Friday, November 18, 2011
Wednesday, November 16, 2011
Tuesday, November 15, 2011
letters from Iran
فیلم را دیشب می دیدم، متعجب بودم از آن حسی که داشتم. دیگر همچون گذشته از آن احساسات غلیظ خبری نبود. همان ها که اشک می آورد. در حالی که بیش از دو سال با همه آن تصاویر زندگی کردم. اینجا دانشگاه قزوین، اینجا مازندران، آنجا امیرکبیر، آزاد کرج، خوابگاه کوی پسران و آزاد مرکز است. تصاویر زنده بود اما این بار با معنایی متفاوت. تک تک آن تصاویر برایم معنا داشت...مادر سهراب حقیقت است امروز، نه صرفا احساسات من و تو، نه اشکی برای ریختن. مادر ندا انسانی است که زندگی می کند یا نمی کند، اما حقیقت است و هزار و یک اتفاق دیگر...
اینکه این حس نیمه سردم از کجا می آید ذهنم را آشفته کرده بود تا دیشب اما پس از آن فکر کردم برای چه کسانی این اتفاق نیفتاده است آخر؟ همه ما درگیر زندگی مان شدیم، درگیر کارهای دیگر. مشغول روزمرگی ها و این برای من و تو و همه آنهایی است که هر روز با امید به خیابان ها می امدند. شاید برای تنها گروهی که آن حس تا حد بسیاری زنده است کسانی است که میله های اسارت آزادی شان را ربوده است.
اما این حس افسرده ام نمی کند. ریشه یابی که می کنم می بینم همین نگاه نوستالژیک ما ایرانی ها به گذشته و نه بازگشتی انتقادی به آنچه که در سالهای قبل پیش آمده چون انقلاب، دهه ۶۰، انتخابات ها و ... جایی تنها برای زار زدن و اشک ریختن بوده. نه آموختن از گذشته و برآوردن نگاه و گفتمانی تازه برای آنکه با واقعیت روز تطابق داشته باشد و بتواند کاستی ها را جبران و تغییری ریشه ای به وجود آورد. این نگاه اشک وار ما ایرانی ها به گذشته و غرق در تصاویر نوستالژیک به جای سوال از آنکه نقض کار کجا بود و چه باید می کردیم و نکردیم، شاید خود یکی از دلایلی باشد که سالهاست هیچ چیز تغییر نمی کند. اشک های مادر ندا و سهراب و هزاران بازمانده دیگر دردآور و خراش دهنده روح است اما برای پیشگیری از آن باید کاری کرد و نه فقط در کنار آن مادر گریست. گاه حس می کنم که ما راه را اشتباه داریم می رویم و خود در دام همه آنچه که نباید می افتیم.
اگر دلیل نگاه واقع بینانه ام به مستند دیشب این باشد باید تا حدی خوشحال باشم که تلاشم برای فاصله گرفتن نوستالژیک از گذشته تا حدی حداقل در خصوص نگاه به مسائل سیاسی و اجتماعی موثر بوده و این بار نه به دنبال تازه کردن زخم که ناخودآگاه با تصاویر می شود، اما در پی علت ها و راه ها هستم....
Monday, November 14, 2011
خونبها
| |
new voice in mind
بعد فکر کردم شاید حتی پشیمون شدنش هم بیرزد اگر باورم باش. باورم....
Friday, November 11, 2011
و برف...
روزهای جوانی، چای در پارک ملت، حلیم و پیراشکی، زمزمه شعری زیر لب، جوانی مان که در بالا و پایین رفتن آن خیابان و سخن از هر جایی طی شد. یاد این شعر که می خواندی و آسمانی که اشک هایش آرام نمی گرفت:
فریبا و رقصنده و رام برف
عروسانه می بارد از آسمان
بر این حجله آرام و پدرام برف
به هر شاخه هر شاخه هر بام برف
نشسته به اندوه انبوه دشت
به بی برگی باغ ایام برف
کنون فصل سرد سرانجام برف
فرو بسته یک شهر چشمان خویش
و می بارد آرام آرام برف
Thursday, November 10, 2011
one day more
گفتم می روم بالای یک کوه بلند و از روی زمین بر سر خدا فریاد می کشم. تنها پاسخ قلبی بود که در فکر داشتم....
Wednesday, November 09, 2011
revenge not always by anyone
Tuesday, November 08, 2011
Sunday, November 06, 2011
V for Vendetta
Whole story is about a hero who wants to overthrow the totalitarian state in Britain by violent and kind of terrorist operations. which he could make it but with his death, then he passes the power to a small and seems weak girl who became so strong after long days of solitary confinement prisons.
To me what was really important more than finding the whole interesting story may be the idea of revolution which was simulated to the Domino :). yeah, it is really like a domino when it can pass the minds and its soul will be spread...
The other question that I have got related to the violence and its application. to what extent we can use violence to change something or how reasonable or logical could be to kill others or ordinary people to overthrow the dictator? on the film does not show how many ordinary people was being killed on the hero's operations and it was kind of fantasy since casualties is inevitable part of these actions. Also the idea that pains and difficulties make us so strong, severe and powerful. what happened to Evy as a little and weak girl was a good example...
P.N.: I am still thinking about the film :). The new thing that I find for myself is to see people not black or white. seeing them sometimes in gray category. they can change. be another person...
