Thursday, June 09, 2011

یه روز خوب

ولی یه روز خوب می یاد، اینو می دونم.
هیچ کس می خووونه از مدیا پلیر کامپیوتر، اون هم بعد از اینکه صبح را خاطرات زنی زندانی دهه ۶۰ خواندم و همه تصاویری که در کودکی هایم تعریف می کردند جان گرفت دوباره. شاید اینطوری دارم امید می دم به خودم که اون روز خوب یه روزی بالاخره می یاد.....

Wednesday, June 08, 2011

?????

women need a hero???!!!! do women need a hero?

the most ridiculous and offensive sentence I have ever heard.
You know what? everything is painful in our life even the the notion of life and being a human in moral way is more painful. you have to pay for all things you want to be. even when you want to be a celebrity you need to scarify your private sphere or maybe entire life. have to run whole life to become the person that wished one day. cannot achieve anything without expenses.

welcome to reality....

Tuesday, June 07, 2011

becoming a teacher

When you start seriously thinking about something or are in a process of doing a job, all the ideas, your life, all the things you want to do one day come in your mind. even the things you totally forget them. this is ridiculous but so important. I wish always I have been like this. It is so difficult to write something productively like a thesis and you feel pain mentally and physically but usually you review all you have done until know and what could you do for future.

This morning I remembered my child desire to be a teacher. I love to teach what I have learned and never forget those days when my father asking me to be with him in classes. he is a good teacher but so strict. Hence, being a teacher is in my blood and while my friend one day asked me what do you want to do as career, I said I really would like to be a university teacher. everybody knows is not easy and nowadays when I am writing my thesis I asked "could I be a teacher while I am so Lazy by nature, while everything is not that much serious for me? how could I change this characteristic? how could I tackle with such a behavior or willing to not working continuously?"

Monday, June 06, 2011

depression. I don t know what can I do. can't solve it. can't . I really wanna give up and just go... go... where. don't know. I fell so bad....fuck

Sunday, June 05, 2011

وطن

خواستم احساسم رو بعد از دیدن این تصاویر ثبت کنم. مستندی از یک عکاس که با هواپیما توانسته از ایران عکاسی کند. اسم مجموعه کارهای او بهشت گمشده است.
نمی دانم دیگر الان هم می توانیم ایران را بهشت گمشده بخوانیم با همه مصیبت ها و دردهایی که بر آن می رود و احتمالا طبیعت آن هم طی سالیان دراز عوض شده است. اما نمی توانم تپش قلبم را بعد از دیدن این عکس ها نادیده بگیرم. جایی که در آن بزرگ شده ام، آموختم و اولین چیزی که یاد گرفتم عشق به همان خاک بود. اگر به این معنا کسی مرا ملی گرا خطاب کند یا هر چیز دیگری می گویم آری من ملی گرام. اندوه می خورم بر مملکتی که به دست نابخردان افتاده، غصه و فکر شب و روزم نجات این سرزمین است و در خیالاتم روزهایی را تصور می کنم که سرزمینم آزاد است.
برایم جایی که بزرگ شدم ارزش دارد و حاضرم هر راهی باشد طی کنم تا باز هم روزی آنجا را آباد ببینم. شاید به این معنا بسیار با هم نسلی هایم که هر روز بیشتر به رفتن از این خاک فکر می کنند فاصله داشته باشم اما نه دلم برای منظره های آنجا بعد از ماه ها دوری تنگ شده است، نه برای خیابان ها و کوچه هایش و ...
دلم برای همزبان هایم. برای مفهومی به نام وطن و هم وطن تنگ شده است. جایی که در آن قدم بزنم و احساس کنم که به من تعلق دارد...

