Wednesday, September 13, 2006

آفساید و تعلیق

روز سه شنبه فیلم آفساید رو توی دانشگاه امیرکبیر نمایش دادیم. خوشبختانه همه چیز خوب پیش رفت. چون بچه ها به مسول های فوق برنامه گفته بودند که فیلم قرارآینه باشه ولی ما در یک اقدام متهورانه به جای اون آفساید رو نمایش دادیم. چون مخفیانه بودهر دو دقیقه یک بار می اومدن آمار ما رو می گرفتند. من هم که بیرون نشسته بودم کنترل می کردم کسی همین طوزی نره داخل. همه اش در استرس بودم. بسیج دانشگاه هم کم نگذاشت. دو دفعه جاسوس فرستاد سراغمون. تازه بچه های کمپین ورزشگاه هم آمده بودند و داشتن کلیپی که درست شده بود رو نمایش می دادند که یکهو برق رفت. ما هم همه توهم توطئه، گفتیم لو رفتیم و برق ساختمان رو قطع کردند. حالا اینطوری نبود. از اون جایی که ایرانی هستیم با این توهم توطئه نمی شه کاری کرد. کلی مشکلات بزرگ دیگه هم پیش اومد که به جای ساعت یک ساعت دو فیلم رو پخش کردیم. دیروز اینقدر دویدم این ور و اون ور که شب حالم داشت به هم می خورد. از خستگی داشتم می مردم. تازه باید امروز می رفتم برای کلونسکپی برای آمادگی هم روغن کرچک می خوردم. با اون وضعم هی می رفتم دستشویی. یعنی یکی از بدترین روزهای عمرم بود. برای کلونسکپی رژیم هم داشتم. کل روز باید آب و آب میوه فقط می خوردم. ضعف داشتم. دیگه هر چی بود تموم شد.
اما بعد از فیلم هم شادمهر راستین اومده بود که یک ساعت در مورد فیلمنامه و فیلم با بچه ها بحث کرد. اون هم واقعا عالی بود. دست دوست جون درد نکنه که تمام این برنامه ها رو اون چیده بود و بقیه بچه ها که حسابی پدرهمه ی ما دراومد تا فیلم پخش شد.

**قسمت فاجعه بارقضیه اونجا بود که من رژیم داشتم و خوردن اکیدا ممنوع بود. شیرینی ها که برای بعد از مراسم بود رو داده بودن دست من. تصور کنید بوی شیرینی دانمارکی تازه زیر دماغم. یک روز هم بود هیچی نخورده بودم. داشت اشکم در می اومد. نمی دونم چه طور مقاومت کردم!!!
پخش سي دي کمپين در اکران فيلم"آفسايد" در پلي تکنيک
..............................................
راستی رفتم کافه ستاره رو دیدم. فیلم خوبیه. اما در حد متوسط ولی بازی های خوبی داره. افسانه بایگان و رویا تیموریان خیلی خوب بودند. گرچه فیلم سوتی هم زیاد داره. یه چیزی که جالب بود زندگی متفاوت سه تا زن رو که در پایین شهر ساکن هستند نشون می ده و این تقریبا خوب در اومده بود. توصیه می کنم برید فیلم رو ببینید.
...........................................
دیروز خبرهای بد هم زیادشنیدم مثل تعلیق خیلی از دوستهایم از تحصیل حتی برای دو ترم و اخراج یکی دیگه از بچه ها. همین طور پشت سر هم خبر احضار به کمیته های انضباطی و حکم های سنگینه که به گوش می رسه. خیلی از بچه ها به خاطر این تعلیق ها عملا اخراج شدند چون با احتساب سنوات هست و بعضی ها هم که فوق قبول شدند نمی تونند درسشون رو تمام کنند و برن فوق ثبت نام کنند. دوست جون هم تعلیق خورد. نمی دونم قراره چی بشه. دارند با این کار دانشگاه رو از نیرو های فعال دانشجویی تخلیه می کنند. می خوان هر غلطی می کنند کسی از اونها نپرسه چرا و در برابرشون مقاومت نکنه.
شرق و نامه هم توقیف شدند. من شرق رو دیگه مثل گذشته ها مرتب نمی خوندم اما بعد از توقیف شدن همه اش دارم به روزنامه نگارهایی فکر می کنم که بیکار شدند و دیگه کجا می تونند کار پیدا کنند. حتی اگر با خط مشی شرق مخالف بودم و موضع گیری های سیاسی اون رو اصلا نمی پسندیدم اما نمی تونم بگم که متأسف نیستم.

