Friday, April 01, 2011

خستگیییییییییی

این مطلب رو سه ماه پیش نوشته بودم. الان وقت پستشه....

حس عجیبی بود وقتی زدم پست جدید و خواستم که بنویسم. دستم تو نوشتن خیلی کند شده. نمی دونم آخرین باری که پست گذاشتم کی بود ولی از اون روزای دور خیلی گذشته و خیلی دنیای من تغییر کرده. نمی دونم نوشتن اون همه اتفاق و خاطره که خیلی هاش رو فراموش هم کرده ام فایده ای داره یا نه ولی اون نسیم کوچیک همیشه غر غرو اینقدر عوض شده که گاهی توی آینه به خودش نگاه می کنه حتی نمی شناسه.
خیلی چیزا رو از دست دادم و خیلی چیزا به دست آوردم. یه کوله بار تجربه شاید با ارزش ترین اون ها باشه. ایران رو ترک کردم. یه جای دیگه هستم نمی دونم کجا. توی یه اتاق ۲۰ متری در کپنهاگ که اصلن نمی دونم دارم چی کار می کنم. ذهنم به شدت خسته و کند شده.
امروز شنیده که ساکم که پر از خاطره بود برام با همه وسایل و کتاب هام گم شده و هیچ نشانه ای ازش نیست. تموم شد.
کتاب شعر فروغم که از اولین روزای راهنمایی داشتم گم شد و چند تا کتاب دیگه هم همینطور. مدارکم شاید. و خیلی چیزای دیگه. من خسته ام و الان دلم می خواد گریه کنم به اندازه تمام دنیا غم دارمممممممممممممم

Wednesday, April 09, 2008

خدیجه مقدم همه جا بود و هست

تمام روز به خدیجه مقدم فکر می کردم. زنی 56 ساله که از هیج تلاشی در جهت اهداف و آرمان هایش دریغ نمی کرد و نمی کند. به خاطر دارم که برای آزادی زینب چه قدر تلاش کرد و هر روز به وزرا می رفت. تابستان گذشته هم که دانشجویان تحکیم و امیرکبیر بازداشت شده بودند با خانواده های دانشجویان دربند پیگیر آزادی آنان شده بود. برای دلآرام و بسیاری دیگر از فعالین قدم های مثبت و موثری بر داشته است.
فعالیت های او در ان جی اوها و سازمان های مختلف آن قدر زیاد است که با خود می گویی خانم مقدم واقعا الگوی یک فعال مدنی است. نمی دانم برای شخصی که تا دیروز برای آزادی و رهایی ما از میله های زندان تلاش می کرد چه می توانیم بکنیم غیر از آنچه که خود او انجام می داد.
خدیجه مقدم متأسفانه در شرایط بدی در بازداشتگاه موقت وزرا نگهداری می شود. جایی که دسترسی به تلفن ندارد و قاعدتا امکانات زندان را هم ندارد. همه اینها برای افزایش فشار بر او است و چه قدر این جمله خدیجه مقدم محکم و زیبا بود. وقتی بازچرس از او خواسته آخرین دفاع خود را بکند «نحوه زندگی من دفاعیه من است.»

Thursday, March 27, 2008

مانیفست من


«تمام کسانی که سرگردانند، بی هدف نیستند. بخصوص کسانی که در ورای سنت ها به دنبال حقیقت هستند و در ورای تعاریف و در ورای تصاویر.»
جمله ای از مقاله بتی وارن در مورد کاترین واتسن در فیلم

