Wednesday, November 23, 2005

كافه ترانزيت


چند هفته پيش فيلم كافه ترانزيت رو ديدم . فيلم خوبيه. البته من فكر مي كنم فيلم نامه ي خوبي داره. يه داستان نو با پرداختي خوب . بعضي از جاهاش شبيه ماهي ها هم عاشق مي شوند هستش ولي فانتزي ها و لوس بازي هاي اون رو نداره . خيلي واقعي تره. داستان فيلم در مورد زنيه كه شوهرش رو از دست داده و توي شهر خودش زندگي نمي كنه يعني اصليتش جنوبيه ولي با يه آقاي ترك ازدواج كرده. ظاهرا ً خوشبخت بودن تا اينكه مرد مي ميره . توي جايي كه اون زندگي مي كنه رسم بر اينه كه وقتي شوهر زني مرد اون زن بايد با برادر شوهرش ازدواج كنه .حتي اگه اون مرد خودش زن و بچه داشته باشه. ريحانه حاضر نميشه كه اين كار رو بكنه و تصميم مي گيره خرج زندگي اش رو خودش بده . رستوران سر راهي متعلق به همسرش رو راه دوباره راه مي اندازه و چون فضا و غذاهاي خوبي هم درست مي كنه كارش خيلي مي گيره . از طرف ديگه برادر شوهرش در تمام اين مدت با رفتارهاش ريحانه رو اذيت مي كنه اما اون زير بار نمي ره . از اون جايي كه پرويز پرستويي(برادر شوهر) هم رستوران داره و با رونق گر فتن كار اون رستوران اون خلوت ميشه تصميم مي گيره با ريحانه در بيفته وكافه ي اون رو تعطيل كنه. خلاصه با كلي برو بيا پليس ببر و بيار و تهمت زدن به ريحانه موفق ميشه . صحنه ي آخر فيلم هم ريحانه رو نشون مي ده كه داره مي ره يه كافه اي رو از يه نفر اجاره كنه و دوباره كار كنه . اون از مبارزه دست بر نمي داره وتصميم مي گيره به كارش ادامه بده چون هم كارش ور دوست داره و هم بايد خرج بچه هاش رو در بياره. دوست جون مي گفت كه كاش داستان فيلم از اين هم تلخ تر بود و بيشتر نشون مي داد كه زنها يا زنهاي ايراني توي زندگي شون همين اميدواري هاي كو چك رو هم ندارند . الآن كه به فيلم فكر مي كنم مي بينم شايد بهتر بود بيشتر از اين تلخ باشه . داستان فيلم طوريه كه شما رو به زندگي اميدوار مي كنه . نمي دونم من هم ترجيح مي دادم كمي تلخ تر بود تا حقيقت رو عريان نشون مي داد. بازيه بازيگر زن خوب بود گرچه بازيگر مشهوري نبود اما شخصيتش طوري بود كه آدم پيوند خاصي با واقعيت برقرار مي كرد . پرويز پرستويي نقشش تكراري بود و من زياد كارش رو نپسنديدم.


..........................................................................................


روز دوشنبه ي اين هفته هم زنگ زدم به ويدا كه بيا تهران با هم بريم تئاتر "در ميان ابرها" رو ببينيم . امروز هم اجراي آخرشه. قرار شد از ساعت 2 بريم تو ي صف خلاصه من نتونستم زود بيام اون زود اومد . وقتي رسيدم تئاتر شهر ديدم يه صفي به چه طويلي كه همه مي خوان اين تئاتر رو ببينند. ما هم خوشحال كه نفرات اوليم . گيشه كه شروع كرد به فروش بليط دعوايي راه افتاد بيا به ديدن . يه نفر اومده بود توي صف به نمايندگي از 15 نفر . هيچي ديگه تا من بليط گرفتم مرد ِ گيشه رو بست و ويدا بلط گيرش نيومد . حالا من بليط داشتم او ن بي بليط. چه كار كنيم؟ به هر دري زديم يه بليط براي اون گير بياريم نشد كه نشد از طرفي يه اجراي فوق العاده هم گذاشتند كه ساعت 8 بود و ما هم نمي تو نستيم بريم . خلاصه به يه دختري بليط سانس6 رو فروختيم و از ديدن تئاتر هم دست بر داشتيم . اما بعدش بچه ها كه رفته بودن مي گفتن كه خيلي خوب بوده و تئاتر چند تا هم جايزه برده . من اگه مي دونستم همچين تئاتري هست روز آخر نمي رفتم . هفته ي قبل مي رفتم ولي من متأ سفانه دير فهميدم . كلي ناراحت شدم كه ويدا رو از كرج كشوندم بعدش اون 2 ساعت تو صف بود ولي نشد ببينيم . اصلن اين سيستم تئاتر توي كشور ما خيلي بيخود . اون از وضعيت فروش بليط . اون از وضعيت اطلاع رساني. هيچي ديگه ما دست از پا درازتر رفتيم كافه فرانسه چيز ميز خورديم كلي هم به شانس و مملكت و همه چي فحش داديم.

