Saturday, December 30, 2006

من هم بازی؟؟

فکر کنم دیگه برای یلدابازی خیلی دیر شده باشه ولی چون دوتا از دوستانم(چهره زن هنرمند در جوانی و زن:من ) من رو به بازی دعوت کردند دیدیم زشته ننویسم. باید ازشون عذرخواهی کنم که اینقدر دیر نوشتم و تشکر که به فکر من هم بودند.
1) سر دوراهی اصلا نمی تونم تصمیم بگیرم. باید به من بگویند یا این یا اون. دیگه اینقدر قفل می کنم که یه نفر حتما باید بیاد هلم بده که توی دو سال گذشته معمولا دوست جون این کار رو کرده. گاهی وقت ها در مورد رفتن به اون طرف خیابان یا این طرف هم نمی تونم تصمیم بگیرم!!!
2) خیلی دمدمی مزاجم مخصوصا در مورد غذا. کی گفته زن حامله فقط ویار داره؟ پس من چی ام؟ در یک لحظه می تونم هوس هر چیزی رو بکنم و دو دقیقه بعد هم یادم می ره.
الآن که می بینید آروم نشستم باورنکنید چون یه دقیقه دیگه امکان داره از شدت عصبانیت حالتون رو بگیرم.
3)خیلی پرخاشگرم و به خاطر این مسئله یه روز نزدیک بود به علت پرتاب یه چاقوی بزرگ به طرف برادرم به عنوان قاتل شناخته بشم. خوشبختانه برادرم جاخالی داد و جون خودش رو نجات داد!!! یه بار هم که با دو تا پام رفتم توی در و در شکست متأسفانه!!! همین چند روز پیش هم داشتم با یکی از دوستانم در مورد یه مسئله فمینیستی بحث می کردم و حسابی تو موضع بودم و حالت تدافعی داشتم که اون هم لطف کرد و برگشت به من گفت ضعیفه. باور می کنید که من جعبه دستمال کاغذی رو با حرص تمام کوبوندم تو سرش؟ البته روزهاست که دیگه این رفتارهارو نمی کنم و موردهای بالا به دوران کودکی ام بر می گرده. دارم سعی می کنم آروم باشم. برای اعصابم بهتره.
4) بسیار خودخواهم و اگر از کسی خوشم نیاد امکان نداره که بتونم با اون ارتباط داشته باشم. شاید به خاطر اینه که آدم ها رو کاملا سیاه و سفید می بینم. با فردی که از نظر فکری با هم فرق داشته باشیم نمی تونم دوست بشم شاید بتونم باهاش صحبت کنم اما اگر تفاوت فکری بنیادی باشه کلا دور اون آدم رو خط می کشم.
6) نمی تونم بگم که چه قدر صریح هستم. مخصوصا اگر چیزی در رفتار کسی به نظرم بد بیاد اصلا نمی تونم حرف نزنم حتی اگر طرف تا آخر عمرش از من بدش بیاد می گم.
7) محافظه کارم. این رو پنهان نمی کنم و گاهی حتی از اعتراف بهش ناراحت می شم اما حقیقت داره. شاید تو ظاهر این طوری نباشه چون توی سال های اخیر خیلی سعی کردم که این مسئله رو کنار بگذارم.
8)گاهی وقت ها رازهای مگو دیگران رو ناخودآگاه در میان حرف هایم لو می دم. اگر کسی به من نگه این حرف روجایی نزن ذهنم ناخودآگاه می گذارتش توی کتگوری گفتنی ها. بنابراین بعد از اینکه می گم یادم می یاد که کاش نگفته بودم. اگر رازی دارید و به من می گید تأکید کنید جایی نگو. گاهی وقت ها هم فکر نمی کنم و حرف می زنم.
9)به شدت گیجم. دارم از خیابون رد می شم یادم می ره به اطرافم نگاه کنم و توی موارد بسیاری تا پای تصادف و بعدش مرگ پیش رفتم. موبایل و mp3 player جا گذاشتن و کیف و کارت گم کردن دیگه خوراکمه.
10) روزهای اولی که لپ تاپم رو خریده بودم باهاش می رفتم تو رختخواب و می خوابیدم. که خیلی خجالت آوره. آدم آخه اینقدر بی جنبه؟؟!!!!
11) از عروسک اصلا خوشم نمی یاد. برعکس خیلی از دوستانم با کادوهایی که توش عروسک باشه اصلا حال نمی کنم و خیلی وقت ها نمی تونم هیچ واکنشی از روی خوشحالی نسبت به شادی دیگران از خریدن یه عروسک جدید نشون بدم.
12) خیلی زود به سن بلوغ رسیدم به خاطر همین خیلی زود از بازی های کودکانه دست کشیدم. خانواده ام هم از این قضیه استقبال می کردند. دنیای کودکانه برای من خیلی کوتاه بود. توقعات و انتظارات همه از من خیلی بالا رفت. به خاطر همین اون سالها خیلی منزوی وتنها بودم. با اینکه الآن 20 سالم بیشتر نیست اما اگر کسی من رو برای اولین بار ببینه باورش نمی شه. چه از نظر روحیه ای و چه ظاهری و اخلاقی خیلی شبیه یه آدم 25ساله هستم. به خاطر این مسئله از سنین نوجوانی ید طولایی در عشق های خیالی دارم. من تا سن 15 سالگی عاشق هر کسی می دیدم می شدم اما تو تصوراتم. بعد از اون خیلی عوض شدم.
13)آدم بدبینی هستم. غر زیاد می زنم و خیلی وقت ها افسرده ام. سعی می کنم وقتی با دیگران روبرو می شم زیاد این خصیصه ها رو بروز ندم اما دوستانی که با من زندگی می کنند و به من نزدیک هستند از این جریان کاملا اطلاع دارند.
14)شاید به خاطر مورد 12 باشه که آدم مستقلی هستم. اگر هم وابسته بشم سعی می کنم به همه ی آدم های اطرافم نباشه. معمولا دنبال راهی می رم که می دونم درسته. دایره آدم هایی که از نظر عاطفی به اونها وابسته ام خیلی محدوده. معتقدم همه ی ما به محبت نیاز داریم. به دوستان نزدیکم عشق و علاقه ی زیادی دارم.
13)خیلی گیرم. اگر سوزنم جایی گیر کنه تا نفهمم چی به چیه ول نمی کنم.
14) تا سن 16 یا 17 سالگی هم خیلی مذهبی بودم که از 17 سالگی دیگه تمام شد. نماز مرتب. همه ی روزه ها رو می گرفتم. جلوی غریبه ها روسری می زدم. همه اش از سن 13 تا 17 سالگی در حال رفت و برگشت بودم. باورتون نمی شه ولی توی دبستان و راهنمایی حافظ قرآن بودم!!! توی خانواده کسی مذهبی نبود و با این خصیصه من خیلی تو فامیل و بستگان تو چشم بودم.
15) از متفاوت بودن هم خیلی لذت می برم. میل شدیدی به سیگار دارم اما نمی خوام سیگاری بشم. اما از مشروب اصلا خوشم نمی یاد. نمی تونم بخورم. امتحان کردنش هم راه به جایی نبرد.
16) یه روزی خیلی احساساتی ورمانتیک بودم. شعر می گفتم و نقاشی می کردم. تازه دف هم می زدم. خیلی هم خوب این ساز رو می زدم. اما همه اش رو گذاشتم کنار.

