Saturday, July 07, 2012

احساس خستگی عجیبی دارم. دلم می خواهد یک کار معمولی داشته باشم و از درس خواندن دست بکشم. حداقل برای مدتی. بروم دنبال انجام کاری مفید. از این پروسه با سیلی درس خوندن صورت را سرخ نگه داشتن خسته شده ام. از این روزمرگی خیلی خسته ام. امروز داشتم برنامه های دکترا را برای رشته های مختلف نگاه می کردم و دیدم که هیچ میلی حتی به اپلای در یکی از این برنامه ها ندارم. عجیب دلم هوای کار کردن را دارد. اینکه فقط درگیر انجام کاری مشخص باشم. انرژی که سال گذشته هنگام شروع مستر در اروپا داشتم چنان خالی شده و از دست رفته است که حتی توانایی آنکه الان کلمه ای بنویسم. کلمه ای بخوانم را هم ندارم. واقعا نمی دانم انسان های دیگر که به این سطح و لایه از زندگی فکر نمی کنند چه طور می توانند زنده باشند؟ چه طور می توان

...

داشتم می گفتم ما آدم ها وقتی مجبور به مهاجرت، تبعید یا هر نوع ترک وطنی می شویم، لباس تنمان را تغییر نمی دهیم یا زمان صرف صبحانه را عوض نمی کنیم. عادتی روزمره را کنار نمی گذاریم تا چیزی جدید جایگزین کنیم. مکانی را تغییر می دهیم که چون گیاه در آن رشد کرده ایم. خاکمان را تغییر می دهیم. برخی این سختی را تاب می آوریم و برخی چنان ضربه می خوریم که دیگر یارای برخاستنمان نیست.
سخت تاب می آوریم گردش روزها را در غربت. آب و نورمان که نرسد خشک می شویم. غذایی نداشته باشیم که بخوریم دیگر توانی هم برای زنده ماندن نداریم. روحیه ای نمی ماند. تنها قلبی خسته و تنها می ماند که دیگر نمی دانیم با آن هم چه کار باید کرد.
این روزها حس می کنم قلبم درد می کند. قلبم جایی آن چنان شکسته و ترک خورده است که صدایش را هم دیگر نمی شنوم.
سنت هم که بالاتر رود از تنهایی بیشتر می ترسی. اما کیست که نداند ما همه تنهاییم. کی فکر می کند کسی که در رابطه ای به نظر همه شاد و سرشار از زندگی است تنها نیست؟ مگر می توان گفت که ما انسان ها جایی برای فرار از این تنهایی عمیق داریم؟ نه هیچ راهی برای فرار از این تنهایی نیست.

Saturday, June 30, 2012

و حدیث ما در این جهان
بی قراری بود
بی قراری بودددددد

Thursday, June 28, 2012

قرص ها را می شمارم. دقیقا بیست تا بود. فکر می کنم لحظه ای.... بیست تا را سر بکشم یا به عادت هر روز یکی را! مکث و اشک. قرص ها در مشت سراغ قفسه می روم و کاغذی سپید برمی دارم. قلم به دست می گیرم و کلمات می آیند. کافی است چشمانم را ببیندم تا بتوانم ساعت ها و سطرها بنویسم بی وقفه. همه برگ ها یکی یکی سیاه می شوند. همه سیاه و خالی می شوند. دلم هم خالی می شود. قرص ها را فراموش می کنم و ادامه دار و کشدار قلم را روی کاغذ می کشم. قلم را می کشم و قصه ای آغاز می شود...
همیشه فکر می کردند زمستون می گذره، اما زمستون نمی گذره. تکرار می شه. تکرار می شه. وسطاش هم لحظات خوش کوتاه و فراری می یاد که اسمش رو می گذارند بهار... اگه بهار جاودانه بود باید موندگار می شد. بهاری نیست

Friday, June 22, 2012


دلم می خواهد:
دوباره این ترانه را در گوش، خلوت آرام و طلوع آفتاب را، در گرگ و میش .ساکت صبح بر سر همان قله ای که هر جمعه فتح می کردم.
آه از تصاویر برگشت ناپذیر...

