سو جر نر تروث زن سياهپوستي بود كه بر ضدبردگي و محروم كردن زنان از حق رأي بي پرده سخن مي گفت ، واين دو مسأله را از نزديك با يكديگر پيوند داد. هنگامي كه با لحن مؤكد و پرشور در يك اجتماع ضدبردگي در اينديانا در دهه ي 1850 سخنراني مي كرد، مرد سفيد پوستي خطاب به او فرياد زد: من باور نمي كنم تو واقعاً زن باشي. او علناً سينه هاي خود را برهنه كرد تا زن بودن خود را اثبات كند. *
خشونت عليه زنان
1)زن براي اثبات زنانگي اش از عضوي استفاده مي كند كه مردان خيلي خوب مي شناسند . آره سينه هايي كه يك مرد هم از آن شير خورده و هم با آن عشقبازي كرده اما امروز صاحب ِ آن سينه ها را زن نمي داند چرا كه از زن در ذهن او تداعي كننده ي لذت است و ابزاري براي خوشي اما زن را انسان نمي داند .در جمعي به او توهين مي كند و از او مي خواهد كه نشان زنانگي اش را عريان كند . آري او با سخنش قصد دارد شخصيت او را بكوبد و با اين كار با خشونت او را زير سؤال ببرد.
2)توي سالن ابن خلدون نشستيم داريم تصاويري را مي بينيم كه افسانه نوروزي آزاد شده است و تمام روزنامه ها خبر آن را منعكس كرده ان . بعد از آن صحنه هاي پرتنش از مسائل زنان در زندان اين تصاوير چه قدر شيرين است كه ناگهان صداي موش موش مي آيد . سحر چراغ ها را روشن مي كند . يك همستر دست آموز را در سالن تاريك و پر ازجمعيت رها كرده اند تا مراسم را برهم بزنند . اول باورم نمي شد اما وقتي يكي از دوستان به من گفت كه استاد كچوئيان وقتي بچه ها رفته بودند و به مراسم دعوتش كنند گفته بود خوب است كه بين شما زنها يه موش رها كنند خوب هم باور مي كنم. بله ايشون استاد دانشگاه هستند ولي واي به حال استادي كه علمش براي تحقير ديگران به كار مي رود نه براي تعالي . اين مرد هم در همين نظام مردسالار و زن ستيز بزرگ شده است.
3)با چند تا ازدوستام ساعت يك ربع به چهار مي رسيم به پارك دانشجو . چند نفري به صورت گروه هاي كوچيك ايستادند . كم كم تعدادمون زياد مي شه . در حال راه رفتن تو محوطه 5 يا 6 مرد لباس شخصي رو مي بينم كه در حال گزارش دادن هستند . مرد مي گه 15 يا 20 نفري هستن . بعد مي گه آره مواظبيم . بعدش مي گه گوش به فرمانيم . مي ريم جلوي پارك مي ايستيم . شعار ها را بالا مي گيريم . شعار من: "ما زنان خواهان حقوق انساني خود هستيم" پلاكارد رو مي گيرند و خبرنگار ها و عكاس ها نمي دونم از كجا پيداشون شد شروع مي كنند به عكس گرفتن . در عرض 10 دقيقه اطرافمون پر از آدم و بيشتر نيروهاي پليس و اطلاعاتي مي شه . بهمون اخطار مي دن ما سرود مي خونيم . نگاه به چهره ي گلناز و نوشين و فرناز مي كنم همه خوشحاليم و مي خنديم اما پشتمون پر از نيروي پليسه . يكي از بچه ها مي ياد بيانيه رو بخونه .يه گوشم به بيانيه است اون يكي گوشم صداي پليس رو مي شنوه :تا 5 دقيقه ديگه بايد متفرق بشيد . كيسه هاي پر از آشغال پرت مي كنند روي سر مون و بچه هايي كه نشسته ان . يكهو حمله مي كنند با باتوم. دختر رو با شالش مي گيرن و مي كشن . فرار مي كنيم . مي خوان متفرقمون كنن. مي ريم سمت پياده رو كه حمله مي كنند مي دويم تو خيابون . مرضيه مرتاضي با ماست ،باتوم خورده . بين ماشين ها مي دويم، مردم انگار فيلم سينمايي تماشا مي كنند عين خيالشون نيست تازه يكي برام شكلك در مي ياره .