Friday, June 03, 2011

ریشه یابی تنبلی ها

معمولا برنامه های زیادی برای زندگی ام می ریزم و اجرایی کردنشون رو بارها و بارها به تاخیر می اندازم تا اینکه چشم باز می کنم و می بینم تقریبا چند ماه از زمانی که برنامه ریزی کردم گذشته و هیچ کار خاصی انجام ندادم. امروز داشتم به برنامه هایی که بارها ریخته ام و اینکه چه دلایلی باعث می شود که مهمترین آنها را اجرا نکنم، چه کارهایی لازم است انجام دهم تا از این اتلاف وقت جلوگیری کنم، فکر می کردم. یک لیستی از موارد را تهیه کردم که احساس می کنم بخش متعددی اش به دلیل اعتیاد به اینترنت ایجاد شده است.
اینترنت منشا بسیاری از تنبلی های مزمن شده است و حتی بسیاری از اوقات هیچ حاصل مثبتی برایم هم ندارد.
۱) اتلاف وقت در اینترنت:
فیس بوک: در مورد فیس بوک بارها و بارها فکر کردم و اخیرا هم چند مقاله خواندم که از ضررهای این شبکه اجتماعی نوشته بود. گرچه در ارتباط قراردادن آدم ها و اطلاع داشتن از اوضاع و احوال یکدیگر در روزگاری که وقت باری دیدارهای حضوری کم شده شاید از اثرات مثبت آن باشد اما این کارکرد می تواند حتی دوگانه باشد. رفرش کردن هزار باره فیس بوک و از دست رفتن زمان بیماری است که به آن مبتلایم.
روابط سطحی و صرفا مجازی، رشد حسادت شخصی، منزوی و گوشه گیر کردن انسان ها و مبدل نمودن آنها به موجوداتی پشت مانیتورها که وقتی برای دیدارهای حضوری نمی گذراند و فقط هزاران بار در روز فیس بوک را رفرش می کنند از مشکلات متعدد است. شاید برخی بگویند که این شبکه مجازی ارتباط را سهل تر نموده و بسیاری از اطلاع رسانی ها را قاعدتا راحت تر که بسیار صحیح است. به نظرم حضور در فیس بوک خوب است ولی باید برایش وقت تعیین کرد و فکر می کنم روزی نیم ساعت کافی باشد.
گوگل ریدر: از فیس بوک فضای بسیار بهتری است. باعث می شود مطلبی را مطالعه کنی و یا طی یک ساعت در جریان حجم وسیعی از مطالب و اخبار قرار گیری بدون آنکه نیاز باشد هر سایتی را مرتب باز کنی اما همان اعتیاد فیس بوک را ایجاد می کند. گاهی امکان دارد فیس بوک را کنار بگذاری و به ریدر معتاد شوی. حجم اخبار تکراری هم در آن بسیار است که رسما اتلاف وقت را دامن می زند. شاید تنها لازم باشد روزی نیم یا یک ساعت به این فضا اختصاص داد و ورود به آن را شدیدا کنترل کرد
ول چرخیدن در اینترنت: فایل یوتیوپ نگاه کردن. دنبال آهنگ و هزار چیزی که غیر لازم و بی اهمیت است گشتن که احتمالا برای بسیاری از ما پیش می آید.
۲) جابجایی مکرر محل زندگی: طی یک سال گذشته بارها از دوستانم شنیده ام که خوش به حالت توانستی در یک سال در دو شهر متفاوت دنیا زندگی کنی و درس بخوانی. گرچه معتقدم این قضیه تجارب شخصی بسیاری برایم داشت چون رشد استقلال شخصی اما از سوی دیگر به شدت تمرکزم را بر درس و مطالبی که می خوانم تضعیف نمود. تا به محل جدید برسی و کارهای اداری را به عنوان یک خارجی انجام دهی و با فضای جدید تطابق پیدا کنی شاید یک ماه طول بکشد که عملا یعنی دو ماه از مدتی که برای از درس خواندن داشته ام به نوعی به دلیل درگیری های ذهنی ام از دست داده ام.
۳) سفرهای مکرر و کنفراسی: طی ۹ ماه گذشته سه سفر به ترکیه داشتم، دو سفر به ژنو، یک سفر به پاریس، یک سفر به سوئد و دو سفر متفرقه به جاهای متعدد. سفرها شخصی و کنفراسی بوده است اما به شدت بر تمرکزم اثر گذاشته است. مخصوصا سفرهای کنفرانسی که پس از آن به شدت درگیری ذهنی پیدا می کنم و به مسائل متعدد تا روزها فکر می کنم.
۴) جلسات متعدد و گاها بی نتیجه اینترنتی: طبق محاسبه ای که کردم تقریبا هیچ شنبه و یکشنبه ای نبوده است که به نوعی جلسه جمعی نداشتم. برخی مفید بودند و بسیاری وقت تلف کردن. آنقدر بحث های متعدد و نامربوط مطرح می شود که بسیاری تکراری هستند و جای پرداختن ندارند. باید راهی پیدا کنم که در حین جلسات کار دیگری نیز انجام دهم و شرکت در آنها را اولویت بندی کنم
۵) به لیست بالا می توان تنبلی شخصی را هم مسلما اضافه نمود. هر روز به بهانه ای کار و درس تعطیل می شود و چشم باز می کنی می بینی شب است و وقت خواب. یک فیلم را بارها می بینم و یا چند باره عکس های گذشته را نگاه می کنم. بارها و بارها از پشت میز کار بی هیچ هدفی بلند می شوم. در اسکایپ و جی تاک و اوو ساعت ها با دوستانم چت می زنم بی آنکه حسابی داشته باشم از وقتی که از دست می رود....

-باید برای مورد یک و دو وقت مشخص در نظر بگیرم.
-برای مورد سه بسیاری از این سفرهایی که به نظرم غیر ضروری است را کنترل باید کرد. چرا که سفر تا مدت ها گپ فکری ایجاد می کند.
-در مورد چهار اول باید جلسات را اولویت بندی کنم و آنهایی که به نظرم غیرضروری است را شرکت نکنم. برخی نیز که مجبورم می توانم شرکت کنم و درحین حال کار دیگری نیز انجام دهم. مثلا فایل های کامپیوتر را مرتب کنم و ایمیل هایم را چک کنم
مورد پنج هم که به مراقب شخصی نیاز دارد. روی اخلاقی تنبلی باید کار کرد.-

Wednesday, May 25, 2011

essays

It seems i need to practice in writing English. Usually for all my essays I have good topics, argument and background reading but when I am trying to write what is in my mind so difficult. Sometimes I would rather to think in Farsi and then translate to English. It is stupid but much faster than sitting in front of computer and just trying to write and nothing is coming.
Today one of the teacher told me such a thing that everything was good on my essay but there was a big problem regarding writing which was interrupted and so hard to read it fluently despite the fact that I spent merely 3 days to write 7 pages but if I exercise I could improve it.
when I was a child we should write a short essay to practice our skill. at beginning was not easy but if you just do it for long time you see how things change and you will be gradually a writer.
So let's start writing in English sometimes instead of Farsi....

یک داستان واقعی

شاید برای کسی که نیمه دهه شصت دنیا آمده و دو سال پس از آن جنگ به پایان رسید، سخن گفتن از آن روزها بی معنا باشد. اما جنگ برای من زبان قصه گوی مادر است و داستان هایی که کاش واقعیت نمی داشت. داستان هایی که وقتی بزرگ تر شدم دریافتم همه حقیقت داشتند. مادر، قهرمان دوران کودکی ام، وقتی داستان را آغاز می کرد و پدر با همه قدردانی و تشکر، با نگاهی که هنوز یادگار آن عشق جوانی و سودایی را در خود داشت سر تکان می داد و چشمانش پر از اشک می شد.

مادر در آغاز بیست سالگی سال شصت ازدواج کرد و دو سال بعد برادر بزرگم به دنیا آمد. دختر خوش قد و قامت شهرهای جنوب باشی، روحیه ای شاد و سر زنده و آغاز زندگی ات که طوفان بلا هجوم بیاورد. پدر فراری، برادر فراری، زندگی به هم ریخته. تازه ازدواج کرده باشی و جایی و برای زندگی نداشته باشی. خانه ات در اهواز را رها کنی و برای حفظ جان پسر تازه دنیا آمده ات راهی روستاهای خوزستان شوی، برادرت بازداشت شود و همسرت اخراج از کار.

