احساس خستگی عجیبی دارم. دلم می خواهد یک کار معمولی داشته باشم و از درس خواندن دست بکشم. حداقل برای مدتی. بروم دنبال انجام کاری مفید. از این پروسه با سیلی درس خوندن صورت را سرخ نگه داشتن خسته شده ام. از این روزمرگی خیلی خسته ام. امروز داشتم برنامه های دکترا را برای رشته های مختلف نگاه می کردم و دیدم که هیچ میلی حتی به اپلای در یکی از این برنامه ها ندارم. عجیب دلم هوای کار کردن را دارد. اینکه فقط درگیر انجام کاری مشخص باشم. انرژی که سال گذشته هنگام شروع مستر در اروپا داشتم چنان خالی شده و از دست رفته است که حتی توانایی آنکه الان کلمه ای بنویسم. کلمه ای بخوانم را هم ندارم. واقعا نمی دانم انسان های دیگر که به این سطح و لایه از زندگی فکر نمی کنند چه طور می توانند زنده باشند؟ چه طور می توان
Saturday, July 07, 2012
...
داشتم می گفتم ما آدم ها وقتی مجبور به مهاجرت، تبعید یا هر نوع ترک وطنی می شویم، لباس تنمان را تغییر نمی دهیم یا زمان صرف صبحانه را عوض نمی کنیم. عادتی روزمره را کنار نمی گذاریم تا چیزی جدید جایگزین کنیم. مکانی را تغییر می دهیم که چون گیاه در آن رشد کرده ایم. خاکمان را تغییر می دهیم. برخی این سختی را تاب می آوریم و برخی چنان ضربه می خوریم که دیگر یارای برخاستنمان نیست.
سخت تاب می آوریم گردش روزها را در غربت. آب و نورمان که نرسد خشک می شویم. غذایی نداشته باشیم که بخوریم دیگر توانی هم برای زنده ماندن نداریم. روحیه ای نمی ماند. تنها قلبی خسته و تنها می ماند که دیگر نمی دانیم با آن هم چه کار باید کرد.
این روزها حس می کنم قلبم درد می کند. قلبم جایی آن چنان شکسته و ترک خورده است که صدایش را هم دیگر نمی شنوم.
سنت هم که بالاتر رود از تنهایی بیشتر می ترسی. اما کیست که نداند ما همه تنهاییم. کی فکر می کند کسی که در رابطه ای به نظر همه شاد و سرشار از زندگی است تنها نیست؟ مگر می توان گفت که ما انسان ها جایی برای فرار از این تنهایی عمیق داریم؟ نه هیچ راهی برای فرار از این تنهایی نیست.
سخت تاب می آوریم گردش روزها را در غربت. آب و نورمان که نرسد خشک می شویم. غذایی نداشته باشیم که بخوریم دیگر توانی هم برای زنده ماندن نداریم. روحیه ای نمی ماند. تنها قلبی خسته و تنها می ماند که دیگر نمی دانیم با آن هم چه کار باید کرد.
این روزها حس می کنم قلبم درد می کند. قلبم جایی آن چنان شکسته و ترک خورده است که صدایش را هم دیگر نمی شنوم.
سنت هم که بالاتر رود از تنهایی بیشتر می ترسی. اما کیست که نداند ما همه تنهاییم. کی فکر می کند کسی که در رابطه ای به نظر همه شاد و سرشار از زندگی است تنها نیست؟ مگر می توان گفت که ما انسان ها جایی برای فرار از این تنهایی عمیق داریم؟ نه هیچ راهی برای فرار از این تنهایی نیست.
Saturday, June 30, 2012
Thursday, June 28, 2012
قرص ها را می شمارم. دقیقا بیست تا بود. فکر می کنم لحظه ای.... بیست تا را سر بکشم یا به عادت هر روز یکی را! مکث و اشک. قرص ها در مشت سراغ قفسه می روم و کاغذی سپید برمی دارم. قلم به دست می گیرم و کلمات می آیند. کافی است چشمانم را ببیندم تا بتوانم ساعت ها و سطرها بنویسم بی وقفه. همه برگ ها یکی یکی سیاه می شوند. همه سیاه و خالی می شوند. دلم هم خالی می شود. قرص ها را فراموش می کنم و ادامه دار و کشدار قلم را روی کاغذ می کشم. قلم را می کشم و قصه ای آغاز می شود...
Friday, June 22, 2012
Tuesday, May 29, 2012
آن گونه مست بودم
در ملتقای الکل و دود
که از تمام دنیا
تنها
دلم
هوای تو را کرده بود
میگفتم:
این عجیب است
این قدر ناگهانی دل بستن
از من
که بیتعارف ، دیری است
زین خیل ورشکسته کسی را
درخورد دل نهادن
پیدا نکردهام
£
تب کرده بود ساعت پاییزیام
وقتی نسیم وسوسهام میکرد
عطری زنانه در نفسش داشت
میگفتم:
این نسیم ، بیتردید
آغشته با هوای تن توست
وین جذبهای که راه مرا میزند
حسی به رنگ پیرهن توست
£
آن گونه مست بودم
که میتوانستم بی پروا
از خواب نیم شب
بیدارت کنم
تا راز ناگهان مرا
باران و مه بدانند
و میتوانستم
از جویهای گل آلود
وضو کنم
و زیر چتربستهی باران
رو سوی هرچه هست
نماز بگزارم
آن گونه مست بودم
که میتوانستم
حتا به شحنگان
نام تو را بگویم
£
ـ آرام و مهربان و صبور ـ
از برگهای نیلوفر
شولای بینیازی بر تن پیچیده
با پلکهای افتاده
پیشانی درخشان
و گونههای رنگ پریده
چونان به « نیروانا»
تانیثی از دوبارهی بودا
در ملتقای الکل و دود
باری
تصویر تو همیشهترین بود
بانوی شعرهای مه آلود!