امتحان ميان ترم

اين ترم نمي دونم جرا اين قدر امتحان ميان ترم مي دم . امروز صبح كه يه امتحان ديگه داشتم اصلا ً دلم نمي خواست برم دانشكده . برم سر كلاسهايي كه هيچ لذتي نمي برم يا برم امتحان بدم. احساس مي كنم توي اين دو هفته ي اخير خيلي كسل بودم . البته الآن خيلي وقته كه ديگه نه از ته دل مي خندم نه به شادي زندگي فكر مي كنم . شايد يكي از دلايلي كه روحيه ام توي اين هفته بيشتر كسل شد اين بود كه فهميدم يكي از هم ورودي هاي پارسالم كه دوستم هم هست درخواست تغيير رشته داده و در اين تصميم آينده ي كاري علت اصلي بوده. مي گفت من خيلي آرماني در مورد جامعه شناسي فكر مي كردم . فكر مي كردم حداقل اگه آينده ي كاري تو اين مملكت نداره، از درسي كه مي خوني لذت مي بري اما دريغ از لذت . راست مي گفت دريغ و صد دريغ... سال اول كه پوست مارو با يه مشت درسهاي مزخرف عمومي كندند. امسال هم شايد بهتر از پارسال باشه اما جاي اميدي نيست.استادهاي دانشگاه خوب نيستند.درسها خيلي الكي فشرده شدند. توي درس نظريه هاي جامعه شناسي كه 4 واحد بيشتر نيست تو اگه واقعاً بخواي چيزي ياد بگيري شايد فقط بتوني 2 يا 3 تا جامعه شناس كلاسيك رو بشناسي. چه برسد به بقيه ي كلاسيكها و مدرنها. خلاصه اينكه حسابي حالم خراب بود. توي زندگي ام بدجوري موندم . نمي دونم مي خوام چي كار كنم هر چي به خودم اميدواري مي دم فايده نداره. اين از وضعيت دانشگاه و درس . از خوابگاه كه هرچي بگم كم گفتم.احساس ميكنم وقتم و عمرم داره فنا مي شه . البته امسال تو خوابگاه وضعم از پارسال بهتر شده . با هم اتاقي هام دوست شدم . مي تونم توي اتاق حرف بزنم و اگه كسي عقايدم رو بشنوه شاخ در نمي ياره يا بهم كافر و بي دين نمي گه. بچه ها با هم دوستن اما توي كار هم فضولي نمي كنن.شايد يكي از دلايلي كه خيلي بيشتر از سال گذشته خوابگاه مي مونم همين باشه. دنبال كار مي گردم كه هنوز پيدا نكردم و توي اين مورد از همه ي موارد نااميدترم. شايد به جرئت مي تونم بگم كه روزي نيست كه در مورد رشته ام فكر نمي كنم. هنوز نمي دونم درست انتخاب كردم يا نه.رشته ي جامعه شناسي توي دانشگاههاي ما فقط اسمش دهن پر كنه وگرنه نه توي رشته اش نه آينده اش هيچي پيدا نمي شه. واقعا ً الآن نمي دونم چرا دارم ادامه مي دم . فكرم اين قدر آشفته است كه چند شبه خوابهام همش تيكه تيكه اس . يه خورده مي خوابم بيدار ميشم فكر مي كنم دوباره مي خوابم بيدار مي شم فکر مي كنم باز مي خوابم. اينقدر تكرار ميشه تا صبح بشه. صبحهام كه مثل هميشه چاي درست مي كنم مثه يه آدم خوشحال و اميدوار صبحانه مي خورم. كلاس مي رم. كتابخونه يا سايت. بوفه و سلف. مي رم مي يام. مي رم مي يام. مي خورم مي خوابم . مي خورم مي خوابم تا شب بشه . بعد مي خوابم. مي خوابم مي خوابم .