Thursday, September 07, 2006

این ماه



قرص ماه رو دیدید تو آسمون. چه قدر بزرگ و کامل بود. دلم می خواست تو دستهام بگیرمش.
زیر نور ماه از پارک وی تا تجریش رو پیاده برم ومثل گذشته شاد و سرخوش گاهی بدوم. فریاد بزنم. مثل اون شبی که بعد از تئاتر رسیدیم به پارک وی... برف می اومد... هوا خیلی سرد بود... هیچ کس تو خیابون نبود... ما چهار تا تنها بودیم... اولین بارش برف بعد از مدت ها. جیغ می زدیم. برف بازی می کردیم. روزهای شاد گذشته. چه قدر دوست داشتم که اون روزها برای همیشه بمونه. مسیرم ولیعصر و پارک وی و تجریش بود... کوچه های درکه چه قدر خاموش و خلوت بودن... تنها نبودم... تو بودی...
وقتی اومدم تهران هیچ جا رو نمی شناختم. اینقدر درگیر تغییر و تحول های جدید شده بودم که زمان از دستم خارج شده بود. روی دست های تو دوباره بلند شدم... خودم شدم... این گسست نمی دونم از کجا به وجود اومده بود. شاید از بعد از کنکورم تا یک سال بعد. من خودم نبودم. می دیدم که یه روح سرگردونم که هیچ مقصدی نداره...
پیاده روی های طولانی تو ولیعصر. شعر و آواز خوندن های تو... حرف های تو... داشتم دوباره باور می کردم که میشه زندگی کرد. پابه پای من راه رفتی. حتی اون سال درس رو رها کردی. فقط با من بودی. شاید امروز که خودم این کار رو نمی کنم دارم به ارزش فداکاری ات پی می برم. دنیای خالی و پوچم کم کم داشت پر می شد... انگار داشتن تو اتاق ذهنم دوباره رنگ می پاشیدن... امشب دوست دارم بار هم زیر نور این ماه، لیوان آب انار به دست، دست در دست هم تا تجریش پیاده بریم و صدای خنده های ما تمام خیابون رو پر کنه.

Tuesday, September 05, 2006

فکر می کنید درحال حاضر آدمی داغون تر از من پیدا می شه؟

Thursday, August 31, 2006

falling down

درهای مترو بسته می شه. صدای حرکت قطار... یه بازگشت دیگه... می رسم به خونه... قدم های سست ام... هجوم اشک به چشمان افسرده ام. می خوابم ... می خورم... می خونم... صبح که از خواب بلند می شم یک ساعت به حرکت عقربه های ساعت خیره می شم... به هیچی فکر نمی کنم... از حمام می یام... موهام رو خشک می کنم... می رم تو بالکن... خیره می شم به خیابون... نمی دونم دارم به چی فکر می کنم... احساس پوچی می کنم
توی سایت ها و وبلاگ ها چرخ می زنم. می خونم جهانبگلو آزاد شده. رفته ایسنا و حرف های قشنگی هم زده... با خودم فکر می کنم اگر من جای اون بودم چی کار می کردم؟؟؟ آیا اگر من رو هم می ترسوندند مقاومت نمی کردم؟؟ جوابش رو نمی دونم. از زندان که آزاد شده یه راست رفته ایسنا و اون چرت و پرت ها رو گفته. فردا هم با خانواده اش از ایران خارج می شه و می ره یه جای دور. چند سال بعد که من شاید 30 سالم یا 40 سالم شده باشه تو روزنامه ها می خونیم که جهانبگلو تمام اعترافاتی رو که در تاریخ 8 شهریور سال 1385 در خبرگزاری ایسنا کرده پس گرفته و اظهار کرده اونها رو تحت فشارهای روحی و تهدید انجام داده....
به همین سادگی و ما لبخندی از روی تأسف می زنیم یا شاید هم خوشحالی که حقیقت یه روزی رو می شه. اما آیا حقیقت رو می شه؟؟ دیگه ایمانم رو به همه چیز از دست دادم. حتی به همه ی شعارهایی که هر روز مثل طوطی تکرارشون می کنم. احساس می کنم مثل یه پل معلق شده ام که داره آخرین تماسش رو با ستونی که با طناب به اون وصل شده از دست می ده و می افته می افته می افته.... آخرش یه روزی می افته...

