Thursday, October 27, 2011

از دست رفته

اعتمادم از دست رفته... امروز دیگر از دست رفتههههه
به آنکه انسانی هست و انسانی می توان زیست.... انسانیت از دست رفته

Wednesday, October 19, 2011

:(((((

feel responsibility....

Fear inside me

You may scare of the persons who feel and think can do everything. can find and reach everything. can experience everything. can learn everything.

I discovered these days that I am in this type and scare of myself. I want to be usual. want to be like others.... to be, just to be, not being differently. my mind will destroy me one day. I know that....

چیستی عشق

ذهنم درگیر شده، باز هم سوژه ای جدید یافتم، مشغول هستم با آنچه که به او می گویند عشق.
دیشب به هم خونه ای ام می گفتم عشق وجود ندارد، یک اسطوره ذهنی است که ما از دوست داشتن داریم. همه چیز دوست داشتن است و اگر به کسی نرسی نام عشق بر آن می گذاری. هم خونه ایم اما اعتقاد داشت این تعریف هر کسی است چون عشق هم مفهومی نسبی است که هر کس در ذهن دارد. هر کس آن را می سازد و با آن زندگی می کند. به دنبالش می رود.
به نظرم رسید که عشق شاید یکی از رازهای دنیا باشد. مثل مفهوم خدا که به این نتیجه رسیدم یک راز است. عشق راز دنیاست. همه به دنبال آن هستیم اما نمی دانیم دقیقا دنبال چی هستیم. اینکه آیا واقعا وجود خارج از جسم ما دارد؟ چرا هر چه بیشتر در پی آن هستیم کمتر می یابیم؟ چرا آنقدر قدرت ویران کنندگی و سازندگی دارد؟ عشق کجاست؟ آیا فقط علاقه بین دو انسان عشق است؟ به نظرم خیلی تعریف تقلیل گرایانه ایست اگر بگوییم که عشق تنها علاقه بین دو انسان است.
سُمی اما اعتقاد داشت که عشق محور دنیاست. عشق محور دنیاست. آیا چیزی که محور است قابل شناخت است؟

Tuesday, October 11, 2011

و امروز....

بیست و پنج سالگی نفس های آخر را می کشد. امروز دیگر به پایان می رسد. این روزها بیش از همیشه به این قضیه رسیدم که سالگرد تولد ها شاید تنها برای آن است که بدانیم برای ماندن نیامدیم. اینجا به اندازه چشم بر هم زدنی می گذرد و تمام می شود. به دنبال ابدیت در این جهان نباید گشت. شاید جایی و یا زمانی دیگر به آن دست یافتیم. اینجا محل گذر است. شاید تنها اثر ما همان چیزی باشد که در این گذر بر جای می گذاریم. عمر ناچیز آدمی در این دنیا به آن اندازه هست که اگر بخواهد و بکوشد، بتواند کاری کند برای بسیاری از انسان ها دیگر. برای همنوعانش.

و همه راز زندگی همین است....

چنان احساس پیری می کنم در این بیست و پنج سالگی که باورم نیست. تا سال گذشته سالروزهای تولد را با استرس افزایش سن و پیری می گذراندم. اما امروز استرسی نیست. آرامشی عجیب جریان دارد. مثل شرابی جا افتاده به تماشای گذر عمر آگاهانه نشستم. نگاهم تغییر یافته. از پیر شدن لذت می برم. مسئولیت ها بیشتر و سنگین تر می شود اما بزرگ شدن سرنوشت همه ماست. رسیدن سرنوشت همه ماست. شاید هم بد نباشد آن را زودتر بپذیریم به جای مقابله کردن و فراموش کردن....


برای این لحظه هایی که می گذرد:

از من بگذر....

غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم
بگذشته در آتش همچون روزم
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر

بگذار ای بی خبر بسوزم ، چون شمعی تا سحر بسوزم
بگذار ای بی خبر بسوزم ، چون شمعی تا سحر بسوزم

دیگر ای مه به حال خسته بگذارم ، بگذر و با دل شکسته بگذارم
دیگر ای مه به حال خسته بگذارم ، بگذر و با دل شکسته بگذارم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
آه ، در غم این عشق بی حاصل بسوزم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
آه ، در غم این عشق بی حاصل بسوزم

بگذر تا در شرار من نسوزی ، بی پروا در کنار من نسوزی
همچون شمعی به تیره شب ها
می دانی عشق ما ثمر ندارد ، غیر از غم ، حاصلی دگر ندارد
بگذر زین قصه ی غم افزا

غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم
بگذشته در آتش همچون روزم
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر

Sunday, October 09, 2011

تظاهر

از تظاهر متنفرم
تظاهر به دوست داشتن چیزی که دوست ندارم

آغوشت را کم می آورم

یک مثلث ساده است :

تو ...


