Tuesday, November 28, 2006

سهيلا صادقي : به رشته مطالعات زنان اعتقادي ندارم

ديگه كاملا بايد بفميد كه چرا خيلي از بچه هاي ما ترجيح مي دهند بروند علامه و مطالعات زنان بخونند.
سهيلا صادقي واقعا روي اعصاب آدم راه مي ره.واقعا چي كار مي شه كرد؟
راستي اين مراسم روز دختران هم كه نسرين در يكي از پست هاش به اون پرداخته كه ديگه اعصاب من رو به هم ريخته بود. همين بغل گوشمون بر گزار شد. معيارشون هم براي ورود به سالن دختر بودن يا بهتر بگم داشتن پرده ي بكارت بود.
بخشي از پرسش و پاسخ ها در اين جشن به اصطلاح دختران:
سوال بعدی این بود که آیا برگزارکنندگان این مراسم از فلسفه نامگذاری این روز به نام روز ملی دختران آگاهی
دارند؟ آیا آنها می دانند که روز تولد حضصرت معصومه به این دلیل روز دختر نامگذاری شده که ایشان در زمان وفات باکره بوده اند؟ چرا در حالیکه 8 مارس روز جهانی زن، که در تمام کشورهای جهان جشن گرفته می شود و در آن از حقوق زنان صحبت می شود، در اینجا نه تنها به رسمیت شناخته نمی شود بلکه با برگزاری هر نوع مراسمی مخالفت می شود و برگزارکنندگان با برخوردهای شدید انضباطی مواجه می شوند؟ در روز دختران، چه مباحث خاصی برای مطرح شدن وجود دارد که در آن روز نمی توان گفت؟.

Saturday, November 25, 2006

ترجیح دادم این پست رو حذف کنم و به جاش این لینک رو بگذارم که به پست حذف شده مربوط است. مسائل شخصی بماند برای دنیای خارج از وبلاگستان.

Tuesday, November 21, 2006

امريكا به مثابه نشانه

نتايج من از پنل امريكا به مثابه نشانه:
1)هر طور شده بايد برم اين بلاد كفر رو ببينم
2)امريكا مثل يه گاو مي مونه كه همه دارند از اون شير مي دوشند اما ايران روي شاخش سوار شده.
.....................................
واقعا حيفم آمد شما رو از ديدن اين لينك هاي با حال محروم كنم:

Wednesday, November 15, 2006

حکایت امروز من


8 صبح: آه... این گوشی لعنتی کجاست پس؟ باز کجا گذاشتمش؟ همه چیز رو می ریزم بیرون... فکر کنم تو خوابگاه است... خوشبختانه توی این کیف شلوغ پیدا می شه...
12 ظهر: داره زنگ می خوره... بر می دارم... همین طور که دارم مانتو می پوشم، راه می رم و حرف می زنم... گوشی رو می گذارم نمی دونم کجا... می پرم سوار تاکسی می شم... وای باز هم گوشی ام جا موند...
4 بعد از ظهر: با سیزیف حرف می زنم... بلیط می دم به راننده اتوبوس... اتوبوس راه می افته. تو ایستگاه پیاده می شیم. دنبال کیف پولم می گردم... وای... نیست... افتاده تو اتوبوس. سوار تاکسی می شیم و می ریم دنبال اتوبوس. این ور بگرد... اون ور برو... از راننده بپرس ... یه مسافر کیف رو داده به نگهبانی خوابگاه...
8 شب: ترافیک دیوونه ام کرده... ناخودآگاه اشک هام سرازیر شده... این قدر عصبی ام که می تونم خودم رو درجا بکشم... می رم گوشی ام رواز خونه دوست جون برمی دارم... زنگ می خوره... از لابه لای ماشین ها می دوم... حرف می زنم... بوق می زنند.... نمی بینم.اصلا یادم نمی یاد که کجا می خواستم برم... خوابگاه؟ خونه سمیرا؟ دوستم؟ ... دیگه این توده خاکستری کار نمی کنه... یکهو به خودم می یام می بینم تو تاکسی ام و دارم می رم کرج... قرار بود برم خونه؟

Sunday, November 12, 2006

So far from home, do you know you're not alone

Anathema - Emotional Winter

Speak to me
For I have seenYour waning smile
Your scars concealed
So far from home, do you know you're not alone
Sleep tonight
Sweet summerlight
Scattered yesterdays, the past is far away
How fast time passed by
The transience of life
Those wasted moments won't return
And we will never feel again
Beyond my dreams
Ever with me
You flash before my eyes, a final fading sigh
But the sun will (always) rise
And tears will dry
Of all that is to come, the dream has just begun
And time is speeding by
The transience of life
Those wasted moments wont return
And we will never feel again ...