Monday, August 28, 2006

اولین امضا

امروز من اولین بروشور و دفترچه رو تو مترو به یه خانم که استاد دانشگاه بود دادم. وقتی داشتم براش در مورد این طرح توضیح می دادم خانم های دیگه هم گوش می دادند و سوال می پرسیدند. با چیزهایی که تو دفترچه نوشته شده بود موافق بودند و قوانین رو برای زنان تبعیض آمیز می دونستند. اولین امضا ام رو من از مترو آغاز کردم. می دونم که محیط مترو و واگن خانم ها در مترو قابلیت این رو داره که خیلی امضا بتونم جمع کنم.
سعی کردم به هیچ عنوان نظرات و جهت گیری های خودم رو دخالت ندم. نشستم رو صندلی و یه دفترچه درآوردم و شروع کردم به خوندن. بعد از چند دقیقه این خانم که استاد دانشگاه هم بود شروع کرد به سوال کردند و حتی اظهار تمایل کرد برای همکاری و جمع آوری امضا. شروع کردم به توضیح دادن طرح که دیدم خانم های کنارم هم کم کم دارند اظهار نظر می کنند و رأی به تبعیض آمیز بودن این قوانین می دن.
فکر می کنم جمع آوری یک میلیون امضا اگر همه دست به دست هم بدیم کار زیاد سختی نباشه. فقط لازمه فکر کنیم به اینکه ببینیم از کجا می تونیم شروع کنیم. کجا قابلیت پرداختن داره. تازه این خانم می گفت خواهر من دانشجوی دکترای جامعه شناسیه و من با خودم فکر کردم اگر این طوری چهره به چهره نیرو جذب بشه چه قدر می تونه کمک کنه. فرض کنید این خانم بروشور رو می گذاره توی کیفش و فردا به دوستان و همکارانش نشون می ده و امکان داره اونها هم علاقمند بشن. تازه اظهار می کرد این طرح خیلی خوبیه و چه قدر روی اون خوب کار شده. کلی هم آرزوی موفقیت برای کمپین کرد.

درسته که دیروز همه ناراحت بودند برای اینکه کمپین برگزار نشد اما امروز وقتی اولین امضا ام رو می گرفتم توی دلم لبخند زدم. احساس کردم ناامیدی رو باید فعلا فراموش کرد و از همین حالا باید شروع کرد.
این هم سایت کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز:

Sunday, August 27, 2006

جلوگیری از برگزاری مراسم کمپین

نشد. یعنی برگزارنشد. اصلا حوصله ندارم بگم چی شد ولی وقتی رسیدم دیدم که همه دم در ایستادند و به مسئول و نگهبان های سالن موسسه رعد هم گفتند که در رو روی اینها باز نکنید بچه ها همون جا داشتند امضا جمع می کردند و نیروهای داوطلب رو جذب می کردند.یک نفرهم که به اطلاعاتی ها می خوردداشت با دوربین بین زن ها از همه عکس می گرفت. با اینکه همه ناامید بودند اما لبخند می زدند. راه مبارزه خیلی ناهمواره.

Wednesday, August 23, 2006

کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز

خدمت تمام دوستانی که توی این چند ماه بعد از 22 خرداد 85 همه اش در حال انتقاد بودند که چرا فعالین جنبش زنان اطلاع رسانی نمی کنند و نیرو ازمتن جامعه جذب نمی کنند و جنبش زنان حرکتی فراگیر نیست. امیدوارم این طرح با موفقیت اجا بشه. همه می دونیم کافی نیست اما برای شروع خیلی خوبه.
راستی این میدان زنان رو دیدید. فیلم مهناز محمدی هم جالبه گرچه من با قطع مکرر اینترنت نتونستم کامل دانلود کنم.

Tuesday, August 22, 2006

........

خیره شده بود به ناخن های لاک زده ام و پشت سر هم از فضیلت نماز و روزه حرف می زد... یه جایی تو ذهنم داشت یه هم می ریخت. شاید هم داشت بالا می آورد.