خاطراتت ...


زندگی ام

Monday, September 26, 2011

تناقض زیبایی

«زنانی که بطور استثنایی زیبا‌یند، محکوم به شوربختی‌ند. پیشگویی به آنان گفته از میان دو مصیبت یکی را برگزینند. که یا مبادله‌ زیرکانه‌ زیبایی در ازای کسب موفقیت است، که مجبور به پرداخت هزینه‌ آن با خوشبختی خود می‌شوند و توان عاشق شدن پیدا نمی‌کنند. عشقی را که به آنان معطوف شده مسموم کرده و عاقبت دست‌شان خالی می‌ماند. یا امتیاز زیبایی، به آنان شهامت و اعتماد به نفسی می‌دهد که هر داد و ستدی را رد می‌کنند. »

تئودور آدورنو


ما انسان ها با رفتار متناقض مان در حالی که به زیبایی جذب می شویم آن را می کُشیم. نابود می کنیم و به قهقرا می کشانیم. زنانی یا کسانی که به طرز غریبی زیبا هستند بسیار نیز گوشه گیر و افسرده می شوند. خصوصا از زمانی که به زیبایی خویش پی می برند. دیگر نشانی و توانی برای تلفیق در جمع برای آنان نمی ماند.

وقتی که با زیبایی روبرو می شویم حسی متناقض از جذب شدگی و حسادت داریم. زنان به گونه ای با آن مواجه می شوند و مردان گونه ای دیگر. زن زیبا انسانی تنهاست. محکوم به تنهایی است چرا که زنان دیگر با دید حسادت به او می نگرند و در عین حال خود را در مقابل او ضعیف می بینند. آنها می دانند در جمع کسی از همه برتر است، چون زیباتر است. همزمان استرس آن را دارند که زیبایی او همسران و دوستانشان را برباید و چشم ها را متوجه دیگری سازد. دیگری که همه توجه ها به اوست.

زمانی که زنی زیبا به این موضوع آگاه می شود محکوم به کنار کشیدن است. محکوم به خلوت و تنهایی است چرا که می داند اطرافیان را می ترساند. حسی از ترس و جذب شدگی ایجاد می کند. برای همین تنها می ماند. گوشه می گیرد و از اجتماع کنده می شود. چرا که حداقل از یک وجه از آن اجتماع برتر است و این برتر بودگی حتی اگر زیبایی باشد که ما انسان ها همیشه بیان می کنیم آن را می پرستیم، باز هم مایه حسادت و خشم و کینه مان است.


Tuesday, August 23, 2011

زندگی جدید

نشسته ام در یک اتاق سی متری رو به پنجره ای که به حیاطی پر از گلدان باز می شود. سانتاکروز، جنوب امریکا در کالیفرنیا است. صبحی آفتابی و روشن. هنوز زمان خواب و بیداری ام تنظیم نشده است. روز جمعه به نیویورک رسیدم و فردای آن به سمت کالیفرنیا پرواز کردم. تقریبا ۴ پرواز در دو روز. زمان و تنظیم خوابم کاملا به هم ریخته بود. گرچه در حال بهبود است.

روز های قبل از حرکت در کپنهاگ چنان از جمع کردن دوباره، بار سفر بستن و رفتن خسته بودم. چنان از یک آغاز دوباره هراسان و ترس خورده، فرسوده و تنها که میلی برای آمدن نداشتم. به خودم و یک سال گذشته که نگاه می کنم می بینم تقریبا هیچ یک از دوستانی که به نوعی برای درس خواندن آمدند این چنین فراز و نشیب پشت سر نگذاشتند. بخشی اش محصول انتخابی بود که کردم و بخشی اش هم پیشامدهایی که پیش بینی نمی کنی و زندگی مملوء از آن است.

