Sunday, November 27, 2011
harfha
حرف هایی که باید زده شود و نشود، اینکه دهنت رو ببندی و جایی که نباید حرف بزنی در حالی که تمایل داری چیزی بگی. کمی فکر کنی قبل از آنکه صحبت کنی ...
Thursday, November 24, 2011
Wednesday, November 23, 2011
tragic life
تراژدی زندگی آغاز شد. از همان لحظه ای که به دنیا آمدم. که فهمیدم انسانم و دیگر راهی برای رهایی نیست. اگر همه داستان ها دروغ بود، داستان زندگی ام، حقیقتا قصه ایست که حتی نمی توانم بسیاری از بخش های آن را هضم کنم و بفهمم. چگونه امکان دارد که در چنین وضعیتی قرار گیرم و چه طور امکان دارد که بتوان در این شرایط عاقلانه اندیشید و عمل کرد. وقتی که احساسم مرکز همه چیز است و من دیگر نمی دانم چه چیز درست است و چه چیز اشتباه است. چگونه می توان باور کرد چنین چیزی را؟
loser without competition
جنگ را باخته ام... دوران پس از جنگم را می طلبم.
گاهی بازی نکرده می بازی، بازی نکرده. کاش جایی برای رفتن بود. جایی که زخم جنگ بازی نکرده را در تن حل کنی. در خلوت تنها دارایی ات، شانه های خویش را بغل کنی و اشک بریزی...
گاهی بازی نکرده می بازی، بازی نکرده. کاش جایی برای رفتن بود. جایی که زخم جنگ بازی نکرده را در تن حل کنی. در خلوت تنها دارایی ات، شانه های خویش را بغل کنی و اشک بریزی...
Tuesday, November 22, 2011
Monday, November 21, 2011
درس سحر
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم...محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش...این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد...تاروی در این منزل ویرانه نهادیم
در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را...مهر لب او بر در این خانه نهادیم
در خرقه از این بیش منافق نتوان بود...بنیاد از این شیوه رندانه نهادیم
چون می رود این کشتی سرگشته که آخر...جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم
المنه لله که چو ما بی دل و دین بود...آن را لقب عاقل و فرزانه نهادیم
قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ...یا رب چه گداهمت و بیگانه نهادیم
Friday, November 18, 2011
your voice
صدای تو که جاودانه این آواز شد، تا همیشه، جایی تنها در اعماق روحم... این روزها آغوش امن و خسته ات را کم می آورم، صدای قاطع و بی پروایت را و آرامش زیر سایه تو بودن را.
پای من خسته از این رفتن بود
قصه ام، قصه دل کندن بود
پای من خسته از این رفتن بود
قصه ام، قصه دل کندن بود
Wednesday, November 16, 2011
Tuesday, November 15, 2011
letters from Iran
عجب اسم جالبی دارد این مستند، نامه ها از ایران. برای من، تو، برای همه دنیا که حاوی پیامی ست؛ اراده از آن انسان است اگر بخواهد تغییر دهد.....
فیلم را دیشب می دیدم، متعجب بودم از آن حسی که داشتم. دیگر همچون گذشته از آن احساسات غلیظ خبری نبود. همان ها که اشک می آورد. در حالی که بیش از دو سال با همه آن تصاویر زندگی کردم. اینجا دانشگاه قزوین، اینجا مازندران، آنجا امیرکبیر، آزاد کرج، خوابگاه کوی پسران و آزاد مرکز است. تصاویر زنده بود اما این بار با معنایی متفاوت. تک تک آن تصاویر برایم معنا داشت...مادر سهراب حقیقت است امروز، نه صرفا احساسات من و تو، نه اشکی برای ریختن. مادر ندا انسانی است که زندگی می کند یا نمی کند، اما حقیقت است و هزار و یک اتفاق دیگر...
اینکه این حس نیمه سردم از کجا می آید ذهنم را آشفته کرده بود تا دیشب اما پس از آن فکر کردم برای چه کسانی این اتفاق نیفتاده است آخر؟ همه ما درگیر زندگی مان شدیم، درگیر کارهای دیگر. مشغول روزمرگی ها و این برای من و تو و همه آنهایی است که هر روز با امید به خیابان ها می امدند. شاید برای تنها گروهی که آن حس تا حد بسیاری زنده است کسانی است که میله های اسارت آزادی شان را ربوده است.