نيروي اطلاعاتيه به من نگاه مي كنه و سرشو بالا پايين مي كنه يعني به حسابت مي رسم . دوباره جمع مي شيم و سرود مي خونيم و شعارهامون رو نشون مردم توي خيابون و ماشين مي ديم كه يكهو پليس ضد شورش حمله مي كنه من صف اولم براي دويدن دير شده سعي مي كنم فرار كنم كه مي خورم زمين و كناري هم مي خوره . باتومي كه به من بايد مي خورد چون مي افته روي من حواله ي اون مي شه . پليس دنبالم مي كنه تا توي رستوران بوفالو . بعد از چند دقيقه يكي در گوشم مي گه شعارت رو جمع كن الآن تنهايي و همه متفرق شدن، مي گيرنت. مي يام دنبال بچه ها مي گردم . خيلي خسته ام . شايد نيم ساعت يا بيشتر شده . خيلي بهم فشار اومده . سرخورده ام اما اصلاً نااميد نيستم . مي دونستم توي نظامي كه رنگ و بويي از تمدن و دموكراسي نداره با هر حركتي به شدت برخورد مي شه . مردم اين كشور به هيچ چيز نبايد آگاه بشن . مخصوصاً زن كه اگر آگاه بشه پايه و اساس اين نظام متحجر رو كه مردسالاريه زير سؤال مي بره . تنها آرزوم اين بود كه بلايي سر كسي نيومده باشه . اما بعد كه از كنار ميني بوس هايي كه بايد ما در آنها مي بوديم رد شدم ديدم چند تا زن رو و يكي از پسرهاي پلي تكنيك رو دستگير كردن. ديروز ديدن مرداني كه هم پاي ما سرود مي خوندند برام يه دنيا شادي به همراه داشت.
بعداً خبر دار مي شم كه سيمين بهبهاني رو حسابي كتك زدند . وقتي شب تو ماشين نشستم به صحنه هايي كه ديدم فكر مي كنم ناخودآگاه گريه ام مي گيره . انگار يه توده بزرگ تو دلم سنگيني مي كنه . سرم درد مي كنه و پاهام مي لزره . خيلي خسته ام ....
ديروز روز جهاني زن بود بايد تبريك بگم اما به قول يكي از دوستام روز جهاني زن روز مبارزه است .
خشونت عليه زنان
1)زن براي اثبات زنانگي اش از عضوي استفاده مي كند كه مردان خيلي خوب مي شناسند . آره سينه هايي كه يك مرد هم از آن شير خورده و هم با آن عشقبازي كرده اما امروز صاحب ِ آن سينه ها را زن نمي داند چرا كه از زن در ذهن او تداعي كننده ي لذت است و ابزاري براي خوشي اما زن را انسان نمي داند .در جمعي به او توهين مي كند و از او مي خواهد كه نشان زنانگي اش را عريان كند . آري او با سخنش قصد دارد شخصيت او را بكوبد و با اين كار با خشونت او را زير سؤال ببرد.
2)توي سالن ابن خلدون نشستيم داريم تصاويري را مي بينيم كه افسانه نوروزي آزاد شده است و تمام روزنامه ها خبر آن را منعكس كرده ان . بعد از آن صحنه هاي پرتنش از مسائل زنان در زندان اين تصاوير چه قدر شيرين است كه ناگهان صداي موش موش مي آيد . سحر چراغ ها را روشن مي كند . يك همستر دست آموز را در سالن تاريك و پر ازجمعيت رها كرده اند تا مراسم را برهم بزنند . اول باورم نمي شد اما وقتي يكي از دوستان به من گفت كه استاد كچوئيان وقتي بچه ها رفته بودند و به مراسم دعوتش كنند گفته بود خوب است كه بين شما زنها يه موش رها كنند خوب هم باور مي كنم. بله ايشون استاد دانشگاه هستند ولي واي به حال استادي كه علمش براي تحقير ديگران به كار مي رود نه براي تعالي . اين مرد هم در همين نظام مردسالار و زن ستيز بزرگ شده است.
