی نکند من آنقدر در این فرهنگ غرق شوم و زمان طولانی بگذرد که بازگشت برایم دشوار شود. دو راهی بسیار سختی است. می مانی که برگردی یا بمانی. 
در هر صورت می دانم که ماندن در اینجا هم مستلزم ساختن چیزی است. درست کردن راهی که لزوما ته آن را نمی دانی. آیا آنقدر توانایی یا شجاعت در خود می بینی که این راه را بسازی؟ آیا آنقدر اطمینان داری که راهی که می روی به چیزی ختم شود؟ همه این سوالها را بارها و بارها بالا وپایین کرده ام و هنوز هم نمی دانم که چه مسیری را انتخاب کنم. از این هم هراس دارم که این برزخ برگشتن و ماندن آنقدر طول بکشد که عمرم بگذرد و زمان از دست برود. تعلل در تصمیم گیری پیدا کنم و نهایتا نتوانم پیدا کنم کدام راه بهتر و درست تر است. 

Monday, September 30, 2013

اشک واپسین

به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین 

به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم
نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم
حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم
ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی
به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم
مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم
به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من
ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم
تو رشک آفتابی کی به دست سایه می ایی
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم

Friday, September 27, 2013

خیلی ناگهانی امروز احساس ایرانی های خارج از کشور بعد از انتخاب خاتمی به عنوان رئیس جمهور و تحولات روابط ایران با جهان را حس کردم، یک حس عجیب در عین خوشحال بودن و امید داشتن اما ناباوری... حالا امیدوارم سرنوشت ما مثل اونها نشود. یعنی این دفعه واقعا اتفاق خوبی بیفتد و این جنگ تمام شود. وضعیت این همه ایرانی سفر کرده و در خارج بهتر شود. راحت بروند و بیایند. ایرانی های داخل شرایط بهتری داشته باشند. حالا همین که بعد از بیشتر سی سال دو تا رئیس جمهور با هم حرف زدند خودش خیلیه...

Wednesday, September 25, 2013

توانمندی چیست؟

فکر می کنم توانمندی چندان ارتباطی با داشتن کار و یا پول یا اشیا مناسب دور و بر آدم ندارد. مطمئنان اگر پول داشته باشی می توانی به دیگران کمک کنی، می توانی برنامه ریزی بهتری از وقت و زمانت داشته باشی، می توانی شرایط بهتری برای خود و اطرافیانت ایجاد کنی.
اما شاید توانمندی بخشی از این موضع است. توانمندی این است که در شرایط بالا و پایین بتوانی خودت را لنز بیرونی ببینی. بتوانی ناامیدی ها، شکست هایت را به قول اینجایی ها هندل کنی و سعی کنی ادامه دهی. بتوانی آرزو و امید را در خورد به همان قوت نگه داری. بتوانی با ممارست و تمرین به کاری که داری انجام می دهی ادامه دهی. طبق این تعریف احتمالا بسیاری از زنان و مردان ما که اطرافمان هستند و شغل چندان پرستیژ و موقعیت داری ندارند، در دایره توانمندها قرار می گیرند. آنها توانمندند چون ناامیدی ها را کنترل می کنند. می توانند دلسردی ها و افتادن ها را از سر بگذرانند و باز هم ادامه دهند. 

Thursday, September 19, 2013

دولت در آن سرا و گشايش در آن در است

چون نقش غم ز دور ببينی شراب خواه
تشخيص کرده‌ايم و مداوا مقرر است

از آستان پير مغان سر چرا کشيم
دولت در آن سرا و گشايش در آن در است

Monday, September 16, 2013

زنی رو به پنجره پاییزی


 
در من زنی است
ایستاده کنارِ پنجره ی رو به باغ پاییزی
محو تماشای ریزش باران
و رقص بر گ های زرد.
زنی
 که  دیر هنگامی است
دل به هیچ وعده ای
نه در خیال و نه در محال
نبسته است.

Sunday, September 15, 2013

ما نه رندان رياييم و حريفان نفاق
آن که او عالم سر است بدين حال گواست

Wednesday, September 11, 2013

اول: هیچ چیز به اندازه هوای مرطوب و دم من رو بی حوصله و عصبی نمی کنه. امروز هوای شهر به شدت دم داره و گرمه. سردرد هم از دیروز شروع شده و حسی از اضطراب و استرس تمام وجودم رو گرفت.

دوم:‌استادم ایمیل زده که تا اول نوامبر باید اولین درفت پایان نامه رو تحویل بدهی. این یعنی اصلن وقت ندارم و تا اول دسامبر هم درفت نهایی باید تحویل داده بشه.

سوم:‌ یک موضوعی امروز توی کله ام می چرخید که نمی دونستم چه طور بنویسمش یا بیانش کنم که منظورم رو برسونه. یا حتی خوندنی باشه. دارم توی ذهنم می چرخونمش تا خوب پخته بشه و بیانش کنم. ..

Tuesday, August 27, 2013

I am so empty these days. just living my life and try to progress little by little.

Sunday, August 25, 2013

امروز باز هم به گذشته فکر کردم، باز هم اشک. نمی دونم این دردها چرا تموم نمی شه. با اینکه کار خاصی نمی کنم اما یادآوری شون خیلی اذیتم می کنه. رفتم فیس بوک رو بستم. حس می کنم توش خیلی درد هست. خیلی عکس هست. همه گذشته و پیوندها اونجا قدم می زنند و من مثه یه تماشاچی فقط می تونم نظاره شون کنم. بستم که راحت بشم.

رشید اسماعیلی فوت کرد. نمی دونم چه جوری فوت کرد چون هیچ کس هیچی نمی گه یا نمی نویسه. هیچ کس توضیح نمی ده که علت مرگش چی بوده. همه ناراحت بودند این روزها. حس می کنم توی ایران خیلی چیزا عوض شده. خیلی همه چی گرون شده. دوستام دارن یکی یکی یا ازدواج می کنند یا یه اتفاق عجیبی براشون می افته. مرگ رشید خیلی ناراحتم کرد. یه روزی توی بهت بودم. بهت اینکه چی شد!!! الان همه که انگار یه غمی نشسته. اما نمی دونم چرا یاد خودکشی سمانه افتادم. چه قدر بهش فکر می کنم حالم بد می شه...

باز هم داشتم به فاصله و هنر حفظ فاصله ها با آدما امروز فکر می کردم. حس می کنم باید بیشتر از اینا دلم برای خودم بسوزه و کمی مراقب اعصاب و روانم باشم. شاید حفظ دوستی ها همون حفظ هنر فاصله هاست. اینکه بلد باشیم با آدما چه قدر ارتباط داشته باشیم و چه مرزی رو رد کنیم یا نکنیم....

Monday, August 19, 2013

گاهی مسیرهای زندگی آنقدر ها هم راحت و ساده نیستند. پیچ و خم هایی دارند که روح را خسته می کند. آدم را دچار تردید و تنهایی می کند. همین که تصمیم می گیری که آن دختری نباشی که به هر خواهشی بله می گوید. همانی نباشی که زندگی و کار و ارزشی جدا از کسی که با او است ندارد، بدان مسیر دشوار را انتخاب کردی.
زن های تنها و مستقل چندان هم جذاب نیستند. آنها که خواهش نمی کنند و وابسته نمی شوند.
آنها که حس می کنند می توانند چیزی بسازند و با راهی متفاوت پیش بروند. 
این روزها که به گذشته می اندیشم ، مرور می کنم راهی که آمده ام را و چه قدر این راه بالا و پایین داشته. چرا سختی های این راه به یادم مانده؟ آیا شادی نداشتم؟ لحظات خوش. آن زمان که از ته دل می خندیدم؟ آن زمان که حس می کردم همه چیز روبراه است. به خودم می گویم: هی، تو همانی بودی که راه سخت تر را انتخاب کردی. پس جایی برای گلایه نمی ماند. هیچ چیز و هیچ کس را نمی توانی سرزنش کنی. همین که راه دشوار را برگزیدی یعنی باید تا ته آن بروی. یعنی باید سخت باشی و ادامه دهی...