خیلی طولانی شد. احساس می کنم هر کی این ها رو بخونه بی برو برگرد از من احساس تنفر می کنه. این چیزهایی ست که خیلی ها در مورد من نمی توانند ببینند. فکر کنم همه اش گفتن از نکات منفی شد. اگر کسی نکته مثبتی در مورد من به ذهنش می رسه بد نیست بگه دلم رو شاد کنه. تازه باید به 5 مورد اعتراف می کردیم که مال من 3 برابر شد. کی گفته کسی نمی تونه بیشتر از 5 تا بنویسه!؟
من آرشیو خودم، تهوع، روزها گر رفت گو رو باک نیست، زندگی شاید همین باشد، تجربه های زنانه، نگذار به بادبادک ها شلیک کنند، نابهنگام، اشکها و ترسها (آدرسش یادم نمی یاد) رو به این بازی دعوت می کنم.

Thursday, December 21, 2006

پریشان نگاهم


گاهی اینقدر در گذشته های دور غرق می شم که امروزم رو از یاد می برم. دیروز اصلا حوصله نداشتم برم جلسه. دلم می خواست تو خاطراتم گم بشم. برم اون دورها. روزهای سرد و عاشقی. دنیایی که تازه بود. داشتم لابه لای گذشته ها و نوشته هام چرخ می زدم. این شعر رو پیدا کردم. وقتی سمانه شعر رو برام خوند سه سال پیش بود. چه قدر اون موقع دنیا تو چشمم کوچیک بود.... حال من این روزها رنگ این شعره....

خالی
فرو می ریزد
تنم
در بی رحمی گزمه های خشم

تهی، پریشان نگاهم
بی انگیزش معنایی


در تکثر تپنده نبض ها و نفس ها
می جوید گرمای حضورت را
در شهر بی خیابان

تو عطسه می شوی
در روزنامه های صبح
در روزنامه های عصر
در ریه مسلول دکه های توسری خورده
در منخرین کوچه های بن بست

وپدر
بر کوبه ی در
در آونگی بی پایان
می تپد

سمانه مرادیانی

Friday, December 15, 2006

سخن از آزادی ناتمام است


برای این روزها:

سخن از آزادي ناتمام است
وقتي كه نسيمي حتي
مدد نمي كند
موريانه ها و علف ها را بتكانند
به غرور مردگان
از م‍‍‍ژه هاي تاريكشان.

سخن از آزادي ناتمام است
وقتي كه شهيدان
لب به سخن نمي گشايند.

سخن از آزادي ناتمام است
وقتي كه در صف نان مي ايستي
وفرصت رأي گيري
از دست مي رود.

