Tuesday, April 18, 2006

رعايت شئونات اسلامي الزامي است!!!


امروز به همراه سيزيف رفته بوديم سازمان مديريت و برنامه ريزي تو ميدان بهارستان كه يك سري
اطلاعات در مورد محل تحقيقمون به دست بياريم و از كتابخونه ي اونجا استفاده كنيم. يكي از دوستام بهم گفته بود خيلي به حجاب و آرايش گير مي دن. ما هم آرايش نكرديم و رفتيم . فكر مي كنيد چي شد؟؟ ما رو راه ندادند . چرا؟ چون مانتو هامون تو معيار اونها كوتاه بود . مي خواستم به زنه كه كنترل مي كرد بگم هنوز مانتوي كوتاه نديدي . فكرشو بكنيد زنه حتي از ما نپرسيد چي كار داريد اولين حركتي كه كرد اين بود كه خانم برو عقب اول پوشش ات رو ببينم بعد كارت رو بگو . منو كارد مي زدن خونم در نمي اومد . بيچاره سيزيف كه هر چي غر بود سر اون زدم . شرمنده ام سيزيف . حالا يه روز ديگه بايد برم اما اين دفعه شئونات اسلامي رو بايد رعايت كنم. واي آرزو مي كردم ما يه روز از دست اين مسخره بازي ها و اعمال سليقه ها راحت بشيم .حالا مانتوي ما دوتا فقط چند سانت بالاتر از زانو بود. انگار دارم مي رم مسجد يا امامزاده . بابا دارم مي رم يه سازمان اداري. تازه من با همين مانتو ام مي تونم برم مسجد !!!بدتر از همه اين تحقيري بود كه آدم مي شه . وقت گذاشتي و كلي راه اومدي . اون هم تو ترافيك تهران و از كارت زدي حالا بايد بري دوباره بياي . تازه كلي پول كرايه تاكسي هم داديم. من هم كه اينقدر عصباني بودم پشت سر هم غر مي زدم.دعا مي كردم اين كاندوليزا رايس هر چه زودتر بياد اين بمب هاش رو بريزه رو سر اينها . از دست اين مسخره بازي ها كه با نام اسلام مي شه راحت بشيم!!!

Friday, April 07, 2006

تابو شکنی در روابط دوستی

مدت زیادیه که دارم در مورد شکستن یه تابوی بزرگ فکرم می کنم . در بعضی موارد به قطعیت رسیدم اما دلیل اصلی که نمی تونم این کار رو انجام بدهم موقعیت کنونی و وابستگی مالی به خانواده و شرایط اجتماعی زندگی ام هستش . اگر مسئله رو بشه، به احتمال 100 درصد من از خانواده طرد می شم . اما از طرفی چون حاضر نیستم هیچ قید و بند و تفکر سنتی رو بپذیرم یا بعدها برای رفع و رجوع این مسئله کلاه سر طرف مقابلم که هر کسی می تونه باشه بگذارم به احتمال زیاد این کار رو انجام می دم . از عمل کردن بهش مطمئنم که پشیمون نمی شم چون خیلی وقته که دارم فکر می کنم . اما احتمالاً انجامش رو به زمانی موکل می کنم که شرایط اقتصادی مناسبی داشته باشم و تا حدودی استقلال پیدا کرده باشم. مشکل ِ اصلی، در حال حاضر، من نیستم چون تضاد درونی ام حل شده اما شرایط بیرونی مانع اصلی شده . توی شکستن یه تابو افراد درگیر با اون از یه طرف دچار تناقضات درونی هستند و از طرف دیگه مانع های بیرونی مسئله رو پیچیده تر می کنه . مثلاً سالها پیش که رابطه دختر و پسر قبل از ازدواج یه تابوی بزرگ بود خیلی از افراد غیر از مشکلات درونی دچار شرایط خفقان آور بودند اما روابط آزاد خیلی راحت خودش رو به جامعه تحمیل کرد چرا که نیاز جامعه ی امروز بود و امروزه به میزان وسیعی رشد کرده و سیر طبیعی خودش رو داره طی می کنه . گرچه هنوز هم در ذهن خیلی ها یه تابو هستش و خیلی از دختر وپسرها اون رو از خانواده هاپنهان می کنند و یا اینکه خیلی از دخترها تأکید دارند توی جمع دوستان خودشون بگن که دوست پسر من حتی به من دست نمی زنه چه برسه به اینکه من رو ببوسه و خودشون رو در رابطه با جنس مخالف، مثل مریم مقدس معرفی می کنند که هیچ نیاز جنسی ندارند و حتماً فرشته ی آسمانی هستند و از نظر غریزه و میل جنسی آدمیزاد نیستند ، که من هم کم ندیدم . نمونه اش دانشکده ی ما که پر از، اینجور آدم هاست. یا مثلاً پارسال که من توی خوابگاه توی اتاقی افتاده بودم که در این زمینه بچه ها فکر خیلی بسته ای داشتند و توی روابطشون می خواستند اثبات کنند که ما خود مریم مقدس هستیم . بعضی هام که اصلاً همچین چیزی رو انکار می کردند و اگر مثلاً می فهمیدن که تو دوست پسر داری حرفهایی نبود که پشت سرت نزنند .یا اگر هم رابطه اشون رو می گن حتماً تأکید می کنند که قراره ما با هم ازدواج کنیم و فکر نکنید که من یه دختر پتیاره ام که هر چند ماه یک بار با یه نفر دوست هستم . نه، اگر رابطه ای هست آخرش به ازدواج می رسه . والدین هم که فقط همین(ازدواج) رو می خوان . این از دید بد و منفی فرهنگ جامعه ی ما ناشی می شه که زن رو یا مریم مقدس می دونه یا پتیاره که هر شب با یکی می خوابه . البته این دید مریم مقدس کمی تعدیل شده و تبدیل شده به معشوقه ای که با جنس مخالف رابطه داره اما با حفظ حدود . از نظر روانی نیاز داره اما نیاز جنسی نداره . به جنس مخالف وابسته نمی شه مگر اینکه قول ازدواج گرفته باشه . اگر هم یه وقت وابسته شد نباید بگذاره که دامنش مبادا آلوده بشه و از نظر جنسی اصلاً نباید وابسته بشه . کلاً باید دور این یه مورد رو خط بکشه که خطرناکه. اگر هم نشانه ی پاکی اش (بکارتش ) به فنا رفت خوب بعداً که خواست ازدواج کنه می ره می دوزه که یه کلاه بزرگ هم سر خودش بگذاره و هم سر طرفش. تازه طرف مقابل هم خوشحاله که خانم پاک می باشندغافل از اینکه طرف هم خودش قبل از ازدواج رابطه ی جنسی داشته اما چون راهی برای کشف اون نیست پس از اتهام(اصلاً چرا رابطه ی جنسی داشتن قبل از ازدواج یه برچسبه یا مثل یه اتهامه؟من فکر می کنم کسی که رابطه ی جنسی داره بلوغ جنسی درست و حسابی داره و نیاز خودش رو درک می کنه و با شناخت جنسی دست به انتخاب طرف مقابل خود می زنه) مبرا است و با همه ی اینها زنی رو می خواد که حتماً دست نخورده باشه چون قراره که خودش بعد از ازدواج تغییر رویه بده و آدم خوب و سر به راهی بشه که تا آخر عمر به زنش وفاداره. وهمه به همین راضی اند که بدبختانه توی این جامعه ی گنداب زده اکثر مردها هم این تفکر رو دارند. به سن، تحصیلات و شغل و غیره هم مربوط نمی شه چون یه مسئله متفاوتیه و حفظ بنیان خانواده در همین چند قطره خونیه که شب مبارک زفاف بر ملحفه می چکه . وای اگر نباشه هیچ خانواده ای شکل نمی گیره و جوانان ما فاسد شده اند وحالا بیا درستش کن . خاک تو سر این ملت که عادت کردند فقط دروغ بگن . نه تنها به دیگران که بیشتر از همه به خودشون . یه روز داشتم به یکی از دوستام می گفتم که اگر مردی بخواد از روی پرده ی بکارت من با من ازدواج کنه یا رابطه ی دوستی برقرار کنه و در مورد من قضاوت کنه من نه تنها با طرف رابطه برقرار نمی کنم که دورش رو یه خط می کشم و می اندازم دور. اون جواب داد آخه تو فکر می کنی چند درصد مردهای این جامعه درست فکر می کنند و به ادعاهاشون در مورد فکر باز و روشنی که دارند عمل می کنند؟ جواب دادم حتی اگر به همین دلیل هیچ کس طرفم نیاد حاضر نیستم این حقارت رو بپذیرم.البته دوستم راست می گفت . خیلی کمتر از اون چیزی که من وتو فکرش رو بکنیم همچین مردهایی پیدا می شن . فقط حرف می زنند دریغ از عمل البته خود دختر ها هم تو این زمینه خیلی محافظه کار و متناقض عمل می کنند . من فکر میکنم داشتن رابطه ی جنسی در حین دوستی یه مسئله ی طبیعی و کاملاً منطقیه و دختری که اون رو پذیرفته یعنی یه تابو رو شکسته و اون رو دور ریخته و نباید دوباره برگرده و تن به همون سنت غلط بده اما تمام مشکلاتی که در بالا گفتم از عوامل اصلی بازگشت دوباره به همون نقطه اوله.
پیوست: این پست بعد از فرستادن اولیه اصلاح شده و مطالبی به اون اضافه شده که دید من در این زمینه بیشتر توضیح داده شده .

