Tuesday, May 07, 2013

هدیه :)

مونده بودم براش چی باید بفرستم ایران. می گفتم لباس و ... که مامان براش می خره. خواستم چیزی براش بنویسم. تا اینکه دو روز پیش به ذهنم رسید یه آلبوم خوب از همه آهنگ های قدیمی براش انتخاب کنم و با نوشته ای بفرستم. دلکش؛ مرضیه ، سیما بینا، بنان، کارهای همایون خرم و ... یه آلبوم خیلی خوب شد. براش نوشتم که دلم خیلی تنگه و امیدوارم که آهنگ ها رو دوست داشته باشه. سعی کردم به یاد بیارم کدوم ترانه ها رو بیشتر گوش می داد. کدوم ها رو تاکید می کرد دوست داره...

برای مامان هم آلبوم عکس و کلی چیزهای دیگه فرستادم. برای مامان هدیه فرستادن خیلی راحته. چیزهای زیادی هست که دوست داره ولی بابا همیشه سخت بوده. همیشه...

Saturday, May 04, 2013

water lilies

Water Lilies is an extention of my life. Without the water, the lilies cannot live, as I am without art.


Claude Monet

Thursday, May 02, 2013

هی هی

چه روزهایی داشتم پارسال این موقع، چه قدر چنگ می زدم که روزنی برای امید پیدا کنم . همین روزا بستری شدم. اصلا باورم نمی شه که یک سال گذشته. مثه این می مونه که ده سال پیش بود. چه قدر تنهایی سختی بود...هر ثانیه بیشتر آب می رفتم. اشک هام دریا بود و هیچی نمی تونست تمومشون کنه. سمانه که رفت انگار یه جای ذهنم می گفت که دیگه اون گذشته ها گذشته، باور کن که سال ها رفته، باید بفهمی که خیلی چیزها تغییر کرده اما نمی تونستم باور کنم. نمی خواستم باور کنم. اون همه غم رو چه طور باید هضم می کردم. اون همه درد رو... چی کار باید می کردم. حس می کردم هیچ احساسی برای زندگی بیشتر ندارم. هیچ انگیزه  ای، هیچ حسی برای تغییر کردن و پذیرفتن تغییر ندارم.
هیچ راهی پیش رو نبود و خود خوردن ها تمومی نداشت. دلم نمی خواست از توی تخت در بیام. نمی تونستم حرکت کنم. نمی دونستم باید چی کار کنم..

http://www.youtube.com/watch?v=fZH2hf79_5Q

Monday, April 29, 2013

خیلی وقته که دیگه حوصله هیچ چیز را ندارم، حوصله خیلی کارها، حوصله بعضی آدم ها، حوصله  وقت گذروندن با چیزهایی که علاقه ای بهشون ندارم، حوصله توضیح دادن خیلی چیزا و ... حس عجیبیه، یه جور بی نیازی و بی حوصلگی همراه با خاموشی

Tuesday, April 23, 2013

این روزها هر جایی می رم ناخودآگاه شروع می کنم فارسی حرف زدن. یکهو زبانم می چرخه روی فارسی. داشتم برای همکلاسی ام تعریف می کردم. جواب داد یو آر دفنتلی هوم سیک.
 آره من دلم تنگه. خیلی زیاد.

قصه های کودکی

از زبان پدر:

نه شیر شتر نه دیدار عرب


خانواده ای ایلیاتی و عرب در صحرایی چادر زده بودند و به چراندن گله ی خود مشغول بودند. یک شب مقداری شیر شتر در کاسه ای ریخته بودند و زیر حصین گذاشته بودند. از قضا آن شب ماری که همان نزدیکی ها روی گنجی خوابیده بود گذارش به زیر حصین افتاد و شیر توی کاسه را خورد و یک دانه اشرفی آورد و به جای آن گذاشت.
فردا که خانواده ی ایلیاتی از خواب بیدار شدند و اشرفی را در کاسه ی شیر دیدند خوشحال شدند و شب دیگر هم در کاسه، شیر شتر کردند و در همان محل شب پیش گذاشتند. باز هم مار آمد و شیر را خورد و اشرفی به جای آن گذاشت و رفت.
این عمل چند بار تکرار شد تا اینکه مرد عرب ایلیاتی گفت : «خوبست کمین کنم و کسی را که اشرفی ها را می آورد بگیرم و تمام اشرفی هاش را صاحب بشوم» شب که شد مرد عرب کمین کرد. نیمه شب دید ماری به آنجا آمد مرد عرب تیر را انداخت که مار را بکشد. تیر به جای اینکه به سر مار بخورد دم مار را قطع کرد و مار بی دم فرار کرد. بعد از ساعتی که مرد عرب به خواب رفت مار برگشت و پسر جوان او را نیش زد. ایلیاتی عرب صبح که بیدار شد دید پسر جوانش مرده او را به خاک سپرد و از آن صحرا کوچ کرد.
بعد از مدتی قحط سالی شد. بیشتر گوسفندها و حیوانات مرد عرب مردند. مرد عرب با زنش مشورت کرد و عزم کرد که برگردد به همان صحرایی که مار برایشان اشرفی می آورد. به این امید که شاید باز هم از همان اشرفی ها برایشان بیاورد.
خلاصه به همان صحرا برگشتند و مثل گذشته شیر شتر را در کاسه ریختند و در انتظار نشستند. تا اینکه همان مار آمد ولی شیر نخورد و گفت : «برو ای بیچاره عقلت بکن گم، تا تو را پسر یاد آید مرا دم، نه شیر شتر نه دیدار عرب.»

Monday, April 22, 2013

همه اش خاطره اس لامصب، لامصب

این آهنگ این ترانه. سطر به سطرش یعنی گذشته ای که هر شب تلاش دارم فراموشش کنم. این ترانه یعنی خود گریه. یعنی خود اشک....



از تو ، به تو ، بدون تو ، تو! گریه می كنم...
تو نیستی! شبیه كلیدی بدون قصر
پرسه زدن به تنهایی در «ولیّ عصر»
من ، سردی نبودن دستی كه هیچ وقت...
شب ، تاكسی ، صدای «مهستی» كه هیچ وقت...

«به من نگا كن واسه‌ی یه لحظه / نگات به صد تا آسمون می ارزه»

باران به شیشه می زند از چشم های من
حتی نمی رسد به خودم هم صدای من
باران ، صدای هق هق مردی كه داشتی
كه جا گذاشتیش ، «مرا» جا گذاشتی!
از پشت شیشه رد شدن چند خط ّ كج
باران ، صدای گریه ی یك خانه در كرج

«تو خاموشی ، خونه خاموشه / شب آشفته ، گل فراموشه»

در خواب های كوچك تو دیر كرده ام
از تارهای حنجره ات گیر كرده ام
دارم شبیه یك حشره گریه می كند
بر روی تخت یك نفره گریه می كند
یك عنكبوت سیر ته خواب های زن
كه زل زده به مردمك چشم های من

«اون نگاه گرم تو یادم نمی ره / بوسه‌ی بی شرم تو یادم نمی ره»

از روزهای مَردُم و مردم شبت شدن
در كوچه های خلوت ، لب بر لبت شدن
از یك مسیح گمشده روی صلیب من
از دست های كوچك تو ، توی جیب من
از من كه بی تو هیچ زمانی و هیچ جا...
از یك قطار پُست شده سمت ناكجا!

«هر چی آرزوی خوبه مال تو / هرچی كه خاطره داریم مال من»

یك كیسه ی زباله به من قرص خورده است
یك تیغ نصفه داخل حمّام مرده است!
بوی جنازه در تن من می دهد كسی
دارم به مرگ می روی امّا نمی رسی
زل می زنم به آینه ی بد قیافه ام
خون می جهد به خاطره ها و ملافه ام
«اگه حتي بين ما / فاصله یك نفسه / نفس منو بگیر
 


http://www.radiojavan.com/mp3s/mp3/Hessam-Bahmani-Valiasr?start=11650&index=0
نفس منو بگیر...»