Wednesday, August 14, 2013

 ياد باد آن که سر کوی توام منزل بود
ديده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود

آه از آن جور و تطاول که در اين دامگه است
آه از آن سوز و نيازی که در آن محفل بود    

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

Monday, August 12, 2013

طبقه بندی مطالبات زنان

داشتم مقاله نوشین احمدی در مورد مطالبات زنان را می خواندم که دیشب خبر انتخاب الهام امین زاده به عنوان مشاور حقوقی دولت روحانی را دیدم. چند تا از نظراتش را در مورد جایزه صلح نوبل، حقوق بشر، انتخاب احمد شهید و همینطور سیاست خارجی خواندم. به شدت محافظه کارانه و عقب گرایانه بود. ظاهرا نماینده محافظه کار مجلس هفتم بوده است.

اتفاقی مقاله نوشین احمدی بخش هایی را در برمی گرفت که به موضوع انتخاب زنان به عنوان وزیر یا در رتبه های بالای مدیریتی در دولت می پرداخت. به نظرم رسید احمد خراسانی در جایی دچار تناقض گویی شده است. یعنی یک جا از حضور وزیر زنی چون دستجردی در دولت احمدی نژاد دفاع می کند و در جای دیگر بر این تاکید دارد که حضور برخی زنان محافظه کار هیچ اثر مثبتی در تغییر وضعیت زنان ندارد.

چیزی که قابل تشخیص هست وجود دو دیگاه متفاوت در مورد حضور زنان در کابینه دولت است. دیدگاهی که یکی انتزاعی تر بحث می کند و دیگری عینی تر و عملگرایانه تر. در نهایت سوالی که مطرح می شود آن است که آیا کنشگران و فعالان مدنی باید از حضور زنان در قدرت حتی با دیدگاه هی غیرمترقی و عقب مانده به دلیل آنکه الگوساز حضور زنان در رده های تصمیم گیری است دفاع کنند؟

یکی از این رویکردها از حضور وزیر زن با هر نوع دیدگاهی به دلیل آنکه مشوق و الگوساز حضور زنان است، دفاع می کند. حتی اگر سیاست ها و کارهایی که در پیش می گیرد کمکی به روند دموکراسی خواهی یا باز شدن جامعه یا برابر شدن حقوق زنان و مردان نکند. 

دومین رویکرد در واقع به دنبال حضور زنانی با دیدگاه های مترقی تر است. نوشین احمدی در جایی از مقاله اش گفته است که طرد و مخالفت با حضور زنان محافظه کار سبب بهانه در دست زن ستیزان می شود و موجب استفاده گروه های سیاسی است. اما فکر می کنم دفاع از حضور زنانی با حداقل دیدگاه های مترقی در بلند مدت اثر مثبت تری دارد تا اینکه بخواهیم تشویق به حضور زنانی کنیم که گفتار و تفکراتشان سبب ساز تبعیض های بیشتر است. 

اینکه مخالفان برابری حقوق زنان و مردان و حتی کمی وسیع تر مخافان آزادی های عمومی و همه جانبه برای بشر فقط مردان ضد حقوق زنان و دموکراسی نیستند بلکه زنانی که این چنین فکر می کنند بخشی از آن قرار دارند و هیچ سکوتی در مقابل چنین زنانی به خاطر جنسیتشان جایز نیست.

لینک مقاله نوشین احمدی:
 
https://www.facebook.com/notes/the-feminist-school-مدرسه-فمينيستي/مطالبات-ما-و-منفعت-عمومی-زنان-نوشین-احمدی-خراسانی/10151758354242356

Sunday, August 11, 2013

میل عجیبی پیدا کردم به سکوت کردن، بحث نمی کنم، ادامه نمی دهم. فراموش کردن هم بخشی از آن است. حوصله ندارم و این دارد ممتد و طولانی می شود. همیشه این حس ها هست ولی گاهی کم و زیاد می شود. این بار زیاد کش آمده. روزهای زیادی حوصله ام از حرف های معمولی که می زند سر می رود. دلم نمی خواهد جواب بسیاری چیزها را بدهم. 
گاهی می نشینم و زل می زنم. به دیوار، به در. اینکه این حس معلق بودن از کجا می آید؟ چرا من همیشه حسی از ناپایداری و خستگی دارم؟ چرا حس می کنم چیزی نیست که برایش تلاش کنم؟ دیگر حتی به نداشته هایم فکر نمی کنم. چون انگار می دانم اگر به دستشان هم بیاورم آنقدر موقتی اند که پر می کشند و می روند. حس تلخی که هر لحظه تزریق می شود و همه اش سعی دارم با آن مبارزه کنم...

Saturday, August 10, 2013

از گذشته نیست یادی، یاد ها را برده بادی

کی می دونه چه قدر طول می کشه که آدمی همه آنچه را روزی حس کرده با کسی در جایی فراموش کند؟ چه قدر وقت می برد که روزی، صبحی، از خواب بیدار شوی و به خاطر نیاوری آنکه را روزی دوست داشتی. هیچ صدا، بو و عطری خاطره اش را موج زنان و رنج آور دوباره نیاورد؟ چند خیابان باید راه بروی، چند شمع تولد باید فوت کنی، چند شب مهتابی را به ماه خیره شوی و زمزمه کنان روزهایی که تپش قلبت گواه اضطراب عشقت بود را از خاطر ببری؟ 
چرا فراموش کردن اینقدر سخت است؟ کجای روحت گرفتار است که رها نمی شود از این کابوس ها؟ از این خاطره ها؟ از این بوها که یادآور اویی است که دیگر نیست؟ 
آخ که برخی لحظات آنچنان با روحت و قلبت پیوند دارد که کافی است لحظه ای چشمانت را ببندی و همه چیز را دوباره زنده در ذهنت تصویر کنی. نقش همه لطافت ها و نرمی هایی که با قلبت به دیگری می بخشیدی و حس دوست داشتنی که در رگ هایت جاری بود و چشمانت از اطمینان چیزی که هست، می درخشید....

Monday, July 29, 2013

سخت می شوی

برای من که همچین آدمی نبودم، تبدیل شدن به چنین چیزی باورنکردنی و سخت است. واقعیت اینه که در بیشتر مواقع روابط خصوصی ام، رتبه اول را در زندگی ام داشت و فکر می کردم هرجا دلم خوش باشد زندگی هم روبراه می شود. اما این روزها که زندگی واقعیت دیگری را به من تحمیل می کند. آدم هایی را سر راهم قرار می دهد که بیش از آنکه به من فکر کنند، به زندگی و آنچه انجام می دهند می اندیشند، من هم تغییر می کنم. 
یعنی دل می کنم. راحت تر از گذشته. می روم پی کاری که باید بکنم و دیگر آنقدرها احساساتی نمی شوم که زندگی ام به هم بریزد. نهایتا چند روز یا یک هفته کمی افسرده و به هم ریخته هستم. اما زود تمام می شود. به پایان می رسد و باز روز از نو و روزی از نو... هیچ وقت دوست نداشتم چنین آدمی شوم اما می بینم که اطرافیانم همین هستند. می بینم که زندگی بسیاری همین است و راه دیگری انگار وجود ندارد...

Monday, July 22, 2013

افسردگی۳: مقابله با دید محدود

ما آدم ها دید محدودی داریم. معمولا یا شاید همیشه، بخشی از واقعیت و مسائل محدودی رو می بینیم. فاصله گرفتن و نگاه کردن از دور به قضایا مخصوصا اگر به صورت شخصی بهمون ربط داشته باشه خیلی سخت و دشواره. چون معمولاعاطفه و احساس و سود و ضررمان دخیل هست و کار رو خیلی سخت می کنه.

این مقدمه رو گفتم تا برسم به مثالی که توی ذهنم بود. امروز صبح از خواب که بلند شدم با خودم می گفتم چرا دارم غصه می خورم؟ اصلا غصه چی رو می خورم؟! یه لحظه برگشتم به گذشته، به پارسال، وقتی که این موقع استرس بسیاری داشتم. نه اینکه الان ندارم. الان هم استرس و اضطراب بخش جدایی ناپذیر زندگی ام شده اما مشکلاتم چنان بزرگ بود که هیچ وقت فکر نمی کردم راه حلی برای آن باشد. یکی از دغدغه های بزرگم قبض های چند هزار دلاری بیمارستان بود و عدم توانایی ام برای پرداخت. چند روزی به خاطر افسردگی شدید بیمارستان بستری شدم. اون موقع ها اصلا فکر نمی کردم این مسیری که داره طی می شه به کجا می رسه یا اینکه حتی تصوری از اینکه بیمارستان پایان این راه باشه نداشتم!

