کنفرانس مطبوعاتی حق برگزاري تجمعات و راهپيمايي ها: 13 تير/ کانون مدافعان حقوق بشر
معرفی عاملان سرکوب تجمع 22 خرداد میدان هفت تیر
Sunday, July 02, 2006
کدام زیبایی؟؟؟
امروز رفتم موهام رو کوتاه کردم. خیلی کوتاه .الآن احساس می کنم سرم داره باد می خوره. اون موهای بلند به درد این می خورد که بتونی راحت توی باد رهاشون کنی. اما حالا که به خاطر اجبار اجتماعی یا باید روسری و یا مقنعه سر کنی بهتر که کوتاه باشه. با اینکه موی کوتاه هم زیباست اما ما از زیبایی موی بلند می گذریم. توی کشوری که هیچ چیزش به نظرت زیبا نمی یاد و باید زیبایی ها رو در هفت پستو پنهان کنی اگر زیبایی هم داشته باشی باید دریغ کنی. نشان دادن قشنگی ها در این سرزمین یعنی جرم. رفتم کوتاه کردم که حداقل هر روز وقتی توی خیابون راه می روم و شُر شُر عرق می ریزم و فحش می دهم به اینکه چرا باید یه همچین چیزی رو روی سرم بگذارم کمتر گرمم بشه و کمتر عصبی بشم. توی مملکت گل و بلبل ما زیبایی می تونه برات تبدیل به شَر بشه.
***راستی شما هم این رو دید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
Thursday, June 29, 2006
برای سیزیف جون
امسال توی خوابگاه دوستهای خوبی پیدا کردم اما سیزیف غیر از هم اتاقی، هم رشته ی من و هم دوست خوبی هست. امروز سیزیف رفت خونه و من دوست داشتم می بود تا روزهای بیشتری با هم باشیم. دلم براش تنگ می شه. هر وقت به این فکر می کنم که چی شد که رفت تمام محدودیت ها و تلخی های زندگی به ذهنم هجوم می یاره. دلم نمی خواد با خوندن این مطلب ناراحت بشی ولی باید بگم من خیلی از این اتفاقی که افتاد ناراحت شدم و دلم می خواست که می تونستم کمکت کنم. اگر خودم خونه داشتم هیچ وقت نمی گذاشتم که بری. گرچه الآن که باهاش صحبت کردم روحیه اش خوب بود ولی زندگی کردن در کنار خانواده هایی با تفکر سنتی برای همه ی هم نسل های من خیلی سخته و گاهی حتی غیر ممکنه. امیدوارم این چند ماه به خوبی بگذره تازه من در طول تابستون منتظرت هستم و مامان و بابا هم خیلی دوست دارند ببیننت. یه دستی به سر و روی این وبلاگ بدبخت هم بکش.
Monday, June 26, 2006
چرا می خواهم بروم؟؟

تو وبگردی هام بر خورد کردم به این بحث جالب مهاجرت و تصمیم گرفتم برم و مطالبی رو که دیگران از تجربه ی مهاجرت داشته اند بخونم به دو دلیل:
1.هدف مقطعی: تصمیم دارم از این بحثی که راه افتاده و من دارم دونه دونه تمام نوشته ها و حرف های دیگران رو ذخیره می کنم در طول سال تحصیلی در یکی از واحدهای درسی ام استفاده کنم چون در کشوری مثل ایران که افراد معمولاً خیلی زیاد مهاجرت می کنند و با دلایل بسیارمحکمی هم می روند جای بحث و طرح مسئله در این زمینه خیلی هست. ابتکار نویسنده ی وبلاگ افکار داره تو این زمینه خیلی به من کمک می کنه. انجام یه تحقیق خوب می تونه هم برای خودم مفید باشه هم برای دیگران.
2. هدف دراز مدت: احتمالاً خود من هم تا چند سال دیگه مهاجر باشم البته با دلایلی مشابه یا متفاوت از تمامی این دوستانم. متأسفانه در ایران هیچ آینده ی روشنی در برابر من قرار نداره. آینده ی فعالیت و کار. برای ادامه تحصیل می رم اما باز هم دارم از شرایطی که اینجا دارم فرار می کنم . نداشتن آزادی فردی و معنا نداشتن حریم زندگی خصوصی یکی از دلایل خیلی محکم من هست. دوست ندارم در جایی زندگی کنم که مذهبم، نحوه ی فکر کردنم، لباس پوشیدنم، شیوه ی زندگی ام رو به من تحمیل کنند. می خوام آزادی فکر، بیان و عمل داشته باشم.
هر روز که از خونه می زنم بیرون به رفتن بیشتر فکر می کنم . هر چی از سنم می گذره از ماندن پشیمان تر می شم. از طرف دیگه من در رشته ی جامعه شناسی درس می خونم و لازم هست حتی اگر نمی خوام ادامه تحصیل بدهم ولی باید یک مقطعی از زندگی ام رو در کشورهای رشد یافته بگذرونم. فهم مدرنیته ای که ما این همه از اون دم می زنیم بدون تجربه کردنش امکان پذیر نیست .
شاید مهاجرت برام سخت باشه چون من نه شرایط مالی و نه آمادگی لازم رو دارم ولی از همین الآن دارم برای چهار سال آینده ام که می خوام برم نقشه می کشم . رفتن برام سخته اما چاره ای ندارم. محدودیت هایی که در ایران به خاطر جنسیتم تحمل می کنم از نظر روحی داغونم کرده و هر روز افسرده تر از دیروز می شم.
امنیت برای انجام فعالیت های سیاسی ندارم. همه اش احساس می کنم که یکی تو خیابون داره دنبالم می کنه یا وقتی دانشگاه شلوغ می شه باید اضطراب و استرس دستگیری دوستانم رو داشته باشم . وقتی دارم تلفنی با دوستم صحبت می کنم باید بدونم غیر از ما دو تا نفر سومی هم داره این حرف ها رو می شنوه . خفقان داره به من فشار می یاره و من آرامش فکری و روحی ندارم.
آینده ی تحصیل ام هم برام خیلی مهمه. در حال حاضر دارم در بهترین دانشگاه ایران درس می خونم و وضعیت تحصیلی خوبی دارم و برای ادامه ی تحصیل تقریباً تمام استادهای دانشگاه تأکید دارند که باید به خارج رفت. این مسئله از همه چیز برام مهم تره. می ترسم در این فضای علمی دانشگاه های ایران دچار استهلاک بشم و دیگه نتوانم شرایط ایده آلی برای خودم فراهم کنم پس الآن که هم توان آن را دارم و هم انگیزه و هم می دونم برای چی می رم و چه هدفی دارم باید رخت سفر ببندم.
Sunday, June 25, 2006
برخورد زشت محیرالعقول دردعوا
دیروز که می خواستم سوار مترو بشم یه خانمی پشت سر من ایستاده بود و داشت یه جریانی رو برای اطرافیانش با افتخار تمام تعریف می کرد، من هم می شنیدم که چی می گفت .حال بشنوید این ماجرا را:
خانم می گفت تو اون روزهای اول انقلاب یه روز می ره خرید کنه. زنبیلش رو می گذاره تو صف سبزی و نوبت می گیره بعد می ره یه مغازه ی دیگه گوشت بخره.این طوری که می گفت اون موقع این خانم چادر می زدند و تازه هم ازدواج کرده بودند. موقعی که برمی گرده تو صف سبزی می بینه یه خانمی که خیلی هم شیک بوده و آرایش کرده بود جای اون ایستاده . به اون خانم می گه اینجا جای من بوده و من جا گرفتم ولی اون قبول نمی کنه و می گه چرا سر جایت نایستادی ؟ بعد گوشه ی چادر خانم رو می گیره و بهش می گه دهاتی برو اون ور. این خانم چادری هم برمی گرده می گه من چون چادر می زنم دهاتی ام و تو نیستی؟ و بعد بری اینکه حالش رو بگیره چادرش رو می بنده پشت گردنش و اون خانم رو کف سوپر می خوابونه و شورتش رو از پاش در می یاره.
بله.... تازه با افتخار تعریف می کرد و همه هم می خندیدند و با خوشحالی هم می گفت شورت زنه هم قرمز بود. من دیگه اعصابم به هم ریخته بود می خواستم به زنه می گفتم که شما کار درستی نکردید که این همه بهش افتخار می کنید که مترو اومد و شلوغ شد.
راستشو بخواهید اصلاً دلم نمی خواد بگم که راجع به این قضیه چی فکر می کنم. چون این اتفاق نزدیک بیست سال پیش افتاده اما از همه تأسف بر انگیز تر این بود که این خانم بعد از گذشت بیست سال هنوز به این قضیه و کاری که کرده افتخار می کرد و هیچ کس هم انگار تا حالا بهش نگفته بود که تو زشت ترین و بدترین بر خورد ممکنه رو کردی. این زن طی این سالها با گذشت بیست سال از نظر فکری و اخلاقی هیچ تغییری نکرده اند.
Thursday, June 22, 2006
....
این خبر را یکی از دوستانم از طریق یاهو مسنجر ارسال کرده :
**دختري به كليه گروه خوني (((او مثبت ))) نياز فوري دارد . از كساني كه ميتوانند كمكي بكنند خواهش ميشود خيلي فوري با اين شماره تماس بگيرند . ۰۹۱۵۵۴۷۴۳۲۴ چشم به ياري شما دوخته ايم. از دوستان وبلاگنويس صميمانه و عاجزانه تقاضا دارم اين اطلاعيه را در وبلاگشان درج كنند و در ليست مسنجر خود سند تو آل كنند . شايد شما بتوانيد در اين امر قدم خيري بر داريد . يادتان نرود . جان انساني در خطر است**
**دختري به كليه گروه خوني (((او مثبت ))) نياز فوري دارد . از كساني كه ميتوانند كمكي بكنند خواهش ميشود خيلي فوري با اين شماره تماس بگيرند . ۰۹۱۵۵۴۷۴۳۲۴ چشم به ياري شما دوخته ايم. از دوستان وبلاگنويس صميمانه و عاجزانه تقاضا دارم اين اطلاعيه را در وبلاگشان درج كنند و در ليست مسنجر خود سند تو آل كنند . شايد شما بتوانيد در اين امر قدم خيري بر داريد . يادتان نرود . جان انساني در خطر است**
Sunday, June 18, 2006
Friday, June 16, 2006
سایه مرگ در خانه
خیلی وقتها شده که نتونستم زندگی و هر اتفاقی که در اون می افته رو درک کنم . تناقض ها و تضادها به حدی زیاد اند که دیگه از فهمم خارج می شن .