Sunday, April 02, 2006

13منهای 2 روزبطالت


گفتم یه پست بنویسم شاید حس وبلاگ نویسی دوباره برگشت . این بی حوصلگی هم بد دردیه ها و تعطیلات عید همون چیزیه که من چند سالی از ازش بدم می یاد . روزهایی که باید توی خونه سپری کنم و به خاطر تعطیل عمومی بودن هیچ جایی نمیشه رفت . در خوابگاه رو می بندند . ما هم باید کوله و بارمون رو جمع کنیم بریم خونه . در کانون گرم خانواده روزهای خوشی رو سپری کنیم . هفته ی اول که رسماً همش مهمون داشتیم . مهمون از شهرستان . فامیل هایی که سال هاست ندیدی و اگر باز هم نبینی هیچ تغییری در وضعیتت ایجاد نمی شه . افرادی که از فضاهایی که تو در اونها هستی دوراند و حتی 10 کلمه حرف ندارید با هم بزنید . طبق معمول من بالاجبار ساکن خونه شده بودم و نزدیک 1 هفته ای از خونه بیرون نرفتم . دل و دماغ هیچ کاری هم نداشتم .کتاب خوندم و روزنامه . با خودم کلی فکر کردم و به این نتیجه ی دوباره رسیدم من با این وضعیتم اگر تا چند سال دیگه خودم مستقل نکنم دیوونه می شم و باید سراغم رو از تیمارستان گرفت . حرکات و رفتارهایی بین خانواده و مهمونها می دیدم که واقعاً حرص می خوردم . بحث کردن هم فایده ای نداشت . دنیای من خیلی دور افتاده تر از اون چیزیه که بشه فکرش رو کرد . شاخک های فمینیستی ام بدجور فعال شده بود و داشتم حرص می خوردم از حرفها و رفتارهای کلیشه ای و بی معنی . مامان هم که فقط غر می زد و من رو به باد انتقاد و نصیحت می گرفت . آره جلوی مهمونها آبروداری کن . ریدم تو این آبرو. ریدم تو این سنت . حالم اینقدر بد بود که باورم نمی شد . دوست جون هم رفته بود مسافرت و نسیم مونده بود و حوضش. هیچی دیگه ، این پروسه ی شادی آور و خاطره برانگیز رو که پشت سر گذشتم . کوله بارم رو جمع کردم و به زور هزار تا دروغ تونستم برای 2 روز خودم رو نجات بدم . به بهانه ی تحقیق جامعه شناسی روستایی رفتم به یه روستایی به اسم سیاهپوش توی استان قزوین و نزدیک گیلان . خوش گذشت . هم تحقیق کردم هم یه کمی تفریح . آدمهای جدید دیدم و برای اولین بار تنها با دوستهام سفر کردم . تجربه ی خیلی خوبی بود . بعدش هم که اومدم تهران و رفتم عید دیدنی منزل فامیل گرامی و تمام عید دیدنی دعواهای مخفی و حرفهای خاله زنکی بین خواهر ها و برادر هارو تماشا کردم . از اون جایی که من با فامیل رابطه ی خوبی ندارم و از فامیل بازی خوشم نمی یاد اون هم فامیل ما که همش خاله زنک بازیه سالی یک بار به زور به این فامیل گرامی سر می زنم . دیگه همه شروع کرده بودن به گله آره بی معرفتی . فکر کردی از دماغ فیل افتادی . از همه باحال تر این حرف بود که نسیم از وقتی دانشگاه رشته ی خوب و جای خوب قبول شده فکر کرده چی کار کرده . به ما محل نمی گذاره . تهرانه و به ما سر نمی زنه . من هم فقط ساکت بودم و گوش به انتقادها و نصیحت ها و گله ها می دادم و زحمت جواب دادن به خودم نمی دادم . چون امکان داشت یکهو جوش بیارم و این روابط مسخره و فرمالیته ی فامیلی رو به هم بریزم و مامان و بابا رو علیه خودم بشورونم.الآن همکه به شدت ِ منتها دپرسم و با خودم کلنجار می رم که برای تحقیق هام باید چی کار کنم و وقت کمه و از همین فردا باید شروع کنم .این هم حکایت بی پایان من . راستی سال نو مبارک . دوست دارم سال خوبی باشه اما می دونم که نیست . من که روز سیزده به در تو خونه موندم ولی امیدوارم این بیرون نرفتن برایم نحسی نیاره!!!!

Saturday, March 18, 2006

گنجي آزاد شد!