اما این حس افسرده ام نمی کند. ریشه یابی که می کنم می بینم همین نگاه نوستالژیک ما ایرانی ها به گذشته و نه بازگشتی انتقادی به آنچه که در سالهای قبل پیش آمده چون انقلاب، دهه ۶۰، انتخابات ها و ... جایی تنها برای زار زدن و اشک ریختن بوده. نه آموختن از گذشته و برآوردن نگاه و گفتمانی تازه برای آنکه با واقعیت روز تطابق داشته باشد و بتواند کاستی ها را جبران و تغییری ریشه ای به وجود آورد. این نگاه اشک وار ما ایرانی ها به گذشته و غرق در تصاویر نوستالژیک به جای سوال از آنکه نقض کار کجا بود و چه باید می کردیم و نکردیم، شاید خود یکی از دلایلی باشد که سالهاست هیچ چیز تغییر نمی کند. اشک های مادر ندا و سهراب و هزاران بازمانده دیگر دردآور و خراش دهنده روح است اما برای پیشگیری از آن باید کاری کرد و نه فقط در کنار آن مادر گریست. گاه حس می کنم که ما راه را اشتباه داریم می رویم و خود در دام همه آنچه که نباید می افتیم.
اگر دلیل نگاه واقع بینانه ام به مستند دیشب این باشد باید تا حدی خوشحال باشم که تلاشم برای فاصله گرفتن نوستالژیک از گذشته تا حدی حداقل در خصوص نگاه به مسائل سیاسی و اجتماعی موثر بوده و این بار نه به دنبال تازه کردن زخم که ناخودآگاه با تصاویر می شود، اما در پی علت ها و راه ها هستم....
فیلم را دیشب می دیدم، متعجب بودم از آن حسی که داشتم. دیگر همچون گذشته از آن احساسات غلیظ خبری نبود. همان ها که اشک می آورد. در حالی که بیش از دو سال با همه آن تصاویر زندگی کردم. اینجا دانشگاه قزوین، اینجا مازندران، آنجا امیرکبیر، آزاد کرج، خوابگاه کوی پسران و آزاد مرکز است. تصاویر زنده بود اما این بار با معنایی متفاوت. تک تک آن تصاویر برایم معنا داشت...مادر سهراب حقیقت است امروز، نه صرفا احساسات من و تو، نه اشکی برای ریختن. مادر ندا انسانی است که زندگی می کند یا نمی کند، اما حقیقت است و هزار و یک اتفاق دیگر...
اینکه این حس نیمه سردم از کجا می آید ذهنم را آشفته کرده بود تا دیشب اما پس از آن فکر کردم برای چه کسانی این اتفاق نیفتاده است آخر؟ همه ما درگیر زندگی مان شدیم، درگیر کارهای دیگر. مشغول روزمرگی ها و این برای من و تو و همه آنهایی است که هر روز با امید به خیابان ها می امدند. شاید برای تنها گروهی که آن حس تا حد بسیاری زنده است کسانی است که میله های اسارت آزادی شان را ربوده است.
اما این حس افسرده ام نمی کند. ریشه یابی که می کنم می بینم همین نگاه نوستالژیک ما ایرانی ها به گذشته و نه بازگشتی انتقادی به آنچه که در سالهای قبل پیش آمده چون انقلاب، دهه ۶۰، انتخابات ها و ... جایی تنها برای زار زدن و اشک ریختن بوده. نه آموختن از گذشته و برآوردن نگاه و گفتمانی تازه برای آنکه با واقعیت روز تطابق داشته باشد و بتواند کاستی ها را جبران و تغییری ریشه ای به وجود آورد. این نگاه اشک وار ما ایرانی ها به گذشته و غرق در تصاویر نوستالژیک به جای سوال از آنکه نقض کار کجا بود و چه باید می کردیم و نکردیم، شاید خود یکی از دلایلی باشد که سالهاست هیچ چیز تغییر نمی کند. اشک های مادر ندا و سهراب و هزاران بازمانده دیگر دردآور و خراش دهنده روح است اما برای پیشگیری از آن باید کاری کرد و نه فقط در کنار آن مادر گریست. گاه حس می کنم که ما راه را اشتباه داریم می رویم و خود در دام همه آنچه که نباید می افتیم.
اگر دلیل نگاه واقع بینانه ام به مستند دیشب این باشد باید تا حدی خوشحال باشم که تلاشم برای فاصله گرفتن نوستالژیک از گذشته تا حدی حداقل در خصوص نگاه به مسائل سیاسی و اجتماعی موثر بوده و این بار نه به دنبال تازه کردن زخم که ناخودآگاه با تصاویر می شود، اما در پی علت ها و راه ها هستم....
Monday, November 14, 2011
خونبها
| |
new voice in mind
امروز بهش گفتم دارم تصمیمی می گیرم که شاید روزی پشیمون بشم. گفت دقت کن.
بعد فکر کردم شاید حتی پشیمون شدنش هم بیرزد اگر باورم باش. باورم....
بعد فکر کردم شاید حتی پشیمون شدنش هم بیرزد اگر باورم باش. باورم....
Friday, November 11, 2011
و برف...
خاطره آن خیابان دراز با درختانی افراشته و پوشیده از سپیدی برف هجوم آورده.