در نهایت خیلی چیزا رو واگذار کردم به زمان و تلاش کردم برای اینکه حل شود. اما خاطرم نمی رود که آن قبض ها یکی از کابوس هایم بود. اما امسال نیست! یعنی موضوع حل شد و بیمه تقریبا همه رو پرداخت کرد. در حال حاضر نشسته ام و در ذهنم نقشه می کشم برای کارهای پیش رو. اینکه فلان تاریخ باید فلان کار را تحویل دهم یا اینکه جواب این ایمیل را چگونه بدهم. به اینکه پایان نامه نوشتن را کی شروع می کنم و دو تا پیپر دارم که باید تحویل بدهم و ... اما دیگر آن حس تعلیق نیست. آن اضطرابی که نشات می گرفت از مسائل پیچیده به هم وابسته ای که نمی توانستم کاری برایشان کنم. 
برای همین می گویم دید آدمی محدود است. نمی بینم که مشکلات بسیار بزرگ حل شده و الان علیرغم همه کاستی ها زندگی جریان دارد و .... شاید اگر بتوانی دیدت را وسیع تر بگیری و اتفاقات را از زاویه ای بیرونی و متفاوت ببینی، چندان هم در موقعیت های فشار، افسردگی سراغت نیاید. یا چشمت را بگردانی به دوستانی که داری و یا چیزهایی که با زحمت به دست آوردی

پ.ن.: پست رو با این آهنگ نوشتم
https://soundcloud.com/ahmed-gado-3/piano-saxophone

Saturday, July 20, 2013

در یک کتابفروشی در لس آنجلس برخوردم به سی دی نور جان، کار داوود آزاد. روزهایی در گذشته وقتی نوجوون بودم با کارهای این سی دی، دَف می زدم... در اتوبوس نشسته ام و بعد از سالها دارم این سی دی را گوش می دهم. دستم ناخودآگاه روی کامپیوتر ضرب می گیره. صداها گذشته را به یاد می آورد.
این آهنگ از همه زیباتر است:

با من صنما دل یک دله کن
گر سر ننهم آنگه گله کن
مجنون شده‌ام از بهر خدا
زان زلف خوشت یک سلسله کن
سی پاره به کف در چله شدی
سی پاره منم ترک چله کن

http://www.iransong.com/g.htm?id=10422

Wednesday, July 17, 2013

گفت: در دنبال دل، ره گم کند مسکين ِ غريب.

Sunday, July 14, 2013

مادر بزرگ

عاشق قصه گفتن مادربزرگ ها هستم. ماشاالله هزار تا ماجرا دارند تعریف کنند... از صغرای قضیه که شروع می کنند تا به کبراها برسند و حواشی رو هم با جزییات تعریف کنند، چند ساعت می گذره. تازه به خود داستان که معمولا برای این گفته می شه که شما یاد بگیری زندگی هزار تا بالاو پایین داره و زمین گرده و این حرفا، یاد روزای خوش جوونی شون و عشق و عاشقی هاشون می افتن. دیگه اینجا باید بدونی که قصه سر دراز دارد و یه چند ساعتی باید بشینی و گوش بدی. یه چای بذاری، چهار تا میوه پوست بکنی و تعارف کنی به امید اینکه موضوع اصلی هم اون وسط ها مطرح بشه و تو یه چیزی به دانش تجربی ات اضافه بشه. من هیچ وقت مادربزرگ هام رو ندیدم ولی مامان یکی از دوستانم اینقدر داستان های جور واجور و عجیب غریبی داره که وقتی شروع می کنه صبحه و تموم که می شه خروسخون فرداست. داشتم امروز فکر می کردم احتمالا من هم یکی از همون پیرزن ها می شم ولی دوست دارم یه کاموا هم دستم باشه در حال بافتن چیزی یا حداقل دوختن چیزی وقتی از هزار و یک داستان زندگی ام می گم ... :)

Saturday, July 13, 2013

به یاد خانه

به یاد خانه ای که دیگر من بخشی از آن نیستم.

امشب مسیر تقریبا طولانی رو پیاده می اومدم . چشمم به چراغ تک و توک روشن خونه ها بود. از بیرون، از پنجره ها با فاصله داخل خونه ها رو دید می زدم. گاهی تلویزیونی روشن بود. جایی دیگر یکی در حال راه رفتن بود. دم در بعضی از خونه ها صندلی چیده شده بود و شمعی روشن بود. ناگهان دلم خواست یکی از اون خونه ها، خونه من می بود. می رفتم کلید را می انداختم و در را باز می کردم. مامان رو می دیدم که جلوی تلویزیون نشسته و سریال می بیند، بابا مثل همیشه روزنامه می خواند و برادرها هم هر کدام به کاری مشغول. منظره ای که سالها به دیدنش عادت داشتم و حالا سه سال است که فقط خاطره ای از آن باقی مانده. دلم می خواست شمعی در یکی از  این خانه ها برای من می سوخت و زندگی جور دیگری می بود. دلم هوای خانه را می خواست... رسیدم و برای صدمین بار این آهنگ را گوش دادم. حال که خانه ای ندارم به آن معنایی که دوست دارم داشته باشم، مثل همه این ماه ها و سالهای گذشته، خانه را در درونم حمل می کنم...
https://soundcloud.com/scienceteheran/the-breath-of-your-life-with

Tuesday, July 09, 2013

افسردگی ۲: نشانه هایی که می شناسی






چشم هایی که غم دارد، لبخندی که تلخ است و نگاهی که به دنبال هیچ چیز نیست. با شوق به اطراف خیره نمی شود و احساسی که سخت به وجد می آید. همه را می شناسی. عمق نگاهی که درد نشسته و خستگی ... امروز با دختری صحبت می کردم که از لحظه ورود حس کردم نقطه ای مشترک با هم داریم. در حرف زدن هایش. حرکات دست و نگاهش می خواندم که او هم چون من روزهایی را گذرانده و یا شاید می گذراند که از خودت می پرسی دنیا چرا تمام نمی شود.
می گفت که پنج سال از زندگی اش را خواب بوده است. سه سال تراپی انجام می داده و این روزها حس می کند که از همه چیز عقب است. از درس، از پیدا کردن راهش. خودش را بیرون کشیده بود و امتحان ورودی به رشته حقوق را داده بود. از اول پاییز درسش را شروع می کرد. اما چیزی دردناک وجود داشت. اینکه می ترسید که باز هم برگردد به آن روزها. وقتی از خودم می گفتم و روزهایی که شاید دو، سه یا حتی یک هفته هیچ علاقه ای به صحبت کردن با انسان ها نداشتم و گاهی تلفنم را خاموش می کردم و درها را می بستم و اتاق را تاریک تاریک می کردم تا آرامش داشته باشم، اما باز هم فکرها تمام نمی شد. انگار با کسی سخن می گفتم که دردم را می شناسد. 
موقع خداحافظی بعد از دو ساعت صحبت همدیگر رو در آغوش گرفتیم و من چه حس خوبی داشتم از آن در آغوش گرفتن. وقتی از در کافه بیرون می رفت توی دلم می گفتم کاش به آن روزها برنگردد. کاش به خواب پنج ساله ای که ازش حرف می زند برنگردد. ...

Monday, July 08, 2013

۱۸ تیر، تمام

و من از ۱۸ تیر چهار سال پیش نمی نویسم. روزی که کابوسی چند ماهه تمام شد...

Thursday, July 04, 2013

از رفتن ها

تو مایه های رفتن ها....
مثل همیشه

Sunday, June 30, 2013

Something really ridiculous happened today and I should be somewhere else by now. But I am not. I planned to go to LA for project work but could not get in to the bus. I don't know maybe something is waiting for me here...