طبق اخبار رسيده گنجي امروز صبح، شنبه، آزاد شد. دوست جون يك فرياد از روي خوشحالي زد. ما الآن خيلي خوشحاليم. به همه دوستان تبريك مي گم

Saturday, March 11, 2006

تا حالا ، حالتون به هم خورده؟

نمي دونم چي شد . داشتم فكرمي كردم برم تهران يا نه ؟ رفتم حمام يه دوش بگيرم شايد اين بي حوصلگي و خستگي كمي برطرف بشه . وقتي آب روي سرم مي ريخت ناخودآگاه اشك هايي رو كه دو روزه تو گلوم گير كرده ريخت بيرون . احساس مي كردم با هر ضجه اي كه مي زنم تمام انرژي ام ازم گرفته مي شه . داشتم شير حمام رو مي بستم كه بيام بيرون . احساس كردم تمام دنيا دور سرم داره مي چرخه. سرم گيج مي رفت نمي تونستم خودم رو كنترل كنم ديگه هيچي نمي ديدم . خودم رو از حمام پرت كردم بيرون افتادم روي تخت . نمي دونم چه قدر گذشت؟ 10 دقيقه؟ 15 دقيقه؟ هيچي حس نمي كردم . انگار تو يه دنياي ديگه اي بودم . بعد از يه مدتي به خودم اومدم داشتم از سرما مي لرزيدم . تازه فهميدم كه حالم به هم خورده .

Thursday, March 09, 2006

روز جهاني زن : روز مبارزه

سو جر نر تروث زن سياهپوستي بود كه بر ضدبردگي و محروم كردن زنان از حق رأي بي پرده سخن مي گفت ، واين دو مسأله را از نزديك با يكديگر پيوند داد. هنگامي كه با لحن مؤكد و پرشور در يك اجتماع ضدبردگي در اينديانا در دهه ي 1850 سخنراني مي كرد، مرد سفيد پوستي خطاب به او فرياد زد: من باور نمي كنم تو واقعاً زن باشي. او علناً سينه هاي خود را برهنه كرد تا زن بودن خود را اثبات كند. *

خشونت عليه زنان
1)زن براي اثبات زنانگي اش از عضوي استفاده مي كند كه مردان خيلي خوب مي شناسند . آره سينه هايي كه يك مرد هم از آن شير خورده و هم با آن عشقبازي كرده اما امروز صاحب ِ آن سينه ها را زن نمي داند چرا كه از زن در ذهن او تداعي كننده ي لذت است و ابزاري براي خوشي اما زن را انسان نمي داند .در جمعي به او توهين مي كند و از او مي خواهد كه نشان زنانگي اش را عريان كند . آري او با سخنش قصد دارد شخصيت او را بكوبد و با اين كار با خشونت او را زير سؤال ببرد.
2)توي سالن ابن خلدون نشستيم داريم تصاويري را مي بينيم كه افسانه نوروزي آزاد شده است و تمام روزنامه ها خبر آن را منعكس كرده ان . بعد از آن صحنه هاي پرتنش از مسائل زنان در زندان اين تصاوير چه قدر شيرين است كه ناگهان صداي موش موش مي آيد . سحر چراغ ها را روشن مي كند . يك همستر دست آموز را در سالن تاريك و پر ازجمعيت رها كرده اند تا مراسم را برهم بزنند . اول باورم نمي شد اما وقتي يكي از دوستان به من گفت كه استاد كچوئيان وقتي بچه ها رفته بودند و به مراسم دعوتش كنند گفته بود خوب است كه بين شما زنها يه موش رها كنند خوب هم باور مي كنم. بله ايشون استاد دانشگاه هستند ولي واي به حال استادي كه علمش براي تحقير ديگران به كار مي رود نه براي تعالي . اين مرد هم در همين نظام مردسالار و زن ستيز بزرگ شده است.
3)با چند تا ازدوستام ساعت يك ربع به چهار مي رسيم به پارك دانشجو . چند نفري به صورت گروه هاي كوچيك ايستادند . كم كم تعدادمون زياد مي شه . در حال راه رفتن تو محوطه 5 يا 6 مرد لباس شخصي رو مي بينم كه در حال گزارش دادن هستند . مرد مي گه 15 يا 20 نفري هستن . بعد مي گه آره مواظبيم . بعدش مي گه گوش به فرمانيم . مي ريم جلوي پارك مي ايستيم . شعار ها را بالا مي گيريم . شعار من: "ما زنان خواهان حقوق انساني خود هستيم" پلاكارد رو مي گيرند و خبرنگار ها و عكاس ها نمي دونم از كجا پيداشون شد شروع مي كنند به عكس گرفتن . در عرض 10 دقيقه اطرافمون پر از آدم و بيشتر نيروهاي پليس و اطلاعاتي مي شه . بهمون اخطار مي دن ما سرود مي خونيم . نگاه به چهره ي گلناز و نوشين و فرناز مي كنم همه خوشحاليم و مي خنديم اما پشتمون پر از نيروي پليسه . يكي از بچه ها مي ياد بيانيه رو بخونه .يه گوشم به بيانيه است اون يكي گوشم صداي پليس رو مي شنوه :تا 5 دقيقه ديگه بايد متفرق بشيد . كيسه هاي پر از آشغال پرت مي كنند روي سر مون و بچه هايي كه نشسته ان . يكهو حمله مي كنند با باتوم. دختر رو با شالش مي گيرن و مي كشن . فرار مي كنيم . مي خوان متفرقمون كنن. مي ريم سمت پياده رو كه حمله مي كنند مي دويم تو خيابون . مرضيه مرتاضي با ماست ،باتوم خورده . بين ماشين ها مي دويم، مردم انگار فيلم سينمايي تماشا مي كنند عين خيالشون نيست تازه يكي برام شكلك در مي ياره .نيروي اطلاعاتيه به من نگاه مي كنه و سرشو بالا پايين مي كنه يعني به حسابت مي رسم . دوباره جمع مي شيم و سرود مي خونيم و شعارهامون رو نشون مردم توي خيابون و ماشين مي ديم كه يكهو پليس ضد شورش حمله مي كنه من صف اولم براي دويدن دير شده سعي مي كنم فرار كنم كه مي خورم زمين و كناري هم مي خوره . باتومي كه به من بايد مي خورد چون مي افته روي من حواله ي اون مي شه . پليس دنبالم مي كنه تا توي رستوران بوفالو . بعد از چند دقيقه يكي در گوشم مي گه شعارت رو جمع كن الآن تنهايي و همه متفرق شدن، مي گيرنت. مي يام دنبال بچه ها مي گردم . خيلي خسته ام . شايد نيم ساعت يا بيشتر شده . خيلي بهم فشار اومده . سرخورده ام اما اصلاً نااميد نيستم . مي دونستم توي نظامي كه رنگ و بويي از تمدن و دموكراسي نداره با هر حركتي به شدت برخورد مي شه . مردم اين كشور به هيچ چيز نبايد آگاه بشن . مخصوصاً زن كه اگر آگاه بشه پايه و اساس اين نظام متحجر رو كه مردسالاريه زير سؤال مي بره . تنها آرزوم اين بود كه بلايي سر كسي نيومده باشه . اما بعد كه از كنار ميني بوس هايي كه بايد ما در آنها مي بوديم رد شدم ديدم چند تا زن رو و يكي از پسرهاي پلي تكنيك رو دستگير كردن. ديروز ديدن مرداني كه هم پاي ما سرود مي خوندند برام يه دنيا شادي به همراه داشت.
بعداً خبر دار مي شم كه سيمين بهبهاني رو حسابي كتك زدند . وقتي شب تو ماشين نشستم به صحنه هايي كه ديدم فكر مي كنم ناخودآگاه گريه ام مي گيره . انگار يه توده بزرگ تو دلم سنگيني مي كنه . سرم درد مي كنه و پاهام مي لزره . خيلي خسته ام ....