بیمار در حال مرگی که الآن در کنارته و هیچ امیدی برای زنده ماندنش نیست . وضعیت جسمانی و روحی وخیمی داره و درد می کشه. آیا باید گذاشت که همین طور ماهها درد بکشه تا بمیره یا میشه از راه دیگه ای از این رنج نجاتش داد و از احتضار درش آورد؟
می رم و می یام . اما نمی فهمم . شاید از اقوام دور من باشه اما اینکه اون مریضه و من و مامان داریم در مورد ناهار فردا یا امتحان بعدی من صحبت می کنیم و یا با بابا در مورد سیاست حرف می زنم. با بابک می گم و می خندم و حتی یه لحظه نمی تونم خودم رو جای اون بگذارم که الآن چه قدر دلش می خواست به حال خودش رهاش کنند و یا حتی دیگه دوست نداره بره بیمارستان و حتی یه قرص دیگه بخوره و به هیچ چیز فکر نمی کنه غیر از اینکه خسته شده ، واقعاً خسته شده ...
این درمان ها چه فایده ای داره وقتی دیگه امیدی نیست ؟ غیر از اینکه بیشتر و بیشتر آزارش می ده . دیدن چهره ی آدم های خونه که سری تکون می دهند و می گن دیگه امیدی نیست برام عجیبه ... اینکه ما آدم ها اینقدر راحت مرگ رو در مورد دیگران می پذیریم اما در مورد خودمون چی ؟؟؟ همین قدر راحته؟؟؟...........
Wednesday, June 14, 2006
آزادی تعدادی از بازداشت شده ها و مقاله ی نوشین احمدی
ترانه بنی یعقوب آزاد شده و قرار شده بقیه هم آزاد بشوند. متن مقاله ی نوشین احمدی رو می گذارم ، وبلاگستان به طور اساسی فیلتر شده
ياران جنبش زنان را آزاد كنيد/نوشين احمدي خراساني
http://herlandmag.com/weblog/06,06,15,12,47,04/#comments
درست هفتاد سال پيش از شكلگيري جمهوري اسلامي يعني از 1285 زمان تدوين قوانين در انقلاب مشروطيت، زنان عدالتجوي ايراني، براي كسب حقوق برابر، تلاش رنجخيز و مسالمتجويانه خود را آغاز كردهاند. مادربزرگهاي ما در آن هنگام شايد تصور نميكردند كه با كوشش حقطلبانه خود بذر تلاشي را در خاك ايران مينشانند كه صد سال بعد نيز همچنان بارور خواهد ماند. كوشندگان پيشكسوت جنبش زنان اما به يقين نميتوانستند حتا تصور بكنند كه يك قرن بعد حكومتي در ايران بر سركار بيايد كه با تلاشهاي مسالمتجويانه فرزندانشان اينگونه خشن برخورد كند. لابد آنان اگر امروز ميبودند از اين همه بيتدبيري و عدم مديريت كساني كه قرار است حافظ نظم شهر باشند، متعجب ميشدند و همراه با ما تاسف ميخوردند از اين همه ناكارآمدي در برخورد به تجمعي مسالمتآميز كه فقط براي طرح خواستههايي كاملا ابتدايي و كوچك برگزار شد. متعجب از اين همه خشونت فجيعي كه به دختران جوان اين مرز و بوم كه در قرن بيست و يكم خواستار حق برابر طلاق، لغو تعدد زوجات، ارتقاء سن كيفري دختران و اين قبيل درخواستهاي اوليه هستند. متعجبام كه چرا برخي از افسران نيروي انتظامي، ما را كه در پارك نشسته بوديم و فقط سرود ميخوانديم با كتك به "وسط ميدان" كشاندند، بهراستي چرا، مگر ميخواستند نظم شهر را بههم بريزند؟ ما زنان كه در بيانيههايمان بارها اعلام كرديم كه نميخواهيم نظم ترافيك ميدان هفت تير مختل شود، اما گويا مخالفان جنبش زنان مصمم بودند ترافيك ايجاد كنند و نظم شهر را بههم بريزند، عجبا از اين همه تدبير و عقلانيت! اما نكته اميدبخش در اين ميان، وجود اين همه ظرفيت، مدنيت، صبوري و متانت در جنبش زنان است كه به رغم برخوردهايي چنين قهرآميز و بيسابقه، در ميدان هفت تير حتا يك شيشه هم نشكست، سنگي پرتاب نشد. اتومبيلي واژگون نشد. آري اين تحمل بالاي زنان و دختران جوان اين مرز وبوم نشان از ايمان به حقانيت راهمان است. ما زنان خواستههايي كه داريم بر حق است و قلبمان گواهي ميدهد كه دير يا زود به حقمان ميرسيم. سردي دستبندهايي كه به دستان پاك و زحتمكش"ژيلا بنييعقوب" زده شد، كشيده شدن دلخراش "دلارام علي" روي آسفالت خيابان، بازداشت غيرقانوني علياكبر موسوي خوئينيها، بهاره هدايت، عاطفه يوسفي، اعظم الهامي، بهمن احمدي امويي و دهها نفر ديگر و خشونتهايي كه همگان شاهد بودند درحالي صورت گرفت كه زنان با تجمع خود بذر صلح و نفي خشونت بر فضاي شهر ميفشاندند. اما بدانيد كه اين رسم زندگي منصفانه و صلحآميز در يك جامعه انساني نيست. ما ميخواهيم بدانيم با چه توجيهي و به چه دليل با چنين تجمع آرامي، اينگونه فجيع و ناعادلانه برخورد شده است؟ واقعا چرا؟ چه بكنيم تا مورد ضرب و شتم قرار نگيريم؟ميپرسم كه اي دولت ـ مردان، ما چه بكنيم كه براي بيان مشكلات و دردهايمان، اينگونه مورد ضرب و شتم قرار نگيريم؟ ميگوييد چون تجمع در پارك ميدان هفت تير مجوز نداشته پس ما را كتك ميزنيد و بازداشت ميكنيد! عجبا مگر ما وقتي روز 8 مارس (روز جهاني زن) سال 82 با مجوز وزارت كشور ميخواستيم در "پارك لاله" تجمعي آرام برگزار كنيم، گذاشتيد؟ نگذاشتيد و مجوز وزارت كشور را در آخرين لحظه لغو كرديد و سرآخر هم برخي از شركتكنندگان (كه فكر ميكردند به يك تجمع قانوني آمدهاند) كتك زديد و تعدادي را هم دستگير كرديد. اگر ميگوييد چون ايرانيان خارج از كشور از اين تجمع حمايت كردهاند و تجمع صلحآميزمان اينطور مورد حمايت وسيع قرار گرفته، پس ضرب و شتم و بازداشت ياران جنبش زنان را توجيه ميكند، ميپرسم تجمع مسالمتآميز روز جهاني زن (17 اسفند سال 84 در پارك دانشجو) كه اينطور گسترده اعلام نشده بود و سازمانهاي حقوق بشر و نهادهاي مختلف زنان هم حمايت نكرده بودند، با اين حال مگر باز هم به تجمع صلحآميز ما (كه فقط روي زمين نشسته بوديم و سرود ميخوانديم) حمله نشد و بهطرز حيرتآوري مورد ضرب و شتم قرار نگرفتيم؟ بهطوري كه تقريبا همگيمان با بدنهاي كبود شده به خانههايمان بازگشتيم، حتا بانوي شعر و غزل ايران نيز از اين كتكها بينصيب نماند. بعد هم كه از اين ظلم و ناروايي به دادگاه شكايت برديم آيا به جايي رسيد؟ براي تجمعهاي مسالمتآميزمان اگر مجوز داشته باشيم كتك ميخوريم، اگر مجوز نداشته باشيم كتك ميخوريم، اگر خبر تجمع را در سايتها و روزنامهها اعلام كنيم كتك ميخوريم، اگر اعلام نكنيم كتك ميخوريم، اگر شعارهايي صنفي و حقوقي بدهيم كتك ميخوريم اگر شعار ندهيم و فقط سرود جنبش زنان را بخوانيم باز هم كتك ميخوريم، شما را به خدا به ما بگوييد چه بكنيم تا كتك نخوريم و بازداشت نشويم؟ چگونه رفتار كنيم كه دختران جوانمان روي آسفالت كشيده نشوند و با كمر زخم شده به زندان نروند؟ چكار كنيم كه روزنامهنگارانمان را همراه شوهرانشان دستبند نزنيد و بازداشت نشوند، چكار بكنيم كه دوستان عدالتجوي ما در دفتر تحكيم و ادوار تحكيم (كه فقط فراخوان فعالان جنبش زنان را لبيك گفته بودند) به زندان نيفتند؟ بههرحال ما فكر ميكنيم جمع شدن آرام و مسالمتآميز (بدون اسلحه) طبق قانون اساسي فعلي، عملي كاملا قانوني و حق ماست. ما هم كه قرار بود فقط سرود بخوانيم و حتا از دادن شعارهاي حقوقي هم پرهيز كنيم و اينكار را هم كرديم. قرار بود آرام در پارك ميدان هفت تير حاضر شويم با پلاكاردهايي كه رويش خواستههايمان را نوشته بوديم، اينكار را هم كرديم، اما چه كنيم كه شما هر دفعه بهانهاي ميگيريد. تجمع زنان و نيروهاي بيگانهاينكه روشنفكران مرد و زن از سراسر جهان از اين تجمع حمايت كردهاند، خيلي طبيعي است چون هر انسان عدالتطلبي كه بشنود گروهي از زنان در يك نقطه دنيا ميخواهند حق برابر طلاق داشته باشند و چند همسري لغو شود و اين قبيل خواستههايي كه هر بنيبشري (اگر منافع خاصي نداشته باشد) با آن موافق است مسلما حمايت ميكند. بنابراين قضيه را پيچيده نكنيد، اين خواستههايي است كه صد سال است ما و مادرانمان داريم برايش تلاش ميكنيم، چه دلارهاي آمريكايي و دولت آقاي بوش سركار باشد و چه نباشد. چه دولت جمهوري اسلامي بر سر كار باشد و چه نباشد ما زنان همچنان به دنبال حقوق حقه خود خواهيم بود. به دنبال كشف "شبكههاي" عجيب و غريب هم نباشيد، اين شبكهي "مخفي" و عجيب و غريبي كه دنبالاش هستيد خيلي ساده همين شبكهي اينترنتي است كه خود شما هم براي كارهايتان از آن سود ميبريد. البته شما از اينترنت كمتر استفاده ميكنيد و ما بيشتر، چون شما صدا و سيما و صدها روزنامه و بلندگو داريد ولي ما زنان نداريم. بههرحال اين اتهام كه تجمع اعتراضي زنان به بيگانگان وصل است كذب محض و شرمآور است يعني توهين به جنبشي اصيل، بومي و صدساله است. يعني حقير و بيمقدار نشان دادن جنبش خودجوش و ريشهدار اين مملكت است كه استقلالاش را به دفعات ثابت كرده است حداقل در همين بيست سال اخير، جنبش زنان فارغ از جريانات سياسي روي پاي خودش ايستاده و بهدنبال حقوق اوليه و انساني زنان است، چرا نميخواهيم اين حقيقت را بپذيريم؟ براي همين هم ميخواهم آقايان مسئولان مملكتي را مورد خطاب قرار دهم و بگويم، شما كه در آيندهاي نه چندان دور مجبور خواهيد بود اين قوانين را تغيير دهيد (چون راه ديگري وجود ندارد) پس چرا با اين همه درد و تلخي و خشونت ميخواهيد اين كار صورت بگيرد. خودتان بهتر از همه ميدانيد كه خواستههاي زنان بر حق است. خودتان خوب ميدانيد كه در جامعهي پيشرفته امروز قوانين موجود نه تنها ديگر كاركردي ندارد، بلكه مثل يك ديوار زمخت و عبوس مانع پيشرفت جامعهي ماست. فقط با اين برخوردها، مسئله را پيچيدهتر ميكنيد و بذر كينه را پخش ميكنيد، كينهاي كه هم به ضرر خودتان (دولت) و هم به ضرر جامعهي مدني تمام خواهد شد. به جاي آنكه دخترانمان روي زمين كشيده شوند و صورتمان با اسپري گازهاي سوزناك پر شود و دهها نفر از جمله دانشجوياني را كه به خاطر دفاع از حقوق زنان در گرماي روز 22 خرداد به ميدان هفت تير آمدند و با صداقت تمام از منافع تاريخي خواهرانشان پشتيباني كردند، دستگير شوند، بهتر است قوانين را تغيير دهيد. كافي است كه از همسرانتان، از دخترهايتان و از خواهرزنتان سوال كنيد تا بلافاصله متوجه شويد كه خواستهي زن ايراني، حقانيت دارد. ترديد نكنيد كه ما زنان اين قوانين ناعادلانه را بالاخره تغيير خواهيم داد چون روز 22 خرداد امسال، مردان جديد امروز ايران نيز با حضور پرشمارشان، نشان دادند كه آنها هم اين قوانين را نميخواهند. همهي كساني را كه بازداشت كردهايد، آزاد كنيد و به جاي احضار و بازجويي و به خانهي اين و آن رفتن (افزون بر شايعات ترسآور و ايجاد فضاي دلهره و ارسال اس. ام. اس هاي تهديدكننده قبل از برگزاري تجمع) حداقل ميان تصميمسازانتان جلسهاي بگذاريد، لااقل قطعنامهاي را كه نگذاشتيد در تجمع بخوانيم جلويتان بگذاريد و با آرامش و طمانينه ببينيد زنان هموطنتان واقعا چه ميخواهند؟ تا وقتي قوانين موجود، ما زنان را به عنوان انسان و شهروند برابر اين جامعه نپذيرد، ما نه خانهاي داريم و نه شهري. اين قوانين را تغيير دهيد تا احساس كنيم خانهاي داريم تا شما بتوانيد سراغاش بياييد.
Tuesday, June 13, 2006
قطعنامه پاياني خوانده نشده تجمع 22 خرداد زنان
متن رو مي گذارم رو وبلاگم چون سايت زنستان فيلتره
نويسنده: زنستان
از زمان صدور فرمان مشروطيت تاكنون يكصدسال ميگذرد. در طول اين صد سال كه در كشور ما، قوانين مدون شده حقوق انساني زنان ناديده گرفته شده است و از همان زمان، زنان ايراني براي دستيابي به حقوق برابر و انساني تلاشهاي بسيار كردهاند. اما همچنان اين روند ناعادلانه تداوم يافته است. اكنون ما شاهد آن هستيم كه بنبستهاي قانوني و قوانين تبعيضآميز، زندگي زنان جامعه ما را دچار مشكلات بسياري كرده است و موقعيت آنان را چه در خانواده و چه در جامعه متزلزل ساخته است. اين قوانين تبعيضآميز خود منجر به تصويب قوانين و آييننامههاي ناعادلانهي گستردهتري از جمله قانون قرارداد موقت كار شده كه فشار آن عمدتا بر زنان وارد ميشود. ما زنان در 22 خرداد سال گذشته اعتراض خود را به كليه قوانيني كه حقوق زنان را نقض كرده، ابراز داشتيم اما همچنان مطالبات بهحق ما همچنان بيپاسخ مانده است. آن روز اعلام كرديم كه "تا دستيابي به حقوق برابر و انساني از تمام شيوههاي مسالمتآميز بهره ميجوييم تا با ياري يكديگر صداي اعتراض خود را به قوانين تحقيرآميز موجود هرچه رساتر اعلام كنيم". از اينروست كه در سالروز 22 خرداد دوباره گردهم خواهيم آمد و خواستههاي مشخص خود را اعلام خواهيم كرد، خواستههايي ابتدايي كه عدم دستيابي به آنان، زندگي ما زنان از فارس و كرد و بلوچ و ترك و عرب و.... را دچار بنبستهاي جدي كرده است. از اينرو مطالبات ابتداييمان را بار ديگر با صداي رسا اعلام ميكنيم و ميگوييم:
1 ـ ما خواهان حق برابر طلاق با مردان هستيم. در قوانين ما دقيقا ذكر شده است كه "مرد هر وقت كه بخواهد ميتواند زنش را طلاق بدهد" اما تقاضاي طلاق از سوي زن چنان مشروط به مواردي خاص شده است كه گاهي زنان 10 سال براي گرفتن طلاق بايد در دادگاهها سرگردان شوند و از سوي ديگر تجربهي زندگي زنان نشان داده است كه قانون "شروط ضمن عقد" نه تنها نميتواند بار مشكلات زنان را حل كرد، بلكه در بسياري موارد در همان اوايل ازدواج، منجر به درگيريها و سوء تفاهمهاي بسياري ميشود.
2 ـ ما خواهان ممنوعيت تعدد زوجات هستيم و ميخواهيم در قانون صريحا چندهمسري ممنوع اعلام شود.
3ـ ما خواهان حقوق برابر در ازدواج هستيم از جمله لغو قانون مشروط شدن شغل زن به اجازهي مرد، بالا بردن سن ازدواج دختران (از 13 سال) و پسران به 18 سالگي، لغو اجازه پدر و جد پدري در ازدواج دختران، لغو قانون تمكين، لغو مشروط كردن سفر و خروج از كشور زنان متاهل به اجازهي مرد، لغو قانوني كه رياست خانواده را بهطور مطلق در اختيار مرد قرار ميدهد و عدم مشروط شدن تابعيت زنان و فرزندان به تابعيت شوهر و...
4 ـ ما خواهان حضانت و بهويژه ولايت فرزند توسط پدر و مادر بهطور مساوي هستيم. در قانون مدني ما مادر، هيچوقت نميتواند سرپرست فرزندش باشد و حتي در صورت نبود پدر و جد پدري نيز سرپرستي فرزندان به مادر تعلق نميگيرد و زن ميتواند تنها قيم فرزند خود باشد. از اينرو ما ميخواهيم سرپرستي و ادارهي امور مالي، تصميم در مورد تحصيل، محل زندگي، اجازه خروج از كشور، اظهار نظر و اجازه در مورد مسائل درماني كودك و بسياري از موارد ديگر برعهدهي پدر و مادر به طور مشترك قرار گيرد و مادر نيز مانند پدر حق ولايت و سرپرستي بر فرزند خود را داشته باشد.
5 ـ ما خواهان آن هستيم كه سن مسئوليت كيفري براي دختران و پسران به 18 سال تغيير يابد. يعني اگر دختري 9 ساله و پسري 15 ساله مرتكب خطايي شود او را مانند يك فرد بزرگسال مجازات نكنند، چون طبق قوانين حقوق بشري و نيز كنوانسيون حقوق كودك، افراد زير 18 سال كودك بهحساب ميآيند. از اينرو ما ميخواهيم كه مسئوليت سن كيفري هم براي دختران و هم پسران به 18 سال تغيير يابد.
6 ـ ما خواهان حق شهادت برابر با مردان و حق قضاوت براي زنان در دادگاهها هستيم. ما ميخواهيم در همهي موارد، شهادت ما در مجامع قضايي مانند يك مرد پذيرفته شود و زنان از حق قضاوت برخوردار باشند و بتوانند مانند مردان در دادگاهها راي صادر كنند و نه صرفا به عنوان مشاور استخدام شوند.
7 ـ و بالاخره ما خواهان آن هستيم كه "قراردادهاي موقت كار" كه زندگي زنان شاغل را بيش از مردان دچار تزلزل و فروپاشي ميكند بهسرعت لغو گردد و زنان و مرداني كه استخدام ميشوند با قراردادهاي رسمي كار، آيندهي شغليشان تضمين گردد. و در نهايت اعلام ميكنيم كه چنانچه به خواستههاي برحق ما زنان پاسخ داده نشود به اعتراض مسالمتآميز خود ادامه خواهيم داد.