شمس لنگرودی

Monday, December 11, 2006

اعتراض به حضور احمدی نژاد در پلی تکنیک: تیتر یک همه خبرگزاری ها

عجب آدم پرروییه. انتظار داره بیاد دانشگاه جلوش فرش قرمز پهن کنند. دیگه باید چشمش به جمال منتقدهاش روشن می شد که شد. کار بچه ها به نظر من کاملا درست بود.
ازقبل از ساعت 8 هر چی بسیجی بود از دانشگاه های امام صادق و امام حسین و بقیه دانشگاه جمع کرده بودند ریخته بودند تو سالن تربیت بدنی که چی؟ رئیس جمهور داره می یاد. کدوم رئیس جمهور؟ کدوم دانشجوی عاقلی به این رأی داده؟ اجازه هیچ گونه عکس برداری و فیلمبرداری به غیر از نیروهای خودی ندادند. اگر می بینید بچه ها تو گزارش های تصویری نیستن به خاطر اینه که آگاهانه همه رو حذف کردند.
کسی که ادعای مهرورزی می کنه باید تحمل این برخورد رو داشته باشه. هنوز نمی فهمم که این با چه رویی اومده دانشگاه...
آقایون اصلاح طلب اظهار نظر کردند"حرمت شکنی در دانشگاه قابل قبول نیست" کدوم حرمت شکنی؟ از زمان تشکیل این دولت هر بلایی خواستن سر دانشجو آوردند. همین دانشجویانی که سال 76 و 80 از در حمایت از اصلاح طلبان حکومتی درآمدند، حالا اَخ شدند. چون دیگه حاضر نیستند از حزبی حمایت کنند که نه تنها به شعارهاش عمل نمی کنه بلکه هنوز در انتخابات (انتخابات نه، انتصابات) پیش رو رأی نیاورده، پشت دانشجو رو خالی کرده. اون موقع که بری براشون رأی جمع کنی، خوبی ولی وقتی نقدشون می کنی، اون هم نقدهایی که وارد هست. یکهو می شی حرمت شکن.
کاش می فهمیدید حرمت رو شماهایی شکستید که به خاطر خواسته های مردم ایستادگی نکردید.و میدون رو برای حریف و یکه تازی اش خالی کردید.
این واکنش اصلاح طلبان حکومتی نسبت به اتفاق امروزیک روی سکه است. روی دیگه اش اینه که اونها به اندازه ی کافی از اینکه وجهه نداشته ی رقیبشون(احمدی نژاد و حامیانش) شکسته شد، استفاده کردند.
شکوری راد دم از اخلاق سیاسی می زنه. اون هم کسی که دیگه هر چیز اخلاقی رو با عملکردش زیر پا گذاشته. حقیقتش اینه که سیاست برای خودش اخلاق مزورانه ای داره که اصلاح طلبان حکومتی به اصول این اخلاق مزورانه خوب عمل کردند. اخلاق واقعی از اخلاق سیاست جداست آقای شکوری راد...این رو بفهم.
من فکر می کنم این دانشجو بوده که توی تمام این سال ها به اخلاق واقعی عمل کرده و وارد زد و بندهای سیاسی شماها نشده.

لینک ها رو می گذارم خودتون ببینید:
فکر می کنم سایت خبرنامه امیرکبیر به علت مراجعه مکرر کار نمی کنه. نمی شه لینک داد.

تشنج در سخنرانی احمدی نژاد در دانشگاه اميرکبير، چهار گزارش از خبرنامه اميرکبير، ادوار نيوز، ايرانيوز و بازتاب
استقبال پلی تکنيکی از احمدی نژاد: دانشجويان احمدی نژاد را هو کردند، خبرنامه اميرکبير
(لینک از گویا)

شعار 'مرگ بر ديکتاتور' در سخنرانی احمدی نژاد (بی بی سی)

اعتراض دانشجویان امیرکبیر به سخنان احمدی نژاد(رادیو فردا)

دانشجویان پلی تکنیک با شعار مرگ بر استبداد سخنرانی احمدی نژاد را مختل کردند(ادوار نیوز)


رئیس جمهور اسلامی در پلی تکنیک «هو» شد فریاد «مرگ بر استبداد»در سخنرانی احمدی نژاد(اخبار روز)

حال بخوانید از گزارش خبرگزاری های داخلی که همه اسم اعتراض رو تشنج گذاشتند:

اغتشاش در سخنرانی احمدی‌نژاد! (آفتاب)

احمدي‌‏نژاد در ميان اعتراضات دانشجويان اميركبير سخنراني كرد (ایلنا)

پايان تشنج در حاشيه حضور رئيس جمهور در دانشگاه امير كبير(بازتاب)

Sunday, December 10, 2006

freedom is not free




امروز با بچه ها رفتيم كه در اين تجمع شركت كنيم ولي متأسفانه شايد اون چيزي كه ديدم رو باور نكنيد اما اكثر موتور سوارها و نون خشكي ها مأمور اطلاعات بودند و همه بي سيم دستشون بود. نيروهاي زد شورش هم كه هر چي دلتون بخواد بود. توي فضا انگار گرد مرگ پاشيده بودند اما داخل دانشگاه خيلي شلوغ بود و ما صداها رو مي شنيديم. از عكس هايي كه مي گذارم مي تونيد بفهميد چه خبر بود ولي اي كاش يه نفراز اون طرف خيابون كه پر از نيروهاي لباس شخصي و اطلاعاتي بود عكس مي انداخت. عكس هاي ايسنا گوياي واقعيت نيست دوستان.
اين روزها هر چه بيشتر احساس اين رو دارم كه تحقير و خرد مي شم.من هيچ اميدي به تغييرندارم و به اين مسئله ايمان دارم اما نمي تونم ساكت بشينم. نمي تونم نگم كه اينها چه قدر از دانشجو مي ترسند و با تجهيزات كامل سراغ ما مي آيند. سراغ كساني كه جزآزادي هيچ چيز نمي خواهند و اين رو با پيگيري اشان ثابت كردند نه با خشونت.
....سلاح ما براي مبارزه باتوم و اسلحه نيست
نمي دونم چرا آنچه امروز مي ديدم خاطره ي تلخ 22 خرداد رو به ذهنم مي آورد. شبي كه تا صبح گريه
....كردم و يك لحظه خواب به چشمانم نيامد