ديروز روز جهاني زن بود بايد تبريك بگم اما به قول يكي از دوستام روز جهاني زن روز مبارزه است .
*صفحه 216 كتاب جامعه شناسي آنتوني گيدنز

Wednesday, March 01, 2006

زندگي شلوغ و پلوغ من


امروز حال و هواي خوبي نداشتم . بايد براي يه نشريه دانشجويي مقاله مي نوشتم كه مو ضوعش خشونت عليه زنان بود .مشغول گشت و گذار در اينترنت بودم كه اين موضوع رو توي موتورهاي جستجو سرچ كردم خلاصه اينكه با زور دو سه تا فيلتر شكن سايت هاي قدغن رو باز كردم و شروع كردم به خواندن مواردي كه زنان از خشونت عليه زنان گفته بودند.موارد عيني زيادي خوندم كه از تجربه هاي تلخ زنان و دختران نقل شده بود . بعضي ها اينقدر بهم فشار مي آورد كه يكهو مي زدم زير گريه و حالم بد مي شد. در عين حال بايد فكرم رو منظم مي كردم براي نوشتن كه سخت بود ،مامان هم ظهر رفته بود تهران گفته بود كه براي فردا ناهار درست كنم . از طرفي بايد موضوع تحقيق جامعه شناسي ادبيات رو انتخاب مي كردم و براي استادم ميل مي زدم .مقاله رو نوشتم و سند كردم . حالا بايد غذا درست مي كردم . درحين اين كار توي ذهنم وقايعي كه خونده بودم رو مرور مي كردم و اعصابم به هم مي ريخت ، از طرفي گفتم براي اينكه ذهنم آروم بشه برم كتاب بخونم كه رفتم سراغ كتاب پرنده ي من نوشته ي فريبا وفي . خوب نشد كه بدتر هم شده . داستان در مورد يه زن خانه دار كه راجع به وقايع زندگي اش و تلخي هاي اون مي نويسه . بايد بگم كه ناراحتي ها و افسردگي هاي اين زن اينقدر زياد ِ كه در خوشي هاي اندكش توي اونها گم مي شه . حالا معضل چند تا شد . ذهنم اينقدر درگير بود كه نمي دونستم چي كار كنم . فكرم پيش بچه هايي كه رفته بودن استاديوم هم پرواز مي كرد . من هم مي خواستم برم كه دير اقدام كردم و نشد . دلم مي خواست بدونم تونستن از سد مأموران بگذرند يا نه . بابا هم كه همش مثل يه بچه دلتنگ مامان بود . هي مي گفت وقتي مامان نيست انگار يه چيزي كمه . مي رفت يه دور مي زد و مي اومد و دوباره مي گفت خونه با مامانت يه حال و هواي ديگه داره. هي فكر مي كرد حالا يه شب كه مامان نيست ديگ هيچي سر جاش نيست و دنيا لطفي نداره . مامان كم بود كه وقت رفتن دستور ميداد :صبح زود يادت نره ساندويچ هاي باباتو بپيچي ،لباسش رو اتو كني ،صبح خواب نمونه حالا خود بابا هم اضافه شده بود ديگه داشت ديوانه ام مي كرد . از اين وابستگي بيش از حد بابا به مامانم حالم به هم مي خوره .به نظرم نه تنها قشنگ نيست بلكه تهوع آوره .تا وقتي رفت بخوابه همش حرفي مي زد كه دلتنگي اش رو نشون بده . رسماً داشتم خل مي شدم . از بچگي يادم مي ياد كه تنها نقشي كه توي خونه خوب به من آموزش داده شده نقش مادريه . اونم نه مادر واقعي در واقع بعد حمالي مادري كه توي جامعه ي ما از همه ي ابعاد ديگه قوي تره و توسط فرهنگ سنتي هم تشويق مي شه .آره همون بشور و بپز و بساب و ... . به دليل بلوغ زودرس انتظارات خانواده و جامعه از من خيلي زود رشد كرد . جسم كودكم با كوهي از انتظارات مواجه شد كه از من توقع داشتن زود بزرگ بشوم و انسان بالغي بشم . مامان مسافرت مي رفت تنها كاري كه تو خونه نمي كردم غذا پختن بود اما بقيه كارها حتي با وجود پدر و برادرم به دوش من بود . يادم مي ياد كه قدم كوتاه بود ،صندلي آشپزخونه رو زير پام مي گذاشتم و ظرف مي شستم تا يه روز بلآخره روي سراميك هاي كف آشپزخونه صندلي سر خورد و من به پشت خوردم زمين . توي خونه ي ما برعكس خانواده هاي ديگه كه در همسايگي ما بودند به جاي اينكه مامان به بابا وابسته باشه برعكس بود و تصميم اول و آخر رو هم مامان مي گرفت . به صورت پنهان و آشكار حكمران خونه اون بود البته بايد بگم كه بابا گاهي اوقات با كتك زدن مظاهر مردانگي اش رو نشون مي داد اما روي حرف مامان حرف نمي زد. خداش مامانم بود و مثل بت مي پرستيدش ،الآن هم همين طوره.
الآنم كه اينجا نشستم مي خوام آن لاين بشم اما خط ها مشغول و يك ساعتي هست كه مي خوام كانكت بشم . اعصابم از دست اين اينترنت هم داغونه ، اين مطلب امشاسپندان هم خوندم . اينقدر عصباني و ناراحت شدم كه ديگه فكر كنم تحمل اين يكي از توانم خارج باشه.اگر مي خواين بيشتر بدونيد به وبلاگ پرستو سر بزنيد. آره بچه ها نتونستند يه استاديوم برن ، بريد و خودتون بخونيد كه چه اتفاقي افتاده

Wednesday, February 22, 2006

صدقه و دفع بلا يا عوامفريبي

امروز سر كلاس اخلاق اسلامي آقاي روحاني كلاس داشت راجع به صدقه و مصاديق اون حرف مي زد مي گفت كه يكي از مصداقهاش خوش خلقيه و اخلاق خوب مثل صدقه است كه باعث دفع بلا مي شه . من ياد يكي از حرف هايي كه چند روز پيش يكي از دوستهام راجع به صدقه مي زد افتادم . مي گفت چند روز پيش آژانس گرفته بودم زود برسم به مترو ‏ سوار ماشين كه شدم به راننده گفتم اگه ممكنه سريع تر بره من به حركت قطار برسم . گفت خانم من صبح تصادف كردم . دوستم فكر كرده راننده اين رو در جوابش گفته اما بعد راننده ادامه داده كه من صبح صدقه هم داده بودم اما نمي دونم چرا تصادف كردم . مي گفت از خنده داشتم مي مردم . از اين مردم ساده لوح و زود باور و بي عقل اما من داشتم به جريان فروش گناهان در كليساي كاتوليك در قرون وسطي فكر مي كردم و با خودم ميگفتم آخه اون چه فرقي با اين جريان داره فقط صورتش كمي عوض شده در صورتي كه باطن كار همونه.