تا به حال در وبم در مورد فیلم «لبخند مونالیزا» ننوشتم. به خاطر می آورم که روزی قرار بود مطلبی در خصوص آن به زنستان بدهم. زنستانی که امروز دیگر نیست. فیلمی که بارها دیدمش و هر بار بیشتر حس می کنم حال و احوال این روزهای دختران ایرانی را روایت می کند. فیلمی که به مانیفست من کم کم دارد تبدیل می شود و به دوستانم دیدن آن را شدیدا پیشنهاد می دهم.
شخصیت اصلی داستان (جولیا رابرتز) استاد تاریخ هنر است که به یکی از محافظه کارترین کالج های دخترانه امریکا به نام ولزلی پا می گذارد و شروع به تدریس می کند. زنی مستقل و پیشرو، بدون اصل و نصب اما با، هوش ِ فراوان. با دنیایی جدید مواجهه می شود. مشابه زندگی دختران گرفتار شده در سنت های جامعه، این کالج را قبلا دیده است اما نه با این شدت. دخترانی که درس می خوانند برای اینکه زنانی خانه دار شوند و در نهایت تا آخر عمر از شوهر و بچه هایشان محافظت کنند. برای زود ازدواج کردن با هم رقابت می کنند و حتی کاری می کنند که اگر دختری با اشخاص متعدد دوست شد علیه او جبهه راه اندازند و او را جنده بخوانند.
رو به لنزهای دوربین در حالی که جارو برقی می کشند و در دست دیگرشان کتاب است و شوهرشان در حال مطالعه روزنامه روی کاناپه نشسته، لبخند می زنند و وانمود می کنند که خوشبخت اند. هیچ شخصی را خارج از این چارچوب نمی پذیرند و هر روز دنبال کشف فوت و فن های موثرتر جهت حفظ به اصطلاح رکن خانواده شان که همان شوهر است، هستند.
فیلم تاریخ امریکای شمالی بعد از جنگ جهانی دوم در دهه 50 را روایت می کند. روزهای پیشرفت اقتصادی و راه افتادن موتور پر سرعت صنعتی شدن. هر روز ماشین لباسشویی، ماشین رختشویی، جارو برقی، یخچال، سرویس های جدید و شیک غذاخوری و مبلمان نو به بازار می آید و زنان برای داشن آنها با هم رقابت می کنند. هیچ یک از زنان به فکر ادامه تحصیل یا مشغول شدن در بازار کار نیست چرا که همه به دنبال این اند که وظیفه زناشویی شان را به نحو احسن به اتمام رسانند و خانواده را حفظ کنند. طلاق امری نکوهیده و بسیار زشت تلقی می شود و همه به زن مطلقه با دیده تحقیر می نگرند.
استاد دانشگاهی که در بنیان خانواده شک می کند و آن را به دانشجویانش منتقل می کند محکوم به اخراج است. استادی که وسایل ضد بارداری در اختیار دختران می گذارد هم اخراج می شود.
کاترین واتسن، استادی است که هدف دارد و زندگی اش را بر ازدواج بنا نمی کند. با هر شخصی که از وی خواستگاری می کند ازدواج نمی کند. رابطه های متعددی را تجربه می کند و خود او برای آینده اش تصمیم می گیرد. آزادی را در میان راهی که انتخاب کرده می خواهد و در برابر فشار محیط مقاومت می کند. تهمت ها را می شنود اما تسلیم نمی شود. وقتی به او پیشنهاد می دهند برای سال آینده دوباره در آنجا تدریس کند اما به شرط اینکه سرفصل دروسش را تعینن کند که از طرف مسئولین کالج هم تأیید شود، نمی پذیرد. کاترین در تحولی که می خواسته در میان دختران ایجاد کند موفق می شود. نگاه دانشجویانش به زندگی تغییر می یابد.
در دهه 60 است که بتی فریدان کتاب «راز زنانگی»* را می نویسد و از این راز و رمز زنانگی سخن می گوید. از چیزی که در میان دیوارهای خانه موج می زد. در هوا جریان دارد. همه زن ها زندگی های خوب و موفقی در خانواده دارند. شوهرانی گاه سر به را و فرزندانی شایسته. اما خوشبخت نیستند. آنها از چیزی ناراحت اند. دنیایی متعلق به خود ندارند. هر آنچه دارند به دیگران تعلق دارد. کار نمی کنند، هدفی در زندگی ندارند، شخصیت مستقلی ندارند و حتی برای ازدواج هایشان تصمیم نگرفته اند.
شاید اگر دوستان لبخند مونالیزا را تماشا کنند به این نتیجه برسند که تا چه حد شرایط دختران امروز کشور ما به این دختران شباهت دارد.
در مورد فیلم اینجا هم نوشته شده واطلاعات خوبی از کالج ولزلی آورده.

* این کتاب به فارسی ترجمه نشده و عنوان انتخابی برای آن را شخصا برگزیدم. ایده نوشتن این مطلب و شناختن کتاب را وامدار کلاس نظریه های فمنیستی دکتر فاطمه صادقی هستم.

Friday, March 07, 2008

8 مارسی دیگر


در 8 مارس امسال از تجمع خیابانی یا برنامه ای با مشارکت همه گروه ها خبری نیست. حتی در دانشگاه ها که معمولا برنامه هایی برگزار می شد، (هر چند کوچک اما به مناسبت روزجهانی زن) هم چندان گزارشی به گوش نمی رسد. برنامه هفته گذشته مطالبات حقوقی زنان و قانونگذاری در ایران که در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار شد، از معدود برنامه هایی بود که موفق به اخذ مجوز شده بود. گزارش این برنامه را در اینجا بخوانید. نشستی که از لحاظ کیفی در سطح خوبی بود و مباحث مهم و به روز زنان در آن به بحث گذاشته شد.
فشارها بر فعالین جامعه مدنی روز به روز گسترده تر می شود و به نظر می رسد با تصویب قطعنامه سوم حتی تشدید شود. قطعنامه ای که دولت و ملت ایران را با مشکلات عدیده ای روبرو می سازد.
در یکصدمین سالگرد 8 مارس و هشتادمین سالگرد آن در ایران، پروین اردلان موفق به دریافت جایزه اولاف پالمه شد که متأسفانه شاهد بودیم لحظاتی پیش از پرواز ممنوع الخروج شده و نتوانست در این مراسم شرکت کند. او پیامی را در این بزرگداشت به صورت ویدئویی فرستاد که دیروز چند بار به آن گوش دادم. پیامی جامع و کامل که گزارشی کوتاه از وضعیت حقوق بشر در ایران بود. دوباره به پروین عزیز دریافت این جایزه را تبریک می گویم.

روزهای اخیر متأسفانه شاهد توهین و پرونده سازی علیه وی و اعضای کمپین یک میلیون امضا در رسانه های دولتی بودیم. اگر در کشوری آزاد می زیستیم به خاطر تهمت و افتراهایی که به وی شده حق شکایت داشت اما در ایران شکایت کردن بی فایده است و در نهایت پرونده جدیدی برای شاکی گشوده می شود.

گزارش مراسم اهدای جایزه اولاف پالمه که خواهر وی آن را دریافت کرد در اینجا بخوانید.
دورنمای آینده ایران را بسیار تار می بینم. هیچ امیدی به تغییر وجود ندارد و کسانی که بر این مردم حکمرانی می کنند رگ خواب ملت را خوب در دست گرفته اند. بر میدان بی رقیب می تازند و همه چیز را ویران و غارت می کنند. نمی دانم سال دیگر 8 مارس کجا یا در حال انجام چه کاری باشم ولی حقیقتا دوست دارم و آرزو می کنم وضعمان بهتر شده باشد.

در این فضای اختناق و رعب آور 8 مارس را به همه کسانی که در طی این یک سال از پای ننشستند و برای جامعه ای برابر تلاش کردند تبریک می گویم.




نوروز هم کم کم دارد می آید اما از آزادی سه دانشجوی پلی تکنیکی هیچ خبری نیست... بیش از 11 ماه از بازداشت آنان می گذرد...