داشتم با عباس حرف می زدم و انچنان بغض داشتم و خسته که شادمانی این به دست آوردن دوباره را حس نمی کردم. ناراحت شد و بعد با من دعوا کرد، برایش قابل درک نبود چرا باز هم از این فرصت به دست آمده به جای شادمان بودن و شادی کردن چنان غمگین و خسته ام. نمی دانست که از آنچه خواهم داشت خوشحالم اما گاهی شانه های آدمی نیاز دارد با ضجه هایی بلند و سخت دردی را که روزها از پی روزها کشیده تخلیه کند. آن بغض لعنتی را رها سازد و برای ساعتی اشک بریزد تا جایی برای نفس کشیدن داشته باشد. اگر نمی گریستم، اگر با آن روزهای گذشته ام تنها نمی بودم و نمی اندیشدیم، نمی توانستم دوباره شروع کنم و این یک آغاز دیگر است.

آنچه که در اینجا و دنیای جدید می گذرد موضوع پست دیگری است گرچه در حال مکاشفه و شناخت این فضا هستم اما امید دارم اینجا سرمنزل دیگری باشد. جایی که شاید بمانم. نه برای همیشه که حداقل برای مدت زمان ماندگارتری و بخشی از مهمترین قسمت های زندگی ام را بسازم...

Thursday, August 11, 2011

تاملات ذهنی


تفکر بی قضاوت وجود ندارد، همه ما سویه های ذهنی از مسائل داریم که دریچه مان به زندگی را از دیگری متفاوت می سازد. قضاوت بخشی از ذهن است برای شناختی که قرار است حاصل گردد.
بنابراین «بی طرفی» وجود ندارد. آنکه می گوید بی طرف است صرفا شعار می دهد. «انسان بی طرف» یعنی انسان بدون شناخت.
گرچه این سبب نمی شود در قضاوتمان تا چه جایی که می توانیم از دایره انصاف خارج نشویم و تلاشمان را برای بی طرف بودن از دست ندهیم... شاید فرق افرادی که در اطرافیان ما زندگی می کنند و به نظر بی طرف می رسند و آنها که کاملا رادیکال و مطمئن در مورد امری صحبت می کنند در همین تلاش نهفته باشد. در همین کوشش برای حفظ انصاف...گرچه آنها هم قضاوت می کنند و در نهایت نتیجه گیری. اما آنها مسیری متفاوت تر از اذهانی که بر همه چیز و همه اتفاقات مطلق نگاه می کنند، طی می کنند.

زیستن در تاریخ

یکی از روزهای سخت بود که در میان یکی از گفتگو های بی پایانمان، در حالی که از آن همه فشار درمانده بودیم برای دلداری ام گفت تاریخ تکرار می شه. یه بار تراژیک، یه بار هم به شکل کمیک. ما شانس آوردیم در دوره کمیک زندگی می کنیم.
می خوام این روزها دوباره ازش بپرسم که آیا این تلخی تکرار وقایع است که کمیک می نماید یا هنوز وضعیت تراژیک از این فاجعه بار تر است؟؟؟
--------------------------------------------------------------------------------------------

سالها پیش:
اگر انقلاب فرهنگی اتفاق نیفتاده بود، الان حتما لیسانس داشتم یا فوق لیسانس. مسیر زندگی ام متفاوت می شد. جای دیگری بودم.

امسال:
اسمش رو دیگه نمی شه گذاشت سهمیه بندی، راهی برای انتخاب نمانده، علوم انسانی رو که حذف کردند، باقی رشته ها هم به نفع مردها سهمیه بندی، می خواستم روزنامه نگاری یا علوم اجتماعی علامه رو بزنم. درش رو بستند.

سالها بعد:
….........

Friday, July 29, 2011

life and its meaning

Do the best that you can and never stop .

this is not merely a sentence, is meaning of life.
you should not define it, you have to live it.