Sunday, February 19, 2006

چهارشنبه سوري

فيلم رو ديروز ديدم . نمي دونم چي بگم يعني مي دونم اما چون از فيلم خيلي خوشم اومده هر چه قدر كه به جنبه هاي فيلم فكر مي كنم باز هم مي بينم به يه جاش نپرداختم .داستان رو نمي گم چون از جذابيتش كم مي كنه بايد فيلم رو ديد و به نظرم داستانش تعريف كردني نيست . اما موضوع شايد زياد جديد نبود ولي جسارت خوبي از سوي كارگردان در پرداخت ديده مي شه . همراه شدن جريان اصلي فيلم با روز چهارشنبه سوري يه ويژگي خوب فيلم بود . البته دو تا ويژگي خوب داشت .
فيلم روايت مي شه بدون اينكه قضاوت بشه . يعني شما پيشداوري از سوي كارگردان نمي بينيد . تماشاگر درگير فيلم مي شه اما بعد از فيلمه كه افكارش به سراغش مي ياد و اونجاست كه راجع به موضوع فكر مي كنه . كساني كه مدرن فكر مي كننديه قضاوتي دارن و كساني كه پا در سنت دارن يه جور ديگه . شخصيتها سياه و سفيد نيستند . هم خوبن و هم بد . مثلاً سيمين ، با اينكه شايد در اغاز به نظر بياد كه داره با كارهاش يه زندگي رو از هم مي پاشونه اما رفتارها و افكارش بعداً هم روي منفي اش رو نشون مي ده هم مثبت.
چند آسيب اجتماعي رو به صورت جدي مطرح مي كنه و خوب هم بهش مي پرداره. مثل زن دوم حالا چه با عنوان صيغه ، دوست دختر و...، بعدي طلاق ، رفتار خاله زنك بازي در بين همسايه ها و روابط اعضاي يه آپارتمان، به نوعي مخاطب منتقد مي تونه فكر كنه كه كارگردان در جايي از فيلم جشن 4شنبه سوري و آتش بازي رو زير سؤال مي بره . اما در عين مطرح شدن اين موارد شما هيچ جاي فيلم نيست كه اشك بريزيد يا گريه كنيد حتي لحظات مفرحي هم داره . اما فيلم طوري كار شده كه شما با اينكه گريه نمي كنيد اما سخت به فكر فرو مي رويد.
اما بازيهاي فيلم . حيف اين همه استعداد بازيگري كه خوب ازشون استفاده نمي شه . من كار سه بازيگر اصلي فيلم رو خيلي دوست داشتم . هديه تهراني واقعاً نقش يه زن خونه دار رو كه تنها فكرش نجات زندگي اش هست رو خوب بازي كرده بود . سيمرغ حق اش بود . اما اين ترانه عليدوستي. عجب موجوديه . اون جاهايي كه ترانه داره با خودش فكر مي كنه و مونده كه آيا بره واقعيت رو به هديه تهراني بگه خيلي خداست . خيلي از بخش هاي داستان از ديد ترانه عليدوستي هست اما تك روايي نيست .حميد فرخ نژاد هم كه دستش درد نكنه بالاآخره پس از مدتها استعداد خودش رو دوباره نشون داد . اما پس از مدتها پانته آ بهرام رو روي پرده ي سينما ديدم كه برام خيلي لذت بخش بود .
*فكر مي كنم سيمرغ بلورين بهترين فيلم رو تو اين قحطي جشنواره ي امسال بايد به چهارشنبه سوري مي دادند.
**بعد از تماشاي فيلم هوس كردم امسال براي اولين بارچهارشنبه سوري رو برم بيرون و توي خونه خودم رو زندوني نكنم.

Thursday, February 16, 2006

اين روزها ذهني چنان آشفته دارم كه توان گفتنم نيست

نمي دونم توي زندگي ام دنبال چي ام؟ به چي مي خوام برسم . فرداها و راه آينده چنان برايم تاريك است كه تشخيص راه برام سخت شده . نياز دارم با كسي حرف بزنم با كسي كه درد من رو بفهمه . خسته از اين همه دورويي و جفا به دنبال خودم مي گردم. هر بار كه مي خورم زمين و مي شكنم . خورده شيشه هام را از اطراف جمع مي كنم و به هم مي چسبونم به اميد اينكه شكستم آغاز راه پيروزي است . اما مشت هاي بعدي چنان سخت بر سرم فرود مي آيد كه ديگر توان برخاستنم نيست . دردهايم را پاياني نيست و زخم هايم را مرهمي. دنياي من تيره شده و بالهايم را قدرت پريدن نيست . منفعل شده ام و انگار دهانم را قفل زده اند . مي ترسم . من از فردا مي ترسم . روحم در جسمم جاي نمي گيرد و جسمم گنجايش روحم رو نداره . شانه هايم سنگين شده . من نگرانم . نگرانم . نگرانم .... به دنبال روزنه اي مي گردم كه نوري رو ببينم اما نسيت ، نيست .... هيچي نيست . مثل گويي مي مونم كه دور خودش مي چرخه و راه آغاز و پايانش يكي ست . از اين نقطه به نقطه اي ديگه در حال پاس داده شدنه. از اين محيطي كه در اون زندگي مي كنم در عذابم و راهي براي گريز ندارم . در قفس زنداني ام . كاش توان فرار داشتم . هر جيزي ذهن مرا درگير مي كنه و در آخر هم به نقطه اي تاريك مي رسه . نمي تونم فكر نكنم . نمي تونم بي تفاوت بگذرم . جسماً و روحاً آسيب ديده ام . جسمم در جنگ نابرابر ازارهاي جنسي تنها و سرد شده . چنان سرد كه بوسه هاي بهترين و عزيزترين آدم زندگي ام ديگه هيچ احساسي رو در من بر نمي انگيزه . من تلخ شده ام . تلافي و انتقام آرامم نمي كنه چون مي دانم كه اين راهش نيست چون از انتقام لذتي نصبيم نشده و نمي شود. ناملايمت هاي روزگار داره از پا درم مي ياره و من نمي دانم كه چي كار كنم . از جاي شلوغ مي ترسم . نمي دانم از كجا دستي كثيف و خشن ، شهوت پرست و جوياي ارضاي نياز جنسي سر بر مي ياره و جسمم را لمس مي كنه و من اون لحظه مي شكنم . هر بار كه بيشتر تكرار مي شه . توانم در صبور بودن كمتر ميشه و فرياد هاي عصبي و خشمناكم چشمان ديگران رو به من خيره مي كنه و ملامت و سرزنش را در چشمان اطرافيانم مي خوانم . مي خوانم، كه چرا اعتراض مي كني ؟ تو كه به خاطر جنسيتت حقي براي اعتراض نداري . حق نداري. بايد بپذيري . اما من نمي خوام بپذيرم . گرچه هميشه توي اين زندگي سخت دنبال حق ام بودم اما باز اين فرهنگ و اين تربيت گاهي چنان چسبي بر دهانم مي زند كه نمي توانم آن را بكنم....