Wednesday, December 06, 2006

روزی که گذشت




اون لحظه ای که در شکسته شد باید یه نفرمی بود از سوت و کف زدن بچه ها عکس می گرفت. من اینقدر هیجان زده شده بودم که دوربینم داشت روی زمین می افتاد. مراسم خوبی بود و فکر می کنم برگزاری این مراسم در شرایط بد دانشگاه ها لازم بود ولی به این نتیجه رسیدم نمی شه برنامه ی مشترک با همه ی طیف ها گذاشت که آخرش کار به دعوا می کشه و کشید.
تا حالا ندیده بودم روز 16 آذر مردم هم همراه دانشجو ها باشند ولی وقتی در دانشگاه رو شکستند بچه های دانشگاه های دیگه و کسانی که دانشجو نبودند هم آمدند داخل.
این پسر که آخر برنامه وسط جمعیت رفته بود و از خودش حرکات موزون در می کرد کی بود؟ خودش رو مضحکه خاص و عام کرده بود. انگشت حیرت به دهان ایستاده بودیم و تماشا می کردیم
دلیل اینکه گذاشتند مراسم بر گزار بشه که کاملا واضحه. داریم به انتخابات شوراها و خبرگان نزدیک می شیم . باز هم تصمیم گرفتند به اندازه یه عدس به دانشجو آزادی بدهند . افسرده می شم وقتی می بینم هر وقت داریم به انتخابات نزدیک می شیم یه کمی فضا رو بازمی گذارند ولی وقتی انتخاباتی در کار نیست اینقدر فضا خفقان آور می شه که نفس کشیدن هم امکان نداره. این احمق ها فکر کردن دانشجو ها مثل خودشون ابله هستند
....روز دانشجو امسال هم گذشت... باید یه کاری می کردیم
....راستی کمیسیون زنان تحکیم دیروز تو مراسم اعلام موجودیت کرد. این اعلام موجودیت کردن ما هم برای خودش داستانی داره

مراسم روز 16 آزار در دانشگاه تهران برگزار شد





منبع لینک های پایین:خبرنامه امیرکبیر



Tuesday, December 05, 2006

دانشگاه زنده است


زمان: چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۵ ـ ساعت ۱۲ ظهر
مکان : میدان انقلاب- دانشگاه تهران ـ مقابل سر در دانشکده فنی
(ورود به دانشگاه تهران را از درب ۱۶ آذر)