Friday, November 10, 2006

بلند و محکم همچون سرو: شهلا لاهیجی



من یا پست نمی فرستم یا چند تا چند تا می فرستم. دیدم اگر این رو نگم می میرم.
روز دوشنبه هفته ی گذشته رفتم مراسم تقدیر از شهلا لاهیجی برای بردن جایزه آزادی نشر در کشور سوئد. خیلی عالی بود. اولین ناشر جهانی و اولین ناشر جهانی که این جایزه رو برده. خودشون می گفتند 80 نفر به ایشون رأی داده بودند. چه قدر خوبه که ما همچین ناشری داریم. یه خانم قد بلند و درشت هیکل که دقیقاً مثل یک ستون می مونه. مهربان و صمیمی و باهوش و آگاه.
اول از همه خانم فرناز سیفی صحبت کردند که مجری برنامه هم بودند. مراسم به همت بچه های مرکز فرهنگی زنان برگزار شد که خیلی زحمت کشیده بودند.
بعد خانم پرینوش صنیعی نویسنده رمان سهم من از ارتباطشون با خانم لاهیجی و چگونگی دوستی ایجاد شده، گفت. که دیگه اونجا بود من به هوش خانم لاهیجی ایمان آوردم و با خورم گفتم عجب آدم پیگیرو با پشتکاری هستند.
بعد خانم ناهید کشاورز در مورد زنان و جوایز بین المللی سخنرانی کردند که خیلی خوشم آمد.
مریم میرزا یک کار آماری در مورد انتشارات روشنگران کرده بود و نشان داد این انتشارات اولین موسسه ای است که بیشترین کتاب ها رو در حوزه زنان چاپ کرده است
آقای عباس محمدی اصل که کتاب زنان، نیمه ی دیگر، در بوته ی نقد رو نوشته شعری خوندند برای خانم لاهیجی.
لیلی فرهاد پور هم در مورد شهلا لاهیجی، به مثابه یک سوژه مطبوعاتی گفت که خیلی باعث خنده شد. کاش این لیلی فرهاد پورش بیشتر بود. ایشون معتقد بودند خانم فرهادپور خیلی سوژه خوبی برای مصاحبه مخصوصن برای خبرنگاران تازه کار هستند چون ا)همیشه در دسترس هستن و موبایلشون رو خودشون جواب می دهند. گوشی شون هم معمولا خاموش نیست. 2) خیلی شمرده شمرده صحبت می کنند ونیازی به ضبط صوت نیست.
در آخر گلناز ملک عزیز مقاله زنان ناشری که باعث رشد اندیشه ی فمینیستی شده اند رو خواند.
وسط این سخنرانی ها هم سارا لقمانی عزیزبرای حاضرین از کمپین یک میلیون امضا گفت. همه اش من تو دلم می گفتم آخ جون. کمپینمون........
تازه من تمام مراسم رو پیش نوشین احمدی و پروین اردلان عزیز نشسته بودم که واقعا دو تا زن دوست داشتنی هستند. دیدن خانم اردلان هم واقعا باعث خوشحالی بود. دوست دارم همیشه سالم باشد.
سفیر سوئد هم همراه خانمشون حضور داشتند و از خانم لاهیجی تقدیر کردند. محیط مراسم اینقدر گرم و صمیمی بود که دلم نمی خواست تمام بشه.

خانم ها و آقایان عزیز لطفا این کمپینی رو که برای مبارزه علیه سنگسار درست شده امضا کنید. مسئله ی خیلی مهمیه. سنگسار باید از توی قانو بر داشته بشه.
سایت میدان زنان فیلتر شده. به این آدرس مراجعه کنید.
مرتبط با مراسم تقدیر از خانم لاهیجی:
این لینک ها رو از سایت زنستان گذاشتم.

من امیر رو نکشتم. تو کشتیش؟


چه کسی امیر را کشت رو ندیدید؟ واقعاً که. چرا شما سینما نمی روید این فیلم رو ببینید؟
اینقدر محو ابتکارات فیلم بودم که اصلا فیلم رو نفهمیدم. خلاقیت در فیلم نامه. اجرای بازیگرها. کارگردانی. داستان فیلم رو که دیگه نگو. تصورش رو کنید یه آدمی می میره بعد یه سری از دوستانش می آیند و درباره اش نظرشان رو می گن. ماجرا اینقدر خوب روایت می شه و خوب تغییر جهت می ده که شما آخر فیلم یه تصویر خوب از شخصیت اصلی فیلم یعنی امیر دارید بدون اینکه اصلا ببینینش.
اول داستان شما می فهمید یکی مرده حالا یا خودکشی کرده یا کشتنش. بعد اطرافیان و دوست های امیر می یان از خوبی های امیر می گن. یکهو همه از دلیل نفرتشون از امیر پرده بر می دارند و می فهمی که همه انگیزه و نقشه داشتند که امیر رو بکشند . داستان کلاً تغییر جهت می ده. آخرش هم نمی گم که بروید سینما و یه حال اساسی ببرید.
Wow...فیلم چیزی به اسم دیالوگ نداره. همه اش مونولوگ است. Can you believe it؟ فکر می کردم خیلی باید خسته کننده باشه اما دیدم نه، خیلی بهتر از فیلم هایی ست که توی این مدت دیدم.
بعضی از این مونولوگ های خسرو شکیبایی رو نمی فهمیدم اینقدر که چاله میدانی حرف می زد. آتیلا پسیانی اش خداست. نیکی کریمی هم با اون تیکه هایی که به انگلیسی می گه خوب از آب درآمده. امین حیایی رو پس از مدت ها در یه نقش خوب دیدم که خوب از پسش برآمده. حیف استعداد. اسم بازیگر نقش مرجان هم که بلد نیستم. مهناز افشار هم که آخرشه دیگه.
اینقدر فیلم از حرف هایی که امروزها می شنویم پر هست که دلم می خواهد بروم و دوباره تماشا کنم.
اون تیکه ی پرتغالی ها که آتیلا به جای پرولتاریا می گه خیلی خداست. این چپ های ارتدوکس رو خوب نقد کرده.
راستی این ترانه فیلم که اسمش روزمرگی بود من رو کشته بود. خیلی باحال بود. کاش آهنگش رو داشتم. فیلم مایه های طنز هم کم نداره. بعضی تیکه هاش که از خنده می میری.
مرتبط:
اگر می خواهید اطلاعات خوب در مورد فیلم داشته باشید به وبلاگ وضعیت آخر بروید. دو تا پست دارند به اسم: قرار است در سینمای ایران اتفاقی بیافتد! چه کسی امیر را کشت؟ (2)