برادرم که دنیا آمد عضلات پاهایش ۹۰ درجه انحراف داشت، غده اشکی نداشت، کودکی نحیف و بی جان در اثر خمپاره های جنگ و اضطراب های مادر چنان ضربه دیده بود که هر چند ماه یک بار یک عمل جراحی رویش انجام می دادند. پدری که اخراج شده بود و کاری نمی یافت. مادری که در سال های بعد پدر و مادرش را از دست داد. زندگی روز به روز سخت تر می شد. برای پناه بردن از خطر جنگ روزها را در روستا ها و پناهگاه باید می گذراندند. هر چند وقت یک بار برای ملاقات دایی که حالا بعد از ماها غیبت فهمیده بودند اوین است، بار سفر می بستند و تهران می آمدند. زندگی روی خوش نداشت برای دختر جوان و خوش صدای قصه. زندگی درد بود. درد.

بعد از اخراج همسر تصمیم گرفت بیاید تهران زندگی کند. هم به برادر نزدیک تر باشد و هم بچه دوم را سالم دنیا بیاورد. شاید کاری هم پیدا کند. کوچ کردند. آوارگی ها تمامی نداشت. در خانه خواهر که جلسات سیاسی جریان داشت و او متنفر بود از همه این جلسات، از هر آنچه که برادر و همسرش را از او می گرفت. پرده ای وسط هال خانه کشیدند و شد خانه اش. همسر اما می رفت خوزستان و می آمد. در چند جا کار می کرد. شاید درآمدی باشد برای روزهای فقر، آوارگی و جنگ. یکی از همان روزها بود که در پناهگاهی چیزی خورد و تب حصبه گرفت. تا دم مرگ رفت. به مشکلات مادر یکی دیگر هم اضافه شد. پدر را انتقال دادند تهران. دوران نقاهت بیماری ماه ها طول کشید. مادر همان روزها دنبال کار می رفت تا کاری در یک مهدکودک یافت. هنوز هم دفتر شعری که برای بچه ها با صدای گیرا و بمش می خواند در خاطرم هست. زیباترین ترانه ها و لالایی ها.

برای او که عاشق زندگی کردن بود، همه آن ناملایمت ها و سختی ها را تاب آورد. از نیمه شصت به بعد زندگی کمی تغییر کرد. همسرش دیگر برای بازجویی نمی رفت. با او اتمام حجت کرده بود که «سیاست برای ما روی خوبی ندارد. برادرم هم از زندان در بیاید دیگر نمی گذارم کاری کند. باید به زندگی اش برسد. این مملکت برای ما مملکت نمی شود.» پدر را دستور دادند که بعد از سالها می تواند به عشقش که آموزگاری بود بازگردد، اما کجا؟ روستایی دور افتاده که زندگی کردن آنچنان دشوار و ناشدنی می نمایاند که مادر ابتدا گفت نمی رود. اما دیگر جایی برای انتخاب نمانده بود. با دو بچه بازگشتند خوزستان، آن شهر دور و غریب. دزفول و باغ های سرسبز و رودهای پر آبش، اهواز و نخل های برافراشته و کوچه های کودکی کجا و آن بیابان دور کجا؟

گفت دوام می آورم و همین جا زندگی می سازم. جنگ اما تمامی نداشت. سرزمین کودکی هایش، آبادان و اهواز و دزفول ویران شده بودند. زندگی سخت می گذشت در روزهای جنگ. خطر جان همه را تهدید می کرد. همان سال هایی که دیگر جنگ تمام شد و بعدش خمینی فوت کرد، برادر هم جان سپرد. برادری که عشق دوران کودکی اش بود....
خاطره اشک های آرام مادر وقتی نوار کاست صدای دایی را در ضبط می گذاشت و گوش می داد، وقتی پدر او را در آغوش می گرفت و می گفت سرنوشتش زنده ماندن نبود. طاقت بیار... اما این شاید آخرین و مهلک ترین ضربه سال های شصت برای دختری جوان بود که روزهای آغاز آن با هزار و یک امید و آرزو ازدواج کرد... مادر اگر همه آن سال ها زنده ماند به زندگی عاشق بود. اما جسد برادر از دست رفته اش تارهای سپید مو را یکی یکی برایش آورد. چین های صورت و اندوهی که هنوز هم در غمش می سوزد.


Tuesday, May 24, 2011

حضور



همین حضور تو کافی ست
که ابرها همه یکسو شوند
و آفتاب بتابد
و باز پنجره ها رو به سوی شادی و نور و نسیم باز شوند
و این قناری خاموش
باز بخواند

همین حضور تو کافی است
که حس گرم نوازش
برای در هم انبوه موی تو
در دست های من شود بیدار
و دل تپیدن ناگاه را دوباره
بداند

و خانه باز به شوق آید
و گرد خستگی از روی پرده ها بتکاند
هزار چلچله در جانم عاشقانه بخواند
همین حضور تو کافی است

نعمت آزرم

حجاب و داستان هایش

مقاله نوشین احمدی را در مورد مسئله برقع و نقد دیدگاه های فمینیست های ایرانی خارج از ایران می خواندم.
دیدگاه متعادلی را ترویج می کند و نقد او تا حدودی روا است. از دو سو نگاه فمینیست ها را به پوشش زنان در ایران که به نوعی آرایش افراطی و لباس پوشیدن زنان را حرکت انقلابی مانکن های ایرانی می داند، نقد می کند و در عین حال دیدگاهی را که ممنوعیت برقع در فرانسه را درست می داند، با این استدلال که هر رفتاری که زنان در پیش می گیرند به معنای درست بودن آن نیست.
وقتی به اینکه نکته در مقاله اشاره می کند که حجاب قابلیت بالایی برای تبدیل شدن به نمادی اعتراضی دارد و برقع هم در کشوری لائیک چون فرانسه پس از برخورد با آن این پتانسیل را دارد که از سوی نیروهای تندرو اسلامی در برخی موارد به نماد اعتراض تبدیل شود.
پس از پایان یافتن نوشتار یک برگه جلویم قرار دادم و به حجاب فکر کردم. به خودم گفتم هر کلمه ای که پس از موضوع حجاب به ذهنت می آید را بنویس: حاصل این شد، حجاب به نظرم با همه این موارد سر و کار دارد. به نظرتان موضوعی به این پیچیدگی باز هم در دنیا وجود دارد؟

حجاب، برقع، اسلام، سیاست، مبارزه، پوشش، زن، مرد، جامعه، پاکی، دیانت، مذهب، اختیار، اجبار، فضای عمومی، فضای خصوصی، اعتراض، قانون، حقوق بشر، ایدئولوژی، لائیسیته، چادر و ...