Monday, April 15, 2013

اشک ها رو قورت می دم

حتی وقتی بهش فکر نمی کنم، حتی وقتی دارم کار دیگری انجام می دهم. تنها نشانه ای، صدایی کافی ست تا غم را دوباره زنده کند. چیزی عمیقا دردناک و رنج دهنده در قلبم پنهان است که وقتی راه پیدا می کند همه زندگی را از حرکت باز می دارد. من به آمدن ناگهانی اش عادت کرده ام، تنها تلاش می کنم وقتی سر و کله اش پیدا شد هیچ چیز را یادآوری بیشتر نکنم. به آن دامن نزنم و بزرگ ترش نکنم. اشک ها را قورت دهم و فکر کنم که همه این دردها را پایانی است شاید... روزی

Thursday, April 11, 2013

منعطف یا سخت بودن؟

تقصیر نوع تربیتی است که داشتم. مقصرپدر و مادری هستند که انعطاف در رابطه را بسیار بیش از حد به من آموختند. زنانی منعطف و مردانی منعطف چیزی بود که یاد می گرفتیم، غافل از اینکه جامعه ایرانی مردان منعطف را دوست ندارد. حتی من از جامعه آموخته بودم که پدر منعطفم انسانی متفاوت و عجیب است. جاهایی قضاوت منفی هم در مورد او داشتم و نمی توانستم تصور کنم که چرا پدرم شبیه پدر هیچ یک از دوستانم نبود.
حالا که بزرگ شدم با وضعیتی متناقض دست و پنجه نرم می کنم. شخصیتی منعطف که وارد هر رابطه ای می شود قالب آن می شود و سعی می کند آن را بسازد. در حالی که مردان ایرانی شخصیتی منعطف ندارند و حاضر به هیچ تغییری نیستند و با جامعه ای مواجه ام که زن را منعطف می خواهد و مرد را سخت... همه چیزم برعکس این جامعه است. 
مجبور شده ام این روزها در رابطه هایم سخت شوم. محکم تر نه بگویم و سخت بایستم بر چیزی که دوست ندارم و با فکر و سلیقه ام جور در نمی آید... چرا که از کوتاه آمدن هایم برداشت هایی شده که به ذهنم هیچ وقت خطور نمی کرد... و اینها را دیر دارم می فهمم

Saturday, April 06, 2013

دست از سرم بر نمی داره


بعضی از عکس ها و فیلم های گذشته رو هم دیگه نمی تونم ببینم. اینقدر که هجوم خاطرات بالا می رود و زندگی مختل می شود... گاهی دوست دارم پیوندم را با هر چه که مرا به گذشته برمی گرداند و ربط می دهد قطع کنم اما نمی شود... حتی فراموشی هم راهش نیست چون در خواب هایت حضور دارد این گذشته...

Friday, April 05, 2013

دلم تنگته

دلم برایش تنگ است، صبح ها ساعتای ۵ یا ۶ با صدای مرتب کردن ظرف های آشپزخونه از خواب بیدار شوم. صدای آرام شیر آب که سعی می کند بی سر و صدا ظرف ها را بشورد و مرتب در سبد ظرفشویی بچیند. بروم دستشویی و بعد هم آشپزخونه. سماور روی گاز در حال جوشیدن و چای در حال آماده شدن باشد. طبق معمول با رادیو روشن و روزنامه ای باز نشسته باشد و غرق آنچه می خواند. روزنامه ای که احتمالا بخش هایی اش از دیروز باقی مانده. صبحانه آماده باشد و در حال خوردن با عجله چند کلمه ای در مورد اخبار و اتفاقات با هم صحبت کنیم. 
دلم برای صدای رادیو و ورق زدن روزنامه اش تنگ است... صداها و تصاویری که قریب بیست سال به دیدنش عادت کرده بودم.

Monday, April 01, 2013

آه

خاطره ای ندارم
از سالی که اشک و بود و آه... دویدن و دویدن...

آه از پچ پچ های شهر شلوغ، آه آه

Tuesday, March 26, 2013

promise

No matter what life willbring and what costs I would pay, I promise myself to stay with disadvantaged people since I have been always one of them...