دستمالي مي خواهم
چنان سپيد
ببندم اين زخم هاي سياه را

باز كنم جعبه ي آبرنگ را
رنگي سپيد
به كبودي ها زنم

دست ها را در خون تو فرو كنم
بر ديوار بپاشم

برگ ها را بر اين سقف بچسبانم
كه رفتنت ،هيچ گاه از يادم نرود
و اشك را همدم اين روزهاي تهي كنم

اين روح چنان شلاق خورده است
كه ديگر با هيچ نگاهي نخواهد لرزيد

Sunday, February 12, 2006

بچه هاي طلاق


مدتيه كه در اثر دوتا اتفاق ذهنم سخت مشغول مقوله ي طلاق و خيلي موضوعات مرتبط با اون شده. خانم همسايه بالايي ما كه متاركه كرده پسر 4 ساله اي داره كه حاصل ازدواج ناموفقش بوده . توي دادگاه مهرش رو بخشيد به اميد اينكه دادگاه بچه رو به اون واگذار كنه . اما طبق قانون اين مملكت بچه تا 7 سالگي مي تونه خونه ي مادرش باشه. اين كودك با مادر و مادر بزرگ و پدر بزرگش زندگي مي كنه و به زندگي در اين محيط عادت كرده . اما از طرفي پدرش هم خواهان بچه است و چون هيچ مورد بيماري يا اعتياد يا بيكاري نداره بچه بعد از 7 سالگي مي ره خونه ي پدرش . من از همين حالا دارم به روزي فكر مي كنم كه علي كوچولو بين اين دعواي پدر ومادر خورد مي شه . اينكه كودكي 7 سال در محيطي رشد كرده، به تربيتي خو كرده و الآن آرامش داره، اما فردا چي ميشه . در طي اين چند سال علي حتي 1 شب هم پيش پدر نخوابيده چون نمي تونسته . نه اينكه از پدر متنفر باشه . نه پدرش رو دوست داره و من اين صحنه رو بارها ديدم كه علي بغل پدرش پريده كه برن بيرون . اما اينجا علي چي ميشه . مورد همسايه پاييني ما كه از اين بدتره . پدر ومادر طلاق گرفتند و بچه 4 يا 5 ساله ي اونها رو به حال خودش رها كردن . مادر گفته بچه رو نمي خواد . پدر هم بچه رو گذاشته پيش مادرش و رفته دنبال كار وزندگي خودش . يه روز هست يه روز نيست . مادربزرگ مازيار به مامان گفته بود مازيار نياز به آدم جووني داره كه پا به پاش بدوه نه من كه پام لبه گوره . گاهي وقتا بهم مي گه مامان بزرگ چهار دست و پا بخواب من روي كولت سوار بشم.
از اين موارد كم نمي بينيم . كودكاني كه گاهي مثل مازيار به حال خودشون رها شدن يا مثل علي كه بين خواسته ها و كشمكش هاي پدر ومادر شكسته مي شن. من آدمي نيستم كه به طلاق معتقد نباشم و فكر مي كنم اگردو نفر نمي تونن با هم زندگي كنند نبايد به خاطر بچه و هزار دليل ديگه به زندگي مشترك ادامه بدن چون اون هم مشكلات خودش رو داره . اما چرا آخه؟ چرا ما كمي خود رو در مقابل كودكي كه به دنيا مي آوريم مسئول نمي دونيم . چرا اينقدر عجولانه و از روي خوشي بچه اي به دنيا مي ياريم كه به چنين سرنوشتي دچار بشه . كاش اگر جدايي هم مي خواد اتفاق بيفته كودكي در اين ميان نباشه . يا حداقل بشه از راهي اين مشكل رو حل كرد . قانونهاي حمايتي از زن بيشتر باشه يا يكي از والدين گذشت كنه و يا كمي احساس مسئوليت كنيم در برابر فرزندي كه به دنيا آمده و اون رو به حال خودش رها نكنيم . ازدواج هاي عجولانه و نادرست و بعد هم كودكان متولد شده در اين تصميم نادرست مشكل رو دوبرابر مي كنه و كودكي سرخورده رو پرورش مي ده.
* اين مواردي رو كه نقل كردم من به صورت غير مستقيم از زبان مادرم شنيدم.

Tuesday, February 07, 2006

جريان اسلاميزاسيون توسط افراطيون

به به . مي بينم كه داريم به يك كشور اسلامي تبديل مي شيم . مباركه جريان به آتيش كشيدن سفارت دانمارك رو كه ديگه همه مي دونن. مسلمانان افراطي . كم توي مجامع جهاني منفوريم از اين كارها هم مي كنيم . مي دونيد خيلي خوشحالم كه احمدي نژاد رئيس جمهور شد اين آدمهايي كه دست به اين كارها مي زنن همون كسايي اند كه سالهاي رياست جمهوري خاتمي همين كارها رو در پشت پرده مي كردن اما الان اومدن توي متن جامعه و دارن افراطي گري و تعصب خودشون رو فرياد مي زنند . ديگه اينكه اين جور آدمها از طريق محافل اسلامي در كشور رهبري مي شن براي همه روشنه .اينها همون آدمهايي هستن كه در مراسمهاي عزاداري رگ مي زنند و اشكهاي بهشتي مي ريزند . نمي دونم چند نفر از شما به اين محافل راه داشتيد . اما من از صدقه سر يكي از فاميل هاي نزديكم ان موقع كه عقلم نمي رسيد يك بار به مراسم هاي عزاداري اينها در خانه اي در الهيه رفتم .حالا فكر مي كنيد صاحب مراسم كي بود ؟ بله آقاي فلاحيان عزيز: ‏ مجري قتلهاي زنجيره اي . بايد ديد كه اين مردم كي هستن و چي فكر مي كنند . همين آدمها در دوران خاتمي خوب موش مي دوندند و تمام تلاش خودشون رو براي يك دست كردن حكومت مي كردند و ما ملت خر لبخندهاي زيباي خاتمي رو تماشا مي كرديم . اميد داشتيم به چي به هيچي . به اينكه وضعمون به جاي اينكه خوب بشه بدتر هم شد . چه اميد پوچي . رهبر اين جريانات شخص رهبر جمهوري اسلاميه و اين كشور از نظر سياسي و ضعيتش درست نمي شه تا وقتي كه اينها در حكومت اند . اصلاح و تغيير در اين ساختار حكومتي ديگه فايده نداره . اين دومين سفارتخونه ايه كه در تاريخ اين كشور تسخير مي شه و انگار تاريخ بايد دوبار تكرار بشه تا به حقايق پي ببريم.
ديروز وقتي وارد دانشگاه شدم اعلاميه اي ديدم كه در اون از دانشجوها و اساتيد خواسته شده بود كه در اجتماع اعتراضي توهين به پيامبر اسلام شركت كنند و كلاسهاي عصر را هم تعطيل كنند كه تعدادي از دانشجوها هم رفتند . اما امروز در حالي كه توي سايت نشستم و دارم اين مطلب رو پست مي كنم دوتا مرد دارن عكس هاي خميني و خامنه اي روبه ديوارسايت نصب مي كنند . اين تابلوها در طي سالهاي گذشته از ديوارهاي دانشكده كنده شده بود اما باز هم مي بينيم كه يك مكان علمي داره به يه بتكده تبديل مي شه.