Wednesday, June 26, 2013

افسردگی۱: نقطه سیاه

توی افسردگی یه مرحله هست که یه کمی طول می کشه بهش برسی اما وقتی رسیدی، برگشتن از اون خیلی سخته. اینقدر سخت که هر چه قدر هم تلاش کنی خودت رو نجات بدی  امکان داره موفق نشی. اینجور موقع داشتن کسی یا بودن کسی که همراهت باشه خیلی مهمه. کسی که به دنبال خوب کردن یک روزه و فوری تو نباشه و بتونه همراهت باشه. بهت خیره نشه و بپرسه آخه تو چته؟
یه جای خیلی تاریکه، عمق تلخی که دیدنش خیلی سخته و بودن در اون امکان نداره، برای همین انتخاب می کنی که توی این دنیا بمونی یا بری. من دو بار انتخاب کردم که برم. حتی سمتش رفتم ولی انجامش ندادم. توی لحظه آخر نتونستم. نمی دونم اگر باز هم اتفاق می افته انجامش می دم یا نه. اما می دونم توی اون لحظه هیچ چیز نمی تونست من رو نجات بده...غیر از تصمیمی که می گرفتم، انگار برای یک لحظه همه زندگی ام رو می خواستم ببوسم و برم. تحمل خیلی چیزها رو دیگه نداشتم. فکر یک روز نفس کشیدن و چشم باز کردن از زیر پتو و دیدن نور داغونم می کرد. مرور گذشته من رو فرسوده تر می کرد. اما دستم لرزید. وقتی قرص ها رو می شمردم دستم لرزید. وقتی وسط خیابون صبح زود ایستاده بودم تا یه ماشین بهم بزنه، باز هم لرزیدم. گفتم که باید باز هم تلاش کنم. تلاش کردم... الان خیلی چیزها در زندگی ام سر جاش نیست. خیلی جاها عقبم. خیلی جاها تنهام. خیلی وقت ها دلم یک آغوش تسلی بخش و گرمای یک دست می خواد، چیزی که ندارم. خیلی وقت ها دلم می خواد چشمام رو ببندم و دیگه باز نکنم. اما باز هم به اون نقطه سیاه که فکر می کنم یه درد تلخی توی دلم ریخته می شه. یه اشکی که تو چشمام حلقه می زنه و نگاهی که خیره می مونه به این همه پوچی. 
دوست ندارم دیگه به اون نقطه سیاه برگردم... خیلی طول می کشه که از تصویرش رها بشی. روزهای تلخ و دوری که داشتی همیشه سراغت می یاد و یاد آور تمام روزهای افسردگی اته...

Tuesday, June 25, 2013

I have chosen wrong persons all these years. somebody shot this reality on my face,,, right!

Monday, June 24, 2013

مهاجرین

  نقاشی کار یک هنرمند ایرانی است که در مجموعه عکس هایی در اینترنت به آن برخوردم، متاسفانه اسم نقاش یادم نمی آید.
 گذشته از این نقاشی، این روزها به دردهای عمیق مهاجران فکر می کنم. به انسان هایی که به اجبار یا اختیار جایی که در آن بزرگ شدند را ترک کردند و شاید با نگاهی از بیرون، برخی -نه همه- زندگی موفق یا در حال پیشرفتی را به دست آوردند یا در حال تلاش برای آن هستند، اما چنان زخم های کهنه و عمیقی در این زندگی ها-که من نامش را «زندگی های ناتمام« می گذارم- می بینم و حس می کنم که شاید پیچیدگی های آن را با هیچ قلمی نتوان نگاشت. یا هیچ تحقیق علمی و غیرعلمی نتواند به شرح و توصیف در آورد. عمق تنهایی یک مهاجر و دردی که از بی همکلامی، بی همراهی و بی همدلی هر روز با خود حمل می کند، قابل بیان نیست.
 زندگی های بسیاری است که در اثر مهاجرت از هم پاشیده، فضاهایی که تغییر کرده و انسان هایی که یک شبه انگار بزرگ شده اند. دوستی هایی که دیگر شکل نگرفته اند و روابطی که بسیار شکننده و غیرقابل اتکا می شوند در دنیای مهاجرت. انسان مهاجر انگار از آن سادگی و لطافت و آرامش در آغوش امن خانواده و در کنار دوستان و همراهان خارج می شود  و هیچ چاره ای جز مبارزه برای ادامه زندگی نمی یابد. با دردها چنان سخت می شود که روزی در آینده حتی خود را نمی شناسد. نمی گویم که مهاجرت سویه های مثبتی ندارد و یا انسان ها برای بهتر شدن شرایط زندگی شان نمی بایست چنین کاری کنند اما آنقدر که تاکنون خوانده ام و پای صحبت فرزندان مهاجرین و خودشان نشسته ام حس می کنم، این احساس خلا از «چیزی« که غایب است و هیچ کس دقیقا نمی داند چیست، به راحتی قابل حل کردن نیست و برای زندگی های بسیاری انگار هیچ گاه حل نشده است...

باز هم در این باره می نویسم.

پی نوشت: اسم نقاش ایمان ملکی است.

Sunday, June 23, 2013

Humiliation is one of the worst feeling that somebody can experience. I can remember times that I felt it. but a person who make out of such a thing without humiliating other people, behavior and lifestyle is a very strong creature.

I can see we imitate what made us happy or sad unintentionally in our social behavior. so controlling and not letting it to take control of our attitude is very hard...

Friday, June 21, 2013

There is not much love left in my heart. I am empty these days...

Tuesday, June 18, 2013

گاهی وقت ها هم باید در حالی که اشک می ریزی، قطره ها رو دونه دونه پاک کنی و وسطاش لبخند بزنی چون مردم دارند می خندند. پس بی خیال غصه که همیشه هست...
دولت آن است که بی خون دل آيد به کنار
ور نه با سعی و عمل باغ جنان اين همه نيست

Wednesday, June 12, 2013

ندارد چشم من، تاب نگاه صحنه سازیها...

می نویسم برای روزی که برگردم و این سطرها را بخوانم. این روزهای تزویر و صحنه سازی می گذرد و سختی ها می رود. گرچه در ته قلبت دردی دور و عمیق به جای می گذارد. دیشب خواب مامان رو دیدم که نگران بود، امروز زنگ زدم و تلفن را جواب نمی داد. مصاحبه ای را دیده بود در یکی از شبکه ها در مورد انتخابات و الخ که در آن صحبت کرده بودم... جواب نداد چون قهر بود. بابا توضیح داد چه خبر است.
زندگی در مهاجرت به انداره کافی سخت و دشوار است، خانواده ات هم که همیشه نگران و شاکی باشند سختی دو چندان می شود، چندان علاقه ای هم به بحث و حضور در بحث های انتخاباتی که آن را بیهوده می دانم، ندارم. از همه طرف محاصره شده و تنها و وادار به سکوت شده ام. می شناسم کسانی را که شرایطی همچون من دارند اما به یک چیز باور دارم اینکه روزهای سخت می گذرد اما انسان های سخت هستند که برجا می مانند... و فکر می کنم داشتن موضعی مستقل و با تحلیلی مشخص به همان اندازه دشوار است این روزها که ایستادن بعد از انتخابات سال ۸۸ دشوار و سخت بود...
راه حل من برای برون رفت از شرایط کنونی سریع و مقطعی نیست. تنها مسیرش هم از انتخابات نمی گذرد اما تشریح آن نیاز به زمان دارد که بعد از انتخابات آن را می نویسم.

Friday, June 07, 2013

همه تغییر می کنند، همه با عوض کردن یا شدن محل زندگی و دنیایی که در آن کار و زندگی می کردند تغییر می کنند، اما بعضی از تغییرات را ما دوست نداریم. نمی پسندیم. جنبه هایی از شخصیت اشخاص را می بینیم پس از این عوض شدن ها، که روزی هیچ تصوری از آن نداشتیم. شاید هم آن جنبه ها زنده بودند اما ما آنها را نمی دیدیم. 
ما هم تغییر می کنیم اما چون ریشه ها و علت های آن را می دانیم و یا حداقل فکر می کنیم که می دانیم برایمان چندان عجیب و تفکر برانگیرنده و شوک آور  نیست اما آنچه که دیگران از ما نمایش می دهند یا به ما می گویند نشان می دهد که ما هم آن آدم سابق نیستیم دیگر. 
گاهی پذیرفتن همه اینها از کسی که خاطرات مشترک بسیاری با او داریم بسیار سخت تر است. دردناک تر حتی. اما فکر می کنم باید فاصله ها را حفظ کرد. اگر با کسی خاطره مشترک بسیار داریم بهتر است فاصله را تا جایی که می توانیم حفظ کنیم و این حفظ کردن به سلامت روح و روان ما کمک می کند. کمک می کند که کمتر آسیب ببینیم و حتی شاید آسیب بزنیم...