تجمع دیروز در میدان هفت تیر
دیروز برخی از زنان آلت دست حکومت برای برخورد با زنان معترض به نقض حقوق زن در قانون اساسی بودند
با اینکه یک روز از به خشونت کشیده شدن تجمع 22 خرداد گذشته اما اصلاً نمی تونم اون چیزهایی رو که با چشم خودم دیدم باور کنم . تجربه ی حضور در این تجمع ها رو داشتم اما تو هیچ کدوم از اونها تا این حد بی رحمی وخشونت ندیده بودم. تمام دیشب رو با یه درد خیلی بزرگ سپری کردم و ساعتها فکر کردم اما به چنان بن بست فکری رسیده بودم که راهی به غیر از فریاد زدن و ضجه کشیدن نداشتم. هر کاری می کردم اشکهام تمام نمی شد. با اینکه همه چیز رو درک می کردم اما نمی تونستم هضم کنم. نمی تونستم اون زنهایی رو از یاد ببرم که با باتوم و اسپری فلفل و رنگ قرمز افتاده بودن به جون زنها و مردها و کتک می زدن . روی زمین می کشیدن . باتوم دور سرشون می چرخوندن و می گفتند شما در تجمع بدون مجوز شرکت کردید و باید دستگیر بشید. این زنها تا حالا کجا بودن؟؟؟ این حکومت ایدئولوژیک واقعاً چه انسانهایی نه چه حیوانهایی رو پرورانده که من نمی فهمیدم .
از همه چیز متفاوت تر با تجمع های دیگه اولاًحضور زنهایی تعلیم دیده یا تعلیم ندیده برای سرکوب بود و دوماً وجود نیروهای لباس شخصی و اطلاعات و بسیج و... بود که در عین حال که دنبال بچه ها می کردند دم ازخون شهدا می زدن و می گفتن ما شهید دادیم که شما بی حجاب بیاین بیرون ؟ ما شهید دادیم که شما حق طلاق بخواهید؟ در عین حال که می زدن و می بردن شعار فاطمه الزهرا و ... هم می دادن. دیگه تو این تجمع نیروی ضد شورش یا پلیس نبود شاید یک پنجم پلیس بودند . همه نیروهایی بودند که حساسیت و توهم زیادی روی قوانین اسلامی-ایرانی داشتند و اکثراً بنیادگراهای افراطیبودند. همه ی این تجمع هارو توهین می دونستن و احساس می کردند که با زدن و بردن ما دارند در راه خدا جهاد می کنند و به مردم عادی هم که می پرسیدند چی شده جواب می دادند هیچی داریم زنهای بدکاره و معتاد رو از تو خیابون جمع می کنیم .
نیروهای زن زیادی رو با پول و چیزهای دیگه اجیر کرده بودند که یکی از اونها به این مسئله اعتراف کرد و گفت که به حد نیازم به من پول می دهند که این کارها رو بکنم.بعضی هام که آموزش دیده بودند. یکی از زنهایی که می خواست من رو دستگیر کنه با مهارت کامل پاشو گذاشته بود روی پام که نتونم تکون بخورم و با دستش یکی از دسته هام رو گرفته بود یکی دیگه از زنهاهم با دستش اون یکی دستهام رو گرفته بود . دوستهام به دادم رسیدن وگرنه دستگیر شده بودم . نمی تونستم جلوی دهانم رو بگیرم و اعتراض نکنم. دیدن دخترها و زنهایی که همین طور می گرفتند و نزدیک به 7 یا 8 تا نیرو دنبال یه نفر می دویدند تا دستگیرش کنند خیلی دردناک بود.
اصلاً نمی دونم تجمع دیروز با این حجم بالای هزینه آیا درست بود یا باید برگزار می شد؟ از طرفی با تجمع موافقم و از طرفی شک دارم در درستی اون در این برهه زمانی . تعداد دستگیر شده ها خیلی زیاده اما اتفاق دیروز باعث شد چهره ی پنهان نیروهایی که ما فکر می کردیم در این 8 سال ضعیف شدند ودر حال از بین رفتند رو بشه و شدت افراطی گری اونها به نمایش گذاشته بشه . نیروهایی که خوب سازماندهی شده بودند که یه معرکه گیری حسابی راه بیندازند و خیلی ها رو مورد ضرب وشتم قرار بدهند....
*خیلی برای همه ی کسایی که دیروز بازداشت شده اند نگرانم. امیدوارم به زودی آزاد بشوند و ما باید همه ی تلاشمون رو برای آزادی اونها بکنیم.
** این طور که بچه ها می گفتند این اسپری های قرمز یه علامته و وقتی در هوا زده می شه روی لباس می شینه و اون رو قرمز می
نه تا فرد به راحتی در طی درگیری شناسایی بشه و همون جا هم دستگیر بشه
***الآن با خبر شدم که نوشین احمدی وپروین اردلان رو دستگیر نکرده اند و هر خبر دیگه ای اشتباه است ولی خونه هر دو تاشون ریختند
Monday, May 29, 2006
روزهای بگیر وببند
توی اضطراب ودلهره به سر می برم . هیچ چیز ناراحت کننده تر از این نبود که دیروز صبح رفتم
دانشکده و دوستام خبر دادند که پویا هیبت الهی رو جلوی کوی دانشگاه نیروهای لباس شخصی که مسلح هم بودند گرفتند و همین طور تا بعد از ظهر خبر دستگیری های دیگه رو بشنوی . بعدش با سردرد بخوای که کمی بخوابی اما ناگهان موبایلت زنگ بزنه و خبردار بشی که فرید هاشمی رو هم گرفتند. تا آخر شب دلهره داشته باشی برای اتفاقی که امکان داره برای دوستان و نزدیکانت بیفته . شنیدن خبر 4 ،5 تا دستگیری تو یک روز ودر مقابل کوی ودانشگاه کافیه که احساس کنی چرا اینجا زندگی می کنی . خیلی نگرانم و این اصلاً دست خودم نیست. امروز چه اتفاقی بیفته ؟ نمی دونم.....البته ازهفته ی قبل پیش بینی می شد که این دستگیری ها اتفاق بیفته و روزنامه ی کیهان هم طبق معمول خبرش رو داده بود .
دانشکده و دوستام خبر دادند که پویا هیبت الهی رو جلوی کوی دانشگاه نیروهای لباس شخصی که مسلح هم بودند گرفتند و همین طور تا بعد از ظهر خبر دستگیری های دیگه رو بشنوی . بعدش با سردرد بخوای که کمی بخوابی اما ناگهان موبایلت زنگ بزنه و خبردار بشی که فرید هاشمی رو هم گرفتند. تا آخر شب دلهره داشته باشی برای اتفاقی که امکان داره برای دوستان و نزدیکانت بیفته . شنیدن خبر 4 ،5 تا دستگیری تو یک روز ودر مقابل کوی ودانشگاه کافیه که احساس کنی چرا اینجا زندگی می کنی . خیلی نگرانم و این اصلاً دست خودم نیست. امروز چه اتفاقی بیفته ؟ نمی دونم.....البته ازهفته ی قبل پیش بینی می شد که این دستگیری ها اتفاق بیفته و روزنامه ی کیهان هم طبق معمول خبرش رو داده بود .
Wednesday, May 10, 2006
دیروز، روز سخت و تلخی بود
نمی دونم چه قدر دیروز از ماجرای دانشکده ی علوم اجتماعی خبردار شدید. قرار بود یه سمینار دموکراسی و زندگی روزمره بر گزار
بشه که صبح فهمیدیم لغو شده و بچه های انجمن اسلامی هم تصمیم گرفتند که اعتراض کنند . خبر می رسید که اساتید برای شرکت کردن دراین مراسم تهدید شده اند و رئیس دانشکده هم نگهبان ها رو تهدید کرده که اگر فردا غیر از بچه های دانشکده کسِی وارد دانشکده بشه همه ی شما اخراجید . در حالی که بچه ها ضبط گذاشته بودندو می خواستن به لغو مراسم اعتراض کنند و هنوز کسی جمع نشده بود ، رئیس دانشکده اومد و با یه حرکت وحشیانه پریزضبط رو کشید و برد .یکهو اکبرزاده از بچه های دوره ی قبل انجمن با جمشیدیها دعواش شد که چرا این کاررو می کنی؟دعوای لفظی ادامه پیدا کرد که چند نفر جداشون کردن . حدود 10 دقیقه بعد که فکر کردم همه چی تمام شده دیدم که جمشیدیها دنبال یکی از بچه های دانشکده ی دیگه ای داره می دوه . در همون حال یکی ازدختر های انجمن گفت که چرا این کار رو می کنی و دعوا بالا گرفت . جمشیدیها هم هچوم برد طرف همین فرد که اون رو بزنه . بعد یکی ازبچه ها شعار داد مرگ بر تحجر که جمشیدیها هم طرف اون حمله برد و یقه اش رو گرفت و داد زد مرگ بر منافق.همین شد که دیگه همه جمع شدند و کسی کلاس نرفت .
خیلی از بچه های دانشکده که این حرکت رئیس رودیده بودند شعار دادند و یار دبستانی خوندند و رفتیم توی راه پله ها و اول کلاس ها رو تعطیل کردی و بعد هم که رفتیم دم در دانشکده .جمشیدیها اومد ،خیلی پشیمون بود . این رئیس دانشکده ی ما یه آدم ضعیف نفسیه . یه غلطی می کنه بعد خودش می مونه که عجب کار اشتباهی کرده و درست هم نمی شه. دیروز هم بچه ها (که از اول با انتخاب این رئیس مخالف بودن اما چون هیئت علمی دانشکده برای رأی دادن به اون تهدید شده بودند انتخاب شده بود ،) می خواستن حتماً استعفایش رو بگیرن . خلاصه ما تا ساعت 2 ظهر تو تمام دانشگاه چرخیدیم و شعار دادیم . رفتیم پشت در دانشکده که در اصلی رو زنجیر انداخته بودند و نمی گذاشتن کسی بیرون بره یا وارد بشه . هر چی هم شعار دادیم و خودمون رو به در زدیم باز نشد . بعضی از بچه ها از لای در اومدن داخل که اون هم برای خودش فیلمی بود . من در اون حین از یکی از نگهبان ها شنیدم که خطاب به یکی از پسر ها گفت من این رو می شناسم . تو کوی ساکنه . همچین بدم دست اطلاعاتی ها پدرش رو در بیارن.خلاصه بعد از رفتن به سلف و گوش دادن به سخنرانی علیجانی از پشت موبایل ، اعتصاب غذا هم کردیم و رفتیم دوباره دم دفتر رئیس دانشکده که اونجا دیگه جمعیتمون خیلی زیاد شده بود . بسیجی ها هم برای حفاظت از جمشیدیها اومدن که باعث دعواو کتک کاری دم در رئیس دانشکده شد . فکوهی و کچوئیان اومدن و از بچه ها خواستند که اگر استعفا می خواین بریم سالن ابن خلدون و با هم مذاکره کنیم و ببینیم چی میشه . ما هم دیدیم که اونجا تو اون فضای کوچیک نمی شه که کاری کرد . همه هم خسته بودند . درگیری با بسیجی ها هم بالا گرفته بود ،گفتیم بریم .