Friday, February 15, 2008

شادی امان دیری نپایید


پنج شنبه رها و نسیم رو بازداشت کردند. به اتهام جمع آوری امضا...

خبر را بخوانید:

بازداشت راحله عسگری زاده و نسیم خسروی، دو عضو کمپین یک میلیون امضا
جمعه26 بهمن 1386
دو تن از اعضای کمپین یک میلیون امضا امروز عصر روز 25 بهمن در پارک دانشجو دستگیر شدند.
راحله عسگری زاده و نسیم خسروی، که در حال جمع آوری امضا برای بیانیه کمپین بودند، پس از دستگیری به کلانتری 129 (جامی ) و سپس به آگاهی 8 منتقل و پس از بازجویی از آنجا به بازداشتگاه وزرا منتقل شدند .
آنها ساعت 5 روز، 25 بهمن ماه در حاشیه تئاتر خیابانی که حول محور حقوق زنان در جشنواره فجر اجرا می شد در حال جمع آوری امضا بودند .
پیگیری خانواده ها در مورد وضعیت ایشان هنوز به نتیجه نرسیده است.
خبر تکمیلی:
امروز در پی مراجعه خانواده های راحله و نسیم و برخی از مادران کمپین یک میلیون امضا به بازداشتگاه وزرا ، این دو عضو کمپین را به دادسرای انقلاب نزد قاضی کشیک بردند اما در آنجا گفته شد که قاضی کشیک امنیتی باید آنها را ببیند و قاضی حضور ندارد. در نتیجه آنهارا مجددا به آگاهی 8 واقع در خیابان 12 فروردین منتقل کردند. احتمال دارد آنهارا مجددا به بازداشتگاه وزرا انتقال داده و مجددا برای صبح روز شنبه به دادسرا منتقل کنند.
راحله عسگری زاده هنرمند گرافیست و عکاس و نسیم خسروی مستند ساز از فعالان پرتلاش کمپین در عرصه هنری هستند.

Wednesday, February 13, 2008

بهتر از این نمی شه:))


وقتی صبحت را با خبر اهدای جایزه اولاف پالمه به پروین اردلان شروع کنی، عجب روزی می شود. من هم مثل خیلی از دوستان دیگرم پروین جان را مناسبت ترین شخص برای این جایزه می دانم. پروینی که از او خیلی چیزها آموختم. سختکوشی و پشتکارش بزرگترین درس تمام زندگی ام بود. نگاه تیزبین و منتقدش آن قدر به اعماق فکرت رسوخ می کند که تو هم همان طور می شوی.
در ِ خانه پروین همیشه به روی ما باز است از کوچک تا بزرگ و هیچ کس بهتر از او گوش نمی دهد. بهتر از او نظر نمی دهد و راهنمایی نمی کند. همیشه مشغول انجام کاری است به طوری که سال هاست پایان نامه اش را نتوانسته تمام کند. به راستی شاید پروین یکی از معدود کسانی باشد که با تمام وجودش برای جنبش زنان تلاش کرده است. تلاشی در سایه سکوت و بدون هیچ ادعایی.
نوشتن دو خط برای تشکر و تبریک از پروین مهربان خیلی کم است. خیلی کمتر از همه ی آنچه که به من یاد داد... نه فقط برای فعال پیگیر و خوب بودن بلکه برای انسان بودن و انسان ماندن...

خبر در سایت اولاف پالمه

Wednesday, February 06, 2008

تقلب نکن بچه بی ادب


من واقعا شرمنده شدم. از فردا دیگه تقلب نمی کنم

نمی دونم چرا امروز کرمم گرفته تند و تند پست می فرستم؟!! شما خوبید ؟

روی عکس کلیک کنید بزرگتر می شه**

گیر کردم

مثل چرخ ماشین که تو عمیق ترین چاله گلی می افته و هی زور می زنی که درش بیاری، من هم یه جایی گیر کردم که داره روح و روانم رو می خوره و هیچ چاره ای در حال حاضر غیر از ادامه دادن ندارم. دارم فکر می کنم چهار ماه پیش عجب اشتباهی کردم....ا