Friday, December 01, 2006

جداسازی جنسیتی در مترو



تو این مدت اینقدر افکارم درگیر کمپین یک میلون امضا بود که تقریبا همه اش درحال اندیشه کردن در باب راهکار عملی برای بهترپیش رفتن کار بودم. چند تا از دوستان انتقاداتی به شیوه ی کار داشتند که دیدم بعضی جاها رو راست می گویند. به خاطر همین همه اش فکر می کردم چه طور می شه این اشکالات رو مرتفع کرد. خوشبختانه به نتایج خوبی هم رسیدیم که اثراتش رو بعدا می بینید.
ریرا نویسنده وبلاگ نابهنگام پیشنهاد کمپین برای مترو به من داد که دیدم راست می گه باز. با اینکه اصلا به جداسازی جنسیتی معتقد نیستم اما این مترو برای خیلی از خانم ها آزارهای جسمی و روانی زیادی رو به دنبال داشته. نه اینکه زنان در خیابان و جاهای دیگه کم متلک های جنسی می شنویدند و کمتر از اون آزار جسمی می دیدند، مترو هم به همه ی فضاهایی که زن ها در آنها آسیب می بینند اضافه شده. پارسال برای یکی از درس هایم فرم نظرسنجی درباره ی میزان آزار جنسی زنان در مترو پخش کردم که 70 درصد زن ها پاسخ داده بودند که در مترو مورد آزار جنسی قرار گرفنه اند و 40 درصد نسبت به این آزارها واکنش مشان داده بودند و 40 درصد هم هیچ واکنشی نشان نداده بودند. بیش از 70 درصد زنان اظهار کرده بودند که این آزارها در شکل گرفتن تصویر ذهنی اشان از مردان اثر دارد و باعث می شود روابط آنها با جنس مخالف دچار مشکل شود.
اکثر زنان اظهار کرده بودند فضای جامعه رو برای زنان اصلا امن نمی دانند.
فکر می کنم با رسیدن به این نتایج آیا جداسازی جنسی واگن زنان و مردان در مترو می تواند اثر مفیدی داشته باشد؟ در حالی که نیمی از این زنان اظهار کرده بودند، بیشتر آزاری که دیده اند در مواقعی بوده که سکوهای مترو شلوغ بوده و درحال سوار شدن به مترو ویا تعویض قطار بودند. یعنی آزارها در فضاهایی خارج از واگن ها بوده است. اما به نظرم با توجه به حجم بالای آزارهای جنسی این جداسازی به زنان آرامش روانی می دهد اما در سازنده بودن این آرامش شک دارم چون از اون طرف این مسئله باعث رشد سرطانی فضاهای مردانه در واگن های مردان می شود.
از طرفی یه مسئله ای که من اون رو زیاد تجربه کردم این هست که زنان اگر مردی وارد واگن آنها شود سریعا اعتراض می کنند حتی اگر یک نفر باشد و لی مردان معمولا این طوری بر خورد نمی کنند اما از طرفی مردان با چشم های از حدقه درآمده همچین به آدم نگاه می کنند که خودت شک می کنی نکنه من لختم و خودم خب ندارم.
خود من به سه دلیل اصلی هیچ وقت واگن مردان نمی روم مگر در موارد استثنایی:
1) یادم می یاد یه مدتی که رفت وآمدم با مترو زیاد شده بود در یک روز سه بار مورد آزار جنسی قرار گرفتم. البته این قضیه همچنان ادامه داره اما با شدت کمتری چون از مترو دیگه زیاد استفاده نمی کنم. این مسئله خیلی روی اعصابم اثر منفی می گذاره. از طرفی نمی تونم ساکت بنشینم و ببینم طرف هر کاری می خواد بکنه و از سویی فکر کنید من روزی حداقل یه نفر با یه آدم کثیف دهن به دهن بشوم. فکر می کنید چه بلایی سرم می آید؟
2) همان موردی که بهش اشاره کردم. چون صندلی های مترو روبروی هم هستند وقتی جلوی مردها می نشینی احساس می کنی هزار جفت چشم به تو خیره شدند . تا حالا سابقه نداشته در چنین مواردی من سرم رو بالا کنم و نبینم کسی به من خیره نشده و با چشم های دریده اش با پررویی تمام داره تو چشم های من نگاه می کنه و به خودش حق می ده باز هم بیشتر خیره بشه. البته من هم همون طور بهش خیره می شوم و اعتراض می کنم.
3) دیگه امضا جمع کردن نمی گذاره، چون معمولا می روم واگن خانم ها امضا جمع کنم. البته این دلیل سه ماه است که اضافه شده.
خلاصه ریرا می گفت اعتراض کنیم به اینکه چرا واگن های زنان ومردان برابر نیست؟ درست می گفت ولی نمی دونم این جداسازی اصلا درست هست؟ چون جدیداً تو مترو می بینم که دیگه مردان هم به ورود زنان به واگن هایشان اعتراض می کنند. بعد با خودم فکر می کنم با این حساب چرا پس 5 تا واگن برای مردان باشه و 2 تا برای زنان؟ کاش تجربه ی کشورهای پیشرفته یا در حال توسعه رو می تونستم بخونم ببینم آیا این مشکل در کشورهای پیشرفته اینقدر شدید هست؟ توی این کشورها برای فضاهایی مثل مترو چه کار کردند؟

Wednesday, November 29, 2006

به رسم زنانگی


شكل گلابي هاي درون سبد بودم
خواب بودم و تو كبريت مي كشيدي به انگشت هاي رها در هواي من
زنبيل پاره يك صبح سردم
آمده ام ببيني هنوز اينجايم
كه خاكستري نپوشم و نو باشم به ديدار عصرانه ات
همين كه تو خون مرا گوش ميكني خوب است
همين كه حرفهاي مرا از پشت بغل ميكني كافيست
همين كه تو جايي در ماوراي من ايستاده اي زيباست
همين كه اسم تو مجبور ميكند اتاق را تاق باز بخوابم
و از كلمات تو بيرون بزند ريه ام همين بس بود
اگر به شرط اين غذاي سوخته ديده نميشد تنم
و دست هايي كه از صبح
در ايمان به رد نگاهت بر ديوار
مي چرخد در اين خانه به رسم زنانگي
من گير ميكند هر عصر به در به لولاي تو مي آيي
من گير ميدهد به هوا به اين ساعت بي عقربه كه كجايي
من سرخ مي شود تا در گاه ديدنت در ماهيتابه هاي نشسته و
داغ
وتو باز كبريت مي كشي به محض وقوع ما در اين چهار ديوار اجاره اي
دوباره زنبيل صبحگاهي و اين كفش ها كه صف به صف از تو مرا مي مكيد
و خون من كه شبيه زن بودنم تنها نيمي از توست
مي پاشد لاي دندانهاي مايوس از لبهاي تو نبودي
كبريت بكش و باور كن ديوارها
در اين ماهيتابه سرخ مي شود
و شام حاضر است
و ميز حاضر است
و من حاضرم كه جويده شوم هر شب
در بوي كبريت نيم سوخته اين زندگي اجاره اي

فلورا سازگارنژاد

مصاحبه مطبوعاتی دانشجویان ممنوع الورود به پلی تکنیک




مصاحبه مطبوعاتی دانشجویان ممنوع الورود به پلی تکنیک

گزارش تصویری از مصاحبه مطبوعاتی دانشجویان ممنوع الورود به پلی تکنیک

گزارش تصویری از تداوم اعتراض دانشجویان پلی تکنیک به مرگ سه دانشجو

بچه ها رو که ممنوع الورود کردند، هر روز توی خیابان های اطراف دانشگاه کلی از نگهبان های دانشگاه رو می گذارند که اگر از تو خیابان هم دیدنشون جلوی آنها رو بگیرند.
تلفن های بچه و مکالماتشان کاملا کنترل می شه و والدین دانشجوهای فعال رو می خواهند دانشگاه و سعی می کنند اینجوری بچه هارو تحت فشار خانواده ها بگذارند. مکالمات و قرار های دانشجویان رو بعد از اینکه شنود کردند به والدینشان اطلاع می دهند. هر روز تهدید. دیگه باید حواسمان باشه که پشت تلفن قرارها رو لو ندیم. چون همه اش چند دقیقه بعد می رسه به دست والدین.
نمی دونم توی کمیته ی انضباطی دانشگاه دستگاه شنود گذاشتند یا از حراست کنترل می شه؟ جو دانشگاه ها به شدت امنیتی شده.
حالم از این فضا به هم می خورده.