Friday, July 22, 2011

اصل بر چیست و ما کجا ایستاده ایم؟

از صبح که از سفارت امریکا در دانمارک برگشتم ذهنم درگیر است. وقت مصاحبه برای ویزا دانشجویی داشتم. درگیر افکار جورواجور هستم، اما بیشتر از همه به این می اندیشم اینکه ما رانده شده ها، ما تبعید شده ها تا به حال چه کرده ایم که کشورمان بهتر شود و کسانی که تبعه آن هستند در هزار اداره و سفارت خانه خارجی با هزار و یک سوال مواجه نشوند؟ هزار و یک پرسش که کی هستی و هدفت از سفر به اروپا یا امریکا چیست؟ از سوابق و امنیتی ات بگو؟ آیا تا به حال دستگیر شده ای؟ و سوال هایی که همه می دانند. کدام یک از ما است که کتمان کند که با قدم گذشتن به هر کشوری حتی ارمنستان و هند و مالزی از اینکه احساس امنیت سیاسی و اجتماعی می کند و آزاد زندگی کند، لذت نبرده؟ کدام یک انکار می کنیم که بعد از چند ماه زندگی در کشورهای اروپایی و امریکایی چه قدر دلمان خواسته که کاش کشورمان اینگونه بود و می توانستیم آنجا بمانیم. یا اینکه حالا که وضعیت کنونی ایران بدین شکل نیست همین جا ماندگار شویم و به اصطلاح به آن خراب شده باز نگردیم.


اما اصل بر این است که ایران کشور و وطن ماست و ما صاحبان حق. مایی که به اجبار یا اختیار رخت بربسته و از این سرزمین رفتیم. ما رفتیم برای اینکه این کشور را جایی برای زندگی و کار نمی دانستیم. خیلی ها هم زیر لب گفته ایم این کشور لیاقت داشتن شهروندانی چون ما را ندارد. همان بهتر که یک سری بی عقل و خرد بر آن حکمرانی کنند. فرزندان نسل انقلاب کرده و دو نسل بعد از آن در حال خارج شدن از این آب و خاک هستند. این مسئله به وضوح قابل مشاهده است و همه در تکاپوی یافتن راهی برای ترک ایران. جایی که دیگر برای ماندن مناسب نمی دانند. ما انرژی و نیروی انسانی و همه دارایی مان را برمی داریم و بار سفر می بندیم. سفری که چند در درصدی هم می دانیم بی بازگشت است. با هزار دلیل ماندگار می شویم. برخی پناهنده، برخی کار گیر می آوریم و پروسه شهروند شدن را پی می گیریم، برخی هم دکترا را ادامه می دهیم تا ببینیم بعد از آن چه می شود.


اما، اما واقعیتی که در ذهنم می گذرد آن است که دیگر نمی خواهم باز هم افسوس بخورم بر آنکه سرزمینم نعمتی چون من را قدر ندانسته و من باید بروم. این خاک من است. اگر آن را رها کنم چه کسی آن را بسازد؟ امروز به این فکر کردم که می خواهم چه کار کنم برای این خاکی که در حال نابودی است؟ می خواهم چه کار کنم که نسل آینده همچون پدر و مادرهایمان شرمنده ما نباشند؟ هزار ایده و فکر گوناگون از اینکه باید انقلاب شود و هزار و یک تحول صورت بگیرد تا ایران دوباره ایران شود قاعدتا هجوم می آورد. برای آنکه دوباره شهروندان آن با افتخار بر روی این خاک قدم گذارند. حرفم این نیست. حرفم این است که اگر همه ما برویم، که بماند؟ طی یک سال زندگی در خارج از کشور بیش از گذشته و حتی سخت تر از گذشته به این فکر کردم که چه می کنم در اینجا؟ نه از ضعفم، که نه از روی قدرت. آری من توانایی زندگی کردن در اینجا را دارم، نه مشکل درس خواندن یا زبان یاد گرفتن یا کار پیدا کردن و نه چیز دیگر. من نیاز دارم در آینده جایی باشم که احساس کنم آنچه انجام می دهم و می سازم برای فرزندانم است. برای کسانی که در آینده می آیند. حتی اگر هزاران خانه و املاک و مدرک و افتخار هم در اینجا داشته باشم، چه فایده که اگر احساس رضایت از آنچه انجام می دهم در میان نباشد؟


حس مسئولیت شخصی بیش از گذشته طی یک سال زندگی در خارج از کشور بر من هجوم آورده. می دانم که دیگر امکان فعالیت به شکلی که ما قبل از انتخابات در ایران انجام می دادیم نیست و اگر همین فردا بلیط برگشت به ایران بگیرم، احتمالا جایم زندان است. می دانم که دوره فعالیت چریکی هم گذشته که از مرز بروم ایران و زندگی مخفی داشته باشم که حالا نمی دانم و اصلا نمی دانم چه کار کنم. پس باید چه کار کرد؟ تنها راهی که شاید پیش رو باشد ادامه دادن همین زندگی موقتی در اینجا و صبر باشد برای روزی که وقت بازگشتن باشد.