Wednesday, May 29, 2013

دست اتفاق و اجبار

خیلی چیزها هم هست که در اختیار ما نیست، نمی شه کاری اش کرد، جلو نمی افتند، عقب هم نمی روند. همینطوری هستن، با تو زندگی می کنند، برای تو رخ می دهند، یا حتی امکان داره رخ بدهند و حتی متوجه نشوی اگر بهشان حساس نباشی. زندگی است دیگر. اما بگذارید چیزی را بگویم. طول می کشد، زمان می برد تا به نقطه ای برسید که ادراک شما می گوید سخت نگیر. بگذار بیفتد، بگذار بشود، بگذار برود. اگر نمی خواهی یا حتی می خواهی تلاش کن اما خودت را تیکه پاره نکن. باید بارها شکسته باشی و برخاسته باشی که فهمش درونی شود. اما  تلاش کن اما خودت را تیکه پاره نکن. خودت را نابود و بدبخت نکن. رنج کشیدن هم چندان فضیلت نیست. اتفاقا زیستن و بودن با همین سختی هاست که فضیلت است. ادراک درونی ات رو تقویت کن. قضاوت بسیاری از آدم ها را نمی توانی تغییر دهی چون فکر بسیاری به خود مربوط است. فقط بپذیر اما حداقل می توانی انتخاب کنی که کجاها قرار بگیری، چه کارهایی کنی و گاهی حتی با چه کسانی باشی. 
زندگی در پیش روست و دنیا بزرگتر از آنچه که تصورش کنی...

Tuesday, May 28, 2013

زمانی تصوری از خاطره داشتن، خاطره خوب یا بد داشتن از آدم ها نداشتم، فکر نمی کردم زندگی همراه با گذشته ای که تنها خاطره است چه قدر دشوار است. در بیست و شش سالگی حس می کنم به بعضی از روزها، اتفاقات و مکان ها دوست ندارم دیگر هیچ گاه بازگردم. دوست ندارم جایی باشم که دنیای گذشته را یادآوری می کند و متاسفانه تو همان گذشته ای که نمی خواهم یادآوری شود...

Saturday, May 25, 2013

I am sick of repeating my story. just tired of telling same things again and again...

Sometimes you know what you should do to achieve something or someone, but you don't do it. you choose not to do it...

Wednesday, May 22, 2013

دیدار دوستان

بعد از سه سال، دیروز سحر و رضا رو در دی.سی. دیدم. سال آخر بی سر و صدا و خداحافظی مجبور شدم از ایران برم و خیلی ها رو ندیدم. وقتی نبود که خداحافظی کنم و بغلشون کنم و بگم به امید دیدار دوباره.... اما الان حس عجیبی دارم. حس برگشتن به روزهای دانشکده، به امیر آباد، به .....
وقتی با دوستای قدیمی بعد از سالهای سال دیدار می کنی تصورت اینه که یه مرز غریب و غیر قابل عبوری بین تون درست شده باشه که گذشتن ازش راحت نخواهد بود. هراس داری، هراس از اینکه آدما تغییر کرده باشند در حضوری که نبوده و ... اما الان این حس رو اصلا ندارم. دنیای قدیمی و کارگر شمالی، بوفه، دانشکده، کلاس های درس، انجمن، نشریه، حیاط پشتی دانشکده، شلوغی ها، هماهنگی برای خرابکاری، پارک لاله، همه و همه دوباره هجوم آورده ولی این بار زیاد هم دردناک نیست. یه جور احساس راحتی و سبکی دارم، نمی دونم علت این راحتی چیه و یا چه طور می شه به همچین مرحله ای رسید... شاید بعد از سالها من هم یاد گرفتم که با گذشته ام بدون درد مواجه بشم و دوستش داشته باشم. خوشی و سختی هاش را با هم به یادم بیارم و گذر کنم.

Saturday, May 18, 2013

watch your steps always, you ar human and you can repeat same mistakes again...

Sunday, May 12, 2013

غنچه گو تنگ دل از کار فروبسته مباش
کز دم صبح مدد يابی و انفاس نسيم

Saturday, May 11, 2013

playing something

There were days I knew how to play it but it's been years, 8 or 9 that I have not touched it. I barely remember songs. Today, just something touched my feeling to have it in my hands again and practice something. I don't have Daf here.

Tuesday, May 07, 2013

هدیه :)

مونده بودم براش چی باید بفرستم ایران. می گفتم لباس و ... که مامان براش می خره. خواستم چیزی براش بنویسم. تا اینکه دو روز پیش به ذهنم رسید یه آلبوم خوب از همه آهنگ های قدیمی براش انتخاب کنم و با نوشته ای بفرستم. دلکش؛ مرضیه ، سیما بینا، بنان، کارهای همایون خرم و ... یه آلبوم خیلی خوب شد. براش نوشتم که دلم خیلی تنگه و امیدوارم که آهنگ ها رو دوست داشته باشه. سعی کردم به یاد بیارم کدوم ترانه ها رو بیشتر گوش می داد. کدوم ها رو تاکید می کرد دوست داره...

برای مامان هم آلبوم عکس و کلی چیزهای دیگه فرستادم. برای مامان هدیه فرستادن خیلی راحته. چیزهای زیادی هست که دوست داره ولی بابا همیشه سخت بوده. همیشه...

Saturday, May 04, 2013

water lilies

Water Lilies is an extention of my life. Without the water, the lilies cannot live, as I am without art.


Claude Monet

Thursday, May 02, 2013

هی هی

چه روزهایی داشتم پارسال این موقع، چه قدر چنگ می زدم که روزنی برای امید پیدا کنم . همین روزا بستری شدم. اصلا باورم نمی شه که یک سال گذشته. مثه این می مونه که ده سال پیش بود. چه قدر تنهایی سختی بود...هر ثانیه بیشتر آب می رفتم. اشک هام دریا بود و هیچی نمی تونست تمومشون کنه. سمانه که رفت انگار یه جای ذهنم می گفت که دیگه اون گذشته ها گذشته، باور کن که سال ها رفته، باید بفهمی که خیلی چیزها تغییر کرده اما نمی تونستم باور کنم. نمی خواستم باور کنم. اون همه غم رو چه طور باید هضم می کردم. اون همه درد رو... چی کار باید می کردم. حس می کردم هیچ احساسی برای زندگی بیشتر ندارم. هیچ انگیزه  ای، هیچ حسی برای تغییر کردن و پذیرفتن تغییر ندارم.
هیچ راهی پیش رو نبود و خود خوردن ها تمومی نداشت. دلم نمی خواست از توی تخت در بیام. نمی تونستم حرکت کنم. نمی دونستم باید چی کار کنم..

http://www.youtube.com/watch?v=fZH2hf79_5Q

Monday, April 29, 2013

خیلی وقته که دیگه حوصله هیچ چیز را ندارم، حوصله خیلی کارها، حوصله بعضی آدم ها، حوصله  وقت گذروندن با چیزهایی که علاقه ای بهشون ندارم، حوصله توضیح دادن خیلی چیزا و ... حس عجیبیه، یه جور بی نیازی و بی حوصلگی همراه با خاموشی

Tuesday, April 23, 2013

این روزها هر جایی می رم ناخودآگاه شروع می کنم فارسی حرف زدن. یکهو زبانم می چرخه روی فارسی. داشتم برای همکلاسی ام تعریف می کردم. جواب داد یو آر دفنتلی هوم سیک.
 آره من دلم تنگه. خیلی زیاد.