Sunday, February 05, 2006

عينيت در علم

امروز سر كلاس نظريه هاي 2 ،اباذري از عينيت در علم صحبت كرد و شرط عيني شدن علم و نظريات مختلف رو ورود به جهان سوم عنوان كرد . جهان اول جهان سوژه است. جهاني كه در ذهن آدمي ساخته مي شه و جهان دوم جهان ابژه هست كه در خارج وجود داره . طبق سنت كانتي اين سوژه است كه ابژه رو به وجود مي ياره اما اباذري مي گفت براي عينيت يافتن يك نظريه لازم هست كه يك نظريه در جهان سومي* مطرح بشه و در مورد اون بحث و جدل بشه . قوت يك نظريه در اين كشمكش و دفاعيات و رديات تعيين مي شه. هيچ نظريه اي اساسي براي هميشه صادق بودن نداره و مي تونه خيلي راحت و گاهاً سخت(در مورد نظريات قدرتمند) از درجه ي اعتبار باطل بشه. در واقع جهان سوم جهاني است كه ما مي سازيم و اين جهان حتي روزي در برابر ما مي ايسته .دنياي ما ابژكتيو است چون ما آن راساخته ايم
اما در مورد آسيب شناسي جامعه شناسي ايران هم حرفهايي زد. اباذري كلاً قائل به سنت در جامعه شناسي است و اين علم رو داراي سنت مي دونه . اعتقاد داره هر نظريه پرداز و محققي بايد يك سنت جامعه شناسي داشته باشه . در دپارتمان جامعه شناسي اون ور آب هر دانشگاهي نماينده ي يك سنت است . طبق اين سنت هر دانشجويي وارد اون دانشگاه بشه كاركردگرا و ساختارگرا يا تضاد گرا و.... بار مي ياد اين مسئله باعث مي شه كه عرصه ي بحث و جدل قوي بشه و هر نظريه ي جديدي توسط يك دانشگاه كه يك سنت دارد مورد نقد واقع بشه . اما در ايران اصلاً سنت جامعه شناسي وجود نداره مثلاً در دانشگاه تهران يا علامه هيچ سنت خاصي وجود نداره و برنامه ي تحقيقي بخصوصي نيست و باعث ميشه جامعه شناسي كه حتي 30 سال تحقيق و تدريس كرده هيچ ثمره اي نداشته باشه. داشتن سنت علمي و پرورش در اون فرد رو مقيد به تحقيق و موضع گيري مي كنه و باعث مي شه پس از سالها اگر نظريه اي مطرح كنه راحت از اون كوتاه نياد. البته بيشتر تأكيد داشت اين مسئله در داخل دانشگاه است و ما در بيرون از دانشگاه فضاي بهتري رو مي بينيم . اما يه چيزي هم گفت كه به نظر من چندان درست نيست . مي گفت اين دانشجوهاي مسلمان و پايبند در اين دين كه اصلاً به قصد نجات دين اسلام از اتهامات وارده به دانشگاه اومدن به خاطر داشتن اين موضع گيري در فضاي دانشگاه فعاليت زيادي دارند و خوب هم پيش مي رن . من اين حرف رو قبول دارم اما اباذري به اين نكته اشاره نكرد كه در يك نظامي كه طبق يك ايدئولوژي اداره مي شه فضا خيلي بيشتر براي طرفداران اون عقيده باز هست تا كساني كه نظراتي مخالف بااين نظام دارن . من فكر مي كنم نميشه از اين نكته چشم پوشي كرد كه اونها حمايت قوي حكومت و حتي كادر مديريتي دانشگاه رو در پشت سر دارن اما بقيه افرادي كه آراي مخالفي دارن چي دارن؟؟؟
جهان سوم فقط يك اسم عددي هستش و منظور جهان سوم سياسي و اقتصادي نيست*

Thursday, February 02, 2006

فيلم

:گفتم راجع به فيلم هايي كه ديدم مي نويسم . حالا از فيلم هاي ايراني شروع مي كنم
به نام پدر
اولين فيلم كه به نام پدر بود و جايزه ي بهترين فيلم رو تو بخش مسابقه برد . ارزيابي ام از فيلم خوبه اما نه طوري كه بخوام بهش بهترين فيلم بگم . اين جايزه اي هم كه گرفت به خاطر اين بود كه سطح رقابت خيلي پايين بود مثل يه كلاس درسي كه در حد متوسطه و كسي كه نمره ي 16 مي گيره شاگرد اول كلاس مي شه . حاتمي كيا تو اين فيلمش زياد به جنگ نپرداخته بود فقط اتفاقي كه براي خانواده ي فيلم مي افته به جنگ مربوط مي شه . جنبه ي تراژديك فيلم خيلي قوي بود . يه جاهايي هم كارگردان تماشاچي رو غافلگير مي كنه كه خيلي فيلم جالب مي شه. اما كشمكش ها و اضطراب هاي توي فيلم حاتمي كيا در مورد پرواز دخترش من رو ياد آژانس شيشه اي مي انداخت . نسبت به بقيه ي كارهاي حاتمي كيا ضعيف بود. اما بايد بگم حاتمي كيا توي ديدش خيلي بيشتر از گذشته واقع گرا شده و از اون ايده آل گرايي بيرون اومده يعني نگاهش تلخ تر شده كه پايان فيلم مؤيد همين نكته است
آفسايد
من اصلاً علاقه اي به فوتبال ندارم اما تا اين فيلم رو نديدم به جذابيت اين ورزش و هيجاناتش واقف نشدم . واقعاً مثل اينكه فوتبال رو تو استاديوم ديدن چيز جالبيه . اما كار جعفر پناهي هم خيلي عالي بود شما داستان اين بازي رو با كشمكش ها و دعواهاي چند تا دختر كه مي خوان برن تو استاديوم و فوتبال ببينن دنبال مي كنيد. يكي از مشكلات اصلي كشور ما رو بازگو مي كنه . حضور زنان در فضاهاي عمومي و تابوهاي اون رو هم خيلي جالب در سطحي عامه پسند مطرح مي كنه . روند داستان خوب پيش مي ره اما فيلم چندان خوب تموم نمي شه نمي گم پايان تلخي داره اما فيلم غم انگيز تمام مي شه . شادي مردم براي رفتن ايران به جام جهاني باعث پيوند و ارتباط مردم با هم مي شه . جايي كه روح جامعه خودش رو نشون مي ده . در اين جامعه و شادي هاست كه غم ها و تمام مشكلاتي كه شما در فيلم مي بينيد به فراموشي سپرده مي شه گرچه باز هم اين مسائل به قوت خود باقي هستن. آي تئوري شكل گيري امر مقدس توي جامعه از دوركيم توي سرم دور مي زد. حيف شد كه فيلم توي بخش مسابقه نبود
جايي در دوردست
فيلم عامه پسندي بود كه شايد توي اكران عمومي مورد استقبال قرار بگيره . داستان يه عشق كه خوب شروع مي شه اما خيلي بد پرداخت مي شه و پايان خيلي نوجوان پسندي و رومانتيكي داره. غير از فيلمبرداري و تصاوير زيبايي كه در فيلم وجود داشت شايد چيزجالب ديگه اي نداشت . بازي بازيگرها هم كه زيا د جالب نبود و در خيلي موارد كارگردان در پرداخت كوتاهي كرده بود. اما بايد گفت نقطه ي اوج خوبي داشت و اون جايي بود كه پسر عاشق رو از روي يه درخت بلند و تنومند پرتش مي كنن پايين
كارگران مشغول كارند
كارگردان ماني حقيقي كه براساس طرحي از كيارستمي نوشته شده بود و پر از بازيگر معروف بود
ديالوگهاي خيلي جالبي داشت و در حين جريان بي معني فيلم،زندگي 4 نفر از شخصيتهاي اصلي كه با هم دوست هستند مرور مي شه. از فيلم زياد بدم نيومد اما چندان هم برام جالب نيود . تلاش آدم ها براي انداختن سنگي دراز كه سالهاست لبه ي يه پرتگاه قرار گرفته به صورت جدي تبديل به يه فيلم مي شه . اما در ديدن اين فيلم فقط نبايد به داستان سنگ فكر كرد بايد فكر كرد كه در ارتباط آدم ها با هم و با طبيعت خيلي مسائل بازگو مي شه. استواري و ضعف شخصيت آدم ها در رابطه با سنگ و اظهار نظر هاي هر كدوم از اونها در مورد ريشه ي سنگ و شيوه ي انداختن آن نوع تفكر هر فردي رو نشون مي ده و آدمهايي كه در فيلم مي رن و مي يان همه براي مستحكم شدن كاركترهاي اصلي فيلم هستن. اما مبارزه ي آدمي براي غلبه بر طبيعت سخت هميشه ادامه داره . گرچه اين 4 نفر در انداختن سنگ موفق نبودن اما اين سنگ روزي مي افته شايد به دست ديگران . انسان هميشه به دنبال تسلط بر طبيعته . با ديدن سنگ تنها به اين فكر مي كنه كه بايد اون رو بيندازه نه اينكه بشينه و به عظمت و زيباييش نگاه كنه يا كار ديگه اي انجام بده فقط بايد بيندازه تا قدرت خود رو نشون بده