اما در ابن خلدون چی گذاشت بماند . فقط اینکه با پنبه سرمون رو بریدند . چند تا استاد اومدن حرف زدن و چند تا از بچه های انجمن . بعدش جمشیدیها اومد . بدون عذرخواهی وبا حمایت اباذری از سالن خارج شد .اباذری هم به ما گفت که همه ی شما ها مثل شخصیت های اصلی فیلم خیال بافها هستید و رقصندگان کوندرایی می باشید . دچار جوگرفتگی هم هستید بعد هم گفت که من بادی گارد جمشیدیها می شم و اون رو خارج می کنم. به ریش همه ی ما هم خندید. بله دیگه خواستن آزادی و داشتن حق انتخاب توهمه و هیچ فایده ای هم نداره . گاهی وقت ها از این کارها بکنید برای تخلیه انرژی خوبه . این پیام اساتید محافظه کار دانشکده بود .البته توی سالن این بچه هایی که رفتند و توی مسجد برای خودشون انتخابات برگزار کردند حضور داشتند و با کمال پررویی خودشون رو شورای مرکزی انجمن معرفی کردند و کلی هم اونجا دعوا شد.اما غفاری که معاون دانشجوییه گفت که از دانشگاه مرکزی به ما گفتند که این انجمن اسلامی غیرقانونیه و برای هیچ برنامه ای نباید مجوز بهش داده بشه . توجه کنید که شاید نزدیک پونصد و خورده ای نفر به این شورای مرکزی که حالا غیرقانونی می خوننش رأی دادن . اما از اونجایی که توی دانشکده های ما دانشجو فقط یه عروسک خیمه شب بازیه پس رأیی هم که می ده اصلاً به حساب نمی یاد.
بشه که صبح فهمیدیم لغو شده و بچه های انجمن اسلامی هم تصمیم گرفتند که اعتراض کنند . خبر می رسید که اساتید برای شرکت کردن دراین مراسم تهدید شده اند و رئیس دانشکده هم نگهبان ها رو تهدید کرده که اگر فردا غیر از بچه های دانشکده کسِی وارد دانشکده بشه همه ی شما اخراجید . در حالی که بچه ها ضبط گذاشته بودندو می خواستن به لغو مراسم اعتراض کنند و هنوز کسی جمع نشده بود ، رئیس دانشکده اومد و با یه حرکت وحشیانه پریزضبط رو کشید و برد .یکهو اکبرزاده از بچه های دوره ی قبل انجمن با جمشیدیها دعواش شد که چرا این کاررو می کنی؟دعوای لفظی ادامه پیدا کرد که چند نفر جداشون کردن . حدود 10 دقیقه بعد که فکر کردم همه چی تمام شده دیدم که جمشیدیها دنبال یکی از بچه های دانشکده ی دیگه ای داره می دوه . در همون حال یکی ازدختر های انجمن گفت که چرا این کار رو می کنی و دعوا بالا گرفت . جمشیدیها هم هچوم برد طرف همین فرد که اون رو بزنه . بعد یکی ازبچه ها شعار داد مرگ بر تحجر که جمشیدیها هم طرف اون حمله برد و یقه اش رو گرفت و داد زد مرگ بر منافق.همین شد که دیگه همه جمع شدند و کسی کلاس نرفت .
خیلی از بچه های دانشکده که این حرکت رئیس رودیده بودند شعار دادند و یار دبستانی خوندند و رفتیم توی راه پله ها و اول کلاس ها رو تعطیل کردی و بعد هم که رفتیم دم در دانشکده .جمشیدیها اومد ،خیلی پشیمون بود . این رئیس دانشکده ی ما یه آدم ضعیف نفسیه . یه غلطی می کنه بعد خودش می مونه که عجب کار اشتباهی کرده و درست هم نمی شه. دیروز هم بچه ها (که از اول با انتخاب این رئیس مخالف بودن اما چون هیئت علمی دانشکده برای رأی دادن به اون تهدید شده بودند انتخاب شده بود ،) می خواستن حتماً استعفایش رو بگیرن . خلاصه ما تا ساعت 2 ظهر تو تمام دانشگاه چرخیدیم و شعار دادیم . رفتیم پشت در دانشکده که در اصلی رو زنجیر انداخته بودند و نمی گذاشتن کسی بیرون بره یا وارد بشه . هر چی هم شعار دادیم و خودمون رو به در زدیم باز نشد . بعضی از بچه ها از لای در اومدن داخل که اون هم برای خودش فیلمی بود . من در اون حین از یکی از نگهبان ها شنیدم که خطاب به یکی از پسر ها گفت من این رو می شناسم . تو کوی ساکنه . همچین بدم دست اطلاعاتی ها پدرش رو در بیارن.خلاصه بعد از رفتن به سلف و گوش دادن به سخنرانی علیجانی از پشت موبایل ، اعتصاب غذا هم کردیم و رفتیم دوباره دم دفتر رئیس دانشکده که اونجا دیگه جمعیتمون خیلی زیاد شده بود . بسیجی ها هم برای حفاظت از جمشیدیها اومدن که باعث دعواو کتک کاری دم در رئیس دانشکده شد . فکوهی و کچوئیان اومدن و از بچه ها خواستند که اگر استعفا می خواین بریم سالن ابن خلدون و با هم مذاکره کنیم و ببینیم چی میشه . ما هم دیدیم که اونجا تو اون فضای کوچیک نمی شه که کاری کرد . همه هم خسته بودند . درگیری با بسیجی ها هم بالا گرفته بود ،گفتیم بریم .
اما در ابن خلدون چی گذاشت بماند . فقط اینکه با پنبه سرمون رو بریدند . چند تا استاد اومدن حرف زدن و چند تا از بچه های انجمن . بعدش جمشیدیها اومد . بدون عذرخواهی وبا حمایت اباذری از سالن خارج شد .اباذری هم به ما گفت که همه ی شما ها مثل شخصیت های اصلی فیلم خیال بافها هستید و رقصندگان کوندرایی می باشید . دچار جوگرفتگی هم هستید بعد هم گفت که من بادی گارد جمشیدیها می شم و اون رو خارج می کنم. به ریش همه ی ما هم خندید. بله دیگه خواستن آزادی و داشتن حق انتخاب توهمه و هیچ فایده ای هم نداره . گاهی وقت ها از این کارها بکنید برای تخلیه انرژی خوبه . این پیام اساتید محافظه کار دانشکده بود .البته توی سالن این بچه هایی که رفتند و توی مسجد برای خودشون انتخابات برگزار کردند حضور داشتند و با کمال پررویی خودشون رو شورای مرکزی انجمن معرفی کردند و کلی هم اونجا دعوا شد.اما غفاری که معاون دانشجوییه گفت که از دانشگاه مرکزی به ما گفتند که این انجمن اسلامی غیرقانونیه و برای هیچ برنامه ای نباید مجوز بهش داده بشه . توجه کنید که شاید نزدیک پونصد و خورده ای نفر به این شورای مرکزی که حالا غیرقانونی می خوننش رأی دادن . اما از اونجایی که توی دانشکده های ما دانشجو فقط یه عروسک خیمه شب بازیه پس رأیی هم که می ده اصلاً به حساب نمی یاد.
Tuesday, April 18, 2006
رعايت شئونات اسلامي الزامي است!!!
امروز به همراه سيزيف رفته بوديم سازمان مديريت و برنامه ريزي تو ميدان بهارستان كه يك سري
اطلاعات در مورد محل تحقيقمون به دست بياريم و از كتابخونه ي اونجا استفاده كنيم. يكي از دوستام بهم گفته بود خيلي به حجاب و آرايش گير مي دن. ما هم آرايش نكرديم و رفتيم . فكر مي كنيد چي شد؟؟ ما رو راه ندادند . چرا؟ چون مانتو هامون تو معيار اونها كوتاه بود . مي خواستم به زنه كه كنترل مي كرد بگم هنوز مانتوي كوتاه نديدي . فكرشو بكنيد زنه حتي از ما نپرسيد چي كار داريد اولين حركتي كه كرد اين بود كه خانم برو عقب اول پوشش ات رو ببينم بعد كارت رو بگو . منو كارد مي زدن خونم در نمي اومد . بيچاره سيزيف كه هر چي غر بود سر اون زدم . شرمنده ام سيزيف . حالا يه روز ديگه بايد برم اما اين دفعه شئونات اسلامي رو بايد رعايت كنم. واي آرزو مي كردم ما يه روز از دست اين مسخره بازي ها و اعمال سليقه ها راحت بشيم .حالا مانتوي ما دوتا فقط چند سانت بالاتر از زانو بود. انگار دارم مي رم مسجد يا امامزاده . بابا دارم مي رم يه سازمان اداري. تازه من با همين مانتو ام مي تونم برم مسجد !!!بدتر از همه اين تحقيري بود كه آدم مي شه . وقت گذاشتي و كلي راه اومدي . اون هم تو ترافيك تهران و از كارت زدي حالا بايد بري دوباره بياي . تازه كلي پول كرايه تاكسي هم داديم. من هم كه اينقدر عصباني بودم پشت سر هم غر مي زدم.دعا مي كردم اين كاندوليزا رايس هر چه زودتر بياد اين بمب هاش رو بريزه رو سر اينها . از دست اين مسخره بازي ها كه با نام اسلام مي شه راحت بشيم!!!