Thursday, November 03, 2005

فرياد آزادي خواهي از حنجره ي گنجي


امروز نوشتن از كسي كه بيشتر عمر دوران اصلاحات را در زندان گذراند چندان آسان نيست. نوشتن از كسي كه يادآور دوراني پر تلاطم و آشوب در ايران بود نه تنها ناراحت كننده است كه از لحاظ سياسي هم مشكل زاست. امروز ميدان براي حمايت از گنجي خاليست و در اين ميدان خالي ست كه بايد سراغ ياران او را گرفت. كساني كه سالها خود را پشت ديوار گنجي پنهان كردند و با نام او چه بازي ها كه نكردند. آري امروز كه هيچ كس جز عده ي معدودي نه از لحاظ حمايت تئوريك بلكه از منظر حقوق انساني هم پشت او را خالي كرده اند، بايد يارن اصلي گنجي و مدافعان حقوق بشر را شناخت. در فضايي كه اختناق اجازه ي بردن نام او را نمي دهد سخن گفتن از گنجي يعني سخن گفتن از درد. به حق كه حاكميت خوب در سياست هاي اتخاذي اش در مورد او موفق بوده. نه در روزنامه اي نامي از اوست، نه در سايتي ، نه در دانشگاهي . آنها كه بايد از اين رعبي كه ايجاد شده خوب ترسيده اند و سكوت اختيار كرده اند. دوست آزادي خواه خود را تنها گذاشته اند و سكوت پيشه كرده اند. حاكميت مي خواست كه با پافشاري بر موضع خود در آزاد نكردن گنجي و آزار و شكنجه ي او زهر چشمي بگيرد كه انگار واقعا ً به خواست خود رسيده. گنجي به جرم ايستادگي بر عقيده ي خود در زندان است و پايداري او بر مواضع خود به حق ستودني است. همه ي ما مي دانستيم كه دوران جديد دوران سختي خواهد بود اما امروز نمي توانم باور كنم آنها كه سنگ آزادي به سينه مي زدند تا اين حد محافظه كار شده اند. قرار نيست از گنجي قهرمان بسازيم ، قرار نيست كه او را اسطوره ي آزادي خواهي كنيم اما بايد گفت كه مقاومت گنجي جاي تأ ملي براي آنان كه به دنبال ازادي مي گردند باقي مي گذارد. گنجي هم انسان است و به عنوان يك انسان حق دارد كه ازاد باشد . بيان عقيده حق اوست . اما چرا برخلاف ديگر آزادي خواهان پوشالي كه امثال انها هم كم نيست آماج حمله قرار گرفته است ؟ آيا پاسخ اين نيست كه او پايدري كرده و از عقايد خود عدول نكرده است؟ مانند اصلاح طلبان حكومتي، امروز محافظه كاري نو با شعارهاي پوچ نشده است. او به آنچه كه گفته عمل كرده و تمام دروغ هايي را كه حاكميت سر داده رسوا كرده است. آري جرم او رسوا كردن ماهيت اصلي آنها ست كه امروز با جامه اي نو وارد حكومت شده اند و تير او جايي را نشانه رفته است كه كسي جرئت سخن گفتن از آن را ندارد. ما همه سرنوشت حكومت هاي خودكامه را مي دانيم . مي دانيم كه هيچ آينده اي براي آنان متصور نيست اما باز هم چرا به اين حكومت آويزانيم؟ جز اين نيست كه مي ترسيم . كسي كه امروز از گنجي به عنوان انساني كه به جرم بيان عقيده دربند است ، حمايت نمي كند بزدل است. كساني كه به مواضع گنجي اعتراض دارند ولي از سويي دم از آزادي ، دموكراسي خواهي و حقوق بشر مي زنند اما از آزادي او حمايت نمي كنند ، شعار دروغ سر مي دهند. فردا اگر باز هم گشايشي در اين فضاي اختناق ايجاد شود همين جيره خواران حاكميت اند كه با نامي نو مي آيند و خود را آزادي خواه و اصلاح طلب مي نامند. گنجي خود گفته كه به دنبال جمع كردن حامي نيست و هيچ انتظاري از ديگران براي پشتيباني ندارد و تنها بر عقيده ي خود مي ايستد، اما اين وظيفه ي كساني ست كه به پي آزادي اند تا از حنجره ي گنجي فرياد آزادي خواهي سر بدهند.