Tuesday, January 31, 2006

جشنواره

طي هفته ي گذشته خفن جشنواره گردي كردم . روزهاي اول بيشتر فيلم هاي ايراني رو رفتم كه زياد جالب نبودن. فيلم آفسايد ، به نام پدر ، كارگران مشغول كارند ، جايي در دور دست رو تو بخش مسابقه ديدم. فيلم هاي تبر به كارگرداني گوستاو گاوراس ، فيلم كودك كه جايزه ي نخل طلايي كن 2005 رو برده، فيلم گل هاي پژمرده جيم جارموش و از سينماي مستند امريكاي لاتين هم فيلم قتل عام اجتماعي رو ديدم. از ديدن فيلم هاي خارجي پشيمونم چون سانسور زياد داشت مخصوصاً اين گا هاي پژمرده كه سر وته اش رو زده بودند. در كل بايد بگم جشنواره ي بدي بود اين فيلم هاي خارجي كه گذاشته بودند همش براي بازار گرمي بود . تو بخش سينماي ايران غير از دو سه تا فيلم هيچ فيلمي خوب نبود . خيلي وضعيت بديه. اينكه چه بلايي سر سينماي ايران داره مي ياد من واقعاً نمي دونم اما چيزي كه هست سطح جشنواره ي امسال كه معياري براي ارزش گذاري هست خيلي پايين بود . نصفه فيلم ها يا به جشنواره نرسيد يا اينكه تو روزهاي پاياني اومدن . من فكر مي كنم جشنواره داره به يه مراسم تشريفاتي تبديل مي شه نه ميداني براي نمايش فعاليت يكساله ي سينما و عرصه اي براي رقابت . اين جايزه هايي هم كه داده شد براي كارهاي خوب نبود چون هيچ فيلمي خوبي نبود، اين جازه ها به حاتمي كيا تعلق گرفت .

Tuesday, January 24, 2006

انفجار

بمب،بمب،انفجار.
انفجار در اهواز،اميدوارم سر دوستان و فاميل بلايي نيومده باشه.بيچاره مردم كه جونشون انداره يه سر سوزن ارزش نداره.

Sunday, January 22, 2006

........

نمي دونم چرل قالب وبلاگم به هم ريخته . كامنت هايي هم كه برام مي گذارن نمي يان؟؟؟؟

Thursday, January 19, 2006

ناراحتم

قرار بود يه اتفاق نو توي زندگي ام بيفته كه يه خورده اين فضاي تكراري و كسل رو عوض كنه كه ديشب به خاطر يه مشكلي لغو شد و من الآن خيلي ناراحتم . وقتي به روزهايي فكر مي كنم كه از شدت افسردگي مي تونم سرمو به ديوار بكوبم و اين ناراحتي هام رو از همه پنهان كنم داغون مي شم. فكر مي كردم اگر بتونم اين اتفاق رو توي زندگي ام بپذيرم وبراي اولين بار تجربه اش كنم حتماً راه براي كارهاي مشابه اين باز ميشه اما نشد يعني اين لغو شدن از طرف من نبود و لي خوب به وجود اومد ديگه .

Tuesday, January 17, 2006

روزمره

سرم يه خورده خلوت شده . ديشب رفتم تئاتر "خرده جنايت هاي زن و شوهري " رو ديدم . واقعاً تئاتر خوبي بود. البته فكر كنم بايد يه بار ديگه ببينمش. روابط زن و شوهري رو از ديد خيلي خوبي به نقد كشيده بود .
سوء تفاهم هايي كه خيلي راحت مي تونه بين يه زن و شوهر به وجود بياد و ريشه بدونه و زندگي رو به هم بريزه البته به نظر من اين سوءتفاهم ها توي هر رابطه اي كه طولاني مي شه و دوام پيدا مي كنه مي تونه به وجود بياد و غير از حرف زدن و گفتن اين افكار بي پايه به همديگه هيچ جور ديگه اي نمي شه حلشون كرد. ديالوگ هاي تئاتر سنگين و فلسفي بود كه بعد از تماشاي اجرا خيلي افكار آدم رو بازي مي ده و مي توني ساعت ها بهشون فكر كني.من از آخر تئاترهم اصلاً خوشم نيومد . احساس كردم نويسنده اش مي خواد ديگه هر جوري شده تمومش كنه و به همين خاطر از كليشه هاي رايج براي پايان دادن استفاده كرده بود . مثلاً وقتي ژيل(ميكائيل شهرستاني)برمي گرده به ليز(افسانه ماهيان) مي گه : من ترجيح مي دم كه مر گم به دست تو باشه تا جور ديگه اي بميرم احساس كردم اين حرفها خيلي تكراري شده. اينجا بعضي از ديالوگ هاي تئاتر رو مي نويسم:
_ژيل وقتي از مشروب خوردن بي حد وحصر ليز عصباني مي شه بر مي گرده با اون مي گه : من مي تونم در برابر تمام دنيا از تو حمايت كنم اما در برابر خودت نمي تونم.
_يه جا ليز به ژيل مي گه: مردها معشوقه مي گيرند كه بتونن با زنشون زندگي كنن اما زنها معشوق مي گيرند كه بتونن شوهر شون رو تر ك كنن.
_اونجا كه ژيل مي گه روابط خانوادگي يه جنايت ِ كه قاتل هاي اون هم زن و شوهر اند.
_وقتي مي گه كه عشق مي تونه اينقدر ماهيتش عوض بشه كه به عادت تبديل بشه و از درون يه رابطه پوسيده بشه .

«خرده جنايت‌هاي زن وشوهري» در تالار سايه تئاتر شهر(CHN NEWS)

همين تئاتر در روزنامه ي دنياي اقتصاد

****************************************************
اين روزها من دوست جون رو خيلي اذيت كردم .نمي دونم چه جوري مي تونم تمام كمك هايي كه به من طي اين دو هفته كرد رو جبران كنم . من اينقدر از نظر روحي داغون بودم كه اگه دوست جون نبود نمي تونستم هيچي رو تحمل كنم . در مورد كمك هاش براي تحقيق و درسهاي ديگه كه اصلاً نمي شه حرف زد. ازش خيلي خيلي ممنونم. شايد همه ي ما خيلي وقتها براي تحمل خيلي شرايط سخت و بار زندگي نياز به همراه داريم كه با حضورش بتونه ما رو به جلو هل بده.
َ