Friday, January 18, 2008

دانشجوی سنندجی زیر شکنجه بازجویان کشته شده است

از دیروز که این خبر را خواندم، در بهت و ناباوری به سر می برم. بهتم نه از کشته شدن این دانشجوست که پیش از این هم در زندان
دانشجویانی بودند که فوت کردند. ناباوری ام از سستی و بی تحرکی ما است. همه می گویند چه کار می توانیم بکنیم؟ وضع کردها سالهاست که همین طور است. برخوردهایی که با کردها می شود مثل حکم اعدام عدنان حسن پور، شکنجه ها و وضعیت بسیار ناگوار آنان در مناطق کردنشین همیشه شدیدتر از دیگر فعالین مدنی است و این به خاطر اقلیت بودن آنا از لحاظ قومی و انسجامشان است. اما خواب آسوده ما که انگار با کشته شدن یک انسان برآشفته نمی شود از همه ی این اتفاقات دلسرد کننده تر است.
خبر خبرنامه را هزار بار خواندم و هزار بار بالا و پایین کردم. اعلامیه ترحیمش را که روی سایت دیدم نتوانستم آرام بگیرم.
نوشتن در این وبلاگ و گذاشتن 4 تا کامنت هیچ نتیجه ای ندارد و هیچ گاه هم نداشته است. ما خود را گول می زنیم. با حرکات نمایشی وجدانمان را آسوده نگه می داریم و فکر می کنیم که داریم کاری می کنیم.
چند نفر از خبری که گفته بود یک زن به دلی درگیری با گشت ارشاد به آی سی یو منتقل شده است گفتند؟ چند نفر از این گفتند که چند روز پیش باز هم 10 دانشجوی طیف چپ را بازداشت کردند و در فرجه ی امتحانات دانشجویان بسیاری را در تمام دانشگاه های ایران به کمیته های انضباطی احضار کردند و با حکم های محرومیت از تحصیل شمشیری بالای سرشان آمده ی فرو آوردن قرار داده اند؟
قرار گرفتن در فصل امتحانات و احضارها در این زمان فرصت اعتراض را از دانشجویان ربوده است و چه قدر روسای دانشگاه ها و مسئولین کمیته انضباطی باهوش شده اند. گرچه این دستوری از خارج از دانشگاه است که با اقدامی هماهنگ دانشجویان را در فرجه امتحانات و هفته ای که تمام ایران به دلیل سرما تعطیل بود احضار کنند. چه چیزی برای دانشجویان مهم تر از محرومیت از تحصیل و بازداشت است، آن هم به خاطر پیگیری مطالبات سیاسی و صنفی؟
چرا صدای کسی در نمی اید؟ آقایان اصلاح طلب که امروزه چندین فرقه شده اند و خوب هم بلدند شعار بدهند و ضعف های بزرگ سیاسی شان را که عاملی برای حذفشان از کرسی های مجلس و ریاست جمهوری بود، به پای دانشجویان و تحریمیان بنویسند.
از رد صلاحیت ها می ترسید؟ نیروهای ترسو و بزدل در فضای به شدت مستبد و تاریک ایران نمی توانند کاری بکنند. رسانه هایشان خبر بازداشت ها و احضارها را منعکس نمی کنند. نماینده های احزابشان هم که موضع گیری نمی کنند. پس چرا انتظار دارند دانشجویان باز هم با آغوش باز از آنها استقبال کنند؟ اگر هدف یکی است یعنی رهانیدن ایران از عقب ماندگی و استبداد که دانشجویان در این سالها بسیار مصمم تر و جسورتر بودند در پیگیری اهدافشان. شما برای رسیدن به این اهداف چه کرده اید؟ چرا از نیروهای پیگیر و فعال حمایت نمی کنید و انتظار دارید آنان از شما حمایت کنند و باز هم رأیشان را در صندوق شما بریزند؟ فرصت طلبی و منفعت جوییتان تا به کی ادامه خواهد داشت؟ باورم بر این است که اصلاح طلبان تا وقتی که صداقت را سرلوحه کارشان قرار ندهند و سودجویی و فرصت طلبی را کنار نگذارند راه به جایی نخواهند برد.

مسوولان دانشگاه تهران جداسازی دختران و پسران را تکذیب می کنند
این خبر در طول هفته گذشته شاهکار بود و از همه جالبتر موضع گیری یک عضو انجمن اسلامی حقوق بود که توی همین گزارش آمده. چه قدر بعضی ها نادانند. در جایی گفته خوب چرا فقط درس های عمومی باید جدا شوند. بعضی ها حرف را نجویده بیرون می دهند و بهانه ای می سازند برای آقایان که در همه ی درس ها این کار رابکنند. چرا باید اصلابه این موضوع اشاره می شده است؟

احزاب و رسانه ها سکوت کرده اند: ده ها دانشجو در زندان یا محروم از تحصیل
رشید اسماعیلی، فعال دانشجویی دانشگاه علامه نیز در گفتگو با خبرنگار روز ضمن انتقاد از سکوت ‏گروههای مختلف سیاسی در قبال سرکوب دانشجویان این برخوردها را در “ادامه و در واقع اجرایی ‏کردن استراتژی انقلاب فرهنگی دوم” می داند و می گوید:” انقلاب فرهنگی دوم تفاوتش با انقلاب ‏فرهنگی اول این است که تدریجا اتفاق می افتد، یعنی ما می بینیم که حکومت به تدریج و از طریق کمیته ‏های انضباطی و نهادهای امنیتی با بازداشت فعالین دانشجویی و محروم کردن آنها از تحصیل، رفته رفته ‏دانشگاهها را تصفیه می کند، تصفیه ی اساتید نیز که از طریق اخراج و بازنشستگی اجباری، پیش از این ‏آغاز شده است. در واقع انقلاب فرهنگی دوم در حال روی دادن است و اگر بی توجهی های داخلی و بین ‏المللی به سرنوشت دانشگاه و دانشجویان در ایران تداوم یابد، حکومت خود را به زودی برای ضربه ی ‏نهایی به دانشگاه آماده خواهد کرد.”‏

خدیجه مقدم، عضو کمپین یک میلیون امضا: درخانه خود هم امنیت نداریم
خدیجه مقدم، از فعالان قدیمی جامعه مدنی و از اعضای کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین، هفته پیش به ‏دلیل فشارهای مقامات امنیتی از برگزاری مراسم ختم مادرهمسرش درمنزل خود بازماند.او در مصاحبه با روز ‏علاوه برشرح بخش هایی از ماجرای بر هم
زدن مراسم یاد شده، تحلیل خود را از وضعیت کنونی کمپین و ‏همچنین تاثیر برخوردهای امنیتی با جامعه مدنی بیان کرده است.
خیلی دردناک است... اواسط بهمن باید خود را به زندان معرفی کند. شرم آور است. یک معلم در زندان برای اینکه خواسته های صنفی شان را پیگیری کردند.

عمادالدین باقی به مرخصی استعلاجی آمد
شاید یک خبر خوب این وسط ها برای اعصاب هم بد نباشد!!!

Wednesday, December 26, 2007

زندگی کردن را فراموش کرده ام

پاییز رفت. به یک چشم به هم زدن. حتی 5 روز هم از دی ماه گذشته . نمی دانم این چند ماه کجا بودم و یا چه می کردم. امروز خواستم که مثل گذشته ها بروم بیرون و ناهار بخورم. شاید گشتی هم بزنم اگر دل و دماغی بود. ناهار را که خوردیم، بی حوصله تر از همیشه و بیگانه تر از آدم ها و این شهر در پیله ام فرو رفتم. دوباره آمدم و در اینترنت چرخی زدم. اول این پست را خواندم و با چشمانی تر به
وبلاگ مریم و جلوه سری زدم. با عذاب وجدان نشستم و گریه کردم.