Tuesday, November 28, 2006

سهيلا صادقي : به رشته مطالعات زنان اعتقادي ندارم

ديگه كاملا بايد بفميد كه چرا خيلي از بچه هاي ما ترجيح مي دهند بروند علامه و مطالعات زنان بخونند.
سهيلا صادقي واقعا روي اعصاب آدم راه مي ره.واقعا چي كار مي شه كرد؟
راستي اين مراسم روز دختران هم كه نسرين در يكي از پست هاش به اون پرداخته كه ديگه اعصاب من رو به هم ريخته بود. همين بغل گوشمون بر گزار شد. معيارشون هم براي ورود به سالن دختر بودن يا بهتر بگم داشتن پرده ي بكارت بود.
بخشي از پرسش و پاسخ ها در اين جشن به اصطلاح دختران:
سوال بعدی این بود که آیا برگزارکنندگان این مراسم از فلسفه نامگذاری این روز به نام روز ملی دختران آگاهی
دارند؟ آیا آنها می دانند که روز تولد حضصرت معصومه به این دلیل روز دختر نامگذاری شده که ایشان در زمان وفات باکره بوده اند؟ چرا در حالیکه 8 مارس روز جهانی زن، که در تمام کشورهای جهان جشن گرفته می شود و در آن از حقوق زنان صحبت می شود، در اینجا نه تنها به رسمیت شناخته نمی شود بلکه با برگزاری هر نوع مراسمی مخالفت می شود و برگزارکنندگان با برخوردهای شدید انضباطی مواجه می شوند؟ در روز دختران، چه مباحث خاصی برای مطرح شدن وجود دارد که در آن روز نمی توان گفت؟.

Saturday, November 25, 2006

ترجیح دادم این پست رو حذف کنم و به جاش این لینک رو بگذارم که به پست حذف شده مربوط است. مسائل شخصی بماند برای دنیای خارج از وبلاگستان.

Tuesday, November 21, 2006

امريكا به مثابه نشانه

نتايج من از پنل امريكا به مثابه نشانه:
1)هر طور شده بايد برم اين بلاد كفر رو ببينم
2)امريكا مثل يه گاو مي مونه كه همه دارند از اون شير مي دوشند اما ايران روي شاخش سوار شده.
.....................................
واقعا حيفم آمد شما رو از ديدن اين لينك هاي با حال محروم كنم:

Wednesday, November 15, 2006

حکایت امروز من


8 صبح: آه... این گوشی لعنتی کجاست پس؟ باز کجا گذاشتمش؟ همه چیز رو می ریزم بیرون... فکر کنم تو خوابگاه است... خوشبختانه توی این کیف شلوغ پیدا می شه...
12 ظهر: داره زنگ می خوره... بر می دارم... همین طور که دارم مانتو می پوشم، راه می رم و حرف می زنم... گوشی رو می گذارم نمی دونم کجا... می پرم سوار تاکسی می شم... وای باز هم گوشی ام جا موند...
4 بعد از ظهر: با سیزیف حرف می زنم... بلیط می دم به راننده اتوبوس... اتوبوس راه می افته. تو ایستگاه پیاده می شیم. دنبال کیف پولم می گردم... وای... نیست... افتاده تو اتوبوس. سوار تاکسی می شیم و می ریم دنبال اتوبوس. این ور بگرد... اون ور برو... از راننده بپرس ... یه مسافر کیف رو داده به نگهبانی خوابگاه...
8 شب: ترافیک دیوونه ام کرده... ناخودآگاه اشک هام سرازیر شده... این قدر عصبی ام که می تونم خودم رو درجا بکشم... می رم گوشی ام رواز خونه دوست جون برمی دارم... زنگ می خوره... از لابه لای ماشین ها می دوم... حرف می زنم... بوق می زنند.... نمی بینم.اصلا یادم نمی یاد که کجا می خواستم برم... خوابگاه؟ خونه سمیرا؟ دوستم؟ ... دیگه این توده خاکستری کار نمی کنه... یکهو به خودم می یام می بینم تو تاکسی ام و دارم می رم کرج... قرار بود برم خونه؟

Sunday, November 12, 2006

So far from home, do you know you're not alone

Anathema - Emotional Winter

Speak to me
For I have seenYour waning smile
Your scars concealed
So far from home, do you know you're not alone
Sleep tonight
Sweet summerlight
Scattered yesterdays, the past is far away
How fast time passed by
The transience of life
Those wasted moments won't return
And we will never feel again
Beyond my dreams
Ever with me
You flash before my eyes, a final fading sigh
But the sun will (always) rise
And tears will dry
Of all that is to come, the dream has just begun
And time is speeding by
The transience of life
Those wasted moments wont return
And we will never feel again ...