ماندن یا رفتن؟
از یه وبلاگی دزدیدمش :)
Thursday, October 27, 2011
از دست رفته
به آنکه انسانی هست و انسانی می توان زیست.... انسانیت از دست رفته
Wednesday, October 19, 2011
Fear inside me
I discovered these days that I am in this type and scare of myself. I want to be usual. want to be like others.... to be, just to be, not being differently. my mind will destroy me one day. I know that....
چیستی عشق
دیشب به هم خونه ای ام می گفتم عشق وجود ندارد، یک اسطوره ذهنی است که ما از دوست داشتن داریم. همه چیز دوست داشتن است و اگر به کسی نرسی نام عشق بر آن می گذاری. هم خونه ایم اما اعتقاد داشت این تعریف هر کسی است چون عشق هم مفهومی نسبی است که هر کس در ذهن دارد. هر کس آن را می سازد و با آن زندگی می کند. به دنبالش می رود.
به نظرم رسید که عشق شاید یکی از رازهای دنیا باشد. مثل مفهوم خدا که به این نتیجه رسیدم یک راز است. عشق راز دنیاست. همه به دنبال آن هستیم اما نمی دانیم دقیقا دنبال چی هستیم. اینکه آیا واقعا وجود خارج از جسم ما دارد؟ چرا هر چه بیشتر در پی آن هستیم کمتر می یابیم؟ چرا آنقدر قدرت ویران کنندگی و سازندگی دارد؟ عشق کجاست؟ آیا فقط علاقه بین دو انسان عشق است؟ به نظرم خیلی تعریف تقلیل گرایانه ایست اگر بگوییم که عشق تنها علاقه بین دو انسان است.
سُمی اما اعتقاد داشت که عشق محور دنیاست. عشق محور دنیاست. آیا چیزی که محور است قابل شناخت است؟
Tuesday, October 11, 2011
و امروز....
و همه راز زندگی همین است....
چنان احساس پیری می کنم در این بیست و پنج سالگی که باورم نیست. تا سال گذشته سالروزهای تولد را با استرس افزایش سن و پیری می گذراندم. اما امروز استرسی نیست. آرامشی عجیب جریان دارد. مثل شرابی جا افتاده به تماشای گذر عمر آگاهانه نشستم. نگاهم تغییر یافته. از پیر شدن لذت می برم. مسئولیت ها بیشتر و سنگین تر می شود اما بزرگ شدن سرنوشت همه ماست. رسیدن سرنوشت همه ماست. شاید هم بد نباشد آن را زودتر بپذیریم به جای مقابله کردن و فراموش کردن....
برای این لحظه هایی که می گذرد:
از من بگذر....
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم
بگذشته در آتش همچون روزم
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
بگذار ای بی خبر بسوزم ، چون شمعی تا سحر بسوزم
بگذار ای بی خبر بسوزم ، چون شمعی تا سحر بسوزم
دیگر ای مه به حال خسته بگذارم ، بگذر و با دل شکسته بگذارم
دیگر ای مه به حال خسته بگذارم ، بگذر و با دل شکسته بگذارم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
آه ، در غم این عشق بی حاصل بسوزم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
آه ، در غم این عشق بی حاصل بسوزم
بگذر تا در شرار من نسوزی ، بی پروا در کنار من نسوزی
همچون شمعی به تیره شب ها
می دانی عشق ما ثمر ندارد ، غیر از غم ، حاصلی دگر ندارد
بگذر زین قصه ی غم افزا
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم
بگذشته در آتش همچون روزم
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
Sunday, October 09, 2011
Monday, September 26, 2011
تناقض زیبایی
تئودور آدورنو
ما انسان ها با رفتار متناقض مان در حالی که به زیبایی جذب می شویم آن را می کُشیم. نابود می کنیم و به قهقرا می کشانیم. زنانی یا کسانی که به طرز غریبی زیبا هستند بسیار نیز گوشه گیر و افسرده می شوند. خصوصا از زمانی که به زیبایی خویش پی می برند. دیگر نشانی و توانی برای تلفیق در جمع برای آنان نمی ماند.
وقتی که با زیبایی روبرو می شویم حسی متناقض از جذب شدگی و حسادت داریم. زنان به گونه ای با آن مواجه می شوند و مردان گونه ای دیگر. زن زیبا انسانی تنهاست. محکوم به تنهایی است چرا که زنان دیگر با دید حسادت به او می نگرند و در عین حال خود را در مقابل او ضعیف می بینند. آنها می دانند در جمع کسی از همه برتر است، چون زیباتر است. همزمان استرس آن را دارند که زیبایی او همسران و دوستانشان را برباید و چشم ها را متوجه دیگری سازد. دیگری که همه توجه ها به اوست.
زمانی که زنی زیبا به این موضوع آگاه می شود محکوم به کنار کشیدن است. محکوم به خلوت و تنهایی است چرا که می داند اطرافیان را می ترساند. حسی از ترس و جذب شدگی ایجاد می کند. برای همین تنها می ماند. گوشه می گیرد و از اجتماع کنده می شود. چرا که حداقل از یک وجه از آن اجتماع برتر است و این برتر بودگی حتی اگر زیبایی باشد که ما انسان ها همیشه بیان می کنیم آن را می پرستیم، باز هم مایه حسادت و خشم و کینه مان است.