Saturday, August 19, 2006

طبل بزرگ زیر پای چپ و جامعه شناسی ادبیات جنگ

امروز رفتم فیلم طبل بزرگ زیر پای چپ رو دیدم. لذت بردم. بعد از مدت ها یه فیلم جنگی خوب دیدم. آخریش که دیدم به نام پدر بود تو جشنواره که همه اش شعار بود و تکرار و بازی های مصنوعی. اما این کاظم معصومی چه می کنه با این فیلمنامه و بازی های خوب حمید فرخ نژاد و بقیه بازیگرها که اسمشون یادم نیست. نه گریه کردم. نه زیادی خندیدم. و نه آخر فیلم به رسم این چند ماه که فیلم های ایرانی رو می بینم فحش دادم. لکیشن فیلم خیلی خوب ساخته شده و موسیقی متن اش هم که به نظرم خیلی عالی روی فیلم گذاشته شذه بود. به قول دوست جون آدم این فیلم رو که با دوئل محمدرضا درویش مقایسه می کنه با خودش می گه آخه چرا باید این طوری باشه؟ یه فیلمی مثل دوئل که نه بازی های خوب داشت نه فیلنامه و کارگردانی خوب و فقط روی جلوه های ویژه تأکید کرد اینقدر به خاطرش سر و صدا می کنند و با کلی کلاس گذاشتن و پیش فروش کردن بلیط ها و تبلیغ تلویزیونی و خیابانی که تو همه ی آنها هدیه تهرانی به صورت بزرگ کار شده بود(در حالی که حضور هدیه تهرانی در دوئل به یک دقیقه هم نمی رسید) ملت رو می کشند سینما. یه فیلمی مثل طبل بزرگ که داره با مسائل مهمی در دوران جنگ کلنجار می ره حتی یه اکران درست هم نداشته.
در همین مورد یادم می یاد سر کلاس جامعه شناسی ادبیات در مورد ادبیات جنگ داشتیم بحث می کردیم و انواع ادبیاتی رو که از جنگ ایران و عراق به جا مونده بررسی می کردیم. استاد می گفت ما ادبیات انتقادی نسبت به جنگ نداشتیم و هر چی بوده ادبیات مقاومت و ستایشگر یوده مثل همین ادبیاتی که در جنگ لبنان و اسرائیل به کار می گیرند و جنبه های منفی جنگ رو با مفاهیمی مثل شهادت و ایثار به هیچ می انگارند. یکی از نمونه های خوب ادبیات داستانی جنگ رو کتاب زمستان 62 اسماعیل فصیح معرفی کرد که سالهاست مجوز انتشار دوباره نداره و ممنوعه. به سختی می شه پیداش کرد. خوندنش رو توصیه می کنم. یه کتاب دیگه هم هست تو بازار به نام من قاتل پسرتان هستم که نویسنده اش یادم نیست.
خلاصه اینکه یکی از نظریات من این بود که درسته ما ادبیات انتقادی در مورد جنگ نداشتیم اما سینمای انتقادی داشتیم که نماینده اش ابراهیم حاتمی کیا است با فیلم های آژانس شیشه ای و از کرخه تا راین که این روزها احساس می کنم حاتمی کیا داره به آخر کار نزدیک می شه و کارگردان های خوبی مثل همین معصومی با کارهای نویی دارند وارد سینما می شوند و این به گونه ای جای ادبیات رو بین مردم(توجه کنید گفتم مردم نه روشنفکرها) ما گرفته. از آن جایی که در کشور ما کتابخوانی چندان مورد توجه مردم نیست و این سینماست که به علت جنبه ی سرگرمی و تفریحی بالایی که داره مردم رو جذب می کنه پس قاعدتاً هیچ تقاضایی در بازار کتاب ایران برای ادبیات انتقادی جنگ دیده نمی شه گرچه جای خالی اش رو اهل فن همه حس می کنند. اگر هم کتاب خوبی نوشته می شه با تیغ سانسور چنان از سرو ته اش می زنند که نویسنده داستان رو یادش می ره و یا اصلاً مجوز انتشار نمی دن. ادبیات ستایشگر هم که پول می گیره و می نویسه مثل این کتاب ازبه رضا امیرخانی که واقعاً موقع خوندن حالت تهوع داشتم.
تازه یه نظریه دیگه هم هست که می گه جنگ ایران و عراق یه جنگ وطنی نبود یه جنگ مرزی بود گرچه همه درگیر بودند اما در واقع خیلی ها نسبت به اون انزجار هم داشتند و جنگ رو بیهوده می دونستند(همون توهمات سید حسن نصراللهی که می خوان کهکشانها رو بگیرند و راه قدس از کربلا می گذره رو می گم). نویسنده های قوی ایرانی مثل اعضای کانون نویسندگان ایران و کانون های دیگه دغدغه ی جنگ نداشتند. چون این جنگ ِیه گروهی بود که شاید نصف جمعیت ایران یا بیشتر بودند اما همه ی ایران نبودند. بنابراین نتیجه اش این می شه که نویسنده ها به دنبال این موضوع نروند و حتی اگر هم بروند با دیده ی کافر و نامسلمون به آنها نگاه بشه و آخر سر هم به دلیل توهین به آرمان ها بخوان وسط میدان شهر دارشون بزنند.
همه ی اینها رو گفتم که برید فیلم رو ببینید و به ادبیات انتقادی جنگ هم توجه کنید

**راستی یه توضیحی در مورد اسم فیلم بدم که دوست جون فرمودند در خدمت مقدس سربازی موقع رژه رفتن به سربازها می گن وقتی دارید پای چپ رو به زمین می کوبید باید احساس کنید که یه طبل بزرگ زیر پاتون قرار گرفته پس باید با قدرت بیشتری بکوبید و بیشتر از پای راست بالا ببرید. واسه همین بهش می گن طبل بزرگ زیر پای چپ
***بعد از اینکه پست رو فرستادم این پست پرستو رو دیدم : پيشنهادهايی درباره‌ی جنگ
خیلی مشابه نظریات من می باشد. فکر بد نکنید. یه کتاب خوب هم معرفی کرده به نام عقرب روی پله‌های راه‌آهن انديمشک نوشته‌ی حسين مرتضائيان‌آبکنارکه اسمش رو شنیده بودم اما نخوندم.
تغيير چهره در مورد به نام پدر از وبلاگ غلاف تمام فلزی

Friday, August 18, 2006

همین جوری

این رو از وبلاگ دندون یه آدم مرده پیدا کردم:
همه ی بارِ ماضی های بعیدِ ابری و سرد
روی دوشِ حالهای استمراریست،
تو هنوز در همه ی صیغه های من تاب بازی میکنی
و من فقط یک آدامس بادکنکی بزرگم
- چسبیده به یک ماضی ابری دور -
در استمرار حال ها مشغول کش اومدن...
امیدوارم من رو ببخشه بدون اجازه کپی پیست کردم.