Tuesday, November 01, 2005


آزادی حق گنجی است

Thursday, October 20, 2005

جامعه شناسي سياسي


تنبل شدم يه هفته اي هست هيچي ننوشتم.از كجا شروع كنم ؟ خوب اين ترم خيلي سرم شلوغ شده. هر چي درس تخصصي بود برداشتم كه همه ي استاداشون تحقيق و كار زياد مي خوان . اما الآن مي خوام از كلاس جامعه شناسي سياسي بگم. درسي كه با جلايي پور برداشتم. كلا ً جامعه شناسي سياسي رو خيلي دوست دارم و همين طور از بحث هاي تئوريك سياسي خو شم مي ياد. چون جلايي پور به سياست خيلي علاقه داره تقريبا ً 2 ساعت ما رو سر كلاس نگه مي داره. استاد گفته كه يه موضوع تحقيق ريز برداريد ، موضوعي كه لازم نيست منابع اون حتما ً كتاب باشه مي تونه مشاهده، مصاحبه و غيره باشه . من هم بعد از فکر کردن و مشورت با دوستان به اين نتيجه رسيدم كه علت فاصله گیری دانشجویان و دفتر تحكيم وحدت از احزاب رو بردارم . كه براي کار هم استدلالهای فعالان تحكيم و اصلاح طلبان را بررسی كنم اما مثل اینكه اين موضوع رو وقتي توي كلاس مطرح كردم چندان به مذاق استاد خوش نيومد چون هيچي نگفت البته بايد بگم از اون جايي كه جلايي پور عضو شوراي مركزي مشاركت است پس قاعدتا ً هم نبايد استقبال كنه . آقايان اصلاح طلبان حكومتي بعد از 8 سال نه تنها اشتباهات و بي برنامگي خودشون رو نمي پذيرند بلكه و قتي به اشكالات هاشون اشاره مي كني ناراحت هم مي شن. تازه خودشون رو محق مي دونند و باد هم به غبغب مي اندازند.
اما بايد بگم كه قيل از پيشنهاد دادن اين موضوع يه موضوع ديگه هم توي ذهنم داشتم كه اونو مطرح نكردم. موضوع بعدي در مورد فعال نبودن حضور دانشجويان دختر در سياست، در دانشگاه و تشکل های دانشجویی ، تريبون هاي آزاد، چاپ نشريه و ... بود . در اين مورد كه فكر مي كنم مي بينم ما زنها با اينكه توي اين مملكت بيشتر از مردان در معرض آسيب و اتهاميم اما كمتر به فكر مي افتيم كه دست به كار سياسي بزنيم و شايد اين مسئله دلايل زيادي داشته باشه كه من به بعضي از اونها اشاره مي كنم:
1. توي جلسه اي كه وسط هفته در مورد نقد جنبش زنان در دوران اصلاحات برگزار شد مرضيه لنگرودي حرف خوبي زد و اون اين بود كه" ما زنها مي ترسيم." گروه كثيري از ما از سياست واهمه داريم در صورتي كه تار و پود زندگي ما در اين سياست تنيده شده . ما هنوز سنگ ها مون رو با خودمون وانكنديم .
اگر شما هم به چند تا تحصن ويا اعتصاب رفته باشيد مي بينيد كه زنها خيلي بيشتر از مردها شعار مي دن ، فرياد مي كشن و عملكرد متفاوتي دارند كه وقتي به علتش فكر مي كنم مي بينم زنها از انفرادي مبارزه كردن ترس دارند. در يك جمع خوب حرف مي زنند چون به علت حضور ديگران جسارت پيدا كردن . وقتي مي بينند كه ديگران با اونها همراه هستند خوب عمل مي كنند . من شخصا ً توي دانشگاه ديدم كه دخترها كمتر نشريه چاپ مي كنند . كمتر مقاله مي نويسن. كمتر اظهار نظر مي كنن و توي گروه هاي خيلي معدودي از دختران بحث سياسي رواج داره ، با اينكه آگاهي چندان بدي ندارن اما به علت اينكه كمتر به تبادل نظر مي پردازن پس آگاهي و افكار شون رشد نمي كنه .
2. حضور پر رنگ دختر ها در فعاليت هاي فرهنگي و اجتماعي و حضور كم رنگ در فعاليتهاي سياسي نشان از يه واقعيت داره و اون هم اينه كه دختران در اين زمينه خيلي كم رشد كردند . خانم لنگرودي در جلسه مي گفت: يكي از انتقاداتي كه به حضور 60 % دختران در دانشگاهها مي شه اين هست كه: تعداد زياد دختران، دانشگاهها رو از فعاليت سياسي دور كرده. و من بايد بگم كه اين مسئله توي دانشگاههاي انساني پر رنگتره .