مشاهداتم از موسسه پارسه


این هفته رفتم موسسه پارسه با چند تا از بچه های دانشکده کار پرسشگری کردم. البته من از این کارهای ریز زیاد انجام دادم. پرسشگری، کار دانشجویی و ... . خیلی سرم شلوغ بود. کار زیاد سختی نبود. من هم دو روز در هفته رفتم. کار مشاهده ای هم کردم.
باورم نمی شه این همه دانشجو بخواهند کنکور ارشد بدهند. فکر می کنم کنکور ارشد هم مثل کنکور کارشناسی تا چند سال دیگه، کم کم به یه تجارت تبدیل می شه. دختر و پسرهایی با گروه های سنی و تیپ های مختلف و متنوعی می آمدند. بعضی ها از شهریه کلاس ناراضی بودند ولی خیلی ها می گفتند خوبه. البته کلاس های پارسه واقعا گرانه.
ما باید سر هر کلاسی قیل از اینکه استاد بیاد فرم ارزیابی اساتید و رضایت بچه ها از کلاس ها رو پخش می کردیم. تجربه جالبی بود. سر یه کلاسی که فرم هاش رو از صبح تا عصر من بردم از ساعت 8 صبح تا 9 شب سه تا کلاس تشکیل شد که نصف شرکت کننده ها در هر سه کلاس ثابت بودند و فقط درس و استاد عوض می شد. باورم نمی شد. بعضی از بچه ها از ساعت 8 تا 12، 1 تا 5عصر و در نهایت از 5 تا 9 شب سر کلاس نشسته بودند. از طرف می پرسیدم شما خسته نمی شید از صبح کلاس رفته اید؟ بچه های کلاس تا من رو می دیدند می زدند زیر خنده. برام جالب بود ما در دوران کارشناسی چی یاد می گیریم که بعضی ها برای کنکور فوق تمام این کلاس های کارشناسی رو با هزینه ی بسیار بالایی دوباره وقت می گذارند و می آیند. سال های کارشناسی همه اش به کلاس دودر کردن می گذره. در خیلی از موارد هم استادها خوب تدریس نمی کنند و کلی از وقت کلاس رو می زنند. اما باید می اومدید پارسه و می دید همین استادها که همه اش در حال تلف کردن وقت هستن، چون پارسه پول خوبی می ده چه طور از جون و دل کار می کنند. حتی یک ثانیه از وقت کلاس هم نمی زدند. اکثر دانشجو های پارسه دارند همان درس های کارشناسی رو دوباره می خوانند. آیا وقت براشون هیچ ارزشی نداره؟؟ متأسفانه مدرک گرایی نه تنها تا قبل معضل بزرگی در جامعه بوده الآن با این حجم بالای متقاضیان کنکور ارشد داره نگران کننده می شه. همه ی کسانی که مدرک کارشناسی دارند و دوباره دارند کلاس های کارشناسی رو می آیند مدرک گرفتند، بدون اینکه چیزی یاد گرفته باشند.
یه آمار جالب هم خدمتتون بدهم که امسال تعداد پذیرفته شدگان کنکور فوق در دانشکده ی ما (علوم اجتماعی تهران)2 نفر از تعداد پذیرفته شدگان کنکور کارشناسی بیشتر بود!!! با این همه کارشناس ارشد چی کار می خواهند بکنند جز اینکه سر جوون ها رو با یه سوژه جدید گرم کنند؟؟؟
باید بگم کلاس های پارسه خیلی شلوغه. در تمام ساعت ها، کلاس زیر 20 نفر اصلا وجود نداشت. کلاس 50 نفر یا 60 نفر هم وجود داشت که خیلی پر بودند.
یه چیز جالبی که تو پارسه دیدم یه آدم هایی بودند که قبل از حضور استاد در کلاس باید کار حضور وغیاب انجام می دادند که وقت کلاس و استاد گرامی تلف نشود.

