Monday, February 25, 2013

پنجره






work by:
Amy Genser


تو تنها دری هستی ، ای همزبان قدیمی
که در زندگی بر رخم باز بوده ست
تو بودی و لبخند مهر تو ، گر روشنایی
به رویم نگاهی گشوده ست
مرا با درخت و پرنده
نسیم و ستاره
تو پیوند دادی
تو شوق رهایی
به این جان افتاده در بند ، دادی
تو آغوش همواره بازی
براین دست همواره بسته
تو نیروی پرواز و آواز من ، بر فرازی
ز من ناگسسته
تو دروازه ی مهر و ماهی !
تو مانند چشمی
که دارد به راهی نگاهی
تو همچون دهانی ، که گاهی
رساند به من مژده ی دلبخواهی
تو افسانه گو ، با دل تنگ من ، از جهانی
من از باده ی صبح و شام تو مستم
و گر چند ، پیمانه ای کوچک ، از آسمانی
تو با قلب کوچه
تو با شهر ، مردم ،
تو با زندگی همنفس ، همنوایی
تو با رنج آن ها
که این سوی درهای بسته
به سر می برند ، آشنایی
من اینک ، کنار تو ، در انتظارم
چراغ امیدی فرا راه دارم
گر آن مژده ای ، همزبان قدیمی
به من در رسانی
به جان تو
جان می دهم ، مژدگانی .

فریدون مشیری

Sunday, February 10, 2013

توقف زمان

انگار زمان، مکان، تصاویر و دنیای مربوط به ایران برایم در یک روز مشخص متوقف شده، روزی که از شهرم خداحافظی کردم و بار سفر بستم. این تصویر به هیچ وجه تغییر می کند، جایی در مغزم به همان شکل ثابت مومیایی شده و هیچ تمایلی هم ندارد با اخبار و داستان هایی که این روزها می شنوم و تصاویری که می بینم ارتباط برقرار کند. دارم آگاهانه سعی می کنم که چیزها رو طور دیگری ترسیم کنم. گذشته را فقط تا حدی فراموش کنم. خوشبختانه مهاجرت در این زمینه هم خوب است و هم بد. هیچ کدام از بوهای آشنا اینجا نیست، آدم هایی که به من بسیار نزدیک بودند وجود ندارند، هیچ صدای آشنایی مرا یاد شهر و کوچه هایم نمی اندازد و زمان کاملا ثابت است. گاه گاهی چیزی از پس خاطره هایم هجوم می آورد و چند ساعتی درگیرم می کند اما مغزم ناآگاهانه حذف می کند. ناخودآگاهم با قدرت در پی فراموشی است و خودآگاهم در پی یادآوری برای آنکه هسته های اصلی «من» گذشته را حفظ کند. کسی در ذهنم هر روز صبح می گوید تنها راه حل فراموشی است اما از آن سو می اندیشم که اگر فراموش کنم پیوندهایم را با گذشته از دست می رود. در نبرد سخت بین این دو نیرو چنان گیر کرده ام که دلم می خواست دوباره متولد می شدم با ذهنی خالی از هر گونه گذشته...

Friday, February 08, 2013

پدر


یک عکس ازش فرستادند، اورکت سبز رنگ پوشیده و یکی از کوله های من را در دست گرفته، کلاه به سر، دم در آپارتمان می خواهد کفش هایش را بپوشد، درست مثل عکس های جوانی اش، آماده برای کوهنوردی های هفتگی... با همان لبخند مهربان و بی غش همیشگی اش رو به دوربین ایستاده... دلم برایش تنگ شده.


چند روز پیش فیلمی در فیس بوک شیر می شد که از مردم پرسیده بود که چه آرزویی دارند. این فیلم در لهستان پر شده است. همین سوال را از مردم قبل از جنگ جهانی دوم، سال های ۱۹۳۰ تا ۳۹ پرسیده و همینطور بعد از جنگ جهانی دوم: بعد از ۱۹۴۵. چه قدر پاسخ ها به سوال آرزویتان چیست متفاوت است. مردم در پیش از جنگ دچار ناامیدی، بحران هویت، آشفتگی، عدم احساس آزادی و امنیت و هرج و مرج هستند اما بعد از جنگ بسیار امیدوارند و از فضیلت های انسانی چون بخشندگی، کمک، دوست داشتن و همراهی سخن می گویند. آرزو دارند مدارا، دموکراسی، توسعه و آزادی را به دست بیاورند. خودتان ببینید فیلم را:
http://www.youtube.com/watch?v=66CbSfuyxTU

