دلم برایش تنگ است، صبح ها ساعتای ۵ یا ۶ با صدای مرتب کردن ظرف های آشپزخونه از خواب بیدار شوم. صدای آرام شیر آب که سعی می کند بی سر و صدا ظرف ها را بشورد و مرتب در سبد ظرفشویی بچیند. بروم دستشویی و بعد هم آشپزخونه. سماور روی گاز در حال جوشیدن و چای در حال آماده شدن باشد. طبق معمول با رادیو روشن و روزنامه ای باز نشسته باشد و غرق آنچه می خواند. روزنامه ای که احتمالا بخش هایی اش از دیروز باقی مانده. صبحانه آماده باشد و در حال خوردن با عجله چند کلمه ای در مورد اخبار و اتفاقات با هم صحبت کنیم.
دلم برای صدای رادیو و ورق زدن روزنامه اش تنگ است... صداها و تصاویری که قریب بیست سال به دیدنش عادت کرده بودم.