Tuesday, May 29, 2012



آن گونه مست بودم
در ملتقای الکل و دود
که از تمام دنیا
تنها
دلم
            هوای تو را کرده بود
می­گفتم:
            این عجیب است
این قدر ناگهانی دل بستن
از من
            که بی­تعارف ، دیری است
زین خیل ورشکسته کسی را
درخورد دل نهادن
پیدا نکرده­ام
£
تب کرده بود ساعت پاییزی­ام
وقتی نسیم وسوسه­ام می­کرد
عطری زنانه در نفسش داشت
می­گفتم:
            این نسیم ، بی­تردید
آغشته با هوای تن توست
وین جذبه­ای که راه مرا می­زند
حسی به رنگ پیرهن توست
£
آن گونه مست بودم
که می­توانستم بی پروا
از خواب نیم شب
                        بیدارت کنم
تا راز ناگهان مرا
باران و مه بدانند
و می­توانستم
از جوی­های گل آلود
                        وضو کنم
و زیر چتربسته­ی باران
رو سوی هرچه هست
                        نماز بگزارم
آن گونه مست بودم
که می­توانستم
حتا به شحنگان
نام تو را بگویم
£
ـ آرام و مهربان و صبور ـ
از برگ­های نیلوفر
شولای بی­نیازی بر تن پیچیده
با پلک­های افتاده
پیشانی درخشان
و گونه­های رنگ پریده
چونان به « نیروانا»
تانیثی از دوباره­ی بودا
در ملتقای الکل و دود
                        باری
تصویر تو همیشه­ترین بود
بانوی شعرهای مه آلود!
می کنم  الفبا را، روی لوحه ی سنگی
واو  مثل ویرانی، دال مثل دلتنگی
بعد از این اگر باشم در نبود خواهم بود
مثل تاب بیتابی مثل رنگ بیرنگی
از شبت نخواهد کاست، تندری که می غرّد
سر بدزد هان! هشدار! تیغ می کشد زنگی
امن و عیش لرزانم نذر سنگ و پرتابی ست
مثل شمع قربانی در حفاظ مردنگی
هر چه تیز تک باشی، از عریضه ی نطعت
دورتر نخواهی رفت مثل اسب شطرنگی
قافله است و توفان ها خسته در بیابان ها
در شبی که خاموش است کوکب شباهنگی
در مداری از باطل، بی وصول و بی حاصل
گرد خویش می چرخند راه های فرسنگی
مثل غول زندانی تا رها شویم از خُم
کی شکسته خواهد شد این طلسم نیرنگی؟
صبح را کجا کشتند کاین پرنده باز امروز
چون غُراب می خواند با گلوی تورنگی
لاشه های خون آلود روی دار می پوسند
وعده ی صعودی نیست با مسیح آونگی
 

Monday, May 07, 2012

قرص ها

بسته های قرص  ضد افسردگی
بعد از تو به وعده روزانه ام اضافه شد...

Wednesday, May 02, 2012

گوش سپردن
به ترانه ها
آهنگ ها
همه آنهایی که دو نفری گوش داده ایم
در سکوتمان
خیرگی امان به منظره بیرون پنجره
پس از تو
آنقدر رنج آور است
که آرزو می کنم
کاش
کر می شدم

Tuesday, May 01, 2012

....

بی صدا
یا حتی کلامی
رفتم
تن خاکی جاده ها را به جان خریدم
درد ها را یکی یکی به دوش کشیدم
تا راحت تر بروی
راحت تر در آغوشش آرام بگیری...
چه دیر هنگام رسیدی
ای مرد
ای یار دیرینه
که دیگر درد روحم
مزمن و ماندگار شده
درمانی نیست
خراشیدن و مردن
یگانه راه است

کوچ سمانه

انگار با رفتنش یه بخشی از گذشته رو برده، یه بخشی که اولین ها برام توی همه شون خلاصه می شد... اولین هم ورودی، اولین آشنایی، اولین خوابگاه، اولین هاااا

صدا گرچه در ما خاموش است
گلو هنوز پر ز فریاد هاست

بعضی که وا نمی شود دیگر
تشنه شنیدن نوایی ست از تو

چنگال غمی که سینه را می درد
به گاه تنهایی آنچنان تنهاست
که دیوار ها را به سخن گفتن می خواند

لایک ها را پای عکست که بشماری
از مجموع انگشتان دست و پا فراتر نمی رود


اما شجاعتت در خاتمه دادن به این درد
زنده بر ماست....

Monday, April 30, 2012

مرگ سمانه

و تو رفتی...
خوب نگاه کنید مردم
خوب نگاه کنید
اندوه ما حقیقی است

Tuesday, April 10, 2012

مرگ

مرگ تو آن لحظه ای است که باور به سخت بودن را از دست بدهی.
پس مجبوری سخت بمانی تا نمیری...

Monday, March 26, 2012

تردید

کاش این یقین رفتن را در ماندن داشتی...

Sunday, March 18, 2012

تلخ

نه دیگر
هیچ یک از این کافی ها
هیچ سیگار ناتمامی
نمی تواند طعم تلخ
آن لحظه ها را این چنین
زنده کند
که بازگشت تو
همه چیز را تلخ می کند
که همه زخم ها
را
نو و تازه تر می کند

Friday, March 16, 2012

مگر می شود
در این باران بی امان
عاشق نبود
عاشق تو؟

Wednesday, March 14, 2012

کبودی


حالا دیگر
هر زمان
بر جای کبود
آن سوختگی
بر نازک و سفید ترین جای پوستم
خیره شوم
اثر انگشتانت را خواهم یافت
همان ها که در آن شب برفی و روشن
بر زخم می کشیدی
تا شاید
دمی از درد
بیاسایم....

Tuesday, March 06, 2012

...

و به آنجا رفتم که کسی نبود....