می کنم الفبا را، روی لوحه ی سنگی
واو مثل ویرانی، دال مثل دلتنگی
بعد از این اگر باشم در نبود خواهم بود
مثل تاب بیتابی مثل رنگ بیرنگی
از شبت نخواهد کاست، تندری که می غرّد
سر بدزد هان! هشدار! تیغ می کشد زنگی
امن و عیش لرزانم نذر سنگ و پرتابی ست
مثل شمع قربانی در حفاظ مردنگی
هر چه تیز تک باشی، از عریضه ی نطعت
دورتر نخواهی رفت مثل اسب شطرنگی
قافله است و توفان ها خسته در بیابان ها
در شبی که خاموش است کوکب شباهنگی
در مداری از باطل، بی وصول و بی حاصل
گرد خویش می چرخند راه های فرسنگی
مثل غول زندانی تا رها شویم از خُم
کی شکسته خواهد شد این طلسم نیرنگی؟
صبح را کجا کشتند کاین پرنده باز امروز
چون غُراب می خواند با گلوی تورنگی
لاشه های خون آلود روی دار می پوسند
وعده ی صعودی نیست با مسیح آونگی
واو مثل ویرانی، دال مثل دلتنگی
بعد از این اگر باشم در نبود خواهم بود
مثل تاب بیتابی مثل رنگ بیرنگی
از شبت نخواهد کاست، تندری که می غرّد
سر بدزد هان! هشدار! تیغ می کشد زنگی
امن و عیش لرزانم نذر سنگ و پرتابی ست
مثل شمع قربانی در حفاظ مردنگی
هر چه تیز تک باشی، از عریضه ی نطعت
دورتر نخواهی رفت مثل اسب شطرنگی
قافله است و توفان ها خسته در بیابان ها
در شبی که خاموش است کوکب شباهنگی
در مداری از باطل، بی وصول و بی حاصل
گرد خویش می چرخند راه های فرسنگی
مثل غول زندانی تا رها شویم از خُم
کی شکسته خواهد شد این طلسم نیرنگی؟
صبح را کجا کشتند کاین پرنده باز امروز
چون غُراب می خواند با گلوی تورنگی
لاشه های خون آلود روی دار می پوسند
وعده ی صعودی نیست با مسیح آونگی
Monday, May 07, 2012
Wednesday, May 02, 2012
Tuesday, May 01, 2012
....
بی صدا
یا حتی کلامی
رفتم
تن خاکی جاده ها را به جان خریدم
درد ها را یکی یکی به دوش کشیدم
تا راحت تر بروی
راحت تر در آغوشش آرام بگیری...
یا حتی کلامی
رفتم
تن خاکی جاده ها را به جان خریدم
درد ها را یکی یکی به دوش کشیدم
تا راحت تر بروی
راحت تر در آغوشش آرام بگیری...
کوچ سمانه
انگار با
رفتنش یه بخشی از گذشته رو برده، یه بخشی که اولین ها برام توی همه شون
خلاصه می شد... اولین هم ورودی، اولین آشنایی، اولین خوابگاه، اولین هاااا
صدا گرچه در ما خاموش است
گلو هنوز پر ز فریاد هاست
بعضی که وا نمی شود دیگر
تشنه شنیدن نوایی ست از تو
چنگال غمی که سینه را می درد
به گاه تنهایی آنچنان تنهاست
که دیوار ها را به سخن گفتن می خواند
لایک ها را پای عکست که بشماری
از مجموع انگشتان دست و پا فراتر نمی رود
اما شجاعتت در خاتمه دادن به این درد
زنده بر ماست....
صدا گرچه در ما خاموش است
گلو هنوز پر ز فریاد هاست
بعضی که وا نمی شود دیگر
تشنه شنیدن نوایی ست از تو
چنگال غمی که سینه را می درد
به گاه تنهایی آنچنان تنهاست
که دیوار ها را به سخن گفتن می خواند
لایک ها را پای عکست که بشماری
از مجموع انگشتان دست و پا فراتر نمی رود
اما شجاعتت در خاتمه دادن به این درد
زنده بر ماست....
Monday, April 30, 2012
Tuesday, April 10, 2012
Monday, March 26, 2012
Sunday, March 18, 2012
تلخ
نه دیگر
هیچ یک از این کافی ها
هیچ سیگار ناتمامی
نمی تواند طعم تلخ
آن لحظه ها را این چنین
زنده کند
که بازگشت تو
همه چیز را تلخ می کند
که همه زخم ها
را
نو و تازه تر می کند
هیچ یک از این کافی ها
هیچ سیگار ناتمامی
نمی تواند طعم تلخ
آن لحظه ها را این چنین
زنده کند
که بازگشت تو
همه چیز را تلخ می کند
که همه زخم ها
را
نو و تازه تر می کند
Friday, March 16, 2012
Wednesday, March 14, 2012
کبودی
حالا دیگر
هر زمان
بر جای کبود
آن سوختگی
بر نازک و سفید ترین جای پوستم
خیره شوم
اثر انگشتانت را خواهم یافت
همان ها که در آن شب برفی و روشن
بر زخم می کشیدی
تا شاید
دمی از درد
بیاسایم....
Tuesday, March 06, 2012
Subscribe to:
Posts (Atom)