***جریان پست قبلی اینه که من می خواستم یه عکس بگذارم ولی نمی دونم چرا عکسه نیامد و فقط کادرش موند که مشاهده می کنید. دیگه وقت نکردم دیلیت کنم. برای پست هم کامنت گذاشتند که دیدم کلی خاطره انگیز شده. همین طوری می گذارمش.

Monday, November 06, 2006

Thursday, November 02, 2006

خودكشي يا...

ديشب نشستم توي متروي کرج ديدم همه دارند راجع به خودکشي پچ پچ مي کنند. يکي از خانم ها مي گفت که
ديروز يه دختر جوان خودش رو انداخته روي ريل هاي قطار درون شهري. گذشته از اينکه بعد فهميدم اصلا اينطوري نبوده و يه آقاي20 تا 30 ساله بوده که خودش رو مي اندازه روي ريل ها اما پشيمون مي شه و قطار هم ترمز مي گيره و اين نجات پيدا مي کنه، عکس العمل مردم خيلي جالب بود. يه خانمي در حالي که قرآن مي خوند سري از تأسف تکان داده و اصلا انگار اتفاقي نيفتاده. خيلي برام جالب بود، به نظر مي رسه در بين مردم ما اون فرهنگي که براي مرگ يک نفر طرف خودش رو مي کشت و غصه مي خورد ديگه از بين رفته. مخصوصا اين مسئله رو مي شه در قشر متوسط و رو به بالاي جامعه ديد که زندگي شهري دارند.
البته من اين رو طبيعي مي دونم چون انسان شهري ديگه مثل گذشته همبستگي مکانيکي با جامعه نداره بلکه همبستگي ارگانيکي داره. يعني در روابطش با مردم عادي عواطف دروني اش رو دخالت نمي ده. با ديگران ارتباط برقرار مي کنه چون بهشون نياز داره.
موضوع دوم خودکشي ديروز، خودکشي يکي از بازيگرهاي تلويزيون بود که همه جا توي مترو و مطب دکتر و... در موردش صحبت مي کردند. آخرش هم نفهميدم اين خانم خودش رو کشته، به قتل رسيده يا اينکه اصلا زنده است و همه ي اين حرف ها شايعه است. طبق شايعات مثل اينکه يه فيلم از اين خانم تو بازار و دست مردم اومده که توي فيلم ايشون با پارتنرشان رابطه ي جنسي دارند. يکي مي گفت: آره پسر ِ پنهاني اين فيلم رو در حين سکس گرفته و بعد دختر ِ رو تهديد کرده که اگر بهش 200 ميليون تومان پول نده اين فيلم رو پخش مي کنه. يکي ديگه که فيلم رو هم ديده بود مي گفت: نه خانم دو تاشون مي دونستند که دارن از اونها فيلم مي گيرن و جلوي دوربين کلي ادا درآوردند و بعدش احتمالا يه نفر از بين خودشون فيلم رو تکثير کرده و پخش کرده. يکي مي گفت: نه دختر ِ که زهرا امير ابراهيمي نيست و يه نفر ديگه است و اينها شباهت ظاهري هستش. يکي مي گفت: خودش تو جام جم ديروز همه چيز رو تکذيب کرده و گفته اينها شايعه است.
خلاصه اينکه من در عرض نيم ساعت صد جور روايت از ماجرا شنيدم. حالا معلوم نيست واقعيت چي بوده. ميزان يک کلاغ چهل کلاغ خون مردم و حشتناک بالاست. تصورش رو بکنيد مردمي که تو مترو هميشه ساکت اند و همديگه رو براي نشستن رو صندلي تيکه و پاره مي کنند، ديروز اينقدر راحت سر اين جريان با هم ارتباط برقرار مي کردند که من مونده بودم اينها همون آدم ها هستند؟!!!
داشتم فکر ميکردم به فرض که همچين فيلمي هم بوده و اين خانم هم خودکشي کرده اگر شما بوديد چه کار مي کرديد؟ خودکشي مي کرديد؟ مسائل جنسي اينقدر تو جامعه ي ما دچار تابوزدگي شده که فرد وقتي همچين اتفاقي مي افته مي گه ديگه بدبخت شدم و مي ره خودش رو سر به نيست مي کنه. فشار اجتماعي و فرهنگي رو زن ها خيلي زياده. بار اين تابوي جنسي رو تقريبا به طور کامل زن ها به دوش مي کشند.
آقايون که اصلا براشون مهم نيست و حتي اگر مردي چند تا پارتنر جنسي متعدد با روابط کاملا باز داشته باشه سرش رو بالا مي گيره و افتخار مي کنه(البته من اينجا نمي گم چي خوبه يا چي بده و ارزش گذاري اصلا نمي کنم) اما اگر زني اينطوري باشه نمي تونه توي اين جامعه زندگي کنه. در واقع اون اصلا حق زندگي نداره.
تنوع طلبي جنسي و ايجاد رابطه ي جنسي فقط براي مردها حقه. مردها هم پارتنر جنسي مي خواهند، هم وقت ازدواج زن آفتاب نديده. خواسته ي زن ها چي مي شه؟ حق زن ها چي مي شه؟ زن نياز جنسي نداره؟ بايد چي کار کنه؟ اين فرهنگ بسته تنها راهي که جلوي فرد مي گذاره خودکشيه.
يه نفر مي گفت يکي از دوست هاي من که بعد از ازدواج يه بچه داشت و با شوهرش نمي ساخت مي خواست طلاق بگيره. بماند که براي طلاق سال ها توي دادگاه مي رفت و مي اومد. بعد از طلاق نيازجنسي و عاطفي داشت. خانواده هم طردش کرده بودند. دوست پسر داشت و رابط ي جنسي برقرار کرده بود. مي گفت وقتي خانواده اش فهميدند خودش رو کشت.
يه نفر ديگه هم مي گفت يکي از دخترهاي فاميل ما دوست پسر داشته و خونه طرف مي رفته. پسر ِ يه روز از اين عکس و فيلم مي گيره. يه مدت بعد که دختر ِ مي خواسته ازدواج کنه و خواستگار داشته پسره مي ياد فيلم رو نشون خانواده داماد مي ده و آبروي دختر ِ مي ره. دختر هم بيماري عصبي مي گيره بعد از اون جريان.
داماد ارتباط جنسي قبل از ازدواج رو حق خودش مي دونه اما زنش نمي تونه همچين حقي داشته باشه و بايد کاملا دست نخورده باشه.
شايد اين لينك هايي كه اينجا مي گذارم به موضوع پستم تا حد كمي ربط داشته باشه. من بيشتر در رابطه با خودكشي مي خواستم بنويسم ولي جريان توزيع اين فيلم پورونو موضوع ديگه اي هستش كه به نظر من واقعا بي اخلاقيه. ديدن فيلم توسط اكثر مردم گرچه ناراحت كننده است ولي نمي شه از همه خرده گرفت اما توزيع فيلم در بين جماعتي كه مدعي روشنفكريه و خوشحال شدن آنها از اينكه وارد حريم خصوصي زندگي فردي شده اند واقعا غير قابل تحمله. اين فيلم هر جوري كه تكثير شده باشه يك فيلم واقعا خصوصيه. اينكه كسي بخواد موقع سكس از خودش فيلم بگيره كاملا شخصيه و به خود فرد مربوطه. كاش اين رو همه مي فهميدند......
مرتبط:

Tuesday, October 31, 2006

چرا آپدیت نمی کنم؟ چون حسش نیست.

واقعا همین جوریه. نمی دونم چه بلایی سرم اومده که با این همه کارهایی که می کنم و اتفاق هایی که برام می افته، وسوسه نمی شم یه پست بگذارم. خبر ها هم که کم نیست. از دانشکده، که بوفه رو تفکیک کردند و بالای هر پارتیشن نوشتند برادران و خواهران. اونوقت قسمت خواهران حتی یه پنجره نداره و دخمه است که من البته نرفتم، فقط شنیدم. من هم سرم رو می گیرم بالا ومی رم قسمت برادران می شینم. از فشارهایی که توی دانشگاه هست بگیر تا اظهارات آقایون و خانم های احمق که دو تا بچه کمه. تو رو خدا بیاین زیادش کنید.
خانم ها و آقایان نروند لوله ها رو ببندند و هر شب یه بچه پس بیندازند. استفاده از وسایل جلوگیری از بارداری هم که حرامه و فکر کنم تا چند و قت دیگه همه از بازار جمع بشه.
از این تعطیلات مسخره که یک روزش رو رفتم دربند و روز بعد رفتم توچال که خیلی خوش گذشت اما روز شنبه که رفتم بانک فیش کلاس زبان بریزم، از دهنم در اومد چون 2 ساعت یه لنگه پا تو صف ایستاده بودم و همراه بقیه به احمقی نژاد فحش می دادم. تازه امروز تو کلاس زبان معلم گفت که تو موسسه کیش دیگه گوش
دادن به موزیک خارجی و دیدن فیلم فعل حرام شناخته شده وفقط می شه کارتون دید....
آقای منصور نصیری با این عکسی که از روز تجمع از 22 خرداد گرفتن جایزه کاوه گلستان رو بردند که دیگه فکر کنم خبرش رو همه شنیدند

Wednesday, October 18, 2006

private numbers

دیگه دارم می فهمم که زندگی من همینه. وقتی ایراد می گیری به امضا جمع کردن های من و می گی اینقدر بی گدار به آب نزن و نگرانی که وسط این کارها اتفاقی برای من بیفته. باید این رو بدونی که من هم نگران تو هستم. تو که اینقدر غیر قابل پیش بینی هستی. شب خوبی و هیچ چی نمی گی. من هم خوشحالم که تو آرومی . اما فرداش که با تو تماس می گیرم وضعیتت 180 درجه تغییر کرده و من ِ احمق با خودم می گم: هه... تو با خودت چی فکر کردی. فکر کردی اگر فکرهاش رو به تو نمی گه، دلیل می شه که فکر و نقشه ای تو سرش نداره؟؟؟ واونجاست که به ساده لوحی خودم می خندم.و باز هم نگرانم. نگران راه رفتنت، سالم رسیدنت، سالم بودنت، در بند نبودنت. نگران اینکه یکهو نریزن و دستگیرت کنند. هر شب با همین افکار آشفته می خوابم. بهت حق می دم نگران من باشی اما آیا تو هم به من حق می دی نگرانت باشم؟؟؟

