Wednesday, January 02, 2013

ما نیاز داریم بپذیریم که زن مستقل، آگاه، با اعتماد به نفس و توانا تنها مورد نفرت مردان نیست، که مورد حسادت جامعه زنان هم هست. همین مسئله زنان را از هم دور می کند. وحدت آنها را از هم می پاشد... نیروی حسادت از نیروی نفرت قوی تر است.

زن قربانی، زن محکوم

فکر می کردم هیچ چیز برای زنان مهمتر از روابط عاطفی که برقرار می کنند در وضعیت فعلی جامعه ما نیست، زنانی که آموخته اند خود را در روابط نادان و ناتوان و وابسته نمایش دهند، زنانی که هویت داشته خود را در ارتباط تنگاتنگ به دست فراموشی می سپارند. اینها نتیجه جامعه پذیری منفعلانه ای است که در خانواده ها با ارزش های سنتی یاد می گیریم و تغییر این نقش ها چه قدر سخت است. از دست رفتن هویت یا گذشتن از شخصیت مس...تقل و توانا در نهایت بعد از سالها از هم پاشیدن رابطه را در پی خواهد داشت. این اتفاق هم معمولا برای زنان می افتد چرا که طبق انتظارات جامعه آنها هستند که خود را باید با هر شرایطی تطبیق دهند. آنها می بایست با بالا و پایین ها بیشتر کنار بیایند و ویژگی فداکاری و از خودگذشتگی یک طرفه را به نمایش بگذارند. چنین روابطی در نهایت نارضایتی و دور شدن افراد را در پی خواهد داشت. هر کسی به سمتی می رود... گرچه این زن همیشه محکوم است، چه زمانی که در رابطه قرار دارد و جایی فداکاری لازم را نمی کند و چه جایی که می خواهد آن نقش سنتی را تغییر دهد و برای داشتن شخصیتی مستقل تلاش کند...باید سعی کرد تصویر زن محکوم را در کنار زنان قربانی تغییر داد.

Saturday, December 22, 2012

این هم مشکل آدم هاییه که سخت مو آن می کنند به قول اینجاییها، سخت عادت می کنند به خاکی که رنگ و بوی آشنا نداره. طول می کشه تا فراموش کنند و خیلی دیر یادشون می ره از کجا اومدند و عادت می کنند هر روز به خودشون یادآوری کنند که برای چی اومده بودند. 







قرار نیست هر بدبختی که می کشیم کسی را با خودمان بکشانیم یا کسی را مقصر بدانیم، یکی از نشانه های بزرگ شدن همین است که بار بدبختی ها را مجبوری تنها به دوش بکشی و بیشتر مواقع خودت را مقصر بدانی نه دیگری.

Monday, December 10, 2012

I should be strong. there is no other way.

Wednesday, November 28, 2012

The main thing about getting over is never look back...

Tuesday, November 27, 2012

مدت هاست فاصله گرفته ام از آن نوشته جات پر شور و هیجان، از آن همه شعارهای رادیکال و اشک و آه ها در یادداشت هایم. از وقتی مهاجرت کردم، بله از وقتی مهاجرت کردم یادداشت هایم شده اند تنهانوشت ها در این فضای آنلاین و دفترچه هایم. دیگر نه برای کسی می نویسم نه برای جایی. اما الان دوست دارم از نسرین بنویسم.
از او که بیش از ۴۰ روز است برای حق انسانی تنها دخترش، تن اش را به اعتصاب سپرده است. آنقدر بر او سخت گرفتند، آنقدر خانواده در بیرون از زندانش را ابزاری برای سکوت اش ساختند که دیگر طاقت نیاورد.
از همان کودکی، فرهنگی سنتی با همه مرزهای خشک و سختش که گاه نام بی وفایی، گاه نام بی اخلاقی و گاه نام بی مهری بر عمل زنان می گذاشت در ذهنم نشانده بود، زن یا باید خویش را فدای فرزندان و خانواده اش کند و یا اینکه دیگر زن نیست. زن باید از آرزوهایش، دنیایی که می تواند برای خویش بسازد و به موجودی خودساخته و اجتماعی بدل شود دست بشوید تا جهانی قدردانش باشند.
نمی دانم این روزها این جامعه خشک با خط کش های پوسیده و هنوز سختش چگونه درباره نسرین قضاوت می کند اما می دانم که هیچ گاه اضطراب لحظه به لحظه نسرین را در جلسات برای تنها ماندن نیمای کوچکش در خانه همراه مهراوه از خاطر نمی برم. اینکه از سویی نگران بود تاکسی که گرفته تو را  که همراهش بودی، جای مناسبی پیاده نکند در ترافیک آخرین شب های اسفند ۸۷ تهران، از سویی دیگر گوشی در دست با رضا خندان وضعیت نیمای کوچولو را در ترافیک سنگین میدان انقلاب چک می کرد.
حالا نسرین ۴۰ روز است غذا نمی خورد، برای فرزندانش غذا نمی خورد تا حق امنیتی که از خانواده اش گرفته شده را بازستاند. این همان زنی است که به من آموختند حقوقش و زندگی شخصی اش را برتر از خانواده اش می داند. چه کسی می تواند درد مادری را درک کند که روزهاست با آرامش خاطر فرزندانش را در آغوش نکشیده آن هم به خاطر دفاع از همه ما؟! این زن ساخته شده در الگو و چارچوب های سنتی چه طور چنین مقاومت می کند برای حقی که همه ما برای داشتنش باید می ایستادیم؟