به نظرم لیست ادامه دارد، در تکمیلش کمک کنید

نقد بر خاتمی و یارانش

بعد از صحبت های خاتمی در خصوص عفو وبخشش که این روزها خیلی ها در موردش نوشتند و بحث کردند که به نظرم کاری کاملا درست بود چرا که تفاوت دو نوع دید به تغییر در ایران را نشانه گر است. به نقدهایی که به یاران خاتمی، وارد می دانم فکر می کردم. به نوعی دیدگاهی پرستش وار نسبت به وی وجود دارد که مرا ترغیب می کند باز هم در خصوص آن بنویسم.
۱) این گروه هر نوع نقدی به خاتمی را با این شائبه که مبادا رگه ای از توهین و تمسخر داشته باشند رد می کردند و همچون معلمان اخلاق نهیب می زدند که مراقب باشید در دام توهین نیفتید، در صورتی که بسیاری با زبانی سلیس و صریح به نقد سخنان وی پرداختند. گرچه گروهی که به نقد شخصیتی خاتمی پرداختند را اگر در نظر نگیریم باز هم توهین های بسیار کمی نسبت به حرف او دیدم. اما این گروه همچنان به رویکرد خویش ادامه دادند تا به امروز و حتی حالتی زننده و افراطی یافتند
۲) قرار دادن عکس خاتمی در کنار عکس خودشان در فیس بوک و یا دیگر شبکه های مجازی بسیار نگران کننده است. نه این رو که کسی حق ندارد دوستدار خاتمی باشد، به این خاطر که این انسان ها با چنین حرکاتی وقتی وارد نقد می شوند اول می گویند که گوش های ما بر هر سخنی بسته است و هر چه شما بگویید از یک گوش به گوش دیگر در است. حالا تا صبح پایه بحث بریز، استدلال کن. چرا که این اشخاص با گاردی بسته وارد جدال شده اند.
۳) رویکرد افراطی از آن سو را هم چندان قبول ندارم، فکر می کنم خوب بود که به حرف های خاتمی گوش می دادیم. به آنها فکر می کردیم و این در نهایت نتیجه گیری شخصی ما است که می تواند متفاوت باشد. گرچه شخصا مقاله ای نوشتم و در این مورد موضع خودم را مشخص نمودم که به نظرم الان نه زمانی برای مذاکره است نه مصالحه چرا که طرف مقابل قائل به هیچ گفتگویی نیست. این از باب سیاست بود اما در باب حقوق آنان که در حوادث پس از انتخابات آسیب های بسیاری دیدند نوشتم که به راحتی نمی توان همه چیز را فراموش کرد و این گروهی که در حال حاضر نقد می کنند در واقع همان وجدان های بیدار جامعه هستند که با یک فراخوان عمومی آشتی ملی سکوت اختیار نمی کنند، چون امکان پذیر نیست. این وسط حقوق برخی ضایع شده و باید مورد دادرسی قرار گیرد.
۴) عباس می گفت در مقاله ات بسیار دید حداکثری داری. پس از نقد او به مقاله بازگشتم و دوباره خواندمش. به این فکر کردم این تفاوت دید من و عباس هست. دیدم نسبت به شرایط حاضر جنبشی است. حتی اگر طرف مقابل دعوت به گفتگو کند حالا وقت آن است که به بحث بپردازیم که باید این کار صورت گیرد یا خیر نه اینکه بی شاید و اگر بپذیریم و راه مذاکره را باز ببینیم. دیکتاتور در ذهن ام زنده است و مذاکره با او باید جایی توجیه شود که احساس کنم نتایج بسیار ملموس و مثبتی برای جامعه خواهد داشت وگرنه به این مذاکره تن دادن را ناروا می دانم. در عین حال حتی اگر مذاکره ای صورت گیرد رسیدگی به حقوق خسارت دیدگان و دادرسی مرتکبان را هنوز هم قابل اجرا می دانم. نمی توانم بپذیرم بی هیچ دادگاهی کسی که تا دیروز شکنجه گر بوده در خیابان ها راه برود و هیچ گونه پاسخی به جامعه ندهد....

......................................................................................................
متن مقاله را هم اینجا کپی می کنم شاید در آینده دیدم تغییر کند. نمی دانم:


در باب زمان، شرایط و زمینه عفو عمومی

بسیاری از فعالانی که در حرکت های اجتماعی پیش و پس از انتخابات شرکت داشتند و به نوعی در جنبش اعتراضی مشارکت می کردند، عموم مردم و کسانی که دلسوز وضعیت ایران هستند، از شرایط حال حاضر جامعه ایرانی بسیار نگران اند. دغدغه ای که در نوشتارهای همه این دوستان دیده می شود. طرح پیشنهاداتی برای گشودن راهی جهت حل مسائل عدیده پیش رو و مشکلات عمده کشور و نجات از این وضعیت بسیار ارزنده و با اهمیت است .

از زمانی که سید محمد خاتمی، رییس جمهور دوره اصلاحات سخن از آشتی ملی به میان آورد و دغدغه و نگرانی خویش را که درد ما نیز هست مطرح کرد، صحبت های بسیاری در نقد و یا طرفداری راه حل وی مطرح شد.
گروهی وی را سیاستمداری خواندند که در پی راهی است و گروهی گفتند که سخن از عفو نابجاست. اما نکته مهم نقد سخنان خاتمی در کدام بخش نهفته است؟ چرا گروهی معتقدند که راهی برای بازگشت از مسیر طی شده نیست و تا زمان تحقق وضعیتی دموکراتیک در ایران فریاد عفو عمومی سردادن اشتباه است.