Tuesday, October 17, 2006

ماه در آب و روزهاي پاييزي

هوا بد جوري پاييزي شده اين روزها. آدم همه اش دلش مي خواد بره پياده روي....
يادم رفته بود در مورد تئاتر ماه در آب بنويسم. از تئاتر خوشم اومد. توصيه مي كنم تشريف ببريد و ببينيد.
از ديالوگ هاي نمايش :
آدم ها دو دسته اند: اون هايي كه مي روند و اون هايي كه مي مونند
اون هايي كه با روياهاشون مي مونند و اون هايي كه به روياهاشون خيانت مي كنند
اونهايي كه به ماه نگاه مي كنند و اون هايي كه به تصوير ماه در آب خیره شدند.

Friday, October 13, 2006

تولدت مبارک

امروز تولدشه. نمی دونم اون هم اینقدری که من از بودنش خوشحالم، خوشحال هست؟ تبریک می گم دوست جون . خیلی خوبه که تولد تون اینقدر به هم نزدیک باشه تا یک هفته تو زندگی تون می تونید شاد باید...

Tuesday, October 10, 2006

20 سالگی

وقتی کسی تولد شما رو تبریک می گه یعنی از آمدن و بودن شما در این دنیا خوشحاله. ولی وقتی خودتون از بودنتون شادمان نباشید شاید شادی دیگران هم براتون معنایی نداشته باشه.
امروز 20 ساله شدم. دومین دهه ی عمرم تمام شد و وارد سومی شدم. کاش می تونستم امروز به آینده خیلی بیشتر از این امیدوار باشم...

Saturday, October 07, 2006

کمپین...کمپین...امضا...امضا

هنوز دارم بین آموزش تا امضا دور می زنم. وقتی دارم برای یک نفر در مورد قوانین تبعیض آمیز توضیح می دم و از حق نداشته ی زنان از این قانون می گم چنان شعفی در دلم حس می کنم که خودم در وجودم سراغ نداشتم. چه قدر آگاه ساختن دیگران لذت بخشه. توی این چند برگه امضایی که جمع کردم متوجه شدم که چه قدر زن های ما رنج کشیده هستند. بعضی ها وقتی امضا می کردند احساس می کردم دارند تمام سختی هایی که کشیدند رو در این امضا خالی می کنند. هیچ وقت فکر نمی کردم زن جامعه شهری تا این حد آگاه باشه. بعضی ها که اطلاعات خوبی هم دارند و بیشتر از من می دونستند. نازلی می گفت من می رم توی مترو و برگه های بیانیه رو که کپی کردم می دم دست چند تا خانم و از اونها می خوام که بخونند. بعضی ها امضا می کنند. بعضی ها هم نه. ولی 80 یا 90 درصد امضا می کنند. بعضی ها هم شروع می کنند به سوال کردن و اینکه جریان چیه. ولی من هر چی فکر کردم دیدم من نمی تونم روش نازلی رو امتحان کنم. دوست دارم حتی اگر از کسی یک امضا می گیرم با اون حرف بزنم. پای صحبت اون هم بشینم. به اون آگاهی بدم حتی اگر هم امضا نکرد بدونم که من کار خودم رو کردم.
شاید قشنگ ترین امضایی که گرفتم امضا از یک دختر بود که تحصیلاتش سیکل بود. با دهان باز داشت به حرف های من گوش می داد. می گفت من دوسال پیش خودم رفتم دادگاه و هزار تا مشکل داشتم و نمی دونستم چرا وضع زن ها باید اینقدر بد باشه. بعد هم داوطلب شد که بیاد کارگاه. تازه آخرش از من پرسید شما برای امضاها پورسانتی پول می گیرید. من هم که هفته ی بعد نوشین رو دیدم گفتم زود باش حقوق من رو بده.
از دختر 18 ساله تا زن 50 ساله امضا گرفتم. از وکیل و مهندس تا کارمند. دیروز هم که تو مترو، یکی از روش های نازلی رو امتحان کردم. یعنی برگه های بیانیه رو در آوردم و شروع کردم به خواندن که دیدم یه خانمی داره سرک می کشه. بهش دادم بخونه و به بقیه هم دادم. که بعد هم اون خانم گفت من خودم حقوقدان هستم و این موردی که در مورد سن مسولیت کیفری در جزوه ها آمده درست نیست. که من بهش گفتم این بیانیه و دفترچه ها با مشورت وکیل ها نوشته شده و امکان نداره اشتباه باشه و بهش گفتم اگر انتقادی داره به ای میل سایت میل بزنه و نظرش رو بگه. گفت من احتمالا می خوام بیام کارگاه و داوطلب بشم. خلاصه ما نیم ساعت داشتیم در مورد قوانین بحث می کردیم و بقیه هم گوش می دادند. با اینکه تحصیلکرده بود و یک دختر خوش تیپ و قوی ولی می گفت اینها چیز هایی هست که در قرآن آمده و شارع مقدس وضع کرده و نمی شه تغییرش داد که من مثال هایی از کشورهای مسلمانی آوردم که این قوانین رو عوض کردند. باورش نمی شد. احساس کردم آخر بحث توانستم پاسخ های قانع کننده ای برای سوال هاش بدم. بعد هم امضا کرد و آرزوی موفقیت.
تازه یک سری داشتم سر صحبت رو با خانمی باز می کردم که طرف گوی سبقت رو از من ربود و شروع کرد درددل کردن و از مشکلات خودش و دخترش و افسرده شدنش گفت. از شوهر و خانواده اش گفت. خلاصه اینکه ما رسیدیم ایستگاه صادقیه و من بدبخت اصلاً نتونستم یک کلمه حرف بزنم. اینقدر دلش پر بود که فرصت به من نمی داد. هیچی دیگه نشد ....