Tuesday, September 11, 2012

خسته از
تردید و تنهایی
بر گلیمی ازغم
نشسته
رنگ سیاهی به دیوار پاشیده. 

پیچک ام

برگ های پیچک ام
پاییزی در می آیند
و کم کم
بهاری و سبز می شوند
خلاف همه طبیعت...

Sunday, September 02, 2012

اگر به دو سال پیش برمی گشتم هیچ گاه مهاجرت نمی کردم، آن وقت ها فکر می کردم رفتنی موقتی است. می روم و برمی گردم ولی آنچه این دو سال برمن گذشت. حس ها و لحظه هایی که توصیفشان سخت است همه به این باورم رساند که باید از پوسته خویش جدا شوم تا بتوانم اینجا زندگی کنم. مهم نیست کجا و در چه شهری باشم فقط باز هم از نشستن در کنار دیگران، دیدن خیابان های تکراری، کافه های تکراری و همان آدم ها دلزده نشوم. فقط بمانم و زندگی کنم. این سالها اینقدر فرار کردم که به هیچ خانه و هیچ کاشانه ای عادت نداشتم. هیچ جا را وطن نکردم چون می خواستم فراموش کنم این درد عمیق را. نمی دانستم که من آدم مهاجرت نیستم. آدم کندن هایی چنان سخت نیستم. نمی دانستم که روزی شادی هایم و لحظاتم تنها به مدد قرصی می تواند زنده بماند و گاهی در کنار غم های فراوان تزریق شود. حالا که دیگر جدا شده ام به جای بازگشت بهتر است به همین ماندن قانع شوم و ادامه دهم. حتی با خنده ای تلخ در هر روز و آرامشی نهان 

Wednesday, August 29, 2012


روزهای زیادی ست که راجع به خیلی چیزها در زندگی آدمی شک دارم. کاش آن مطلق انگاری سرخوشانه را بتوانم دوباره تجربه کنم. کاش... حتی برای لحظه ای

Sunday, August 26, 2012

منگ شدم. چیزی در من مرده است. نمی توانم بیانش کنم یا حتی شرحش دهم

Friday, August 24, 2012

در زندگی می خواهید خوشبخت شوید و شاد زندگی کنید؟  جستجو برای جفت خیالی که در قصه ها می گویند و در فیلم ها و ویدویی نشان می دهند را کنار بگذارید. فقط لذت ببرید و از سختی ها بگذرید تا شاد باشید. اگر جفتی باشد به آن برخواهید خورد اگر نباشد با روحیه ای بهتر زندگی می کنید

Monday, July 30, 2012

از جهان اجتماعی اطرافم که تمایل دارد بودن دو نفره ها را حتما در قالبی تعریف کند متنفرم.
این قالب یا باید ازدواج باشد یا رابطه دوست پسر و دوست دختر. من تنها می خواهم آزاد باشم می خواهم در یک رابطه خودم باشم. خود واقعی ام. در کنار دیگری تکامل پیدا کنم و نقص ها را برطرف سازم. من یک نفرم. یک فرد که سفری درونی دارم در این دنیا. آنچه می بینم متفاوت از آنچه است که دیگران به من نسبت می دهند. هر روز می کوشم این دنیای درون و بیرون را به هم نزدیک تر کنم تا از چند رنگی به دور شوم. اما دوست ندارم در قالب هیچ گونه رابطه ای هویتم تعریف شود. هویتی برای خویش دارم که نمی توانم آن را با کسی تقسیم کنم یا از کسی قرضش کنم. پس همچنان در این گردش روزگار می چرخم و در جستجوی معنا حرکت می کنم. شاید روزی به مقصدی رسیدم و شاید هم مقصد همین راهی است که می روم. شخصیتم همان تقدیری است که با پیمون مسیر ساخته می شود. یا تقدیرم همان شخصیتی که ساخته می شود. برای همین است که همه ما تا آخرین روز حیات وقت دارم مسیر زندگی امان را تغییر دهیم. به چیزی یا کسی بدل شویم که دیگران می خواهند یا تنها چیزی باشیم که خودمان خواسته ایم باشیم. دنیا به همین سادگی است. اما دوست ندارم از معناهای انسانی تهی شوم. نمی خواهم که خالی از هر گونه نفی ای پیش روم. آنجا که عقلم و احساسم راهنماست نمی توانم کاری کنم که به هر انسانی ضربه ای وارد سازد. چه قدر طول می کشد تا همه ما به این معنا ها برسیم. تا بیابیم آن مسیری را که باید قدم برداریم. 