قصه های کودکی

از زبان پدر:

نه شیر شتر نه دیدار عرب


خانواده ای ایلیاتی و عرب در صحرایی چادر زده بودند و به چراندن گله ی خود مشغول بودند. یک شب مقداری شیر شتر در کاسه ای ریخته بودند و زیر حصین گذاشته بودند. از قضا آن شب ماری که همان نزدیکی ها روی گنجی خوابیده بود گذارش به زیر حصین افتاد و شیر توی کاسه را خورد و یک دانه اشرفی آورد و به جای آن گذاشت.
فردا که خانواده ی ایلیاتی از خواب بیدار شدند و اشرفی را در کاسه ی شیر دیدند خوشحال شدند و شب دیگر هم در کاسه، شیر شتر کردند و در همان محل شب پیش گذاشتند. باز هم مار آمد و شیر را خورد و اشرفی به جای آن گذاشت و رفت.
این عمل چند بار تکرار شد تا اینکه مرد عرب ایلیاتی گفت : «خوبست کمین کنم و کسی را که اشرفی ها را می آورد بگیرم و تمام اشرفی هاش را صاحب بشوم» شب که شد مرد عرب کمین کرد. نیمه شب دید ماری به آنجا آمد مرد عرب تیر را انداخت که مار را بکشد. تیر به جای اینکه به سر مار بخورد دم مار را قطع کرد و مار بی دم فرار کرد. بعد از ساعتی که مرد عرب به خواب رفت مار برگشت و پسر جوان او را نیش زد. ایلیاتی عرب صبح که بیدار شد دید پسر جوانش مرده او را به خاک سپرد و از آن صحرا کوچ کرد.
بعد از مدتی قحط سالی شد. بیشتر گوسفندها و حیوانات مرد عرب مردند. مرد عرب با زنش مشورت کرد و عزم کرد که برگردد به همان صحرایی که مار برایشان اشرفی می آورد. به این امید که شاید باز هم از همان اشرفی ها برایشان بیاورد.
خلاصه به همان صحرا برگشتند و مثل گذشته شیر شتر را در کاسه ریختند و در انتظار نشستند. تا اینکه همان مار آمد ولی شیر نخورد و گفت : «برو ای بیچاره عقلت بکن گم، تا تو را پسر یاد آید مرا دم، نه شیر شتر نه دیدار عرب.»

Monday, April 22, 2013

همه اش خاطره اس لامصب، لامصب

این آهنگ این ترانه. سطر به سطرش یعنی گذشته ای که هر شب تلاش دارم فراموشش کنم. این ترانه یعنی خود گریه. یعنی خود اشک....



از تو ، به تو ، بدون تو ، تو! گریه می كنم...
تو نیستی! شبیه كلیدی بدون قصر
پرسه زدن به تنهایی در «ولیّ عصر»
من ، سردی نبودن دستی كه هیچ وقت...
شب ، تاكسی ، صدای «مهستی» كه هیچ وقت...

«به من نگا كن واسه‌ی یه لحظه / نگات به صد تا آسمون می ارزه»

باران به شیشه می زند از چشم های من
حتی نمی رسد به خودم هم صدای من
باران ، صدای هق هق مردی كه داشتی
كه جا گذاشتیش ، «مرا» جا گذاشتی!
از پشت شیشه رد شدن چند خط ّ كج
باران ، صدای گریه ی یك خانه در كرج

«تو خاموشی ، خونه خاموشه / شب آشفته ، گل فراموشه»

در خواب های كوچك تو دیر كرده ام
از تارهای حنجره ات گیر كرده ام
دارم شبیه یك حشره گریه می كند
بر روی تخت یك نفره گریه می كند
یك عنكبوت سیر ته خواب های زن
كه زل زده به مردمك چشم های من

«اون نگاه گرم تو یادم نمی ره / بوسه‌ی بی شرم تو یادم نمی ره»

از روزهای مَردُم و مردم شبت شدن
در كوچه های خلوت ، لب بر لبت شدن
از یك مسیح گمشده روی صلیب من
از دست های كوچك تو ، توی جیب من
از من كه بی تو هیچ زمانی و هیچ جا...
از یك قطار پُست شده سمت ناكجا!

«هر چی آرزوی خوبه مال تو / هرچی كه خاطره داریم مال من»

یك كیسه ی زباله به من قرص خورده است
یك تیغ نصفه داخل حمّام مرده است!
بوی جنازه در تن من می دهد كسی
دارم به مرگ می روی امّا نمی رسی
زل می زنم به آینه ی بد قیافه ام
خون می جهد به خاطره ها و ملافه ام
«اگه حتي بين ما / فاصله یك نفسه / نفس منو بگیر
 


http://www.radiojavan.com/mp3s/mp3/Hessam-Bahmani-Valiasr?start=11650&index=0
نفس منو بگیر...»

Monday, April 15, 2013

اشک ها رو قورت می دم

حتی وقتی بهش فکر نمی کنم، حتی وقتی دارم کار دیگری انجام می دهم. تنها نشانه ای، صدایی کافی ست تا غم را دوباره زنده کند. چیزی عمیقا دردناک و رنج دهنده در قلبم پنهان است که وقتی راه پیدا می کند همه زندگی را از حرکت باز می دارد. من به آمدن ناگهانی اش عادت کرده ام، تنها تلاش می کنم وقتی سر و کله اش پیدا شد هیچ چیز را یادآوری بیشتر نکنم. به آن دامن نزنم و بزرگ ترش نکنم. اشک ها را قورت دهم و فکر کنم که همه این دردها را پایانی است شاید... روزی

Thursday, April 11, 2013

منعطف یا سخت بودن؟

تقصیر نوع تربیتی است که داشتم. مقصرپدر و مادری هستند که انعطاف در رابطه را بسیار بیش از حد به من آموختند. زنانی منعطف و مردانی منعطف چیزی بود که یاد می گرفتیم، غافل از اینکه جامعه ایرانی مردان منعطف را دوست ندارد. حتی من از جامعه آموخته بودم که پدر منعطفم انسانی متفاوت و عجیب است. جاهایی قضاوت منفی هم در مورد او داشتم و نمی توانستم تصور کنم که چرا پدرم شبیه پدر هیچ یک از دوستانم نبود.
حالا که بزرگ شدم با وضعیتی متناقض دست و پنجه نرم می کنم. شخصیتی منعطف که وارد هر رابطه ای می شود قالب آن می شود و سعی می کند آن را بسازد. در حالی که مردان ایرانی شخصیتی منعطف ندارند و حاضر به هیچ تغییری نیستند و با جامعه ای مواجه ام که زن را منعطف می خواهد و مرد را سخت... همه چیزم برعکس این جامعه است. 
مجبور شده ام این روزها در رابطه هایم سخت شوم. محکم تر نه بگویم و سخت بایستم بر چیزی که دوست ندارم و با فکر و سلیقه ام جور در نمی آید... چرا که از کوتاه آمدن هایم برداشت هایی شده که به ذهنم هیچ وقت خطور نمی کرد... و اینها را دیر دارم می فهمم

Saturday, April 06, 2013

دست از سرم بر نمی داره


بعضی از عکس ها و فیلم های گذشته رو هم دیگه نمی تونم ببینم. اینقدر که هجوم خاطرات بالا می رود و زندگی مختل می شود... گاهی دوست دارم پیوندم را با هر چه که مرا به گذشته برمی گرداند و ربط می دهد قطع کنم اما نمی شود... حتی فراموشی هم راهش نیست چون در خواب هایت حضور دارد این گذشته...

Friday, April 05, 2013

دلم تنگته

دلم برایش تنگ است، صبح ها ساعتای ۵ یا ۶ با صدای مرتب کردن ظرف های آشپزخونه از خواب بیدار شوم. صدای آرام شیر آب که سعی می کند بی سر و صدا ظرف ها را بشورد و مرتب در سبد ظرفشویی بچیند. بروم دستشویی و بعد هم آشپزخونه. سماور روی گاز در حال جوشیدن و چای در حال آماده شدن باشد. طبق معمول با رادیو روشن و روزنامه ای باز نشسته باشد و غرق آنچه می خواند. روزنامه ای که احتمالا بخش هایی اش از دیروز باقی مانده. صبحانه آماده باشد و در حال خوردن با عجله چند کلمه ای در مورد اخبار و اتفاقات با هم صحبت کنیم. 
دلم برای صدای رادیو و ورق زدن روزنامه اش تنگ است... صداها و تصاویری که قریب بیست سال به دیدنش عادت کرده بودم.

Monday, April 01, 2013

آه

خاطره ای ندارم
از سالی که اشک و بود و آه... دویدن و دویدن...