Friday, October 06, 2006

زن جماعت، حتی اگر پروفسور هم بشه دست از این امل بازی ها برنمی داره!!

امشب چشمم به جمال این سریال شبکه یک (داداش کوچیکه می گه اسمش صاحبدلان می باشد) روشن شد. اشاعه خرافه پرستی از این واضح تر دیده بودید؟؟ الکی نیست که احمدی نژاد می ره سازمان ملل، احساس منجی بشریت بودن می کنه و ملت رو ارشاد می کنه. آخرش هم که توهم می زنه و هاله ی نور کذایی رو دور سر مبارک می بینه. تصورش رو بکنید آقای معجزه گر خانم افلیج رو با دعا شفا داد. جلل خالق... حالا اون لحظه ای رو درذهن بیارید که طرف داشت با قرآن دور سر خانم می چرخید و دعا می خوند. یعنی کارد می زدن خونم در نمی اومد.
آخر قصه هم که خدا از روی لج و لج بازی برای اینکه روی جلیل (برادر خلیل) رو که مال مردم خور ِ و کلاهبردار و دزد است کم کنه، خانم اش رو شفا داد که بهش نشون بده تو باید بدونی برادرت خلیل نظر کرده است. اگر داره تو رو ارشاد می کنه برای اینه که بتونی سعادت آخرت رو بدست بیاری و از مال دنیا بگذری. باور کنید برداشت مردم از چنین سریالی دقیقاً همین چیزیه که گفتم. همون چیزی که حاکمیت می خواد. تازه غیر از این نتیجه ای نداره، که مردم روز به روز بیشتر به طرف نذر و نیاز و دخیل بستن و خرافه پرستی رو بیارند تا ایمانشان دقیقا عین تقلید بشه نه چیزی بیشتر و روز به روز بیشتر به معامله بودن ایمان نزدیک می شن. من هر چی بیشتر اشک بریزم، هر چی بیشتر پول برای قیمه ی امام حسین بدم آجرهای خونه ام در بهشت از سنگ با ارزش تری ساخته می شه.
خدمتتان عرض کنم اول این قسمت که خلیل دعا کرد و زن جلیل خوب نشد. (که آخر قسمت خوب شد و بلند شد راه رفت)جلیل هم شروع کرد به مسخره کردن برادرش که حالا بماند. زن جلیل هم که ناراحت رفته بود تو اتاق، خودش رو زندانی کرده بود متهم کرد به امل بازی و ساده لوحی که حرف های برادرش رو پزیرفته و امید شفا داشته. بعد هم در یک دیالوگ فاجعه آمیز این جمله را بیان کردند: زن جماعت حتی اگرهم پروفسور بشه دست از این امل بازی هاش(یعنی دست به دعا بودن و باور کردن معجزه) برنمی داره!!! بله... دقیقاً همین رو گفت.
توجه کردید توی این سریال های تلویزیونی چه طور راحت و بی دردسر به شعور و شخصیت زن ها توهین می شه؟؟؟ غیر از اینکه در تمامشون فرهنگ مرد سالاری بیشتر بازتولید می شه، در دیالوگ های سریال هم نکات خیلی تکان دهنده ای هست مثل همین جمله که چون من زنم حتی اگر بالاترین مدارج علمی رو طی کنم باز هم امل و خرافاتی هستم. فقط برای اینکه زن هستم...
فردا می رم خوابگاه . خوشبختانه به مدت یک هفته دیگه خونه نیستم و از این خزعبلات نمی بینم ولی همیشه دارم به مردمی فکر می کنم که بعد از افطار این تلویزیون لعنتی رو روشن می کنند و پشت سر هم این سریال ها رو می بینند و خواسته و ناخواسته می شنوند و می پذیرند. بیخود نیست که ما ایرانی ها در روابط بین زن و مرد در جامعه و خانواده اینقدر دچار مشکل هستیم. مردمی که تحت آموزش این فرهنگ پست قرار می گیرند چه سرنوشتی در انتظارشون هست؟؟؟