Friday, November 10, 2006

بلند و محکم همچون سرو: شهلا لاهیجی



من یا پست نمی فرستم یا چند تا چند تا می فرستم. دیدم اگر این رو نگم می میرم.
روز دوشنبه هفته ی گذشته رفتم مراسم تقدیر از شهلا لاهیجی برای بردن جایزه آزادی نشر در کشور سوئد. خیلی عالی بود. اولین ناشر جهانی و اولین ناشر جهانی که این جایزه رو برده. خودشون می گفتند 80 نفر به ایشون رأی داده بودند. چه قدر خوبه که ما همچین ناشری داریم. یه خانم قد بلند و درشت هیکل که دقیقاً مثل یک ستون می مونه. مهربان و صمیمی و باهوش و آگاه.
اول از همه خانم فرناز سیفی صحبت کردند که مجری برنامه هم بودند. مراسم به همت بچه های مرکز فرهنگی زنان برگزار شد که خیلی زحمت کشیده بودند.
بعد خانم پرینوش صنیعی نویسنده رمان سهم من از ارتباطشون با خانم لاهیجی و چگونگی دوستی ایجاد شده، گفت. که دیگه اونجا بود من به هوش خانم لاهیجی ایمان آوردم و با خورم گفتم عجب آدم پیگیرو با پشتکاری هستند.
بعد خانم ناهید کشاورز در مورد زنان و جوایز بین المللی سخنرانی کردند که خیلی خوشم آمد.
مریم میرزا یک کار آماری در مورد انتشارات روشنگران کرده بود و نشان داد این انتشارات اولین موسسه ای است که بیشترین کتاب ها رو در حوزه زنان چاپ کرده است
آقای عباس محمدی اصل که کتاب زنان، نیمه ی دیگر، در بوته ی نقد رو نوشته شعری خوندند برای خانم لاهیجی.
لیلی فرهاد پور هم در مورد شهلا لاهیجی، به مثابه یک سوژه مطبوعاتی گفت که خیلی باعث خنده شد. کاش این لیلی فرهاد پورش بیشتر بود. ایشون معتقد بودند خانم فرهادپور خیلی سوژه خوبی برای مصاحبه مخصوصن برای خبرنگاران تازه کار هستند چون ا)همیشه در دسترس هستن و موبایلشون رو خودشون جواب می دهند. گوشی شون هم معمولا خاموش نیست. 2) خیلی شمرده شمرده صحبت می کنند ونیازی به ضبط صوت نیست.
در آخر گلناز ملک عزیز مقاله زنان ناشری که باعث رشد اندیشه ی فمینیستی شده اند رو خواند.
وسط این سخنرانی ها هم سارا لقمانی عزیزبرای حاضرین از کمپین یک میلیون امضا گفت. همه اش من تو دلم می گفتم آخ جون. کمپینمون........
تازه من تمام مراسم رو پیش نوشین احمدی و پروین اردلان عزیز نشسته بودم که واقعا دو تا زن دوست داشتنی هستند. دیدن خانم اردلان هم واقعا باعث خوشحالی بود. دوست دارم همیشه سالم باشد.
سفیر سوئد هم همراه خانمشون حضور داشتند و از خانم لاهیجی تقدیر کردند. محیط مراسم اینقدر گرم و صمیمی بود که دلم نمی خواست تمام بشه.

خانم ها و آقایان عزیز لطفا این کمپینی رو که برای مبارزه علیه سنگسار درست شده امضا کنید. مسئله ی خیلی مهمیه. سنگسار باید از توی قانو بر داشته بشه.
سایت میدان زنان فیلتر شده. به این آدرس مراجعه کنید.
مرتبط با مراسم تقدیر از خانم لاهیجی:
این لینک ها رو از سایت زنستان گذاشتم.

من امیر رو نکشتم. تو کشتیش؟


چه کسی امیر را کشت رو ندیدید؟ واقعاً که. چرا شما سینما نمی روید این فیلم رو ببینید؟
اینقدر محو ابتکارات فیلم بودم که اصلا فیلم رو نفهمیدم. خلاقیت در فیلم نامه. اجرای بازیگرها. کارگردانی. داستان فیلم رو که دیگه نگو. تصورش رو کنید یه آدمی می میره بعد یه سری از دوستانش می آیند و درباره اش نظرشان رو می گن. ماجرا اینقدر خوب روایت می شه و خوب تغییر جهت می ده که شما آخر فیلم یه تصویر خوب از شخصیت اصلی فیلم یعنی امیر دارید بدون اینکه اصلا ببینینش.
اول داستان شما می فهمید یکی مرده حالا یا خودکشی کرده یا کشتنش. بعد اطرافیان و دوست های امیر می یان از خوبی های امیر می گن. یکهو همه از دلیل نفرتشون از امیر پرده بر می دارند و می فهمی که همه انگیزه و نقشه داشتند که امیر رو بکشند . داستان کلاً تغییر جهت می ده. آخرش هم نمی گم که بروید سینما و یه حال اساسی ببرید.
Wow...فیلم چیزی به اسم دیالوگ نداره. همه اش مونولوگ است. Can you believe it؟ فکر می کردم خیلی باید خسته کننده باشه اما دیدم نه، خیلی بهتر از فیلم هایی ست که توی این مدت دیدم.
بعضی از این مونولوگ های خسرو شکیبایی رو نمی فهمیدم اینقدر که چاله میدانی حرف می زد. آتیلا پسیانی اش خداست. نیکی کریمی هم با اون تیکه هایی که به انگلیسی می گه خوب از آب درآمده. امین حیایی رو پس از مدت ها در یه نقش خوب دیدم که خوب از پسش برآمده. حیف استعداد. اسم بازیگر نقش مرجان هم که بلد نیستم. مهناز افشار هم که آخرشه دیگه.
اینقدر فیلم از حرف هایی که امروزها می شنویم پر هست که دلم می خواهد بروم و دوباره تماشا کنم.
اون تیکه ی پرتغالی ها که آتیلا به جای پرولتاریا می گه خیلی خداست. این چپ های ارتدوکس رو خوب نقد کرده.
راستی این ترانه فیلم که اسمش روزمرگی بود من رو کشته بود. خیلی باحال بود. کاش آهنگش رو داشتم. فیلم مایه های طنز هم کم نداره. بعضی تیکه هاش که از خنده می میری.
مرتبط:
اگر می خواهید اطلاعات خوب در مورد فیلم داشته باشید به وبلاگ وضعیت آخر بروید. دو تا پست دارند به اسم: قرار است در سینمای ایران اتفاقی بیافتد! چه کسی امیر را کشت؟ (2)