جنبشی که جریان دارد


سوالی که برای بسیاری از ما پس از سخنان خاتمی مطرح شد این است که آیا همچنان اصلاح طالبان شرایط نظام کنونی را برای بازی سیاسی و عمل در چارچوب آن مناسب می دانند؟ آیا بر این باورند که می توان همه چیز را به نقطه نخست بازگرداند و دست به اصلاح وضع موجود زد؟ شاید بر این تصور هستند که هنوز هم راهی برای بازگشت به قدرت پس از حذف سهمگین از سوی حاکمیت وجود دارد.

برای بسیاری از کنشگران جامعه مدنی و به خصوص فعالان اجتماعی و سیاسی این مهم امکان پذیر نیست. نه با این دید که امکان آشتی ملی برای نجات ایران نیست، با این نگاه که کشور نیازمند نظامی دموکراتیک که پایبند به حقوق بشر و تحقق آزادی های فردی باشد، است. مطالبه ای که از سال های پیش مبارزه برای آن آغاز شده است و حتی به نوعی قرار بود انقلاب سال ۵۷ خود ضامن برخی از این آزادی ها باشد. بنابراین با ساختار سیاسی حاکم که با توسل به زور و ارعاب نهادهای سرکوبگر بقا یافته، نمی توان چشم اندازی روشن از تغییرات سازنده را انتظار داشت و باید اصلاحات بنیادین لازم را در ساختار حقوق سیاسی انجام داد.

به نظر می رسد که در این بخش از سخنان خاتمی که «اگر به نظام و رهبری ظلم شده است به نفع آینده از آن چشم پوشی شود» هیچ نشانی از از واقعیت موجود دیده نمی شود. چرا که اگر از منظر جنبشی به قضیه نگاه کنیم مردمی که از یک حکومت خواستار عدالت و برقراری نظامی مبتنی بر رعایت قانون، انتخابات آزاد و حقوق شهروندی می شوند، چه ظلمی در حق یک نظام انجام داده اند؟ در واقع اینجا پرسش مطروحه این است که به راستی در حق چه کسی ظلم شده است؟ مردمی که به کار خویش مشغول بودند و روزی برای شرایط و زندگی بهتر پای صندوق های رای رفتند، اما چشم گشودند و دیدند که نه تنها رای شان دزدیده که از کلیه حقوقشان محروم شده اند یا رهبری که قدرت مطلق است و همه امکانات و ابزارها در دست اوست؟

به این نکته نیز بهتر است اشاره شود که در حال حاضر رهبری نه تنها سخن از مصالحه به میان نمی آورد که به نوعی خود را برنده جدل های پس از انتخابات می داند. در واقع سخن از مذاکره و مصالحه جایی معنا می یابد که طرف یا گروه مقابل به تبعات منفی کار خویش پی برده و دعوت برای مذاکره را می پذیرد. اما در حالی که جناح اصولگرا و رهبری چنین رفتاری از خود نشان نمی دهند، صحبت های خاتمی در این زمینه تنها متضمن پیامدهای منفی برای جنبش است. پیامدهایی چون انشقاق و تفرقه در میان طرفداران و یا حتی به نوعی منت کشی بی حاصل برداشت می شود.

عفو عمومی و وجدان جامعه


جای این پرسش بسیار خالی است که چه زمانی می توان سخن از عفو عمومی به میان آورد؟ چه شرایطی برای این نوع از عفو باید فراهم آید و آیا ما در آن وضعیت قرار داریم؟ گرچه نگارنده در سطح جزئی همواره نقدی به رفتارهای فردی ایرانیان دارد که بدون ریشه یابی اختلافات، تلاش برای قبول اشتباهات و جبران گذشته پس از هر گونه نزاع و مشاجره ای سخن از آشتی می زنند. در واقع زمان را عاملی برای فراموشی می یابند و حتی گاها گفتگویی از آنچه در میان رفت شکل نمی دهند. این رفتار شخصی در سطحی کلان تر هم قابل مشاهده است: زمانی که رییس جمهور سابق ایران پیش از آنکه سخن از برآوردن حق قربانیان حوادث پس از انتخابات بزند، آشتی ملی را خواهان است. بی آنکه توجه شود در نگاه کلی صلح زمانی معنا می یابد که حق ضایع شده اگر نه کاملا که تا حدودی ادا شود. اگر نمی توان حقی را ادا کرد، راهی برای جبران آن می توان یافت. بنابراین از این منظر این حقِ اگر نگوییم همه، که بخشی از ملت ایران است که طی سالیان متمادی ضایع شده و هیچ راهی نیز برای جبران حداقلی آن در نظر گرفته نشده است.

در همین راستا در بخش دیگر سخنان خاتمی ذکر این نکته حیاتی است که به میان آوردن موضوع عفو عمومی در حال حاضر بسیار نابجا می نماید چرا که زمانی می توان سخن از «آشتی ملی و عفو عمومی» کرد که در حال گذار دموکراتیک باشیم، یعنی جامعه در روند تغییر قرار گرفته و برای جلوگیری از شکست راه مثبت در پیش گرفته شده، فراخوان آشتی ملی صادر شود که صرفا در نظام هایی که تغییر دموکراتیک آرام و یا گاهی رژیمی صورت گرفته این موضوع تحقق یافته است.

اما باید در نظر گرفت که در حقوق بین الملل در باب «عدالت انتقالی» نیز وقتی در خصوص صلح و سازش سخن گفته می شود که «مکانیزمی» برای برقراری عدالت، تحقیق در خصوص جرائمی که عاملان و سرکوبگران انجام داده اند فراهم می شود. در واقع برآوردن مکانیسمی که بتواند بخشی یا همه اهداف عدالت انتقالی در شرایط گذار را محقق سازد (تاکید می کنم شرایطی که ما در آن در حال حاضر قرار نداریم ) که شامل موارد زیر است: توقف ادامه نقض حقوق بشر، تحقیق در مورد جنایات اخیر، شناسایی افرادی که مسئول نقض حقوق بشر هستند، اعمال تحریم و مجازات ها برای عاملان، ارائه غرامت به قربانیان، جلوگیری از سوء استفاده های آینده، حفظ و ارتقاء صلح و تقویت آشتی ملی و فردی است.