باز هم سریال های تلویزیونی

امروز صبح از خواب بیدار شدم و مثل آدم چای درست کردم. تو خوابگاه نیستم که مجبور باشم به اون روش مسخره چای درست کنم.
کتری جوش می یاد و بعدش قوری چای رو می گذارم روی کتری تا دم بکشه ...
آخرهفته است... اومدم خونه... زندگی در خوابگاه همیشه این حس رو به من داده که داره روزها و شب هام بر باد می ره. دیگه الآن خوابگاه برام تبدیل به محیطی شده که بدون دوستهام اصلا نمی تونم تصورش کنم . اگر نبودند، شاید هیچ وقت نمی تونستم تو خوابگاه زندگی کنم. اومدن به خونه یه نتیجه دیگه هم داره و اون دیدن سریال های آبکی بعد از افطار ِ که حال آدم رو به هم می زنه. این سریال زیر زمین که دیشب من یک قسمت اش رو دیدم اون هم همه اش در حال فحش دادن بودم واقعا سریال مبتذلیه. یه قسمت از دیالوگ های سریال رو داشته باشید:
زن فرج: فرج، می شه من از فردا تو اون خونه این چادر رو نپوشم؟
فرج: نه، زن های اینجا برای چادر حرمت قائل اند و تو هم باید چادر بزنی.
شما الآن قیافه ی عصبانی و متعجب من رو می تونید تصور کنید که دهانم باز مونده بود و برای اولین بار کم آورده بودم و نمی دونستم چی بگم. فقط کانال رو عوض کردم که صدای همه بلند شد.
مامان هم من رو فرستاد تو اتاق که با خیال راحت بشینند سریال ببینند. یکی هم نباشه که هی حرص بخوره وبه این سریال ها بد و بیراه بگه.
این هفته اتفاق های زیادی افتاد که هیچ کدوم رو ننوشتم. مثل پخش فیلم آفساید در موسسه حقوقی راد که چه قدر بعداز ظهر دوست داشتنی بود و بچه های کمچین ورزشگاه واقعا گل کاشته بودند. دیدن جعفر چناهی و دوستان خوبم. این خانم دوکوهکی روهم دیدم. چه چهره ی صمیمی و مهربونی داره.
روز چهارشنبه هم با چند تا از بچه های کمپین که امضا جمع می کنند رفتم بیرون. پیاده روی خوبی بود. دست نازلی درد نکنه با پیشنهادهای خوبش. صحبت در مورد کمپین، مشکلات کار، تجربه هایی که به دست آوردیم.
باید یک پست جدا از تجربه هام بنویسم. رکسانا که این قدر قشنگ و پخته صحبت می کنه که من همین طور خیره مونده بودم. ستاره با موهای قرمز و نارنجی اش که خیلی تو خیابون تابلو می باشد و می شه از فاصله چند متری پبداش کرد. نازلی اکتیو که 160 تا امضا اون هم در دو هفته جمع کرده بود. ما همه کم آورده بودیم...

حکایت محافظه کاری اساتید

توی کلاس جامعه شناسی خانواده نشسته بودم که استاد گفت من تا یک ماه دیگه کتابم چاپ می شه که در مورد جامعه شناسی خانواده است و فکر کنم این ترم کتاب خودم رو برای امتحان معرفی کنم. من هم که همیشه منتظرم مچ آدم ها رو بگیرم کلی خوشحال شدم چون بعضی از این استادهای ما، نه خیلیهاشون، وقتی تدریس می کنند سعی می کنند عقاید خودشون رو اصلاً بروز ندهند یا اگر جایی بروز می دن در نهایت محافظه کاری و پراز قایم موشک بازی هستش. شما وقتی کتاب یک نفر رو دستتون می گیرید حتی اگر هم طرف خیلی اطلاعات داده باشه و نظریه پردازی کرده باشه و طفره بره از روی نثرش و اشاراتش و تاحدودی حرف هایش به موضع طرف پی می برید و اینقدر دچار تناقض نمی شوید که ایشون موضع اش چی هست بالآخره. مثلا من سه ترم، پشت سر هم شاگرد سارا شریعتی بودم ولی هنوز هم گاهی وقت ها نمی فهمم که این استاد موضع اش بالآخره چیه. البته یک بخش زیادیش به خاطر محافظه کار بودن سارا شریعتی هستش و اینکه همه اش می ترسه یک وقت سایه پدرش روی اون سنگینی کنه و همه با اسم علی شریعتی بشناسنش و بپذیرنش.
اما در هر صورت برای شخص بنده جامعه شناسی خانواده خیلی مهمه و اینکه بدونم استادم چه طور فکر می کنه و چی می خواد تدریس کنه خیلی مهمتره.

Wednesday, October 04, 2006

عمران صلاحی خیاط (خیط کننده)فوت کرد

چه قدر مرگش غیر منتظره بود. وقتی خبر رو شنیدم شوکه شدم. توی مراسم سالروز تولد شاملو دیدمش.... خیلی تلخ بود ...گل آقا بدون عمران صلاحی