شما اگر به اعضاي اصلي انجمنها، دفتر تحكيم نگاه كنيد كمتر زني رو مي بينيد كه حضور داشته باشه و فعال باشه و اكثرا ً منفعل اند . البته توي دفتر تحكيم كه اصلا ً زني وجود نداره. يكي از دلايل ديگه اي كه من بهش فكر كردم شيوه ي تر بيتي دختران هست . توي خانواده هاي معدودي ما مي بينيم كه به اعتماد به نفس دختران اهميت داده مي شه و اجازه ي اظهار نظر داده مي شه اما در عوض اين پسران هستند كه با جسارت رشد مي كنن و قاعدتا ً در اجتماع هم حضوري پر رنگتر دارند. دختر از لحظه ي دنيا آمدن يه علت دختر بودن توي لفافه بزرگ مي شه و شيوه ي تر بيتي و فكري والدين طوري هست كه هر گونه فعاليتي رو سركوب مي كنه .
به دختران ياد داده مي شه كه سرت توي كار خودت ياشه و اين ديگران هستند كه هميشه براي تو تصميم مي گيرن . اين پرورش باعث ميشه كه يه دختر 20 ساله هنوز هم براي انجام خيلي از كار هاش از بزرگترش اجازه بگيره و هميشه به دنبال يه نقش حمايتي باشه . كسي كه دستشو بگيره و بهش بگه چي كار كنه .
3. دليل سومي كه بهش فكر كردم اينه كه زنها در كار تشكيلاتي ضعيف عمل مي كنند و تمام عواملي كه در بالا گفتم باعث مي شه كه زنها اصلا ً به كار گروهي نپردازن. لازمه ي فعاليت سياسي داشتن يه گروه بحث قوي با نظرات گوناگون هست،گروهي كه امكان تبادل نظر داشته با شند اما باز هم اين دختران هستند كه به علت اينكه هميشه توسط خانواده تحت نظرند كمتر به ابن سمت كشيده مي شن . اما بايد بگم كه دخترها متأ سفانه چندان ديد بازي هم نسبت به اجتماع ندارند و در زمينه ي تحليل سياسي ضعيف هستند كه شايد يكي از دلايل اصلي اون هم همين نداشتن گروههاي بحث هست و علت ديگه اون هم ديواري هست كه جامعه بين جنس زن و مرد مي كشه . ما دختران هميشه از خوردن برچسب بي حيا بودن هراس داشتيم و از جنس مخالف به علت اينكه جامعه به ما انگ بي چشم و رو بودن مي زنه پرهيزكرديم * ارتباط داشتن و حتي در بعضي موارد حرف زدن با مردها رو بد مي دونيم و به اعتقاد من اين مسئله دقيقا ً بر مي گرده به تربيت ما .تربيتي كه ما رو طوري بار آورده كه مال همه هستيم ولي به خودمون تعلق نداريم . جامعه اي كه ما رو
"زن مادر ، زن كدبانو ، وزن معشوقه "** بار آورده و اين الگوي زن رو ترويج مي كنه . حق آزاد بودن و فكر كردن رو از ما گرفته .
داشتم فكر مي كردم كه ما زنها براي به دست آوردن خيلي چيزها بايد بجنگيم. جامعه، قانون، تعاملات اجتماعي ، مناسبات اداري وكاري و خيلي چيزهاي ديگه رو بايد تغيير بديم .بايد طوري تغيير بديم كه حقوق زنها هم در همه اينها لحاظ بشه . راه ما براي ميارزه خيلي طولانيه و من تمام اينها رو نه تنها با مبارزات زنان كه با مبارزات سياسي قابل تحقق مي بينم. توي جامعه اي كه آزادي وجود نداره هيچ چيز وجود نداره . به دست آوردن آزادي پيش فرض تمام حقوق ديگه هستش .پس ما زنها چرا اين قسمت از زندگي رو تا اين حد ناديده گرفتيم؟ اگر بخواهيم عدالتي وجود داشته باشه بايد اول براي آزادي بجنگيم . بايد به دنبال دموكراسي باشيم .رعايت حقوق بشر بايد دغدغه ي همه ي ما باشه . حقوقي كه اگر رعايت نشه زن و مرد هر دو آسيب مي بينند.