Friday, April 07, 2006
تابو شکنی در روابط دوستی
مدت زیادیه که دارم در مورد شکستن یه تابوی بزرگ فکرم می کنم . در بعضی موارد به قطعیت رسیدم اما دلیل اصلی که نمی تونم این کار رو انجام بدهم موقعیت کنونی و وابستگی مالی به خانواده و شرایط اجتماعی زندگی ام هستش . اگر مسئله رو بشه، به احتمال 100 درصد من از خانواده طرد می شم . اما از طرفی چون حاضر نیستم هیچ قید و بند و تفکر سنتی رو بپذیرم یا بعدها برای رفع و رجوع این مسئله کلاه سر طرف مقابلم که هر کسی می تونه باشه بگذارم به احتمال زیاد این کار رو انجام می دم . از عمل کردن بهش مطمئنم که پشیمون نمی شم چون خیلی وقته که دارم فکر می کنم . اما احتمالاً انجامش رو به زمانی موکل می کنم که شرایط اقتصادی مناسبی داشته باشم و تا حدودی استقلال پیدا کرده باشم. مشکل ِ اصلی، در حال حاضر، من نیستم چون تضاد درونی ام حل شده اما شرایط بیرونی مانع اصلی شده . توی شکستن یه تابو افراد درگیر با اون از یه طرف دچار تناقضات درونی هستند و از طرف دیگه مانع های بیرونی مسئله رو پیچیده تر می کنه . مثلاً سالها پیش که رابطه دختر و پسر قبل از ازدواج یه تابوی بزرگ بود خیلی از افراد غیر از مشکلات درونی دچار شرایط خفقان آور بودند اما روابط آزاد خیلی راحت خودش رو به جامعه تحمیل کرد چرا که نیاز جامعه ی امروز بود و امروزه به میزان وسیعی رشد کرده و سیر طبیعی خودش رو داره طی می کنه . گرچه هنوز هم در ذهن خیلی ها یه تابو هستش و خیلی از دختر وپسرها اون رو از خانواده هاپنهان می کنند و یا اینکه خیلی از دخترها تأکید دارند توی جمع دوستان خودشون بگن که دوست پسر من حتی به من دست نمی زنه چه برسه به اینکه من رو ببوسه و خودشون رو در رابطه با جنس مخالف، مثل مریم مقدس معرفی می کنند که هیچ نیاز جنسی ندارند و حتماً فرشته ی آسمانی هستند و از نظر غریزه و میل جنسی آدمیزاد نیستند ، که من هم کم ندیدم . نمونه اش دانشکده ی ما که پر از، اینجور آدم هاست. یا مثلاً پارسال که من توی خوابگاه توی اتاقی افتاده بودم که در این زمینه بچه ها فکر خیلی بسته ای داشتند و توی روابطشون می خواستند اثبات کنند که ما خود مریم مقدس هستیم . بعضی هام که اصلاً همچین چیزی رو انکار می کردند و اگر مثلاً می فهمیدن که تو دوست پسر داری حرفهایی نبود که پشت سرت نزنند .یا اگر هم رابطه اشون رو می گن حتماً تأکید می کنند که قراره ما با هم ازدواج کنیم و فکر نکنید که من یه دختر پتیاره ام که هر چند ماه یک بار با یه نفر دوست هستم . نه، اگر رابطه ای هست آخرش به ازدواج می رسه . والدین هم که فقط همین(ازدواج) رو می خوان . این از دید بد و منفی فرهنگ جامعه ی ما ناشی می شه که زن رو یا مریم مقدس می دونه یا پتیاره که هر شب با یکی می خوابه . البته این دید مریم مقدس کمی تعدیل شده و تبدیل شده به معشوقه ای که با جنس مخالف رابطه داره اما با حفظ حدود . از نظر روانی نیاز داره اما نیاز جنسی نداره . به جنس مخالف وابسته نمی شه مگر اینکه قول ازدواج گرفته باشه . اگر هم یه وقت وابسته شد نباید بگذاره که دامنش مبادا آلوده بشه و از نظر جنسی اصلاً نباید وابسته بشه . کلاً باید دور این یه مورد رو خط بکشه که خطرناکه. اگر هم نشانه ی پاکی اش (بکارتش ) به فنا رفت خوب بعداً که خواست ازدواج کنه می ره می دوزه که یه کلاه بزرگ هم سر خودش بگذاره و هم سر طرفش. تازه طرف مقابل هم خوشحاله که خانم پاک می باشندغافل از اینکه طرف هم خودش قبل از ازدواج رابطه ی جنسی داشته اما چون راهی برای کشف اون نیست پس از اتهام(اصلاً چرا رابطه ی جنسی داشتن قبل از ازدواج یه برچسبه یا مثل یه اتهامه؟من فکر می کنم کسی که رابطه ی جنسی داره بلوغ جنسی درست و حسابی داره و نیاز خودش رو درک می کنه و با شناخت جنسی دست به انتخاب طرف مقابل خود می زنه) مبرا است و با همه ی اینها زنی رو می خواد که حتماً دست نخورده باشه چون قراره که خودش بعد از ازدواج تغییر رویه بده و آدم خوب و سر به راهی بشه که تا آخر عمر به زنش وفاداره. وهمه به همین راضی اند که بدبختانه توی این جامعه ی گنداب زده اکثر مردها هم این تفکر رو دارند. به سن، تحصیلات و شغل و غیره هم مربوط نمی شه چون یه مسئله متفاوتیه و حفظ بنیان خانواده در همین چند قطره خونیه که شب مبارک زفاف بر ملحفه می چکه . وای اگر نباشه هیچ خانواده ای شکل نمی گیره و جوانان ما فاسد شده اند وحالا بیا درستش کن . خاک تو سر این ملت که عادت کردند فقط دروغ بگن . نه تنها به دیگران که بیشتر از همه به خودشون . یه روز داشتم به یکی از دوستام می گفتم که اگر مردی بخواد از روی پرده ی بکارت من با من ازدواج کنه یا رابطه ی دوستی برقرار کنه و در مورد من قضاوت کنه من نه تنها با طرف رابطه برقرار نمی کنم که دورش رو یه خط می کشم و می اندازم دور. اون جواب داد آخه تو فکر می کنی چند درصد مردهای این جامعه درست فکر می کنند و به ادعاهاشون در مورد فکر باز و روشنی که دارند عمل می کنند؟ جواب دادم حتی اگر به همین دلیل هیچ کس طرفم نیاد حاضر نیستم این حقارت رو بپذیرم.البته دوستم راست می گفت . خیلی کمتر از اون چیزی که من وتو فکرش رو بکنیم همچین مردهایی پیدا می شن . فقط حرف می زنند دریغ از عمل البته خود دختر ها هم تو این زمینه خیلی محافظه کار و متناقض عمل می کنند . من فکر میکنم داشتن رابطه ی جنسی در حین دوستی یه مسئله ی طبیعی و کاملاً منطقیه و دختری که اون رو پذیرفته یعنی یه تابو رو شکسته و اون رو دور ریخته و نباید دوباره برگرده و تن به همون سنت غلط بده اما تمام مشکلاتی که در بالا گفتم از عوامل اصلی بازگشت دوباره به همون نقطه اوله.
پیوست: این پست بعد از فرستادن اولیه اصلاح شده و مطالبی به اون اضافه شده که دید من در این زمینه بیشتر توضیح داده شده .
Sunday, April 02, 2006
13منهای 2 روزبطالت
گفتم یه پست بنویسم شاید حس وبلاگ نویسی دوباره برگشت . این بی حوصلگی هم بد دردیه ها و تعطیلات عید همون چیزیه که من چند سالی از ازش بدم می یاد . روزهایی که باید توی خونه سپری کنم و به خاطر تعطیل عمومی بودن هیچ جایی نمیشه رفت . در خوابگاه رو می بندند . ما هم باید کوله و بارمون رو جمع کنیم بریم خونه . در کانون گرم خانواده روزهای خوشی رو سپری کنیم . هفته ی اول که رسماً همش مهمون داشتیم . مهمون از شهرستان . فامیل هایی که سال هاست ندیدی و اگر باز هم نبینی هیچ تغییری در وضعیتت ایجاد نمی شه . افرادی که از فضاهایی که تو در اونها هستی دوراند و حتی 10 کلمه حرف ندارید با هم بزنید . طبق معمول من بالاجبار ساکن خونه شده بودم و نزدیک 1 هفته ای از خونه بیرون نرفتم . دل و دماغ هیچ کاری هم نداشتم .کتاب خوندم و روزنامه . با خودم کلی فکر کردم و به این نتیجه ی دوباره رسیدم من با این وضعیتم اگر تا چند سال دیگه خودم مستقل نکنم دیوونه می شم و باید سراغم رو از تیمارستان گرفت . حرکات و رفتارهایی بین خانواده و مهمونها می دیدم که واقعاً حرص می خوردم . بحث کردن هم فایده ای نداشت . دنیای من خیلی دور افتاده تر از اون چیزیه که بشه فکرش رو کرد . شاخک های فمینیستی ام بدجور فعال شده بود و داشتم حرص می خوردم از حرفها و رفتارهای کلیشه ای و بی معنی . مامان هم که فقط غر می زد و من رو به باد انتقاد و نصیحت می گرفت . آره جلوی مهمونها آبروداری کن . ریدم تو این آبرو. ریدم تو این سنت . حالم اینقدر بد بود که باورم نمی شد . دوست جون هم رفته بود مسافرت و نسیم مونده بود و حوضش. هیچی دیگه ، این پروسه ی شادی آور و خاطره برانگیز رو که پشت سر گذشتم . کوله بارم رو جمع کردم و به زور هزار تا دروغ تونستم برای 2 روز خودم رو نجات بدم . به بهانه ی تحقیق جامعه شناسی روستایی رفتم به یه روستایی به اسم سیاهپوش توی استان قزوین و نزدیک گیلان . خوش گذشت . هم تحقیق کردم هم یه کمی تفریح . آدمهای جدید دیدم و برای اولین بار تنها با دوستهام سفر کردم . تجربه ی خیلی خوبی بود . بعدش هم که اومدم تهران و رفتم عید دیدنی منزل فامیل گرامی و تمام عید دیدنی دعواهای مخفی و حرفهای خاله زنکی بین خواهر ها و برادر هارو تماشا کردم . از اون جایی که من با فامیل رابطه ی خوبی ندارم و از فامیل بازی خوشم نمی یاد اون هم فامیل ما که همش خاله زنک بازیه سالی یک بار به زور به این فامیل گرامی سر می زنم . دیگه همه شروع کرده بودن به گله آره بی معرفتی . فکر کردی از دماغ فیل افتادی . از همه باحال تر این حرف بود که نسیم از وقتی دانشگاه رشته ی خوب و جای خوب قبول شده فکر کرده چی کار کرده . به ما محل نمی گذاره . تهرانه و به ما سر نمی زنه . من هم فقط ساکت بودم و گوش به انتقادها و نصیحت ها و گله ها می دادم و زحمت جواب دادن به خودم نمی دادم . چون امکان داشت یکهو جوش بیارم و این روابط مسخره و فرمالیته ی فامیلی رو به هم بریزم و مامان و بابا رو علیه خودم بشورونم.الآن همکه به شدت ِ منتها دپرسم و با خودم کلنجار می رم که برای تحقیق هام باید چی کار کنم و وقت کمه و از همین فردا باید شروع کنم .این هم حکایت بی پایان من . راستی سال نو مبارک . دوست دارم سال خوبی باشه اما می دونم که نیست . من که روز سیزده به در تو خونه موندم ولی امیدوارم این بیرون نرفتن برایم نحسی نیاره!!!!