ارمیا و حجاب و خوانندگی



استدلال می کنند که رفتار ارمیا «تناقض» دارد. اولا باحجاب است، دوما همسری مسیحی دارد یا خانواده همسرش مسیحی هستند (هر چی خوندم نفهمیدم کدام یک را گفته و برنامه رو هم شخصا ندیدم)، سوما از خط قرمزهای شخصی سخن می گوید اما با وجود همه اینها آواز می خواند. «تناقض» را بارها از زبان بسیاری از فعالان شنیده ام ولی فکر می کنم همه انسانها تناقض دارند و رفتارهایی متضاد همدیگر انجام می دهند. برخی نمود بیرونی بیشتری دارد و برخی کمتر. تفکرات و رفتاری های انسانی ازمصداق های تناقض پر است اما این دلیل بر محکوم کردن کسی که در حال تغییر است یا به شیوه ای دیگر می اندیشد،نیستم. همیشه مرز باریکی بین نقد و نفی وجود دارد. اگر این نقد است پس قضاوت کردنی نمی بایست در پی اش باشد و تصمیم را بهتر است به مخاطبان و خود این خانم واگذار کرد اما اگر نفی است که به نظرم به معنای تحمیل عقیده شخصی به دیگری است باز داریم به بیراهه می رویم.

Tuesday, January 08, 2013

موهای کوتاه

سپتامبر ۲۰۱۰ بود، تازه رسیده بودم به زندگی جدید در ونیز، روزها در استرس بی پایان، غصه ها، سختی و تنهایی تمام نشدنی می گذشت. انگار کسی نشسته بود و عقربه های ساعت را با تلاشی سخت هول می داد و کلاس از پی کلاس و جزوه به دنبال جزوه می آمد. در آن شهر دور هیچ کس نبود تا کلامی فارسی صحبت کنم. بعضی از هم کلاسی هایم سلام و خوبی را یاد گرفته بودند و هر روز صبح ازم می پرسیدند.
یک روز هم خانه هایم رفته بودند بیرون، نشستم جلوی آیینه حمام. آن یکی آیینه بزرگ توی سالن را آوردم، گذاشتم پشت سرم، قیچی را دست گرفتم، آخرین نگاه به موهای بلندم، قیچی را بردم میان دسته های مشکلی، لا به لای موها. دسته های مجعد با سردی و اندوهبار کف حمام فرود می آمدند، پشت سر را با اینکه آیینه گذاشته بودم درست نمی دیدم، تلاش می کردم کاملا اندازه هم کوتاه کنم. کار که تمام شد. موها را ریختم در کیسه ای. کف حمام را جارو زدم و تمیز کردم. سر سبک را زیر دوش بردم، فکر کردم دنیا همیشه برایم همین تغییرات بوده، انگار به کودکی برگشته بودم... موهایی که در گرمای کشنده مهارناشدنی بود و با اشک و قهر مرا آرایشگاه می بردند تا آنها را پسرانه کوتاه کنند. کوتاه کوتاه، هیچ تصویری از موی بلند در کودکی ام ندارم. کسی وقت و حوصله رسیدن به آن موهای وحشی را نداشت. راهی هم برای مرتب کردنشان نبود. پدر هم موی کوتاه و ساده دوست داشت... دسته های مو را تماشا می کردم که کف سالن را تا شعاع چند متر می پوشاند...آرزوی کمی موی بلند بخشی از حسرت های ناتمام کودکی ام شد...

Saturday, January 05, 2013

خطر خالی شدن از درد مردم

بکارت، رابطه جنسی، شکستن مرزهای سنتی، لباس پوشیدن، ارتباط با جنس مخالف، تنها بودن و تفریح، آزاد بودن. داشتن اختیار در انتخاب سبک زندگی دیگر آنقدرها مثل گذشته دغدغه ام نیست. اما می دانم که همین مسائل که من سالها برایشان جنگیدم تا در زندگی شخصی ام به دستشان آورم برای بسیاری از دوستان و هم نسلان ام درگیر کننده و مشکل ساز است. این رهایی و فاصله گرفتن از نرم اجتماع از سویی سازنده است چرا که ذهن را از مسائلی جزئی و حیاتی خالی می کند و پیوندی فراتر ایجاد می کند با دغدغه هایی دیگر. وقت و فرصت بیشتری فراهم می کند برای پرداختن به مطالعه، هنر و زندگی متفاوت اما از سویی دیگر می تواند فاصله ای ایجاد کند میان آنچه که مردم با آن درگیرند و آنچه من با آن دست به گریبان هستم. این روزها هراس جدا شدگی از درد مردم تمام وجودم را فرا گرفته.
می ترسم همینطوری پیش بروم وقتی دوستی می آید و در مورد دوست پسرش یا سختی های زندگی شخصی اش با من صحبت می کند نتوانم آنطور که باید گوش باشم و کمک کننده.
می ترسم جایگاهم را تغییر دهد و دور بشوم از مردمی که هنوز برای جرعه ای آزادی و اختیار می جنگند. حسی دوگانه و متفاوت دارم. کارش می توانستم راهی برایش پیدا کنم. شاید تلاش برای رهایی بخشی دیگران همان راه باشد....