مشاهداتم از موسسه پارسه


این هفته رفتم موسسه پارسه با چند تا از بچه های دانشکده کار پرسشگری کردم. البته من از این کارهای ریز زیاد انجام دادم. پرسشگری، کار دانشجویی و ... . خیلی سرم شلوغ بود. کار زیاد سختی نبود. من هم دو روز در هفته رفتم. کار مشاهده ای هم کردم.
باورم نمی شه این همه دانشجو بخواهند کنکور ارشد بدهند. فکر می کنم کنکور ارشد هم مثل کنکور کارشناسی تا چند سال دیگه، کم کم به یه تجارت تبدیل می شه. دختر و پسرهایی با گروه های سنی و تیپ های مختلف و متنوعی می آمدند. بعضی ها از شهریه کلاس ناراضی بودند ولی خیلی ها می گفتند خوبه. البته کلاس های پارسه واقعا گرانه.
ما باید سر هر کلاسی قیل از اینکه استاد بیاد فرم ارزیابی اساتید و رضایت بچه ها از کلاس ها رو پخش می کردیم. تجربه جالبی بود. سر یه کلاسی که فرم هاش رو از صبح تا عصر من بردم از ساعت 8 صبح تا 9 شب سه تا کلاس تشکیل شد که نصف شرکت کننده ها در هر سه کلاس ثابت بودند و فقط درس و استاد عوض می شد. باورم نمی شد. بعضی از بچه ها از ساعت 8 تا 12، 1 تا 5عصر و در نهایت از 5 تا 9 شب سر کلاس نشسته بودند. از طرف می پرسیدم شما خسته نمی شید از صبح کلاس رفته اید؟ بچه های کلاس تا من رو می دیدند می زدند زیر خنده. برام جالب بود ما در دوران کارشناسی چی یاد می گیریم که بعضی ها برای کنکور فوق تمام این کلاس های کارشناسی رو با هزینه ی بسیار بالایی دوباره وقت می گذارند و می آیند. سال های کارشناسی همه اش به کلاس دودر کردن می گذره. در خیلی از موارد هم استادها خوب تدریس نمی کنند و کلی از وقت کلاس رو می زنند. اما باید می اومدید پارسه و می دید همین استادها که همه اش در حال تلف کردن وقت هستن، چون پارسه پول خوبی می ده چه طور از جون و دل کار می کنند. حتی یک ثانیه از وقت کلاس هم نمی زدند. اکثر دانشجو های پارسه دارند همان درس های کارشناسی رو دوباره می خوانند. آیا وقت براشون هیچ ارزشی نداره؟؟ متأسفانه مدرک گرایی نه تنها تا قبل معضل بزرگی در جامعه بوده الآن با این حجم بالای متقاضیان کنکور ارشد داره نگران کننده می شه. همه ی کسانی که مدرک کارشناسی دارند و دوباره دارند کلاس های کارشناسی رو می آیند مدرک گرفتند، بدون اینکه چیزی یاد گرفته باشند.
یه آمار جالب هم خدمتتون بدهم که امسال تعداد پذیرفته شدگان کنکور فوق در دانشکده ی ما (علوم اجتماعی تهران)2 نفر از تعداد پذیرفته شدگان کنکور کارشناسی بیشتر بود!!! با این همه کارشناس ارشد چی کار می خواهند بکنند جز اینکه سر جوون ها رو با یه سوژه جدید گرم کنند؟؟؟
باید بگم کلاس های پارسه خیلی شلوغه. در تمام ساعت ها، کلاس زیر 20 نفر اصلا وجود نداشت. کلاس 50 نفر یا 60 نفر هم وجود داشت که خیلی پر بودند.
یه چیز جالبی که تو پارسه دیدم یه آدم هایی بودند که قبل از حضور استاد در کلاس باید کار حضور وغیاب انجام می دادند که وقت کلاس و استاد گرامی تلف نشود.

***جریان پست قبلی اینه که من می خواستم یه عکس بگذارم ولی نمی دونم چرا عکسه نیامد و فقط کادرش موند که مشاهده می کنید. دیگه وقت نکردم دیلیت کنم. برای پست هم کامنت گذاشتند که دیدم کلی خاطره انگیز شده. همین طوری می گذارمش.

Monday, November 06, 2006