بنابراین این مکانیزم در واقع زمینه ای است برای جلوگیری از هر گونه انتقام گیری شخصی و حرکت های خشونت آمیز اما به برآوردن حقوق افراد یا خانواده هایی که طی فرآیند سرکوب نظام پیشین آسیب دیده، قربانی و متحمل سختی ها و هزینه های بسیار شده اند نیز توجه می شود. مثلا شرایطی را تصور کنید که در دادگاهی صالحه خانواده قربانیان حوادث پس از انتخابات در یک سو و شکنجه گران و بازجویان سوی دیگر قرار گرفته اند و در خصوص آنچه رخ داده شفاف سازی می شود. در این جایگاه می توان از خانواده های قربانیان درخواست عفو نمود.

در زمینه کارایی این مکانیزم نیز باید به مواردی چون تحقیق در مورد گذشته برای مشخص کردن تمام موارد سوء استفاده، پاسخگو ساختن ناقضان حقوق بشر و درخواست مصالحه و بر پاساختن پیشنهاداتی برای غرامت و گرامیداشت یاد قربانیان، وقایع و اتفاقات تاریخی و تهیه پیشنهاداتی برای اصلاح نهادهای دولتی سوء استفاده گر برای جلوگیری از نقض حقوق مردم در آینده، توجه داشت. چنین مکانیزم هایی همچون محاکمه های عمومی که برای به آرامش درآوردن وجدان های آسیب دیده جامعه است، بر اشتباه عواملان سرکوب پیشین صحه گذاشته و راهی باز می کند برای تساهل و مدارا. شاید بسیاری از این عاملان هیچ گاه احکام اعدام یا مجازات ها و حبس های بسیار سنگینی دریافت نکنند اما حداقل برای آنچه مرتکب شده اند بازخواست می شوند، از برخی حقوق اجتماعی محروم گشته و گاها به اشتباهات خویش نیز اعتراف می کنند. قابل ذکر است که این مکانیسم ها می تواند شامل برپا ساختن محاکمه های عمومی، کمیسیون ملی حقیقت یاب، اصلاحات نهادی همچون اصلاح سیستم امنیتی کشور و وضعیت زندان ها باشد.

این سیستم تنها در شرایطی معنادار است که کشوری در حال گذار دموکراتیک بوده و به دنبال راهی برای آشتی ملی باشد. نه در وضعیت سرکوب و ارعاب کنونی که بسیاری در زندان اند، شمار زیادی کشته شده اند و آنکه در بالا حمکرانی می کند به ظلم کرده اش نه تنها معترف نیست که بر زیر ماشین سنگین سرکوب چرخ های بیشتری می بندد.

Friday, April 01, 2011

خستگیییییییییی

این مطلب رو سه ماه پیش نوشته بودم. الان وقت پستشه....

حس عجیبی بود وقتی زدم پست جدید و خواستم که بنویسم. دستم تو نوشتن خیلی کند شده. نمی دونم آخرین باری که پست گذاشتم کی بود ولی از اون روزای دور خیلی گذشته و خیلی دنیای من تغییر کرده. نمی دونم نوشتن اون همه اتفاق و خاطره که خیلی هاش رو فراموش هم کرده ام فایده ای داره یا نه ولی اون نسیم کوچیک همیشه غر غرو اینقدر عوض شده که گاهی توی آینه به خودش نگاه می کنه حتی نمی شناسه.
خیلی چیزا رو از دست دادم و خیلی چیزا به دست آوردم. یه کوله بار تجربه شاید با ارزش ترین اون ها باشه. ایران رو ترک کردم. یه جای دیگه هستم نمی دونم کجا. توی یه اتاق ۲۰ متری در کپنهاگ که اصلن نمی دونم دارم چی کار می کنم. ذهنم به شدت خسته و کند شده.
امروز شنیده که ساکم که پر از خاطره بود برام با همه وسایل و کتاب هام گم شده و هیچ نشانه ای ازش نیست. تموم شد.
کتاب شعر فروغم که از اولین روزای راهنمایی داشتم گم شد و چند تا کتاب دیگه هم همینطور. مدارکم شاید. و خیلی چیزای دیگه. من خسته ام و الان دلم می خواد گریه کنم به اندازه تمام دنیا غم دارمممممممممممممم

Wednesday, April 09, 2008

خدیجه مقدم همه جا بود و هست

تمام روز به خدیجه مقدم فکر می کردم. زنی 56 ساله که از هیج تلاشی در جهت اهداف و آرمان هایش دریغ نمی کرد و نمی کند. به خاطر دارم که برای آزادی زینب چه قدر تلاش کرد و هر روز به وزرا می رفت. تابستان گذشته هم که دانشجویان تحکیم و امیرکبیر بازداشت شده بودند با خانواده های دانشجویان دربند پیگیر آزادی آنان شده بود. برای دلآرام و بسیاری دیگر از فعالین قدم های مثبت و موثری بر داشته است.
فعالیت های او در ان جی اوها و سازمان های مختلف آن قدر زیاد است که با خود می گویی خانم مقدم واقعا الگوی یک فعال مدنی است. نمی دانم برای شخصی که تا دیروز برای آزادی و رهایی ما از میله های زندان تلاش می کرد چه می توانیم بکنیم غیر از آنچه که خود او انجام می داد.
خدیجه مقدم متأسفانه در شرایط بدی در بازداشتگاه موقت وزرا نگهداری می شود. جایی که دسترسی به تلفن ندارد و قاعدتا امکانات زندان را هم ندارد. همه اینها برای افزایش فشار بر او است و چه قدر این جمله خدیجه مقدم محکم و زیبا بود. وقتی بازچرس از او خواسته آخرین دفاع خود را بکند «نحوه زندگی من دفاعیه من است.»