Saturday, March 18, 2006
گنجي آزاد شد!
طبق اخبار رسيده گنجي امروز صبح، شنبه، آزاد شد. دوست جون يك فرياد از روي خوشحالي زد. ما الآن خيلي خوشحاليم. به همه دوستان تبريك مي گم
Saturday, March 11, 2006
تا حالا ، حالتون به هم خورده؟
نمي دونم چي شد . داشتم فكرمي كردم برم تهران يا نه ؟ رفتم حمام يه دوش بگيرم شايد اين بي حوصلگي و خستگي كمي برطرف بشه . وقتي آب روي سرم مي ريخت ناخودآگاه اشك هايي رو كه دو روزه تو گلوم گير كرده ريخت بيرون . احساس مي كردم با هر ضجه اي كه مي زنم تمام انرژي ام ازم گرفته مي شه . داشتم شير حمام رو مي بستم كه بيام بيرون . احساس كردم تمام دنيا دور سرم داره مي چرخه. سرم گيج مي رفت نمي تونستم خودم رو كنترل كنم ديگه هيچي نمي ديدم . خودم رو از حمام پرت كردم بيرون افتادم روي تخت . نمي دونم چه قدر گذشت؟ 10 دقيقه؟ 15 دقيقه؟ هيچي حس نمي كردم . انگار تو يه دنياي ديگه اي بودم . بعد از يه مدتي به خودم اومدم داشتم از سرما مي لرزيدم . تازه فهميدم كه حالم به هم خورده .
Thursday, March 09, 2006
روز جهاني زن : روز مبارزه
سو جر نر تروث زن سياهپوستي بود كه بر ضدبردگي و محروم كردن زنان از حق رأي بي پرده سخن مي گفت ، واين دو مسأله را از نزديك با يكديگر پيوند داد. هنگامي كه با لحن مؤكد و پرشور در يك اجتماع ضدبردگي در اينديانا در دهه ي 1850 سخنراني مي كرد، مرد سفيد پوستي خطاب به او فرياد زد: من باور نمي كنم تو واقعاً زن باشي. او علناً سينه هاي خود را برهنه كرد تا زن بودن خود را اثبات كند. *
خشونت عليه زنان
1)زن براي اثبات زنانگي اش از عضوي استفاده مي كند كه مردان خيلي خوب مي شناسند . آره سينه هايي كه يك مرد هم از آن شير خورده و هم با آن عشقبازي كرده اما امروز صاحب ِ آن سينه ها را زن نمي داند چرا كه از زن در ذهن او تداعي كننده ي لذت است و ابزاري براي خوشي اما زن را انسان نمي داند .در جمعي به او توهين مي كند و از او مي خواهد كه نشان زنانگي اش را عريان كند . آري او با سخنش قصد دارد شخصيت او را بكوبد و با اين كار با خشونت او را زير سؤال ببرد.
2)توي سالن ابن خلدون نشستيم داريم تصاويري را مي بينيم كه افسانه نوروزي آزاد شده است و تمام روزنامه ها خبر آن را منعكس كرده ان . بعد از آن صحنه هاي پرتنش از مسائل زنان در زندان اين تصاوير چه قدر شيرين است كه ناگهان صداي موش موش مي آيد . سحر چراغ ها را روشن مي كند . يك همستر دست آموز را در سالن تاريك و پر ازجمعيت رها كرده اند تا مراسم را برهم بزنند . اول باورم نمي شد اما وقتي يكي از دوستان به من گفت كه استاد كچوئيان وقتي بچه ها رفته بودند و به مراسم دعوتش كنند گفته بود خوب است كه بين شما زنها يه موش رها كنند خوب هم باور مي كنم. بله ايشون استاد دانشگاه هستند ولي واي به حال استادي كه علمش براي تحقير ديگران به كار مي رود نه براي تعالي . اين مرد هم در همين نظام مردسالار و زن ستيز بزرگ شده است.
3)با چند تا ازدوستام ساعت يك ربع به چهار مي رسيم به پارك دانشجو . چند نفري به صورت گروه هاي كوچيك ايستادند . كم كم تعدادمون زياد مي شه . در حال راه رفتن تو محوطه 5 يا 6 مرد لباس شخصي رو مي بينم كه در حال گزارش دادن هستند . مرد مي گه 15 يا 20 نفري هستن . بعد مي گه آره مواظبيم . بعدش مي گه گوش به فرمانيم . مي ريم جلوي پارك مي ايستيم . شعار ها را بالا مي گيريم . شعار من: "ما زنان خواهان حقوق انساني خود هستيم" پلاكارد رو مي گيرند و خبرنگار ها و عكاس ها نمي دونم از كجا پيداشون شد شروع مي كنند به عكس گرفتن . در عرض 10 دقيقه اطرافمون پر از آدم و بيشتر نيروهاي پليس و اطلاعاتي مي شه . بهمون اخطار مي دن ما سرود مي خونيم . نگاه به چهره ي گلناز و نوشين و فرناز مي كنم همه خوشحاليم و مي خنديم اما پشتمون پر از نيروي پليسه . يكي از بچه ها مي ياد بيانيه رو بخونه .يه گوشم به بيانيه است اون يكي گوشم صداي پليس رو مي شنوه :تا 5 دقيقه ديگه بايد متفرق بشيد . كيسه هاي پر از آشغال پرت مي كنند روي سر مون و بچه هايي كه نشسته ان . يكهو حمله مي كنند با باتوم. دختر رو با شالش مي گيرن و مي كشن . فرار مي كنيم . مي خوان متفرقمون كنن. مي ريم سمت پياده رو كه حمله مي كنند مي دويم تو خيابون . مرضيه مرتاضي با ماست ،باتوم خورده . بين ماشين ها مي دويم، مردم انگار فيلم سينمايي تماشا مي كنند عين خيالشون نيست تازه يكي برام شكلك در مي ياره .نيروي اطلاعاتيه به من نگاه مي كنه و سرشو بالا پايين مي كنه يعني به حسابت مي رسم . دوباره جمع مي شيم و سرود مي خونيم و شعارهامون رو نشون مردم توي خيابون و ماشين مي ديم كه يكهو پليس ضد شورش حمله مي كنه من صف اولم براي دويدن دير شده سعي مي كنم فرار كنم كه مي خورم زمين و كناري هم مي خوره . باتومي كه به من بايد مي خورد چون مي افته روي من حواله ي اون مي شه . پليس دنبالم مي كنه تا توي رستوران بوفالو . بعد از چند دقيقه يكي در گوشم مي گه شعارت رو جمع كن الآن تنهايي و همه متفرق شدن، مي گيرنت. مي يام دنبال بچه ها مي گردم . خيلي خسته ام . شايد نيم ساعت يا بيشتر شده . خيلي بهم فشار اومده . سرخورده ام اما اصلاً نااميد نيستم . مي دونستم توي نظامي كه رنگ و بويي از تمدن و دموكراسي نداره با هر حركتي به شدت برخورد مي شه . مردم اين كشور به هيچ چيز نبايد آگاه بشن . مخصوصاً زن كه اگر آگاه بشه پايه و اساس اين نظام متحجر رو كه مردسالاريه زير سؤال مي بره . تنها آرزوم اين بود كه بلايي سر كسي نيومده باشه . اما بعد كه از كنار ميني بوس هايي كه بايد ما در آنها مي بوديم رد شدم ديدم چند تا زن رو و يكي از پسرهاي پلي تكنيك رو دستگير كردن. ديروز ديدن مرداني كه هم پاي ما سرود مي خوندند برام يه دنيا شادي به همراه داشت.
بعداً خبر دار مي شم كه سيمين بهبهاني رو حسابي كتك زدند . وقتي شب تو ماشين نشستم به صحنه هايي كه ديدم فكر مي كنم ناخودآگاه گريه ام مي گيره . انگار يه توده بزرگ تو دلم سنگيني مي كنه . سرم درد مي كنه و پاهام مي لزره . خيلي خسته ام ....
ديروز روز جهاني زن بود بايد تبريك بگم اما به قول يكي از دوستام روز جهاني زن روز مبارزه است .
خشونت عليه زنان
1)زن براي اثبات زنانگي اش از عضوي استفاده مي كند كه مردان خيلي خوب مي شناسند . آره سينه هايي كه يك مرد هم از آن شير خورده و هم با آن عشقبازي كرده اما امروز صاحب ِ آن سينه ها را زن نمي داند چرا كه از زن در ذهن او تداعي كننده ي لذت است و ابزاري براي خوشي اما زن را انسان نمي داند .در جمعي به او توهين مي كند و از او مي خواهد كه نشان زنانگي اش را عريان كند . آري او با سخنش قصد دارد شخصيت او را بكوبد و با اين كار با خشونت او را زير سؤال ببرد.