Tuesday, August 15, 2006

درخواست از فیفا

ازوبلاگ نسرین نقل می کنم :
جمعي از فعالان جنبش زنان در پي جلوگيري از ورود زنان ايراني به ورزشگاه ها براي تماشاي بازي هاي ملي فوتبال، با ارسال نامه هايي به FIFA و AFC خواستار رسيدگي به اين امر شدند. متن نامه به اين شرح است :

رياست فدراسيون جهاني فوتبال
رياست محترم كنفدراسيون فوتبال آسيا

ما ؛ اعضاي كمپين دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاهها ، در راستاي مبارزه با تبعيض جنسيتي در فوتبال ايران، اين نامه را به پيوست بيش از صد هزار امضاي پتيشن :
WOMEN SPORTS FANS OF IRAN YES! TO
براي شما ارسال مي كنيم.
ادامه نامه رو در وبلاگ نسرین بخوانید
***دوست عزیزم سیزیف پس از مدت ها یه پست فرستاده. خیلی دردناکه.

Monday, August 14, 2006

زن درون من

زن درون من
حرف نمی زند
نگاه نمی کند
موهایش را شانه نمی زند
در آینه
لبخند نمی زند

زن درون من
خواب است
تمام فصل
با تمام عروسک هایش

زن درون من
نمی زاید
نمی زاید

جلال شمس آذران
تا حالا شده احساس کنید خیلی بی صدا و بدون اینکه بخواهید دارید از زندگی بعضی از آدم ها حذف می شین؟
دست و پا زدن های آخر هم اثری نداره. حذف شدید.

Tuesday, August 08, 2006

معضل خانه به دوشی

بله تابستان آمد و من بازگشتم به خونه. معمولاً بچه هایی که تو خوابگاه زندگی می کنند توی تعطیلات مجبوراند برگردند به خونه و کانون گرم خانواده. گذشته از اینکه اگر با خانواده مشکل داشته باشی معضل بعدی ات اینه که چون 9 ماه از سال رو تو یه شهری زندگی می کنی که همه چیز تو. یعنی دوستهایت، کارهایت، تفریحاتت و ... در اون بر آورده میشه و به بهانه ی کار ودرس و پروژه و هزار تا کوفت و زهرمار از خانه و رفتن به اون فرار می کنی. اما متأسفانه دیگه تو تابستون که دانشگاه و خوابگاه تعطیله تو تحت فشار خانواده باید بر گردی به خونه. حالا اگه وضعیتت مثل من باشه که با شروع هر ترم تحصیلی مجبوری برای خوابگاه گرفتن یه ماه بدوی چون کرج زندگی می کنی و مسئولهای خوابگاه تشخیص دادند که توباید هر روز بری و بیایی. دیگه معضلت چند برابر میشه . وقتی زیاد بمونی خوایگاه مامان وبابا می گن چرا نمی یای. نکنه باز از ما ناراحتی. خونه ات، هم میشه منزل در کرج، هم خوابگاه، هم جاهای دیگه. تازه اگر دوست هم داشته باشی و از محیط خوابگاه و سیستمش و خفتی که برات با نظارتها و فضولی هایی که می کنند ایجاد می کنند هم ناراضی باشی و دوست تو هم با رفت و آمد تو مشکلی نداشته باشه رسماً تو 3 محل برای زندگی داری که باید از این جا بروی به اونجا و واقعاً تبدیل به یه خانه به دوش بشی.
امسال هم که دیگه محشر بود وقتی رفتم که وسایلم رو جمع کنم بگذارم انبار خوابگاه(چون می خوان اتاق ها رو رنگ کنند) دیدم که به بچه های کرج دیگه حتی انبار نمی دن. و تو باید همه چیز به اضافه رختخوابت رو جمع کنی بری خونه. بله و احتمالاً هم سال دیگه به تو خوابگاه نمی دن و تو هر روز باید بری و بیای( تازه می گن اگر هم بدهند باید بری یه خوابگاه دیگه نه این ساختمون و تو هم بعد از یک سال که با چند تا ازدوستات هم اتاقی بودی نمی خوای جابجا بشی). زندگی ات یه جاست و محل تحصیل و فعالیتت یه شهر دیگه.
الآن هم که تابستون شده و اومدم خونه چون از نظر خانواده دلیلی برای تهران رفتن ندارم و تو این شهر کوفتی کرج هم جایی برای تفریح وجود نداره و دوست چندانی هم ندارم هر روز می شینم تو خونه یلم می بینم ، یا کتاب می خونم یاغر می زنم یا وبلاگ می خونم. اگه شال و کلاه کنم بخوام برم تهران باز مامان می پرسه کجا می ری؟ من نمی دونم تو تهران چی هست که اینجا نیست؟ اصلاً نباید بری. من هم دیدم اینجوریه. برای خونه گرفتن تو تهران هم کلی مشکل دارم. اولاً مالی . دوماً اجازه ی خانواده که هزار تا ایراد می گیرن. ما کرجیم اون وقت تو بری تهران خونه بگیری؟ فامیل ها چی می گن ؟!!!مگه چه مشکلی داری؟ هیچی، فقط محلی برای زندگی کردن ندارم و هر روز باید کلی از وقت، اعصاب و انرژی ام رو بگذارم با این متروی کوفتی برم و بیام. اون هم نه یه ساعت که چندین ساعت. اگر هم بخوام هر روزبا تاکسی برم باز هم مشکل مالی پابرجاست. خونه گرفتن تو تهران با این کرایه های بالا واقعاً برام سخته.