آنقدر طی یک سال گذشته گرفتار زندان رفتن و آمدن دوستان و عزیزانم بودم که باورم نمی شد بی یاد آنها بتوانم به گردش بروم. سردتر از همیشه به تبلیغات سینماها خیره شدم و با دردی بیشتر به کافی شاپی در خیابان سمیه که یکی از جلسات زنستان را در آنجا گذاشتیم نگاه کردم. دلم برای مریم تنگ شده... این دفعه خیلی طولانی شد مریم جان. دیگر زنستان را هم نداریم تا از تو بنویسیم . تمام این روزها از خودم آنقدر متنفر بودم که حتی نمی خواستم از تو و جلوه بنویسم. مبادا اشک هایم سرازیر شود. زندان برای همه ما عادت شده است. بخشی از زندگی مان. نوشتن من و دیگری چه فایده ای دارد وقتی نمی توانیم برایتان کاری کنیم؟ وقتی حتی نمی توانیم درک کنیم روزهای شما پشت میله های زندان چگونه می گذرد.

Wednesday, December 19, 2007

وقتی پس از مدت از ته دل قهقهه می زنیم


فکر کنم دیگر وقتش رسیده اسم وبلاگم را تغییر دهم. امروز با استرس فراوان شماره ی همیشه آشنا را جواب دادم و فریاد من و او از شادی به آسمان می رفت. لبخند تمام روز از روی لب هایم محو نمی شد. حقانیت حرف بچه ها ثابت شده بود. نشریات جعلی بود و هر سه آزاد می شوند. دوست دارم همه آزاد باشند و بی هیچ دغدغه ای آنچه را که فکر می کنند بیان کنند. شاید آرزوی دوری باشد اما می دانم که به آن می رسیم اگر مثل این دفعه همه برای دوستانمان تلاش کنیم و برای اثبات حقانیت حرفمان بایستیم.
به همه ی دوستانی که برای آزادی این سه نفز تلاش کردند تبریک می گویم و به همهی کسانی که در روزهایی که گذشت اجازه ندادند دانشجویان زندانی دریند فراموش شوند...

Tuesday, November 06, 2007

دلآرام

ویژه نامه زنستان: دلآرام

دلآرام اولین فرد از اعضای جنبش زنان است که با حکم حبسی سنگین مواجه است و لازم الاجرا است. به او گفته اند که ظرف دو روز باید برای اجرای حکم و رفتن به زندان خود را به دایره ی اجرای احکام معرفی کند وگرنه بازداشت می شود. مسئله چنان دردناک است که ساعت ها و روزهای بسیاری زندگی کردن را برای تک تک اعضای جنبش زنان و دوستان و خانواده اش غیرممکن کند. اشک هایی که دیروز می ریختم نه برای دلآرام تنها، که برای همه ی ما بود. این آغازیست برای زندانی شدن همه ی ما... به جرم خواستن برابری، به جرم درخواست از این قانون عقب مانده که ما را، زنان را، انسان ببیند نه جنس دوم.

نگاهی به فعالیت های دل آرام علی

چقدر از بدنت را باید بفروشی برای زندگی؟/دلآرام علی

گفتگو با مادر دل آرام علی:دلارام زندان را هم متحول مي كند

زندان، پاسخی به حق خواهی زنان/ آمار بازداشت ها در کمپین یک میلیون امضا

با رفتن دلارام علي به زندان ، می توان کلاس هاي آموزش عليه خشونت در زندان بر گزارکرد/ طلعت تقی نیا

با اجرای حکم ناعادلانه دلارام علی چه تدبیر شومی برای زن ایرانی تدارک دیده اند؟/ نوشین احمدی خراسانی