من در اوج بودن هستم با صدای این آواز. دیوانه ای زنده. زنده ای دیوانه. نشسته بر این میل و لپ تاپی در دست از نوایی می نویسم که در گوشم جاری می شود.

Sunday, July 15, 2012

دنیا فسانه است
به آغوشش هزار قصه روانه است


Saturday, July 07, 2012


سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد

نوشتن

انسان ها تنها می توانند یک درصد از ده درصد افکار خویش را بر روی کاغذ جاری سازند. این فرآیندی از مغز آدمی ست که توانایی نوشتن کمتری دارد نسبت به فکر کردن. چرا فکر کردن تا این حد راحت و بیانش دشوار است؟
به نظرم نویسنده ها توانایی بالایی در نوشتن دارند که بخشی ناشی از استعداد و بخشی ناشی از کار کردن بر روی آن استعداد است. یعنی پرورش آن استعداد.
داشتن پشتکار برای نوشتم هم موضوعی است که هر انسانی آن را دارا نیست.
دلم تنگته
جای خالی ات رو حس می کنم
با هیچ چیز پرشدنی نیست.
تو را از دست دادم....
احساس خستگی عجیبی دارم. دلم می خواهد یک کار معمولی داشته باشم و از درس خواندن دست بکشم. حداقل برای مدتی. بروم دنبال انجام کاری مفید. از این پروسه با سیلی درس خوندن صورت را سرخ نگه داشتن خسته شده ام. از این روزمرگی خیلی خسته ام. امروز داشتم برنامه های دکترا را برای رشته های مختلف نگاه می کردم و دیدم که هیچ میلی حتی به اپلای در یکی از این برنامه ها ندارم. عجیب دلم هوای کار کردن را دارد. اینکه فقط درگیر انجام کاری مشخص باشم. انرژی که سال گذشته هنگام شروع مستر در اروپا داشتم چنان خالی شده و از دست رفته است که حتی توانایی آنکه الان کلمه ای بنویسم. کلمه ای بخوانم را هم ندارم. واقعا نمی دانم انسان های دیگر که به این سطح و لایه از زندگی فکر نمی کنند چه طور می توانند زنده باشند؟ چه طور می توان

...

داشتم می گفتم ما آدم ها وقتی مجبور به مهاجرت، تبعید یا هر نوع ترک وطنی می شویم، لباس تنمان را تغییر نمی دهیم یا زمان صرف صبحانه را عوض نمی کنیم. عادتی روزمره را کنار نمی گذاریم تا چیزی جدید جایگزین کنیم. مکانی را تغییر می دهیم که چون گیاه در آن رشد کرده ایم. خاکمان را تغییر می دهیم. برخی این سختی را تاب می آوریم و برخی چنان ضربه می خوریم که دیگر یارای برخاستنمان نیست.
سخت تاب می آوریم گردش روزها را در غربت. آب و نورمان که نرسد خشک می شویم. غذایی نداشته باشیم که بخوریم دیگر توانی هم برای زنده ماندن نداریم. روحیه ای نمی ماند. تنها قلبی خسته و تنها می ماند که دیگر نمی دانیم با آن هم چه کار باید کرد.
این روزها حس می کنم قلبم درد می کند. قلبم جایی آن چنان شکسته و ترک خورده است که صدایش را هم دیگر نمی شنوم.
سنت هم که بالاتر رود از تنهایی بیشتر می ترسی. اما کیست که نداند ما همه تنهاییم. کی فکر می کند کسی که در رابطه ای به نظر همه شاد و سرشار از زندگی است تنها نیست؟ مگر می توان گفت که ما انسان ها جایی برای فرار از این تنهایی عمیق داریم؟ نه هیچ راهی برای فرار از این تنهایی نیست.