3)با چند تا ازدوستام ساعت يك ربع به چهار مي رسيم به پارك دانشجو . چند نفري به صورت گروه هاي كوچيك ايستادند . كم كم تعدادمون زياد مي شه . در حال راه رفتن تو محوطه 5 يا 6 مرد لباس شخصي رو مي بينم كه در حال گزارش دادن هستند . مرد مي گه 15 يا 20 نفري هستن . بعد مي گه آره مواظبيم . بعدش مي گه گوش به فرمانيم . مي ريم جلوي پارك مي ايستيم . شعار ها را بالا مي گيريم . شعار من: "ما زنان خواهان حقوق انساني خود هستيم" پلاكارد رو مي گيرند و خبرنگار ها و عكاس ها نمي دونم از كجا پيداشون شد شروع مي كنند به عكس گرفتن . در عرض 10 دقيقه اطرافمون پر از آدم و بيشتر نيروهاي پليس و اطلاعاتي مي شه . بهمون اخطار مي دن ما سرود مي خونيم . نگاه به چهره ي گلناز و نوشين و فرناز مي كنم همه خوشحاليم و مي خنديم اما پشتمون پر از نيروي پليسه . يكي از بچه ها مي ياد بيانيه رو بخونه .يه گوشم به بيانيه است اون يكي گوشم صداي پليس رو مي شنوه :تا 5 دقيقه ديگه بايد متفرق بشيد . كيسه هاي پر از آشغال پرت مي كنند روي سر مون و بچه هايي كه نشسته ان . يكهو حمله مي كنند با باتوم. دختر رو با شالش مي گيرن و مي كشن . فرار مي كنيم . مي خوان متفرقمون كنن. مي ريم سمت پياده رو كه حمله مي كنند مي دويم تو خيابون . مرضيه مرتاضي با ماست ،باتوم خورده . بين ماشين ها مي دويم، مردم انگار فيلم سينمايي تماشا مي كنند عين خيالشون نيست تازه يكي برام شكلك در مي ياره .نيروي اطلاعاتيه به من نگاه مي كنه و سرشو بالا پايين مي كنه يعني به حسابت مي رسم . دوباره جمع مي شيم و سرود مي خونيم و شعارهامون رو نشون مردم توي خيابون و ماشين مي ديم كه يكهو پليس ضد شورش حمله مي كنه من صف اولم براي دويدن دير شده سعي مي كنم فرار كنم كه مي خورم زمين و كناري هم مي خوره . باتومي كه به من بايد مي خورد چون مي افته روي من حواله ي اون مي شه . پليس دنبالم مي كنه تا توي رستوران بوفالو . بعد از چند دقيقه يكي در گوشم مي گه شعارت رو جمع كن الآن تنهايي و همه متفرق شدن، مي گيرنت. مي يام دنبال بچه ها مي گردم . خيلي خسته ام . شايد نيم ساعت يا بيشتر شده . خيلي بهم فشار اومده . سرخورده ام اما اصلاً نااميد نيستم . مي دونستم توي نظامي كه رنگ و بويي از تمدن و دموكراسي نداره با هر حركتي به شدت برخورد مي شه . مردم اين كشور به هيچ چيز نبايد آگاه بشن . مخصوصاً زن كه اگر آگاه بشه پايه و اساس اين نظام متحجر رو كه مردسالاريه زير سؤال مي بره . تنها آرزوم اين بود كه بلايي سر كسي نيومده باشه . اما بعد كه از كنار ميني بوس هايي كه بايد ما در آنها مي بوديم رد شدم ديدم چند تا زن رو و يكي از پسرهاي پلي تكنيك رو دستگير كردن. ديروز ديدن مرداني كه هم پاي ما سرود مي خوندند برام يه دنيا شادي به همراه داشت.
بعداً خبر دار مي شم كه سيمين بهبهاني رو حسابي كتك زدند . وقتي شب تو ماشين نشستم به صحنه هايي كه ديدم فكر مي كنم ناخودآگاه گريه ام مي گيره . انگار يه توده بزرگ تو دلم سنگيني مي كنه . سرم درد مي كنه و پاهام مي لزره . خيلي خسته ام ....
ديروز روز جهاني زن بود بايد تبريك بگم اما به قول يكي از دوستام روز جهاني زن روز مبارزه است .
*صفحه 216 كتاب جامعه شناسي آنتوني گيدنز