* نكاتي كه من بيان كردم با توجه به وجود اين رفتارها در ميان همه ي زنان بود و موارد استثنا رو لحاظ نكردم.
** نقل شده از سخنان خانم لنگرودي

Wednesday, October 12, 2005

گيلانه، گريه ، ناله


امروز گيلانه رو ديدم، راستشو بگم بعد از مدتها از اينكه رفته بودم سينما پشيمون نبودم و اين واقعا ً جاي شكر داره.گيلانه داستان گذر زمانه.گذري كه نه مي خواد شروعي و نه پاياني رو نشون بده . فيلم روايت 15 سال زندگي يه خانواده ي شماليه، روايتي جديد از جنگ كه جنگ رو اين بار از شمال كشور نشون مي ده، گيلانه قصه ي درد آدمي ست ، قصه اي گرچه تلخ اما واقعي ، آنچه كه در طي 8 سال جنگ بر مردم اين سرزمين گذشت و آثار آن تا نسلهاي بعد باقي ست، اتفاق كمي نبود . اتفاقي كه شايد من هيچ چيز از اون رو به ياد ندارم اما آثار اون رو بارها در جايي كه زندگي مي كردم ديده ام . وقتي فكر مي كنم چه قدر راحت زندگي انسانها به خاطر خودكامگي و قدرت طلبي آدمها تباه شد مي خوام بالا بيارم .
بايد بگم كه شايد سو‍ژه ي فيلم تكراري بود اما فيلم نامه خوب نوشته شده بود و اگر بازيه فاطمه معتمد آريا نبود فيلم چندان ارزشي نداشت . نمي گم بازيش خيلي عالي بود اما از نقاط قوت فيلم بود. تقارن زماني كه در فيلم رعايت شده بود خيلي جالب بود . وقتي كه اسماعيل(بهرام رادان) به جنگ مي ره هيچ اتفاقي نمي افته اما اون چيزي كه شما 15 سال بعد از اسماعيل مي بينيد يه افليجه كه گيلانه(فاطمه معتمد آريا) از اون مراقبت ميكنه نه تنها فلج شده بلكه شيميايي هم شده و موجي هم شده و دچار حملات عصبي مي شه. 15 سال بعد هنگام سال تحويل دقيقا ً وقتي بود كه آمريكا به عراق حمله كرد. دوست ندارم اين تقارن زماني و تاكيدي كه فيلمنامه روي اون داره رو تفسير كنم چون حوصلشو ندارم. مي خوام از ديالوگهاي توي فيلم بگم . از برداشتهاي مردم از جنگ كه خيلي جالب بود. مثلا‌ً وقتي كه مردي با گفتن اينكه " جنگ بايد زماني كه خرمشهر رو پس گرفتيم تمام مي شد" اشاره مي كنه يه تماميت خواهي آنها كه بر ما حكم مي رانند . يا زني كه ميگه "وقتي كه جسد زني رو از زير آوار بيرون مي آوردن مادر مرده بود اما بچه اش همونجور به سينه ي مادر آويزون بود و داشت از مادر مرده اش شير مي خورد" به بي رحمي و خشونت و حيوان شدن خوي ما انسانها اشاره مي كنه. جايي كه ننه گيلانه ميگه "چه طور وقتي بچه هاي ما توي جبهه پرپر مي شدن كسي اعتراض نمي كرد" و در همون زمان تلويزيون تصاوير اعتراض جهاني براي حمله به عراق رو پخش ميكرد.
بايد بگم كه اگه از فيلمهايي مثل خيلي دور خيلي نزديك لذت برديد شايد از اين فيلم چندان خو شتون نياد . اگه روحيه رمانتيكي داريد ، اگه از جنگ خو شتون نمي ياد يا اگه هيچ وقت تلخي زندگي رو نچشيديد و به ديگران فكر نكرديد من بهتون توصيه مي كنم فيلم رو نبينيد .