آه از پچ پچ های شهر شلوغ، آه آه

Tuesday, March 26, 2013

promise

No matter what life willbring and what costs I would pay, I promise myself to stay with disadvantaged people since I have been always one of them...

Friday, March 22, 2013

در هراس بودن ها و نبودن ها

Thursday, March 21, 2013

...

وقتی آسیب می بینی برگرداندن اعتماد اصلا کار راحتی نیست گرچه بدونی این فاصله گیری از اجتماع سبب ماندگار شدن اندوه و رشد افکار منفی می شود. می تواند سبب ادامه دار شدن کینه و ناراحتی شود امااز سویی حس می کنی  بهتر است دوستانم را به همان دایره قدیمی محدود نگه دارم و افراد جدیدی بیشتر وارد زندگی ام نکنم.
می ترسم، می ترسم به آدمها نزدیک شوم...

Thursday, March 14, 2013

دیگه دیره

هیچ گاه به عشق مجال بروز ندادم. یک بار این کار را کردم و فاجعه ای به بار آمد. آنقدر شکستم که برنخواهم گشت به آن احساسات

Wednesday, March 13, 2013

تصور رابطه بلند مدت

در ذهنم رابطه به صورت بلند مدت تعریف شده است. بسیار سخت است برایم که با کسی بیش از یک یا دو ماه قرار بگذارم و درگیر عاطفی نشوم. وقتی که هم می فهمم خودم یا طرف مقابل مجبور به جدا شدن به خاطر فاصله و ... هستیم انگیزه و احساسم را برای ادامه از دست می دهم. این در حالی است که هیچ یک از شرایط فعلی ام برای شکل دادن رابطه بلند مدت مناسب نیست. در عین حال رابطه لانگ دیستنس هم نمی توانم برقرار و حفظ کنم. 
در شهری که درس می خوانم نمی دانم چند ماه دیگر ساکن هستم و یا کجا کار پیدا خواهم کرد. رسما وضعیت ثابت و مشخصی ندارم اما بدون رابطه هم که نمی توان بود!!! مانده ام چه کار کنم.

راه حلش هم احتمالا اینه که تابوی رابطه بلندمدت و جدی را بشکنم یا اینکه کلا بی خیال هر گونه رابطه ای شوم که هر کدام مشکلات مختص خودش را دارد.

Monday, March 11, 2013

مرا میل گریه هر دم فزون می شود
.
.
.
.
.
.
.
.

Thursday, March 07, 2013

برای تو، برای من به یاد گذشته

فوت کرد
................................................

به دل خودم رجوع کردم . چرا که نزدیکترین کس به خودم ، خودم بودم . گذاشتم زنم بخوابد . دستش روی دهانش بود . انگار به خودش نهیب زده بود : « خفقان بگیر »
می دانستم خودش می داند اما نمی دانستم تا چه حد ؟...

...زنم دستش را از روی دهانش برداشت و چراغ رومیزی کنار تخت را خاموش کرد اما
در تاریکی هر دو قیافه اش را می دیدم؛ نیمی روباه که به درد یقه پالتوش می خورد و نیمی فرشته که دو بال کم داشت . نیمه فرشته آسایش می گفت: در یاخته های من تحمل سرشته شده است . این یاخته ها از حرمسرا شکل گرفته - با هوو تکامل یافته و به صورت معشوقه به من تحمیل شده است . گذشت می کنم و می کنم… نیمه روباهی اش می گفت: اما فرو نمی روم . تو اگر می خواهی برو شهرها را فتح کن، اما من آدمها را فتح می کنم و از جمله ترا، اسمش را بگذار مکر زنانه .
خودم اسمش را می گذارم هوشیاری زنانه...!

از پرنده های مهاجر بپرس/سیمین دانشور

Tuesday, March 05, 2013

No more pills

I quitted depression pills myself two weeks ago. using them for more than 9 months, made me addicted. I had depression, sleepless, anxiety, some tears at first week of quitting. I could not sleep some nights. I have started crying again by remembering memories but absolutely it was not like past. I just cried which made empty of grief.

I feel that pills prevent from crying which I think is not normal. Sometimes, I really wanted to cry to move on from sadness of something but could not. felt my eyes were dried and nothing was coming out, even in a really stressful and sad situation. I do not know how far I can go without them.

Monday, March 04, 2013

One

One of the worst act we can do with our friends or people around us: using them for our own purposes, using their trust and emotions intentionally or unintentionally.

Sunday, March 03, 2013

no return to past

نمی دونم چرا با یه تکست اینقدر مضطرب و عصبی شدم. همه ترسم از برگشتن اون روزهای سخته که گذروندم. گرچه می دونم هیچ چیز مثل گذشته نیست. می دانم که شرایط تغییر کرده و شاید هم آدم ها تغییر کرده اند اما من اصلا تمایلی حتی به اینکه یک ذره اون حس ها برگردند ندارم. می دانم که احساس خشم و ناراحتی هم بخشی از قضیه است و باعث عصبیت بیشتری می شود. اما نمی توانم نپذیرم که من برخی از آدم ها را در زندگی شخصی ام به هیچ عنوان دیگر نمی خواهم. اینکه آن آدم ها چه می کنند و چه روزگاری دارند هیچ ربطی به من ندارد اما حوزه شخصی ام را روزهاست که به رویشان بسته ام، پس بهتر است تلاشی برای بازگشت نکنند.

Wednesday, February 27, 2013

امتحان های آمار زندگی

من یه بار موفق شدم امتحان آمار رو بدون اینکه هیچی در طول ترم بخونم و همه اش سر کلاس حواسم پرت باشه با کمک و تدریس یک دوست گرامی شب امتحان با نمره 19  پاس کنم. حالا این که دیگه یه ترم براش کلاس رفتم. ولی به خیر بگذره امتحان فردا. این آمار کجا و اون کجا!!!
خلاصه باز شب امتحان است و آمار امتحان دارم

دردسر تمامیت خواهی و تمامیت خواهان



چند بار در زندگی ، محیط کار و تحصیل با تمامیت خواهان مواجه شده اید؟ کسانی که تمایلی پایان ناپذیر به قرار گرفتن در راس امور و کنترل رفتارها و اعمال دیگران را دارند. آنها کم نیستند و موارد کوچک و بزرگ آن در طول تاریخ تکرار و تکرار شده است. فکر می کنم هر انسانی دارای چنین قابلیت نهانی است و رضایتی که از بالادست بودن می برد و اینکه حرف ها و اعمالی که انجام می دهد درست است، آن چنان شعف و آرامش بخش است که بخواهد دامنه های حضورش را هم گسترده تر کند. حال اگر این افراد کسانی باشند که توانایی گسترده کردن دامنه حضورشان را به دلیل موقعیت کاریزماتیک و یا شهرت و ثروت داشته باشند، کم کم مشکلات کوچک و بزرگ آغاز می شود.

این افراد یا گروه ها شاید حتی نیتی بد و یا ناپاک نداشته باشند اما برای آنکه کار اشتباهی انجام دهیم نیاز نیست که نیتی خوب یا بد داشته باشیم. دامنه اعمال آدمی می تواند چنان ابعاد گوناگونی به خود گیرد که حتی ورای تصورات و تخیلات فرد هم برود. چند بار شده است که چیزی از قول شما نقل شده که حتی آن را بر زبان نرانده اید؟ و آیا شده که دیگران در مورد شما و اعمالتان با چند درجه اغراق سخن گویند؟ بسیار کسانی که با نیت هایی خوب و گاها انسانی در نهایت دردسرهای بزرگی درست کرده اند و چنین افرادی هر چه قدر جایگاه، قدرت و ثروت بیشتری داشته باشند، اثراتی جبران ناپذیرتر و یا غیرقابل برگشت تر به جای می گذارند. 

شاید تنها راه برای بسیاری از ما این باشد که پیش از انجام عملی مهم که اطرافیانمان را درگیر می سازد و تحت شعاع قرار می دهد فکر کنیم و مشورت. حتی اگر شده مشورت کسانی که بسیار هم با ما مخالف هستند را لحاظ کنیم. تمایل و طمع درونی به کنترل و قرار گرفتن در برترین جایگاه مخصوصا برای کسانی که فکر می کنند می توانند دنیا را تغییر دهند به اندازه کافی خطرساز است. چرا که جهان خارج از ما براساس منطقی متفاوت از ذهن ما کار می کند. تعاملات انسانی نتایجی متفاوت از پیش بینی های ما دارند. انسان ها به گونه ای متفاوت از ما می اندیشند و تمایل به پذیرفتن آنچه فکر می کنیم درست است را ندارند. یا آنچه نظرمان است را امکان دارد باور نداشته باشند و نکته هایی در رد آن بتوانند ثابت کنند.