نمی گویم حتما روزی که ایران دچار انقلاب یا تغییر بزرگ دیگری شده است. اما شاید اگر کمی فعالیت را کمرنگ تر انجام دهم و بی سر و صدا تر. روزی بتوانم برگردم. اما تنها و مهمترین نکته ای که می دانم آن است که من برای زندگی در اینجا ساخته نشده ام. نه، اگر سال ها اینجا کار کنم و زندگی تشکیل دهم هیچ احساس مفید بودنی از خود ندارم. ما نباید ایران را ترک کنیم. آنها که رفته اند و می توانند برگردند، باید برگردند. حتی اگر قرار است برگردیم و مبارزه کنیم باید برگردیم. ما نباید آن خاک را رها کنیم.


این روزها وقتی می بینم که همه فعالین اجتماعی و سیاسی به فکر رفتن افتاده اند در عین حال که به همه حق می دهم، در عین حال که تصمیم شان را محترم و تا سطحی درست می دانم ولی آرزو می کنم کاش نگاهشان به این رفتن همیشگی و دائمی نباشد. به اینکه بیندیشند که روزی قرار است بازگردند. آنچنان درگیر زندگی و کار در خارج از کشور نشوند که از خاطرشان رود که ایران در چه حال است. حتی تلاش کنند که اگر روزنه ای ایجاد شد بازگردند. کاش این نگاه در بین ما فعالان بیشتر از گذشته درونی شود که آنکه باید برود، کسی است که جایگاه اش ناحق و بی مشروعیت است. نه ما. نه انسان هایی که باور دارند می توانند با عملشان شاید بخشی از بهترین را بسازند.

Thursday, July 21, 2011

شانه های سنگین.....

یه پست نوشته بودم برای بهاره که اومد مرخصی و باید برگرده این هفته به زندان. ظاهرا جایی سیوش نکردم و پریده.
بعد از ۱۸ ماه مرخصی اومد، بالاخره اومد. اون هم فقط برای چند روز، چه قدر گفتن واژه ۱۸ ماه راحته ولی فکر کردن به حتی یک روزش سخت و غیرقابل هضم. تلفنی که باهاش صحبت کردم به نظر خوب می اومد ولی کیه که ندونه چه قدر سختی کشیده،کیه که ندونه بین دیوارهای زندان چند بار تمام زندگی اش رو مرور کرده و اینکه چی شده که به اینجا رسیدم. کیه که ندونه هر تار سفید مویی که در آورده حاصل چند ساعت، چند روز درد و غصه دوری از بهترین ها و عزیزترین های زندگی اشه.
نمی دونم در برابر این همه ایستادگی و رنج بهاره و خیلی های دیگه در زندان چه کردیم. ولی هر کاری کردیم کمه. چون هنوز اونها تو زندانند. هنوز درهای اون دیوار ها بسته است و چشم های پدر و مادر و همسر و فرزنداشون به راه.
بعد از حرف زدن باهاش باز هم دلم خواست و خواستم که کاری اساسی کنم. اما نمی دونم چرا دچار تردید شدم. این روزها به تردید های ذهنی ام خیلی فکر کردم. اینکه کاری که ما می کنیم چه قدر برای آدم هایی که الان تو زندانند مفیده؟ اصلن تغییری ایجاد می کنه؟ چه در کوتاه مدت و چه بلند مدت؟
این قدر این ور درگیر زندگی شده ام. درگیر درس خوندن. درگیر کار پیدا کردن. تمدید ویزای دانشجویی و هزار و یک درگیری که حتی وقت نمی کنم به خیلی کارها درست و حسابی برسم. نمی دونم روزهام رو چه جوری می گذرونم. وضعیت پا در هوا، نه خونه ای، نه چشم اندازی از آینده، احساس مسئولیت و عذاب وجدان از یک طرف احاطه ام کرده و از اون طرف هزار درگیری برای زنده موندن و زندگی کردن در جایی که وطنم نیست.
احساس می کنم شونه هام تحمل این بار رو نداره.
نداره.