Wednesday, January 02, 2013

ما نیاز داریم بپذیریم که زن مستقل، آگاه، با اعتماد به نفس و توانا تنها مورد نفرت مردان نیست، که مورد حسادت جامعه زنان هم هست. همین مسئله زنان را از هم دور می کند. وحدت آنها را از هم می پاشد... نیروی حسادت از نیروی نفرت قوی تر است.

زن قربانی، زن محکوم

فکر می کردم هیچ چیز برای زنان مهمتر از روابط عاطفی که برقرار می کنند در وضعیت فعلی جامعه ما نیست، زنانی که آموخته اند خود را در روابط نادان و ناتوان و وابسته نمایش دهند، زنانی که هویت داشته خود را در ارتباط تنگاتنگ به دست فراموشی می سپارند. اینها نتیجه جامعه پذیری منفعلانه ای است که در خانواده ها با ارزش های سنتی یاد می گیریم و تغییر این نقش ها چه قدر سخت است. از دست رفتن هویت یا گذشتن از شخصیت مس...تقل و توانا در نهایت بعد از سالها از هم پاشیدن رابطه را در پی خواهد داشت. این اتفاق هم معمولا برای زنان می افتد چرا که طبق انتظارات جامعه آنها هستند که خود را باید با هر شرایطی تطبیق دهند. آنها می بایست با بالا و پایین ها بیشتر کنار بیایند و ویژگی فداکاری و از خودگذشتگی یک طرفه را به نمایش بگذارند. چنین روابطی در نهایت نارضایتی و دور شدن افراد را در پی خواهد داشت. هر کسی به سمتی می رود... گرچه این زن همیشه محکوم است، چه زمانی که در رابطه قرار دارد و جایی فداکاری لازم را نمی کند و چه جایی که می خواهد آن نقش سنتی را تغییر دهد و برای داشتن شخصیتی مستقل تلاش کند...باید سعی کرد تصویر زن محکوم را در کنار زنان قربانی تغییر داد.

Saturday, December 22, 2012

این هم مشکل آدم هاییه که سخت مو آن می کنند به قول اینجاییها، سخت عادت می کنند به خاکی که رنگ و بوی آشنا نداره. طول می کشه تا فراموش کنند و خیلی دیر یادشون می ره از کجا اومدند و عادت می کنند هر روز به خودشون یادآوری کنند که برای چی اومده بودند. 







قرار نیست هر بدبختی که می کشیم کسی را با خودمان بکشانیم یا کسی را مقصر بدانیم، یکی از نشانه های بزرگ شدن همین است که بار بدبختی ها را مجبوری تنها به دوش بکشی و بیشتر مواقع خودت را مقصر بدانی نه دیگری.

Monday, December 10, 2012

I should be strong. there is no other way.

Wednesday, November 28, 2012

The main thing about getting over is never look back...