Friday, March 22, 2013

در هراس بودن ها و نبودن ها

Thursday, March 21, 2013

...

وقتی آسیب می بینی برگرداندن اعتماد اصلا کار راحتی نیست گرچه بدونی این فاصله گیری از اجتماع سبب ماندگار شدن اندوه و رشد افکار منفی می شود. می تواند سبب ادامه دار شدن کینه و ناراحتی شود امااز سویی حس می کنی  بهتر است دوستانم را به همان دایره قدیمی محدود نگه دارم و افراد جدیدی بیشتر وارد زندگی ام نکنم.
می ترسم، می ترسم به آدمها نزدیک شوم...

Thursday, March 14, 2013

دیگه دیره

هیچ گاه به عشق مجال بروز ندادم. یک بار این کار را کردم و فاجعه ای به بار آمد. آنقدر شکستم که برنخواهم گشت به آن احساسات

Wednesday, March 13, 2013

تصور رابطه بلند مدت

در ذهنم رابطه به صورت بلند مدت تعریف شده است. بسیار سخت است برایم که با کسی بیش از یک یا دو ماه قرار بگذارم و درگیر عاطفی نشوم. وقتی که هم می فهمم خودم یا طرف مقابل مجبور به جدا شدن به خاطر فاصله و ... هستیم انگیزه و احساسم را برای ادامه از دست می دهم. این در حالی است که هیچ یک از شرایط فعلی ام برای شکل دادن رابطه بلند مدت مناسب نیست. در عین حال رابطه لانگ دیستنس هم نمی توانم برقرار و حفظ کنم. 
در شهری که درس می خوانم نمی دانم چند ماه دیگر ساکن هستم و یا کجا کار پیدا خواهم کرد. رسما وضعیت ثابت و مشخصی ندارم اما بدون رابطه هم که نمی توان بود!!! مانده ام چه کار کنم.

راه حلش هم احتمالا اینه که تابوی رابطه بلندمدت و جدی را بشکنم یا اینکه کلا بی خیال هر گونه رابطه ای شوم که هر کدام مشکلات مختص خودش را دارد.

Monday, March 11, 2013

مرا میل گریه هر دم فزون می شود
.
.
.
.
.
.
.
.

Thursday, March 07, 2013

برای تو، برای من به یاد گذشته

فوت کرد
................................................

به دل خودم رجوع کردم . چرا که نزدیکترین کس به خودم ، خودم بودم . گذاشتم زنم بخوابد . دستش روی دهانش بود . انگار به خودش نهیب زده بود : « خفقان بگیر »
می دانستم خودش می داند اما نمی دانستم تا چه حد ؟...

...زنم دستش را از روی دهانش برداشت و چراغ رومیزی کنار تخت را خاموش کرد اما
در تاریکی هر دو قیافه اش را می دیدم؛ نیمی روباه که به درد یقه پالتوش می خورد و نیمی فرشته که دو بال کم داشت . نیمه فرشته آسایش می گفت: در یاخته های من تحمل سرشته شده است . این یاخته ها از حرمسرا شکل گرفته - با هوو تکامل یافته و به صورت معشوقه به من تحمیل شده است . گذشت می کنم و می کنم… نیمه روباهی اش می گفت: اما فرو نمی روم . تو اگر می خواهی برو شهرها را فتح کن، اما من آدمها را فتح می کنم و از جمله ترا، اسمش را بگذار مکر زنانه .
خودم اسمش را می گذارم هوشیاری زنانه...!

از پرنده های مهاجر بپرس/سیمین دانشور

Tuesday, March 05, 2013

No more pills

I quitted depression pills myself two weeks ago. using them for more than 9 months, made me addicted. I had depression, sleepless, anxiety, some tears at first week of quitting. I could not sleep some nights. I have started crying again by remembering memories but absolutely it was not like past. I just cried which made empty of grief.

I feel that pills prevent from crying which I think is not normal. Sometimes, I really wanted to cry to move on from sadness of something but could not. felt my eyes were dried and nothing was coming out, even in a really stressful and sad situation. I do not know how far I can go without them.