Thursday, March 27, 2008

مانیفست من


«تمام کسانی که سرگردانند، بی هدف نیستند. بخصوص کسانی که در ورای سنت ها به دنبال حقیقت هستند و در ورای تعاریف و در ورای تصاویر.»
جمله ای از مقاله بتی وارن در مورد کاترین واتسن در فیلم

تا به حال در وبم در مورد فیلم «لبخند مونالیزا» ننوشتم. به خاطر می آورم که روزی قرار بود مطلبی در خصوص آن به زنستان بدهم. زنستانی که امروز دیگر نیست. فیلمی که بارها دیدمش و هر بار بیشتر حس می کنم حال و احوال این روزهای دختران ایرانی را روایت می کند. فیلمی که به مانیفست من کم کم دارد تبدیل می شود و به دوستانم دیدن آن را شدیدا پیشنهاد می دهم.
شخصیت اصلی داستان (جولیا رابرتز) استاد تاریخ هنر است که به یکی از محافظه کارترین کالج های دخترانه امریکا به نام ولزلی پا می گذارد و شروع به تدریس می کند. زنی مستقل و پیشرو، بدون اصل و نصب اما با، هوش ِ فراوان. با دنیایی جدید مواجهه می شود. مشابه زندگی دختران گرفتار شده در سنت های جامعه، این کالج را قبلا دیده است اما نه با این شدت. دخترانی که درس می خوانند برای اینکه زنانی خانه دار شوند و در نهایت تا آخر عمر از شوهر و بچه هایشان محافظت کنند. برای زود ازدواج کردن با هم رقابت می کنند و حتی کاری می کنند که اگر دختری با اشخاص متعدد دوست شد علیه او جبهه راه اندازند و او را جنده بخوانند.
رو به لنزهای دوربین در حالی که جارو برقی می کشند و در دست دیگرشان کتاب است و شوهرشان در حال مطالعه روزنامه روی کاناپه نشسته، لبخند می زنند و وانمود می کنند که خوشبخت اند. هیچ شخصی را خارج از این چارچوب نمی پذیرند و هر روز دنبال کشف فوت و فن های موثرتر جهت حفظ به اصطلاح رکن خانواده شان که همان شوهر است، هستند.
فیلم تاریخ امریکای شمالی بعد از جنگ جهانی دوم در دهه 50 را روایت می کند. روزهای پیشرفت اقتصادی و راه افتادن موتور پر سرعت صنعتی شدن. هر روز ماشین لباسشویی، ماشین رختشویی، جارو برقی، یخچال، سرویس های جدید و شیک غذاخوری و مبلمان نو به بازار می آید و زنان برای داشن آنها با هم رقابت می کنند. هیچ یک از زنان به فکر ادامه تحصیل یا مشغول شدن در بازار کار نیست چرا که همه به دنبال این اند که وظیفه زناشویی شان را به نحو احسن به اتمام رسانند و خانواده را حفظ کنند. طلاق امری نکوهیده و بسیار زشت تلقی می شود و همه به زن مطلقه با دیده تحقیر می نگرند.
استاد دانشگاهی که در بنیان خانواده شک می کند و آن را به دانشجویانش منتقل می کند محکوم به اخراج است. استادی که وسایل ضد بارداری در اختیار دختران می گذارد هم اخراج می شود.
کاترین واتسن، استادی است که هدف دارد و زندگی اش را بر ازدواج بنا نمی کند. با هر شخصی که از وی خواستگاری می کند ازدواج نمی کند. رابطه های متعددی را تجربه می کند و خود او برای آینده اش تصمیم می گیرد. آزادی را در میان راهی که انتخاب کرده می خواهد و در برابر فشار محیط مقاومت می کند. تهمت ها را می شنود اما تسلیم نمی شود. وقتی به او پیشنهاد می دهند برای سال آینده دوباره در آنجا تدریس کند اما به شرط اینکه سرفصل دروسش را تعینن کند که از طرف مسئولین کالج هم تأیید شود، نمی پذیرد. کاترین در تحولی که می خواسته در میان دختران ایجاد کند موفق می شود. نگاه دانشجویانش به زندگی تغییر می یابد.
در دهه 60 است که بتی فریدان کتاب «راز زنانگی»* را می نویسد و از این راز و رمز زنانگی سخن می گوید. از چیزی که در میان دیوارهای خانه موج می زد. در هوا جریان دارد. همه زن ها زندگی های خوب و موفقی در خانواده دارند. شوهرانی گاه سر به را و فرزندانی شایسته. اما خوشبخت نیستند. آنها از چیزی ناراحت اند. دنیایی متعلق به خود ندارند. هر آنچه دارند به دیگران تعلق دارد. کار نمی کنند، هدفی در زندگی ندارند، شخصیت مستقلی ندارند و حتی برای ازدواج هایشان تصمیم نگرفته اند.
شاید اگر دوستان لبخند مونالیزا را تماشا کنند به این نتیجه برسند که تا چه حد شرایط دختران امروز کشور ما به این دختران شباهت دارد.
در مورد فیلم اینجا هم نوشته شده واطلاعات خوبی از کالج ولزلی آورده.

* این کتاب به فارسی ترجمه نشده و عنوان انتخابی برای آن را شخصا برگزیدم. ایده نوشتن این مطلب و شناختن کتاب را وامدار کلاس نظریه های فمنیستی دکتر فاطمه صادقی هستم.

Friday, March 07, 2008

8 مارسی دیگر


در 8 مارس امسال از تجمع خیابانی یا برنامه ای با مشارکت همه گروه ها خبری نیست. حتی در دانشگاه ها که معمولا برنامه هایی برگزار می شد، (هر چند کوچک اما به مناسبت روزجهانی زن) هم چندان گزارشی به گوش نمی رسد. برنامه هفته گذشته مطالبات حقوقی زنان و قانونگذاری در ایران که در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار شد، از معدود برنامه هایی بود که موفق به اخذ مجوز شده بود. گزارش این برنامه را در اینجا بخوانید. نشستی که از لحاظ کیفی در سطح خوبی بود و مباحث مهم و به روز زنان در آن به بحث گذاشته شد.
فشارها بر فعالین جامعه مدنی روز به روز گسترده تر می شود و به نظر می رسد با تصویب قطعنامه سوم حتی تشدید شود. قطعنامه ای که دولت و ملت ایران را با مشکلات عدیده ای روبرو می سازد.
در یکصدمین سالگرد 8 مارس و هشتادمین سالگرد آن در ایران، پروین اردلان موفق به دریافت جایزه اولاف پالمه شد که متأسفانه شاهد بودیم لحظاتی پیش از پرواز ممنوع الخروج شده و نتوانست در این مراسم شرکت کند. او پیامی را در این بزرگداشت به صورت ویدئویی فرستاد که دیروز چند بار به آن گوش دادم. پیامی جامع و کامل که گزارشی کوتاه از وضعیت حقوق بشر در ایران بود. دوباره به پروین عزیز دریافت این جایزه را تبریک می گویم.