به حال خودم گریه ام گرفته.............

Friday, August 04, 2006

غیرت آقا، بهانه ای برای دعوا

نمی خواستم از اتفاقی که چند روزپیش توی مترو کرج برام افتاد بنویسم. اما هر چه قدر که به ماجرا فکر میکنم می بینم نمی شه. احساس می کنم نیاز دارم بلند بلند فکر کنم. نه با صوت که با واژه.
چند شب پیش از تهران دیر راه افتادم. اما چون معمولا عادت دارم مشکل خاصی هم برام پیش نیومده بود. وقتی رسیدم کرج اومدم تاکسی سوار بشم. دیدم یه صف طویل برای تاکسی ایستادند ما هم رفتیم تو صف. بعد از یک ربع 2 تا ماشین اومد مسافر سوار کرد و این در حالی بود که تاکسی های خطی همون مسیر یه گوشه ایستاده بودند و داد می زدند دربست و تازه ساعت 9 شب بود. خیلی ناراحت کننده است. این همه مسافر همه ی اونجا بود، راننده های تاکسی بی وجدان و طماع فقط دنبال دربست بودند. همه کلافه بودند. من رسیده بودم به جلوی صف که یه تاکسی اومد گفت فلان جا. من هم که مسیرم اونجا بود و به جای دو تا تاکسی می تونستم سریع تر با یه تاکسی برم از اول صف درآمدم سوار بشم که دیدم همه هجوم بردند. تا اینکه یه خانواده سه نفره که آخر صف بودند گفتند ما سه نفریم و ما باید سوار بشیم که دخترشون رو با زور انداختند از پنجره ماشین داخل تا اینکه یه آقایی گفت بابا من اول صف بودم. اولویت با منه. من هم نگاه می کردم که خانمه اومد بچه رو از ماشین درآورد و کلی بد وبیراه هم به اون مرد ِ گفت. مرد ِ هم جوابش رو داد اما فحش نداد فقط می گفت نوبت منه. من هم بعد از آقاهه سوار شدم که یکهو دیدم شوهر خانمه اومد با داد و بیداد که آره تو به زنه من فحش می دی؟؟ حالا هیچی نگفته بود. تو به زنم چی گفتی؟ تو گه خوردی؟ آقا دعوا شد حالا فکر کنید آقاهه پشت سر راننده نشسته بعد هم من نشستم. من گفتم مرد ِکوتاه می یاد. ولی نه، اومد تو تاکسی و با مرد ِ که سمت چپ من بود دست به یقه شد.کتک کاری. می خواست مرد ِ رو از روی من رد کنه بکشه بیرون کتک بزنه. شوهر خانم ِ هم هیکلی بود. فکر کنید من تمام این مدت اون وسط گیر افتاده بودم. کلی هم کتک خوردم. هر چی حرف می زدم مگه کوتاه می آمد. عینکم روی صندلی ماشین افتاد. لپ تاپم کف ماشین. کلی هم کتک خوردم. باورم نمی شد طرف اینقدر عصبی باشه. هی هم می گفت به زنه من فحش دادی؟؟؟ مردم هم که بیرون از ماشین هی تلاش می کردند من رو نجات بدهند. قسمت تأسف بار ماجرا اینجا بود که کسایی که بیرون بودند داد می زدند بابا با دختر مردم یا زن مردم چی کار داری؟؟؟ انگار من از خودم هیچ هویت و شخصیتی ندارم. یا زن مردمم یا دختر مردم. کتک مفت خوردم. اینقدر شوکه شده بودم و عصبی اون هم بعد از یه روزی که از ساعت 5 صبح بیدار بودم و هزار تا کار انجام داده بودم. ناخودآگاه زدم زیر گریه. حالم خیلی بد بود. برای چند لحظه واقعاً ذهنم قفل کرده بود. کاری که شوهر زنه کرد رو مردم اسمش رو می گذارند غیرت اما من بهش می گم وحشی گری. چون اولا آقاهه حرف بدی به اون خانم نزد و مرد از این سوخته بود که میخواست بی نوبت سوار تاکسی بشه اما دیگران نگذاشته بودند. دوماً فرض بگیریم اگر زده بود مسئله ی به اصطلاح غیرت برای من همون چیزیه که اصلا نمی فهمم. یه ذره خودداری اصلا وجود نداره. زنه هم لذت می برد که شوهرش داره مرد ِ رو می زنه که مشتهاش بیشتر به من خورد.
غیرت، غیرت. این کلمه اینقدر برام نامفهومه که هر چی این چند روز در موردش فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که چه قدر بی معنی یه. آقا از جای دیگه ناراحته دعواش رو به پای توهین به ناموسش می گذاره. توهین به ناموس. اصلاً نمی تونم هضم کنم. خشونت، خشونتِ. اسم غیرت هم که تو جامعه ی ما روی اون می گذارند توجیه مسخره ایه برای این خشونت. اصلا این احساس مالکیت که مردها نسبت به همسرشون می کنند برام قابل فهم نیست. مالکیتی که در هیچ منطقی نمی گنجه. بابا همین خانم تو در طول روز اینقدر متلک و فحش و آزارهای جنسی توی جامعه می بینه که اصلا نمی شه در موردش حرف زد. اون وقت تو عصبانیتت و دلیل دعوا کردنت رو زنت قرار می دی. در صورتی که اینها همش بهونه است. یه دروغه.