Tuesday, November 27, 2012

مدت هاست فاصله گرفته ام از آن نوشته جات پر شور و هیجان، از آن همه شعارهای رادیکال و اشک و آه ها در یادداشت هایم. از وقتی مهاجرت کردم، بله از وقتی مهاجرت کردم یادداشت هایم شده اند تنهانوشت ها در این فضای آنلاین و دفترچه هایم. دیگر نه برای کسی می نویسم نه برای جایی. اما الان دوست دارم از نسرین بنویسم.
از او که بیش از ۴۰ روز است برای حق انسانی تنها دخترش، تن اش را به اعتصاب سپرده است. آنقدر بر او سخت گرفتند، آنقدر خانواده در بیرون از زندانش را ابزاری برای سکوت اش ساختند که دیگر طاقت نیاورد.
از همان کودکی، فرهنگی سنتی با همه مرزهای خشک و سختش که گاه نام بی وفایی، گاه نام بی اخلاقی و گاه نام بی مهری بر عمل زنان می گذاشت در ذهنم نشانده بود، زن یا باید خویش را فدای فرزندان و خانواده اش کند و یا اینکه دیگر زن نیست. زن باید از آرزوهایش، دنیایی که می تواند برای خویش بسازد و به موجودی خودساخته و اجتماعی بدل شود دست بشوید تا جهانی قدردانش باشند.
نمی دانم این روزها این جامعه خشک با خط کش های پوسیده و هنوز سختش چگونه درباره نسرین قضاوت می کند اما می دانم که هیچ گاه اضطراب لحظه به لحظه نسرین را در جلسات برای تنها ماندن نیمای کوچکش در خانه همراه مهراوه از خاطر نمی برم. اینکه از سویی نگران بود تاکسی که گرفته تو را  که همراهش بودی، جای مناسبی پیاده نکند در ترافیک آخرین شب های اسفند ۸۷ تهران، از سویی دیگر گوشی در دست با رضا خندان وضعیت نیمای کوچولو را در ترافیک سنگین میدان انقلاب چک می کرد.
حالا نسرین ۴۰ روز است غذا نمی خورد، برای فرزندانش غذا نمی خورد تا حق امنیتی که از خانواده اش گرفته شده را بازستاند. این همان زنی است که به من آموختند حقوقش و زندگی شخصی اش را برتر از خانواده اش می داند. چه کسی می تواند درد مادری را درک کند که روزهاست با آرامش خاطر فرزندانش را در آغوش نکشیده آن هم به خاطر دفاع از همه ما؟! این زن ساخته شده در الگو و چارچوب های سنتی چه طور چنین مقاومت می کند برای حقی که همه ما برای داشتنش باید می ایستادیم؟

Tuesday, September 11, 2012

خسته از
تردید و تنهایی
بر گلیمی ازغم
نشسته
رنگ سیاهی به دیوار پاشیده. 

پیچک ام

برگ های پیچک ام
پاییزی در می آیند
و کم کم
بهاری و سبز می شوند
خلاف همه طبیعت...

Sunday, September 02, 2012

اگر به دو سال پیش برمی گشتم هیچ گاه مهاجرت نمی کردم، آن وقت ها فکر می کردم رفتنی موقتی است. می روم و برمی گردم ولی آنچه این دو سال برمن گذشت. حس ها و لحظه هایی که توصیفشان سخت است همه به این باورم رساند که باید از پوسته خویش جدا شوم تا بتوانم اینجا زندگی کنم. مهم نیست کجا و در چه شهری باشم فقط باز هم از نشستن در کنار دیگران، دیدن خیابان های تکراری، کافه های تکراری و همان آدم ها دلزده نشوم. فقط بمانم و زندگی کنم. این سالها اینقدر فرار کردم که به هیچ خانه و هیچ کاشانه ای عادت نداشتم. هیچ جا را وطن نکردم چون می خواستم فراموش کنم این درد عمیق را. نمی دانستم که من آدم مهاجرت نیستم. آدم کندن هایی چنان سخت نیستم. نمی دانستم که روزی شادی هایم و لحظاتم تنها به مدد قرصی می تواند زنده بماند و گاهی در کنار غم های فراوان تزریق شود. حالا که دیگر جدا شده ام به جای بازگشت بهتر است به همین ماندن قانع شوم و ادامه دهم. حتی با خنده ای تلخ در هر روز و آرامشی نهان 

Wednesday, August 29, 2012


روزهای زیادی ست که راجع به خیلی چیزها در زندگی آدمی شک دارم. کاش آن مطلق انگاری سرخوشانه را بتوانم دوباره تجربه کنم. کاش... حتی برای لحظه ای

Sunday, August 26, 2012

منگ شدم. چیزی در من مرده است. نمی توانم بیانش کنم یا حتی شرحش دهم

Friday, August 24, 2012

در زندگی می خواهید خوشبخت شوید و شاد زندگی کنید؟  جستجو برای جفت خیالی که در قصه ها می گویند و در فیلم ها و ویدویی نشان می دهند را کنار بگذارید. فقط لذت ببرید و از سختی ها بگذرید تا شاد باشید. اگر جفتی باشد به آن برخواهید خورد اگر نباشد با روحیه ای بهتر زندگی می کنید