پوز خند را فراموش نکنیم/تارا نجد احمدی

شرم بر ما!/ خدیجه مقدم

کار هر سینه نیست این آواز/ منصوره شجاعی

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد / سارا لقمانی

هیچ زندانی ظرفیت هفتاد میلیون انسان را ندارد /علی عبدی

نام یکایک ما «دلارام» است / نیلوفر گلکار

پشت صحنه یک عکس/ سمیه فرید

با دیدگانی اشک آلود، برای دلآرام.../نسیم سرابندی

مجرم یا معترض؟/بیتا طاهباز

وعشق را كنار تيرك راه بند تازيانه مي زنند




Friday, October 19, 2007

اگر این حکم را می دیدید، چه احساسی می داشتید؟

تصور کنید در یکی از ماه های بهاری مثل اردیبهشت، در حالی که در خیابان راه می روید و برای روزهای آتی که خواهند آمد نقشه می ریزید، ناگهان ماشینی جلوی پایتان می ایستد، سه یا چهار نفر مرد با هیکل های درشت شما را سوار بر ماشینی بی پلاک می کنند و می برند به زندان...
روزهای بازجویی می گذرد... هر روز دوستان دیگرت را هم می آورند به بند... آنان را از دریچه درب های سلول انفرادی می بینید... ساعت های طولانی بازجویی می شوید... ازتان می خواهند به کار نکرده اعتراف کنید... به شدت کتکتان می زنند... روی سرتان می ریزند... آزارتان می دهند... شب های بسیاری تا صبح بازجویی می شوید... تنها و خسته در سلول کوچکتان می نشینید و به آزادی فکر می کنید... بازجوها می گویند اگر اعتراف کنید آزاد خواهید شد... فکر می کنید اگر این کار را بکنم، به آزادی نزدیک تر می شوم و از فشار 12 ساعت بازجویی و شکنجه ها خلاصی می یابم... با خودتان کلنجار می روید... خسته و نا امید اعتراف می کنید... روزهای زیادی پس از آن با خودتان کلنجار می روید و تکرار می کنید: من بی گناهم. شما را که به بازپرسی می برند می گویید تحت شکنجه اعتراف کردید و اتهامات را رد می کنید... روزها می گذرد و سلول کوچک سهم شما از این دنیای بی در و پیکر است... دیگر زمان از دستتان در می رود...
باور نمی کنید که این همه روز در زندان بوده اید. چه قدر دلتان برای مادر، پدر، خواهر و بردارتان تنگ شده است. چه قدر دلتان می خواهید دوستانتان را ببینید. چه قدر دوست دارید کتابی در دست بگیرید. به پاک بروید. خرید کنید. سفر کنید. اگر بگذارند ادامه تحصیل دهید و برای آینده تان نقشه بکشید...
یک ماه... دو ماه... سه ماه... چهار ماه... پنج ماه می گذرد. می دانید که تابستان تمام شده و شما هنوز به خاطر کار نکرده در زندانید... روزی خبر می دهند که دادگاه دارید... وکیلی را که تا به پیش از این ندیده اید در دادگاه با هم روبرو می شوید... او چه دفاعی ازتان می تواند بکند؟... هفته بعد هم دادگاه ادامه دارد... در دادگاه اتهامات را رد می کنید... شرایط زندان و بازجویی را توضح می دهید... می گویند چند روز دیگر حکم صار می شود.
امیدوارید که شاید بی گناهیتان ثابت شود...
چند روز بعد درب سلول باز می شود و حکم اولیه را ابلاغ می کنند:
سه سال
دو و نیم سال
دو سال
حبس تعزیری...

*****************
ادامه را نمی نویسم. دوست دارم از همه ی شما که این وبلاگ را می خوانید بپرسم. وقتی حکم را دیدید چه احساسی بهتان دست می داد؟

همه ی این روزهایی که گذشت خودم را جای این دانشجویان گذاشتم و تصور کردم اگر این حکم را می دیدم چه احساسی می داشتم؟

Thursday, October 18, 2007

اگر برای نجات این سرزمین دیر نشده باشد...


این دختر هم سن و سال من است. با همین مظلومیتی و صداقتی که در نگاهش است و به ما و دنیا خیره شده، او چشمانش را بر روی نابرابری ها نبسته و گوش هایش را از شنیدن ناله های زنان سرزمینم نگرفته است. 9 روز است که در شهری دور از خیلی از ما بازداشت شده. ماموران به خانه اش ریخته و هر آنچه را که روناک 21 ساله با آن می تواند این حکومت را براندازد با خود برده اند. آلبوم های عکسش هم شامل این موضوع می شود.

صدای بغض گرفته مادرش را با آن لهجه ی شیرین کردی که از صدای امریکا می شنیدم، غم سنگینی بر روی دلم نشست. سرشار از حس تنفر از این آدم های قسی القلب در مقابل تلویزیون چمباتمه زدم و به تمامی دختران هم سنم که برای برابری مبارزه می کنند فکر کردم...

شما هم درد را از میان این خطوط احساس می کنید؟

اما نه تنها جوابم را ندادند بلکه نه لباس قبول کردند و نه دارو. توهین می کردند، گفتند ما نمی دانیم. گفتند ملاقات ممنوع است. جواب های ضد ونقیض می دادند. مرتب دروغ می گفتند. از وقتی رفتم دادسرا تمام مدت مسخره ام می کردند. می گفتند اگر مادر خوبی بودی حال و روزت این طوری نبود، می گفتند از آن مادر این دختر به وجود می آید دیگر! گفتم:آخر گناه من چیست؟ اگر دنبال دخترم بگردم گناه کرده ام؟ گفتم این که بگویم دخترم کجاست مادر خوبی نیستم ؟ گفتم اگر دخترم گناهی مرتکب می شد خودم تحویل قانون می دادمش ولی او زحمت کش است. تنها 21 سال دارد. اما برای ماهی 50 هزارتومان منشی گری می کند و بعد هم در انجمن کار داوطلبانه می کند. بگویید مگر دختر من چه کرده است؟ جز دفاع از حقوق خودش، و مادرانش؟ بعد می دانید چه می گفتند؟ پرسیدند: شیعه هستید یا کافر؟! گفتم باشد من کافر هستم اما بگویید بچه ام کجاست؟ توهین از این بالاتر ؟



********


فعالان زنان ؛ دانشجویی ، کارگران و مبارزان حقوق بشری که در شهرهای دور بازداشت می شوند فکرم را بسیار مشغول می کنند. هیچ کس از محل بازداشت آنها اطلاع ندارد. تا روزهای بسیاری پس از دستگیری هیچ خبری از آنها وجود ندارد و در خیلی از موارد حتی نمی فهمیم کسی هم بازداشت شده. خانواده هایی تنها که شاید تجربه برخورد با چنین وضعیتی را نداشتند. مسلما تعداد این فعالان در شهر هایی به غیر از تهران معدود است و امکان برخورد و سرکوب آنها هم تشدید می شود.
برخوردهایی که با اقلیت های قومی مثل کردها می شود غیرقابل تحمل است. هنوز صدای مادر یاسر گلی در مغزم طنین می اندازد وقتی داشت جریان بازداشت پسرش و هجوم نیروهای امنیتی به منزلشان و تفتیش خانه را تعریف می کرد. صدای لرزان و تنهای مادر یاسر گلی برایم چنان دردآور بود که آرزو می کردم کاش می توانستم دست این مادر تنها را که می گفت همسر و دو پسر دیگر او هم بازداشت شده اند در دستانم بگیرم و با ایمانی که به پایدار نبودن ظلم و ظالم دارم برای لحظاتی تسلایش دهم.