پیشونی وسرم به خاطر کتک هایی که خوردم هنوز درد می کنه. واقعا مفتکی بدجور کتک خوردم.

جلوگیری از شرکت در مراسم ختم اکبر محمدی

امروز قرار بود بچه ها بروند آمل مجلس ختم اکبر محمدی. دو تا مینی بوس گرفتند و یه اتوبوس هم بود. بیست کیلومتری آمل
دستگیرشون کردند و تا چند ساعت نگه داشتند بعد هم بردند لاهیجان که برگردند تهران. کسایی که با ماشین شخصی و سواری رفتند تونستند برسند. نمی تونم فکر کنم. یه نفر توی زندان به این صورت وحشیانه می میره. حتی جنازه اش رو در با اون وضعیت اسفناک در اختیار خانواده اش می گذارند. بعد هم که دوستهایش برای مجلس ختم اش می روند اینطوری جلویشان رو می گیرند. احساس دیوانگی به من دست داده. نمی گم اکبر محمدی مصدقِ اما یاد اون می افتم. که با چه وضعی توی خونه اش و بی سروصدا دفن شد. برای معالجه حتی نگذاشتند به خارج از کشور برود و در غربت در احمدآباد مرد و خوش به حالش که مرد. صد بار مردن بهتر از اینطور زنده بودنه.

Wednesday, August 02, 2006

2جشنواره تابستانه فیلم و عکس

آدرس وبلاگ جشنواره:
توی هفته ی دیگه هم بچه ها برای کلاس ها ثبت نام می کنند

Tuesday, August 01, 2006

کابوس های این روز ها

ظهر که خبر رو شنیدم، درک نمی کردم چی می گه. اینقدر حالم بد بود که داشتم دیوونه می شدم. رفتم یه کم بخوابم. موبایلم رو ویبره بود زیر بالشت. با هر صدای کوچیکی از خواب می پریدم. خسته بودم اما نمی تونستم بخوابم. زنگ می زد.sms می رسید. بالشت می لرزید. جواب می دادم. جواب نمی دادم. خواب می دیدم. خواب نمی دیدم. مامانم زنگ نزد؟؟ نه. باشه خدافظ. دارم می یام تهران. می ری کجا ؟ یادم نمی یاد خواب بود یا بیداری. دیشب نتونستم بخوابم. خواب دیدم دستگیرش کردند. دارن می برنش. خواب جنگ می دیدم. اینقدر که ساعت 3 از خواب پریدم همونجا زنگ زدم. نیومدید خونه؟؟ نه پرواز دیر نشست. قطع کردم. دیگه نخوابیدم. ظهر نخوابیدم. با سردرد و سرگیجه بعد از 2 ساعت خودمو از رختخواب کشیدم پایین. زنگ زدم. کجایی؟؟ ادوار جلسه است. باز نفهمیدم. رفتم تو نت. عزت ابراهیم نژاد امشب مهمان دارد. انگار هر چه قدر می خوندم تازه می فهمیدم چی شده. فکر کردم خواب دیدم که اکبر محمدی مرده و خبرش رو به من دادند. زنگ زدم. مرده؟؟ مرده، اعتصاب غذای خشک بوده. حالم بده. خیلی بد. آخرش یه نفر از اعتصاب غذا مرد. احساس کردم. دارن با سیخ رو سرم خط می کشن. حمله می کردند . اشکهام همین طور می اومد. سرمو می کوبیدم به دیوار. مشت می زدم. تازه انگار از خواب یک روزه بیدار شدم. می فهمیدم. چرا 4 ساعت پیش که خبرو داد نفهمیدم؟؟ کجا بودم؟؟؟