روزهای اخیر متأسفانه شاهد توهین و پرونده سازی علیه وی و اعضای کمپین یک میلیون امضا در رسانه های دولتی بودیم. اگر در کشوری آزاد می زیستیم به خاطر تهمت و افتراهایی که به وی شده حق شکایت داشت اما در ایران شکایت کردن بی فایده است و در نهایت پرونده جدیدی برای شاکی گشوده می شود.

گزارش مراسم اهدای جایزه اولاف پالمه که خواهر وی آن را دریافت کرد در اینجا بخوانید.
دورنمای آینده ایران را بسیار تار می بینم. هیچ امیدی به تغییر وجود ندارد و کسانی که بر این مردم حکمرانی می کنند رگ خواب ملت را خوب در دست گرفته اند. بر میدان بی رقیب می تازند و همه چیز را ویران و غارت می کنند. نمی دانم سال دیگر 8 مارس کجا یا در حال انجام چه کاری باشم ولی حقیقتا دوست دارم و آرزو می کنم وضعمان بهتر شده باشد.

در این فضای اختناق و رعب آور 8 مارس را به همه کسانی که در طی این یک سال از پای ننشستند و برای جامعه ای برابر تلاش کردند تبریک می گویم.




نوروز هم کم کم دارد می آید اما از آزادی سه دانشجوی پلی تکنیکی هیچ خبری نیست... بیش از 11 ماه از بازداشت آنان می گذرد...

Friday, February 15, 2008

شادی امان دیری نپایید


پنج شنبه رها و نسیم رو بازداشت کردند. به اتهام جمع آوری امضا...

خبر را بخوانید:

بازداشت راحله عسگری زاده و نسیم خسروی، دو عضو کمپین یک میلیون امضا
جمعه26 بهمن 1386
دو تن از اعضای کمپین یک میلیون امضا امروز عصر روز 25 بهمن در پارک دانشجو دستگیر شدند.
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی، که در حال جمع آوری امضا برای بیانیه کمپین بودند، پس از دستگیری به کلانتری 129 (جامی ) و سپس به آگاهی 8 منتقل و پس از بازجویی از آنجا به بازداشتگاه وزرا منتقل شدند .
آنها ساعت 5 روز، 25 بهمن ماه در حاشیه تئاتر خیابانی که حول محور حقوق زنان در جشنواره فجر اجرا می شد در حال جمع آوری امضا بودند .
پیگیری خانواده ها در مورد وضعیت ایشان هنوز به نتیجه نرسیده است.
خبر تکمیلی:
امروز در پی مراجعه خانواده های راحله و نسیم و برخی از مادران کمپین یک میلیون امضا به بازداشتگاه وزرا ، این دو عضو کمپین را به دادسرای انقلاب نزد قاضی کشیک بردند اما در آنجا گفته شد که قاضی کشیک امنیتی باید آنها را ببیند و قاضی حضور ندارد. در نتیجه آنهارا مجددا به آگاهی 8 واقع در خیابان 12 فروردین منتقل کردند. احتمال دارد آنهارا مجددا به بازداشتگاه وزرا انتقال داده و مجددا برای صبح روز شنبه به دادسرا منتقل کنند.
راحله عسگری زاده هنرمند گرافیست و عکاس و نسیم خسروی مستند ساز از فعالان پرتلاش کمپین در عرصه هنری هستند.

Wednesday, February 13, 2008

بهتر از این نمی شه:))


وقتی صبحت را با خبر اهدای جایزه اولاف پالمه به پروین اردلان شروع کنی، عجب روزی می شود. من هم مثل خیلی از دوستان دیگرم پروین جان را مناسبت ترین شخص برای این جایزه می دانم. پروینی که از او خیلی چیزها آموختم. سختکوشی و پشتکارش بزرگترین درس تمام زندگی ام بود. نگاه تیزبین و منتقدش آن قدر به اعماق فکرت رسوخ می کند که تو هم همان طور می شوی.
در ِ خانه پروین همیشه به روی ما باز است از کوچک تا بزرگ و هیچ کس بهتر از او گوش نمی دهد. بهتر از او نظر نمی دهد و راهنمایی نمی کند. همیشه مشغول انجام کاری است به طوری که سال هاست پایان نامه اش را نتوانسته تمام کند. به راستی شاید پروین یکی از معدود کسانی باشد که با تمام وجودش برای جنبش زنان تلاش کرده است. تلاشی در سایه سکوت و بدون هیچ ادعایی.
نوشتن دو خط برای تشکر و تبریک از پروین مهربان خیلی کم است. خیلی کمتر از همه ی آنچه که به من یاد داد... نه فقط برای فعال پیگیر و خوب بودن بلکه برای انسان بودن و انسان ماندن...

خبر در سایت اولاف پالمه

Wednesday, February 06, 2008

تقلب نکن بچه بی ادب


من واقعا شرمنده شدم. از فردا دیگه تقلب نمی کنم

نمی دونم چرا امروز کرمم گرفته تند و تند پست می فرستم؟!! شما خوبید ؟

روی عکس کلیک کنید بزرگتر می شه**

گیر کردم

مثل چرخ ماشین که تو عمیق ترین چاله گلی می افته و هی زور می زنی که درش بیاری، من هم یه جایی گیر کردم که داره روح و روانم رو می خوره و هیچ چاره ای در حال حاضر غیر از ادامه دادن ندارم. دارم فکر می کنم چهار ماه پیش عجب اشتباهی کردم....ا