Sunday, September 16, 2007

قاطي كردم

آمده بودم از دغدغه هاي فكري بي نهايتم توي اين روزهاي پاياني تابستان بنويسم. از تصميمات مهمي كه حتي خواب و خوراكم را ربوده. شب هايي كه تا دير وقت بيدارم و فكر مي كنم. افكاري كه زمان و مكان نمي شناسند و وقت رد شدن از وسط خيابان و يا حتي وقتي دارم سرخوشانه براي لحظاتي هر چند كوتاه لبخند مي زنم‏، به ذهنم هجوم مي آورند و دست از سرم بر نمي دارند.
دنياي رو به تغيير من كه تمامي تصوراتي كه سه سال پيش از زندگي ام داشتم، را به هم ريخته و تابستان امسال به صورت بي رحمانه همچون آوار بر سرم خراب شد.
روزهاي گرم امسال روزهاي نابودي ام بود. روزهايي پر از درد و افكار جور واجور. به محض اينكه از آزادي بهترينم خيالم راحت شد اين بار دادگاه گريبانم را گرفت و من در اين مردابي كه از آغاز ارديبهشت احاطه ام ك رده بود بيشتر فرو رفتم و بيشتر براي زنده ماندن دست و پا زدم انگار.
نا اميدم...... همان چيزي كه از آن مي ترسيدم من را در خود فروبلعيده
امروز صبح كه خبر بازداشت 25نفر از شركت كنندگان در كارگاه كمپين در منزل شخصي فردي در خرم آباد را روي سايت كمپين ديدم انگار يك ذره اميدي هم كه داشتم دود شد و به هوا رفت. نا امني تمام وجودم را در برگرفته. ديگر حتي توي خانه ي خودت هم امنيت نداري. بوي تعفن و وحشيگري همه جا را گرفته. كلا قاطي كردم. نمي توانم حتي يك لحظه ديگر به زندگي كردن در اين خاك فكر كنم. اگر روزي مجبور بشوم در ميان همين مردم و با همين حكومت زندگي كنم اولين كاري كه مي كنم مطمئننا خودكشي است. باور كنيد كه ما انسانيم و توانايي مان براي تحمل دردها حدي دارد.‏
هر روز چهره ي مادراني كه در دادگاه با حكم ناگهاني اعدام فرزندانشان به اتهام اراذل و اوباش بودن روبرو شده بودند‏ ، جلوي چشمانم رژه مي رود. صداي موتورها و سواران بر آنها كه شب ها در خوابم تمامي ندارند كابوس اين روزهايم شده است. هر جا كه باشم احساس آدمي را دارم كه هميشه تحت تعقيب است....
و از همه چيز دردناك تر اندوه بي پايانم است از سفر بي بازگشت دوستانم به خارج از مرزها كه گاه اين چنين ناگهاني است. دوستان با ارزشي كه حضورشان در اينجا مايه تسلي خاطر بود.

Wednesday, August 08, 2007

خبر آزادی


این بلاگر کلا قاطی کرده. از روز 14 مرداد دارم سعی می کنم که بیایم یه پست بگذارم در مورد همبستگی وبلاگنویس ها با دانشجویان دربند که باز نمی کرد. اعصاب من هم خورد کرده. حالا بعد از 3ه روز دارم می لاگم.
امشب منتظر آزادی امیر یعقوبعلی بودم که یکهو بچه ها خبر دادند بهاره و عبدالله مومنی و مجتبی بیات و ... آزاد شدند. بچه ها رو نیروهای امنیتی بردند نقاط مختلف شهر و رهاشون کردند. آخر مسخره بازیه.
الآن که زنگ زدم خونه ی بهاره هدایت این قدر شلوغ بود و صدای خنده و شادی وتبریک که من از پشت گوشی فکر می کردم که داره جواب تبریک من رو می ده. نگو دم در ایستاده هی یکی یکی مهمون ها می یان تو و داره با بقیه روبوسی می کنه. خیلی دوست داشتم در کنار بچه ها باشم اما نشد... به دلیل مسافت و دوری. شادی آزادی دوستانت شادی غریبی ست.
اما حقیقتش اینه که از خبر آزادی بچه های تحکیم و ادوار خیلی تعجب کردم. خیلی ناگهانی اتفاق افتاد مثل دستگیری شون.
خیلی ناراحتم که بین بچه ها احمد قصابان، احسان منصوری، مجید توکلی نیستند.
بچه های تحکیم تحصن کرده بودند که امیرکبیری های آزاد بشوند، حالا آنها آزاد شدند و سه تا از پلی تکنیکی ها همچنان در بند هستند. 90 روز بازداشت اصلا شوخی نیست اون هم زیر شکنجه و فشار برای اقرار به کار نکرده.

Monday, July 30, 2007

برای اینکه آزاد شوید باید از محضر اقای احمدی نزاد عذرخواهی کنید!