تنها راه آن است که بیشتر مراقب افکار و اعمالمان باشیم.

Tuesday, February 26, 2013

جوجه ام

فکر کنم 8 ساله بودم که یک جوجه ماشینی زرد رنگ برام خریدند. مثل باغچه پر از نعنا و پیچک و  
گل های رنگارنگ ازش مراقبت می کردم. یک روز برده بودمش توی کوچه که هوا بخورد و بچرخد و بازی کند. همینطوری داشت برای خودش بازی می کرد رفتم آب بخورم. وقتی برگشتم دیدم جوجه بی حال و خونین افتاده و پوست سرش که خیلی نازک و نرم بود جدا شده. دختر همسایه مون حواسش نبود پا گذاشته بود روی سرش. اینقدر جیغ زدم و گریه کردم که بردند پانسمانش کرد. سر جوجه ام رو بتادین زدن و بستند. یه مدت خیلی زیادی ازش مراقبت کردم، پوست سرش جوش خورد و خوب شد. جوجه هر روز بزرگ و بزرگ تر می شد. تبدیل به یه خروش با پرهای سفید شده بود و یه تاج بزرگ قرمز. با غرور تو کوچه می چرخید، حسابی معروف شده بود, همه بهش می گفتند خروس نسیم :)
مامان و بابا چند بار باهام صحبت کردن که داره پیر می شه و باید یه کاری اش کنیم. ببریمش یه جا رهاش کنیم یا مثل مرغ ها بکشمیش. به هیچ صراطی راضی نمی شدم بکشنش. تا اینکه یک روز که رفته بودم مدرسه، برگشتم دیدم خروس رو کشتند. نه تنها کشتند که با 
گوشتش هم قیمه درست کردند!!! فکر کنم یک هفته ای قهر کردم و با هیچ کس حرف نمی زدم. داداش بزرگه مسخره می کرد و می گفت بیا قیمه بخور. دلم می خواست بالا بیارم. جوجه بیچاره که با اون سختی زنده مونده بود آخرش خوراک شکم شد...

Monday, February 25, 2013

پنجره






work by:
Amy Genser


تو تنها دری هستی ، ای همزبان قدیمی
که در زندگی بر رخم باز بوده ست
تو بودی و لبخند مهر تو ، گر روشنایی
به رویم نگاهی گشوده ست
مرا با درخت و پرنده
نسیم و ستاره
تو پیوند دادی
تو شوق رهایی
به این جان افتاده در بند ، دادی
تو آغوش همواره بازی
براین دست همواره بسته
تو نیروی پرواز و آواز من ، بر فرازی
ز من ناگسسته
تو دروازه ی مهر و ماهی !
تو مانند چشمی
که دارد به راهی نگاهی
تو همچون دهانی ، که گاهی
رساند به من مژده ی دلبخواهی
تو افسانه گو ، با دل تنگ من ، از جهانی
من از باده ی صبح و شام تو مستم
و گر چند ، پیمانه ای کوچک ، از آسمانی
تو با قلب کوچه
تو با شهر ، مردم ،
تو با زندگی همنفس ، همنوایی
تو با رنج آن ها
که این سوی درهای بسته
به سر می برند ، آشنایی
من اینک ، کنار تو ، در انتظارم
چراغ امیدی فرا راه دارم
گر آن مژده ای ، همزبان قدیمی
به من در رسانی
به جان تو
جان می دهم ، مژدگانی .

فریدون مشیری

Sunday, February 10, 2013

توقف زمان

انگار زمان، مکان، تصاویر و دنیای مربوط به ایران برایم در یک روز مشخص متوقف شده، روزی که از شهرم خداحافظی کردم و بار سفر بستم. این تصویر به هیچ وجه تغییر می کند، جایی در مغزم به همان شکل ثابت مومیایی شده و هیچ تمایلی هم ندارد با اخبار و داستان هایی که این روزها می شنوم و تصاویری که می بینم ارتباط برقرار کند. دارم آگاهانه سعی می کنم که چیزها رو طور دیگری ترسیم کنم. گذشته را فقط تا حدی فراموش کنم. خوشبختانه مهاجرت در این زمینه هم خوب است و هم بد. هیچ کدام از بوهای آشنا اینجا نیست، آدم هایی که به من بسیار نزدیک بودند وجود ندارند، هیچ صدای آشنایی مرا یاد شهر و کوچه هایم نمی اندازد و زمان کاملا ثابت است. گاه گاهی چیزی از پس خاطره هایم هجوم می آورد و چند ساعتی درگیرم می کند اما مغزم ناآگاهانه حذف می کند. ناخودآگاهم با قدرت در پی فراموشی است و خودآگاهم در پی یادآوری برای آنکه هسته های اصلی «من» گذشته را حفظ کند. کسی در ذهنم هر روز صبح می گوید تنها راه حل فراموشی است اما از آن سو می اندیشم که اگر فراموش کنم پیوندهایم را با گذشته از دست می رود. در نبرد سخت بین این دو نیرو چنان گیر کرده ام که دلم می خواست دوباره متولد می شدم با ذهنی خالی از هر گونه گذشته...

Friday, February 08, 2013

پدر


یک عکس ازش فرستادند، اورکت سبز رنگ پوشیده و یکی از کوله های من را در دست گرفته، کلاه به سر، دم در آپارتمان می خواهد کفش هایش را بپوشد، درست مثل عکس های جوانی اش، آماده برای کوهنوردی های هفتگی... با همان لبخند مهربان و بی غش همیشگی اش رو به دوربین ایستاده... دلم برایش تنگ شده.


چند روز پیش فیلمی در فیس بوک شیر می شد که از مردم پرسیده بود که چه آرزویی دارند. این فیلم در لهستان پر شده است. همین سوال را از مردم قبل از جنگ جهانی دوم، سال های ۱۹۳۰ تا ۳۹ پرسیده و همینطور بعد از جنگ جهانی دوم: بعد از ۱۹۴۵. چه قدر پاسخ ها به سوال آرزویتان چیست متفاوت است. مردم در پیش از جنگ دچار ناامیدی، بحران هویت، آشفتگی، عدم احساس آزادی و امنیت و هرج و مرج هستند اما بعد از جنگ بسیار امیدوارند و از فضیلت های انسانی چون بخشندگی، کمک، دوست داشتن و همراهی سخن می گویند. آرزو دارند مدارا، دموکراسی، توسعه و آزادی را به دست بیاورند. خودتان ببینید فیلم را:
http://www.youtube.com/watch?v=66CbSfuyxTU

ارمیا و حجاب و خوانندگی



استدلال می کنند که رفتار ارمیا «تناقض» دارد. اولا باحجاب است، دوما همسری مسیحی دارد یا خانواده همسرش مسیحی هستند (هر چی خوندم نفهمیدم کدام یک را گفته و برنامه رو هم شخصا ندیدم)، سوما از خط قرمزهای شخصی سخن می گوید اما با وجود همه اینها آواز می خواند. «تناقض» را بارها از زبان بسیاری از فعالان شنیده ام ولی فکر می کنم همه انسانها تناقض دارند و رفتارهایی متضاد همدیگر انجام می دهند. برخی نمود بیرونی بیشتری دارد و برخی کمتر. تفکرات و رفتاری های انسانی ازمصداق های تناقض پر است اما این دلیل بر محکوم کردن کسی که در حال تغییر است یا به شیوه ای دیگر می اندیشد،نیستم. همیشه مرز باریکی بین نقد و نفی وجود دارد. اگر این نقد است پس قضاوت کردنی نمی بایست در پی اش باشد و تصمیم را بهتر است به مخاطبان و خود این خانم واگذار کرد اما اگر نفی است که به نظرم به معنای تحمیل عقیده شخصی به دیگری است باز داریم به بیراهه می رویم.