2)توي سالن ابن خلدون نشستيم داريم تصاويري را مي بينيم كه افسانه نوروزي آزاد شده است و تمام روزنامه ها خبر آن را منعكس كرده ان . بعد از آن صحنه هاي پرتنش از مسائل زنان در زندان اين تصاوير چه قدر شيرين است كه ناگهان صداي موش موش مي آيد . سحر چراغ ها را روشن مي كند . يك همستر دست آموز را در سالن تاريك و پر ازجمعيت رها كرده اند تا مراسم را برهم بزنند . اول باورم نمي شد اما وقتي يكي از دوستان به من گفت كه استاد كچوئيان وقتي بچه ها رفته بودند و به مراسم دعوتش كنند گفته بود خوب است كه بين شما زنها يه موش رها كنند خوب هم باور مي كنم. بله ايشون استاد دانشگاه هستند ولي واي به حال استادي كه علمش براي تحقير ديگران به كار مي رود نه براي تعالي . اين مرد هم در همين نظام مردسالار و زن ستيز بزرگ شده است.
3)با چند تا ازدوستام ساعت يك ربع به چهار مي رسيم به پارك دانشجو . چند نفري به صورت گروه هاي كوچيك ايستادند . كم كم تعدادمون زياد مي شه . در حال راه رفتن تو محوطه 5 يا 6 مرد لباس شخصي رو مي بينم كه در حال گزارش دادن هستند . مرد مي گه 15 يا 20 نفري هستن . بعد مي گه آره مواظبيم . بعدش مي گه گوش به فرمانيم . مي ريم جلوي پارك مي ايستيم . شعار ها را بالا مي گيريم . شعار من: "ما زنان خواهان حقوق انساني خود هستيم" پلاكارد رو مي گيرند و خبرنگار ها و عكاس ها نمي دونم از كجا پيداشون شد شروع مي كنند به عكس گرفتن . در عرض 10 دقيقه اطرافمون پر از آدم و بيشتر نيروهاي پليس و اطلاعاتي مي شه . بهمون اخطار مي دن ما سرود مي خونيم . نگاه به چهره ي گلناز و نوشين و فرناز مي كنم همه خوشحاليم و مي خنديم اما پشتمون پر از نيروي پليسه . يكي از بچه ها مي ياد بيانيه رو بخونه .يه گوشم به بيانيه است اون يكي گوشم صداي پليس رو مي شنوه :تا 5 دقيقه ديگه بايد متفرق بشيد . كيسه هاي پر از آشغال پرت مي كنند روي سر مون و بچه هايي كه نشسته ان . يكهو حمله مي كنند با باتوم. دختر رو با شالش مي گيرن و مي كشن . فرار مي كنيم . مي خوان متفرقمون كنن. مي ريم سمت پياده رو كه حمله مي كنند مي دويم تو خيابون . مرضيه مرتاضي با ماست ،باتوم خورده . بين ماشين ها مي دويم، مردم انگار فيلم سينمايي تماشا مي كنند عين خيالشون نيست تازه يكي برام شكلك در مي ياره .نيروي اطلاعاتيه به من نگاه مي كنه و سرشو بالا پايين مي كنه يعني به حسابت مي رسم . دوباره جمع مي شيم و سرود مي خونيم و شعارهامون رو نشون مردم توي خيابون و ماشين مي ديم كه يكهو پليس ضد شورش حمله مي كنه من صف اولم براي دويدن دير شده سعي مي كنم فرار كنم كه مي خورم زمين و كناري هم مي خوره . باتومي كه به من بايد مي خورد چون مي افته روي من حواله ي اون مي شه . پليس دنبالم مي كنه تا توي رستوران بوفالو . بعد از چند دقيقه يكي در گوشم مي گه شعارت رو جمع كن الآن تنهايي و همه متفرق شدن، مي گيرنت. مي يام دنبال بچه ها مي گردم . خيلي خسته ام . شايد نيم ساعت يا بيشتر شده . خيلي بهم فشار اومده . سرخورده ام اما اصلاً نااميد نيستم . مي دونستم توي نظامي كه رنگ و بويي از تمدن و دموكراسي نداره با هر حركتي به شدت برخورد مي شه . مردم اين كشور به هيچ چيز نبايد آگاه بشن . مخصوصاً زن كه اگر آگاه بشه پايه و اساس اين نظام متحجر رو كه مردسالاريه زير سؤال مي بره . تنها آرزوم اين بود كه بلايي سر كسي نيومده باشه . اما بعد كه از كنار ميني بوس هايي كه بايد ما در آنها مي بوديم رد شدم ديدم چند تا زن رو و يكي از پسرهاي پلي تكنيك رو دستگير كردن. ديروز ديدن مرداني كه هم پاي ما سرود مي خوندند برام يه دنيا شادي به همراه داشت.
بعداً خبر دار مي شم كه سيمين بهبهاني رو حسابي كتك زدند . وقتي شب تو ماشين نشستم به صحنه هايي كه ديدم فكر مي كنم ناخودآگاه گريه ام مي گيره . انگار يه توده بزرگ تو دلم سنگيني مي كنه . سرم درد مي كنه و پاهام مي لزره . خيلي خسته ام ....
ديروز روز جهاني زن بود بايد تبريك بگم اما به قول يكي از دوستام روز جهاني زن روز مبارزه است .
*صفحه 216 كتاب جامعه شناسي آنتوني گيدنز
Wednesday, March 01, 2006
زندگي شلوغ و پلوغ من
امروز حال و هواي خوبي نداشتم . بايد براي يه نشريه دانشجويي مقاله مي نوشتم كه مو ضوعش خشونت عليه زنان بود .مشغول گشت و گذار در اينترنت بودم كه اين موضوع رو توي موتورهاي جستجو سرچ كردم خلاصه اينكه با زور دو سه تا فيلتر شكن سايت هاي قدغن رو باز كردم و شروع كردم به خواندن مواردي كه زنان از خشونت عليه زنان گفته بودند.موارد عيني زيادي خوندم كه از تجربه هاي تلخ زنان و دختران نقل شده بود . بعضي ها اينقدر بهم فشار مي آورد كه يكهو مي زدم زير گريه و حالم بد مي شد. در عين حال بايد فكرم رو منظم مي كردم براي نوشتن كه سخت بود ،مامان هم ظهر رفته بود تهران گفته بود كه براي فردا ناهار درست كنم . از طرفي بايد موضوع تحقيق جامعه شناسي ادبيات رو انتخاب مي كردم و براي استادم ميل مي زدم .مقاله رو نوشتم و سند كردم . حالا بايد غذا درست مي كردم . درحين اين كار توي ذهنم وقايعي كه خونده بودم رو مرور مي كردم و اعصابم به هم مي ريخت ، از طرفي گفتم براي اينكه ذهنم آروم بشه برم كتاب بخونم كه رفتم سراغ كتاب پرنده ي من نوشته ي فريبا وفي . خوب نشد كه بدتر هم شده . داستان در مورد يه زن خانه دار كه راجع به وقايع زندگي اش و تلخي هاي اون مي نويسه . بايد بگم كه ناراحتي ها و افسردگي هاي اين زن اينقدر زياد ِ كه در خوشي هاي اندكش توي اونها گم مي شه . حالا معضل چند تا شد . ذهنم اينقدر درگير بود كه نمي دونستم چي كار كنم . فكرم پيش بچه هايي كه رفته بودن استاديوم هم پرواز مي كرد . من هم مي خواستم برم كه دير اقدام كردم و نشد . دلم مي خواست بدونم تونستن از سد مأموران بگذرند يا نه . بابا هم كه همش مثل يه بچه دلتنگ مامان بود . هي مي گفت وقتي مامان نيست انگار يه چيزي كمه . مي رفت يه دور مي زد و مي اومد و دوباره مي گفت خونه با مامانت يه حال و هواي ديگه داره. هي فكر مي كرد حالا يه شب كه مامان نيست ديگ هيچي سر جاش نيست و دنيا لطفي نداره . مامان كم بود كه وقت رفتن دستور ميداد :صبح زود يادت نره ساندويچ هاي باباتو بپيچي ،لباسش رو اتو كني ،صبح خواب نمونه حالا خود بابا هم اضافه شده بود ديگه داشت ديوانه ام مي كرد . از اين وابستگي بيش از حد بابا به مامانم حالم به هم مي خوره .به نظرم نه تنها قشنگ نيست بلكه تهوع آوره .تا وقتي رفت بخوابه همش حرفي مي زد كه دلتنگي اش رو نشون بده . رسماً داشتم خل مي شدم . از بچگي يادم مي ياد كه تنها نقشي كه توي خونه خوب به من آموزش داده شده نقش مادريه . اونم نه مادر واقعي در واقع بعد حمالي مادري كه توي جامعه ي ما از همه ي ابعاد ديگه قوي تره و توسط فرهنگ سنتي هم تشويق مي شه .آره همون بشور و بپز و بساب و ... . به دليل بلوغ زودرس انتظارات خانواده و جامعه از من خيلي زود رشد كرد . جسم كودكم با كوهي از انتظارات مواجه شد كه از من توقع داشتن زود بزرگ بشوم و انسان بالغي بشم . مامان مسافرت مي رفت تنها كاري كه تو خونه نمي كردم غذا پختن بود اما بقيه كارها حتي با وجود پدر و برادرم به دوش من بود . يادم مي ياد كه قدم كوتاه بود ،صندلي آشپزخونه رو زير پام مي گذاشتم و ظرف مي شستم تا يه روز بلآخره روي سراميك هاي كف آشپزخونه صندلي سر خورد و من به پشت خوردم زمين . توي خونه ي ما برعكس خانواده هاي ديگه كه در همسايگي ما بودند به جاي اينكه مامان به بابا وابسته باشه برعكس بود و تصميم اول و آخر رو هم مامان مي گرفت . به صورت پنهان و آشكار حكمران خونه اون بود البته بايد بگم كه بابا گاهي اوقات با كتك زدن مظاهر مردانگي اش رو نشون مي داد اما روي حرف مامان حرف نمي زد. خداش مامانم بود و مثل بت مي پرستيدش ،الآن هم همين طوره.
الآنم كه اينجا نشستم مي خوام آن لاين بشم اما خط ها مشغول و يك ساعتي هست كه مي خوام كانكت بشم . اعصابم از دست اين اينترنت هم داغونه ، اين مطلب امشاسپندان هم خوندم . اينقدر عصباني و ناراحت شدم كه ديگه فكر كنم تحمل اين يكي از توانم خارج باشه.اگر مي خواين بيشتر بدونيد به وبلاگ پرستو سر بزنيد. آره بچه ها نتونستند يه استاديوم برن ، بريد و خودتون بخونيد كه چه اتفاقي افتاده
Subscribe to:
Posts (Atom)