توجه کنید... توجه کنید:

آهای کسانی که ادعا می کنید رئیس جمهورتون خیلی صبور و مردمیه حالا نگاه کنید که چه طوری به خاطر کینه ی شخصی داره از دانشجویان انتقام می گیره... از اولش هم مشخص بود این پروژه جعل لوگوی نشریات امیرکبیر از کجا آب می خوره:

دیدار خانواده های دانشجویان دربند امیرکبیر و دانشجویان آازد شده با کروبی و شرح شکنجه ها توسط آنان:

مادر احسان منصوری نیز با ابراز نگرانی از وضعیت فرزندش گفت: بعد از آزادی ۵ نفر از دانشجویان، احسان منصوری و دو همکلاسی او پس از گرفتن وعده آزادی از مسوولین زندان، با اصلاح صورت و پوشیدن لباسهای تمیز، به سمت اتاقی شیک و مبله راهنمایی شدند تا بدون اطلاع قبلی از آنها فیلم اعترافات گرفته شود که این عمل با اعتراض و مخالفت بچه ها مواجه شده و ناکام ماند. اخیرا نیز بازجویان به دانشجویان اعلام کرده اند:«برای اینکه آزاد شوید باید از محضر اقای احمدی نزاد عذرخواهی کنید!» این درحالیست که هیچ یک از این افراد به واسطه تهدیدات قبلی مدیریت دانشگاه در روز حضور احمدی نژاد در پلی تکینیک در دانشگاه حضور نداشتند. خانم منصوری همچنین از قول فرزندش چنین نقل کرد که:«پوست از سر ماکنده اند و به زور اعتراف به کار نکرده گرفته اند، از بیرون باید به داد ما برسید، باید بر همگان روشن شود که در اینجا چه می گذرد.»

Sunday, July 29, 2007

شکنجه دانشجویان در بند 209 اوین


نمی دونم اخبار شکنجه ها رو در سایت ها دنبال می کنید یا نه اما واقعا اون چیزهایی که خانواده ها در نامه به شاهرودی ذکر کردند به
حدی دردناک بود که هنوز از کابوسش رهایی پیدا نکردم..... آزارهای جنسی یکی از شکنجه های دانشجویان بوده ... ولقعا در قرون وسطی زندگی می کنیم با این حاکمیت پست و اقتدارگرا.


رنجنامه افشا گرانه خانواده هاي مجيد توكلي،احمد قصابان واحسان منصوري به همراه جزئیات تکان دهنده ای در مورد شکنجه دانشجویان


جزئیات تکان دهنده دیگری از شکنجه دانشجویان بازداشت شده فاش شد

مادر احسان منصوری در منزل عبدالله مومنی اعلام کرد: فرزند مرا شکنجه کرده اند


صحبت های برادر مجید توکلی در مصاحبه با رادیو فردا: برادر مجيد توکلی، در گفت و گو با راديو فردا از ملاقات پدرش با مجيد توکلی خبر می دهد و از وضعيت نامساعد جسمی وی ابراز نگرانی می کند.
او می گويد: « وزير اطلاعات گفته است که دانشجويان شکنجه نشده اند. من می خواهم بدانم ايشان روی چه حسابی می گويند که اين دانشجويان شکنجه نشده اند. در حالی که پدر من از وقتی با برادرم ملاقات کرد، بيمار شده است.»
برادر اين فعال دانشجويی در ادامه از آنچه پدرش از وضعيت مجيد توکلی برايش تعريف کرده می گويد و اضافه می کند که پدرش به دليل مشاهده وضعيت جسمی نامساعد برادرش بيمار شده است: « دلم می خواست پدرم را روزی که از تهران به شيراز بازگشت می ديديد. او اصلا باور نمی کرد که برادرم اينقدر تحت فشار و شکنجه باشد. آن طور که پدرم می گويد وضعيت مجيد واقعا وخيم است. احسان منصوری هم همينطور است. مادر او فقط گريه می کرد. حالت صورت برادرم خيلی وخيم بود. اعتصاب غذا هم کرده است، ضعيف شده است. اعتصاب غذای او به اين دليل است که بی گناه است و به زور می خواهند از آنها به دليل کاری که نکرده اند، اعتراف بگيرند. »



بیانیه سازمان عفو بین الملل در خصوص بازداشتهای ۱۸ تیرماه ۸۶


سازمان ديده بان حقوق بشر:دانشجويان زندانی برای اخذ اعترافات اجباری تحت آزار و اذيت قرار گرفته اند


وخامت حال مجيد توكلي با گذشت ۱۵ روز از آغاز اعتصاب غذا


در پروژه اعتراف گیری؛ پس از احمد قصابان، نوبت به مجید توکلی رسید

Sunday, July 15, 2007

دانشجويان را آزد كنيد

اول از همه يه روشنگري كنم. با اينكه ديروز ايسنا از زبان حداد اعلام كرد كه سه تا از دانشجويان اميركبير(پويان محموديان‏،‏ مقداد خليل
پور و مجيد شيخ پور) آزاد شدند اما تا اين لحظه خبر از آزادي كسي نرسيده. براي 5 نفر از دانشجويان اميركبير از جمله اين سه تا و
علي صابري و عباس حكيم زاده قرار وثيقه گذاشتند كه متأسفانه ميزانش خيلي زياده. براي هر دانشجو 80 ميليون تومان وثيقه گذاشتند. فكر نمي كنم همه ي خانواده ها بتونند اين وثيقه رو تأمين كنند.



ديروز هم برنامه مشاركت رو نرفتم. مي دونم كه الآن با سركوب هايي كه شديم هيچ جايي براي جمع شدن ندارم حتي همون دفتر كوچك ادوار رو‏ اما غير از اينكه كار داشتم، به حضور بعضي ها در اين مراسم واقعا اعتراض داشتم كسي مثل شكوري راد. اما خوب چاره اي نداريم. به قول بچه ها بايد اتحادمون رو به رخشون بكشيم. به نظر مي رسه برنامه ي خوبي بوده.

اين پوستري هم كه بالا آپلود كردم. اين دوست عزيز داره نصب مي كنه و زحمت طراحي اش رو هم تارا جون‏ گرافيست زنستان كشيده كه واقعا دستش درد نكنه. خيلي خوب شده.

اين ها رو هم بخونيد:

بیانیه ۳۲۰۰ دانشجویی پلی تکنیک: دانشجویان دربند را آزاد کنید

پيشنهاد گنجی برای حمایت از دانشجویان زنداني: برگزاری روز اعتراض به نقض حقوق بشر در ایران