روزهای جوانی، چای در پارک ملت، حلیم و پیراشکی، زمزمه شعری زیر لب، جوانی مان که در بالا و پایین رفتن آن خیابان و سخن از هر جایی طی شد. یاد این شعر که می خواندی و آسمانی که اشک هایش آرام نمی گرفت:
روزهای جوانی، چای در پارک ملت، حلیم و پیراشکی، زمزمه شعری زیر لب، جوانی مان که در بالا و پایین رفتن آن خیابان و سخن از هر جایی طی شد. یاد این شعر که می خواندی و آسمانی که اشک هایش آرام نمی گرفت:
ببین باز می بارد آرام برف
فریبا و رقصنده و رام برف
عروسانه می بارد از آسمان
بر این حجله آرام و پدرام برف
فریبا و رقصنده و رام برف
عروسانه می بارد از آسمان
بر این حجله آرام و پدرام برف
زمین را سراسر سپیدی گرفت
به هر شاخه هر شاخه هر بام برف
نشسته به اندوه انبوه دشت
به بی برگی باغ ایام برف
به هر شاخه هر شاخه هر بام برف
نشسته به اندوه انبوه دشت
به بی برگی باغ ایام برف
خزان هم به دامان مرگی خزید
کنون فصل سرد سرانجام برف
فرو بسته یک شهر چشمان خویش
و می بارد آرام آرام برف
کنون فصل سرد سرانجام برف
فرو بسته یک شهر چشمان خویش
و می بارد آرام آرام برف
Thursday, November 10, 2011
one day more
دو شب پیش در بطری بازی دوستی پرسید اگه یک روز از عمرت باقی مانده باشد، چی کار می کنی. بدون اینکه قبلن بهش فکر کرده باشم، اولین جوابی که تو ذهنم آمد رو گفتم. نمی دانم این جواب از کجا می آید و اصلن ریشه قضیه در چی هست.
گفتم می روم بالای یک کوه بلند و از روی زمین بر سر خدا فریاد می کشم. تنها پاسخ قلبی بود که در فکر داشتم....
گفتم می روم بالای یک کوه بلند و از روی زمین بر سر خدا فریاد می کشم. تنها پاسخ قلبی بود که در فکر داشتم....
Wednesday, November 09, 2011
revenge not always by anyone
انتقام گرفتن هم از هر کسی جایز نیست. باید بدونی که کجا و از کی باید انتقام بگیری. اتفاقی افتاده که از خباثت وجودم در عذابم و ناراحتی....
Tuesday, November 08, 2011
Sunday, November 06, 2011
V for Vendetta
I just wanted to write about this film which I have seen last night with friends. Googled it and found that is not merely a film but a series book by Alan Moore. sounds interesting since the film was full of the ideas an themes including political or societal ones but in action form. Everything was exaggerated like a myth and seemed unreal. It is about fascism, anarchism, revolution, change, society, state, government, people, individuals, hero, love, resistance, pains, power, weakness, deprivation, prison.
Whole story is about a hero who wants to overthrow the totalitarian state in Britain by violent and kind of terrorist operations. which he could make it but with his death, then he passes the power to a small and seems weak girl who became so strong after long days of solitary confinement prisons.
To me what was really important more than finding the whole interesting story may be the idea of revolution which was simulated to the Domino :). yeah, it is really like a domino when it can pass the minds and its soul will be spread...
The other question that I have got related to the violence and its application. to what extent we can use violence to change something or how reasonable or logical could be to kill others or ordinary people to overthrow the dictator? on the film does not show how many ordinary people was being killed on the hero's operations and it was kind of fantasy since casualties is inevitable part of these actions. Also the idea that pains and difficulties make us so strong, severe and powerful. what happened to Evy as a little and weak girl was a good example...
P.N.: I am still thinking about the film :). The new thing that I find for myself is to see people not black or white. seeing them sometimes in gray category. they can change. be another person...
Whole story is about a hero who wants to overthrow the totalitarian state in Britain by violent and kind of terrorist operations. which he could make it but with his death, then he passes the power to a small and seems weak girl who became so strong after long days of solitary confinement prisons.
To me what was really important more than finding the whole interesting story may be the idea of revolution which was simulated to the Domino :). yeah, it is really like a domino when it can pass the minds and its soul will be spread...
The other question that I have got related to the violence and its application. to what extent we can use violence to change something or how reasonable or logical could be to kill others or ordinary people to overthrow the dictator? on the film does not show how many ordinary people was being killed on the hero's operations and it was kind of fantasy since casualties is inevitable part of these actions. Also the idea that pains and difficulties make us so strong, severe and powerful. what happened to Evy as a little and weak girl was a good example...
P.N.: I am still thinking about the film :). The new thing that I find for myself is to see people not black or white. seeing them sometimes in gray category. they can change. be another person...
ماندن یا رفتن؟
کسی که میماند، میجنگد تا فراموش کند. کسی که میرود، فراموش نمیشود؛ میشکند.
از یه وبلاگی دزدیدمش :)
از یه وبلاگی دزدیدمش :)
Subscribe to:
Posts (Atom)