*گيلانه در 30nema
** نقد گيلانه در BBC
*** نقد هادي نيلي(تصويري از جنگ به همان تلخي كه هست)

Tuesday, October 11, 2005

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد
بنویس کی آن مرد در باران می آید
آن انتظار خیس مان پایان ندارد
بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارند یا باران ندارد
بابا انار و سیب و نان را می نویسد
اما برای خوردن اش دندان ندارد
ایمان برادر گوش کن نقطه سر سطر
بنویس بابامثل هر شب نان ندارد
نمی دونم ولی این شعر خیلی روی من اثر گذاشت. شاید بهتر ِ آدم روز تولدش حر فهای خوب بزنه اما من دوست داشتم این شعر رو بگذارم اینجا ، شعری که صبح وقتی از خواب بیدار شدم یکی از بچه ها زده بود روی در کمدش و با خوندنش احساس کردم یه چیزی توی دلم تکون خورده.این شعر منو یاد زندگی می اندازه در عین حال که خاطرات بچگی رو به یادم می یاره.دوست داشتم امروز حداقل امروز به زندگی فکر نکنم و بتونم برم جایی که از این روزمرگی رها بشم ، کاری که دوست دارم رو انجام بم اما انگار نمیشه و چون این چند بیت اینقدر من رو آزار داده می ذارمشون اینجا تا همیشه به یادم باشه.
صبح با خودم آرزو می کردم ای کاش وقتی از خواب بیدار می شدم یادم نمی بود که امروز روزتولدمه. ای کاش فراموش کرده بودم . یا وقتی به یاد می آوردم که امروز تموم شده بود. وقتی یاد پارسال می افتم و اون حس های عجیب و غریب ، اینکه من تازه وارد دانشگاه شده بودم و چه قدر متعجب بودم که زندگی ام داره تغییر میکنه و دنیای من داره وسعت پیدا می کنه و روز تولدم مصادف شده بود با اولین روزی که رفتم خوابگاه و تنهایی اون روز چه طور این قدر واضح توی ذهنم نقش بسته اعصابم به هم می ریزه. اعصابم به هم می ریزه و دلم می خواد فقط فریاد بزنم که من خسته ام، خسته....

Monday, October 03, 2005


من زياد از اين يادداشت اول وبلاگ خوشم نمي ياد كه همه مي يان سلام مي كننو از اينكه چي مي خوان بنويسند مي گن. شايد به خاطر اينه كه من هم توي وبلاگ قبلي كه داشتم، از اين سلامها كردم و هزار تا هم قول به خودم دادم كه در چه مواردي مي نويسم و وبلاگ نوستن رو هيچ وقت ترك نمي كنم اما دريغ از يه يادداشت درست و حسابي كه من تو اون وبلاگ بنويسم پس در شروع اين وبلاگ جديدم هيچ قولي نمي دم ولي سعي مي كنم تعهدم رو به نوشتن از دست ندم و از تجربه هاي وبلاگ قبلي هم استفاده كنم و هر كاري كه اونجا كردم اينجا انجام ندم.
خوب من بيشتر سياسي اجتماعي و گاهي وقتها هم ادبي مي نويسم . اسم وبلاگم هم از يه شعر شمس لنگرودي گرفتم كه شعر رو اينجا مي گذارم.
سخن از آزادي ناتمام است
وقتي كه نسيمي حتي
مدد نمي كند
موريانه ها و علف ها را بتكانند
به غرور مردگان
از م‍‍‍ژه هاي تاريكشان.

سخن از آزادي ناتمام است
وقتي كه شهيدان
لب به سخن نمي گشايند.

سخن از آزادي ناتمام است
وقتي كه در صف نان مي ايستي
وفرصت رأي گيري
از دست مي رود.

اين هم بگم كه شايد انگيزه ي اصلي من براي زدن يه وبلاگ جديد ، وبلاگ نويس شدن یکی از دوستانم بود كه با پشتكار زياد داشت تند تند پست مي فرستاد خوب من هم حسوديم شد!!!!!