Friday, July 28, 2006

فیلم پنهان



سه روز پیش رفتم فیلم پنهان ساخته ی میشائیل هانکه رو دیدم. تو جشنواره دنبالش بودم که دیر فهمیدم اکران شده اما به توصیه ی پرستو رفتم و فیلم رو دیدم. لذت بردم. خیلی. ریتم فیلم یه کم کنده اما اتفاقاتی که می افته خیلی غافلگیرکننده است.آخر فیلم هم احساس کردم کارگردان حسابی گذاشته ام سرکار. تا می اومدم به یه قطعیتی در مورد فردی که اون فیلم ها رو می فرستاد برسم یکهو با یه اتفاق تمام حدسم اشتباه از آب در می اومد. آخر فیلم هم که حسابی فریب خوردی، می فهمی کارگردان می خواسته مخاطبش چه چیزی رو درک کنه نه داستان رویی فیلم رو. اینقدر بعد از فیلم ذهنم مشغول بود که سر دوست جون رو خوردم. از بس از خودم تئوری و تحلیل درکردم. بابا این فیلم پایان مشخصی نداره و تو بالآخره نمی فهمی کی اون فیلم ها رو ضبط کرده و اون نقاشی ها رو کشیده گرچه انگار در روند فیلم بعد از پیدا شدن مجید، این موضوع اهمیتش رو از دست می ده و اون چه مهم می شه اتفاقی است که در کودکی ژرژ ومجید افتاده. اتفاق کوچکی که اختلافات بین یک قوم مهاجرو یک قومی رو که بومی یک کشور هستند به تصویر می کشه.
این فیلم اشاره ی بزرگی داره به تضادهای نژادی که چند ماه پیش هم مهاجرانی که سالها پیش به فرانسه اومدند و شهروند حساب می شن به اون اعتراض کردند و بعضی از آقایون ما هم از خودشون تحلیل در کردند که این اتفاق، الگوی بزرگ کشورهای دموکرات (منظورم فرانسه است) رو زیر سوال برده. گرچه من به این موضوع اعتقاد ندارم. فرانسه هنوز هم الگوی کشوری است که با توجه به نظر توکویل دموکراسی دراون به سختی اتفاق افتاد. اما واقعاً الگوی خوبیه. از تضادهایی که در جوامع مختلف وجود داره نمی شه چشم پوشید اما تعداد و شدت این تضادها هم مهم هست. این تضادها در یک جامعه می تونه اینقدر زیاد باشه که باعث نابودی اون بشه و یا می تونه منطقی هم باشه. این که اقوام مهاجر فرانسوی هنوز نتونستن جایگاه شهروند عادی رو به دست بیارند یه مشکل بزرگ هست اما این فیلم نشون می ده این اختلاف ها اینقدر عمیقه که به راحتی نمی شه با چند تا قانون و تبصره و تغییر دولت درستش کرد.
توصیه می کنم برید فیلم رو ببینید. دید خیلی خوبی از جوامع غربی و مشکلات اونها به دست می یارید و این کمک می کنه هر تحلیلی که دلتون می خواد از توی اخبار رسانه ها در نیارید و کمی عمیق بیندیشید . فکر نکنید که اگر کشوری برای سایر جوامع الگو هستش پس هیچ نقصی در اون نباید دیده بشه و اگر دیده شد اون دولت و ملت رو می توان از پایه و اساس زیر سوال برد.
تصویری که از جامعه ی روشنفکری فرانسه هم می ده خیلی جالب و قابل تأمل هست. موضوعات زیادی در پشت داستان فیلم مطرح می شه. مسائل اخلاقی واینکه ما هیچ وقت نمی تونیم از اثر منفی کارهای نادرستی که انجام داده ایم فرار کنیم. مسئله ی قوم مداری و مسائل دیگه. فکر می کنم نیاز دارم فیلم رو دوباره ببینم تا بیشتر در موردش فکر کنم.
من فیلم رو تو سینما سپیده دیدم. زیرنویسش بد نبود اما تصویرش کیفیت نداشت. توی فیلم ژولیت بینوش و دانیل اوتوی بازی می کنه

جشنواره ی تابستانه فیلم و عکس

اگر دوست دارید در این کلاس ها شرکت کنید به این وبلاگ برید.توی لینک ها هم لینک وبلاگ رو اضافه کردم

Wednesday, July 26, 2006

جمع آوری امضا برای لغو حکم سنگسار شرف کلهری

باز هم سنگسار. در حالی که در خیلی از کشورها حتی حکم اعدام برای مجازات لغو شده. در مملکت گل و بلبل ما حکم سنگسار می
دن. اگر می تونید با اسم حقیقی امضا کنید . وقتی تصویر سنگسار کردن توی ذهنم می یاد دلم می خواد سرمو بکوبم تو دیوار. خیلی وحشتناکه و بیشتر از اون غیر انسانی.
آدرس پتیشن
و لینک مصاحبه هایی که وکیل اشرف کلهری انجام داد:
باز هم سنگسار؟(دویچه وله)