Sunday, June 26, 2011

سانسور درونی شده

داشتم کتاب «به هادس خوش آمدید» بلقیس سلیمانی را می خواندم. ذهنم به حدی به سانسور و واژه هایی که از نظر وزارت ارشاد حکومت اسلامی مستحق حذف است، حساس شده که دو جا به نظرم سوتی پیدا کردم و می پرسیدم چرا اینها رو سانسور نکردند؟؟؟
یکی به کار بردن واژه سکس و دومی هم استفاده از اصطلاح « به تخمش هم حساب نکرد» بود.
به خودم گفتم وقتی سرچ واژه سکس در گوگل ممنوعه چه طور در کتاب اجازه چاپ می دهند؟
بعد فکر کردم اصلا مهم نیست که واژه ها و اصطلاحات چه بوده. مهم اینه که چه قدر این مسئله سانسور و حذف کردن در ذهنم جدی شده. خوب حالا یه چیزی از دستشون در رفته چرا اینطوری به قضیه نگاه می کنم؟
شاید نکته تاسف بار در این باشه که ما فقط قربانی سانسور و حذف در ادبیات و کتاب نیستیم، که سانسور کردن رو هم یاد گرفتیم. یاد گرفتیم واژه های نامانوس را سریع تشخیص بدیم و اینکه جایی درج شده تعجب می کنیم و بدتر از همه جایی است که خودمان را هزار باره در نوشته هایمان سانسور می کنیم... اصلا هم ادعای روشنفکری در این مورد ندارم. شخصا بارها خواستم موضوعی را بنویسم یا کاری را انجام دهم اما تبعات و نتایجش ذهنم را چنان درگیر کرده که کلن موضوع را بی خیال شدم.

Saturday, June 25, 2011

untitled

از صبح قرار است که یک بخش پایان نامه را تمام کنم. نمی توانم. نه اینکه نخواهم که نمی توانم. روحم خسته است. نیاز به استراحت دارد. نیاز به کمی زندگی کردن. کمی صحبت کردن در مورد عادی ترین اتفاقات، اینکه چه خریدی، چه می پوشی، چه کار می کنی؟ حتی دلم نمی خواهد یک لحظه دیگر به این فکر کنم که مشکل حقوق بشر جهانی را در کشورهای اسلامی چگونه باید حل کرد. اینکه استاد در مورد بخش تئوری پایان نامه چه می گوید. نظرش در مورد مصاحبه ها چیست؟ اینکه چند کلمه تا الان نوشته ام. برنامه ریزی کنم که بعد از این بخش باید چه بخش دیگری را انجام دهم. اینکه رفرنس ها را کی وقت می کنم اضافه کنم و پایان نامه ای که به نظر می رسد تمام شدنی نیست....

روزهاست پشت میز می نشینم و شاید ساعاتی را هم حتی نخوانم و ننویسم و تنها فرندز ببینم و موسیقی گوش دهم اما از این چهاردیواری خسته ام. با حسرت به عکس های مهمانی ها با دوستانم نگاه می کنم. می روم صحنه ها را تجسم می کنم که نشسته ایم دور هم، گپ می زنیم و می خندیم. شاید معمولی ترین کار دنیا. اما دلم برای همین معمولی ها تنگ است.
برای آنکه لحظه ای هر چند کوتاه سر را از کامپیوتر بلند کنم و چشمانم تو را ببیند که داری چیزی می خوانی یا بیایم به آشپزخانه سر بزنم ببینم آب برنج را گذاشتی که بجوشد، در حالی که مثل همیشه با همان نظمی که داری، سالاد را درست و تزئین کرده ای و خورش در حال جا افتادن است. بشقاب ها را آماده چیده ای روی میز و فقط باید برنج آماده شود تا صدا بزنی بیا غذا آماده است.
دلم برای لحظاتی که بپرسم چای می خواهی در حالی که قوری چای روی کتری گاز است و دم می کشد و جواب دهی: تازه چای را دم کرده ام، صبر کن.
دلم قدم زدن در خیابان و دوشادوش راه رفتن ها را می خواهد. اینکه تند و تند حرف بزنم و تو شاکی شوی چه قدر حرف می زنی....
دلم می خواهد بگویی برویم فروشگاه خرید کنیم و تو با همان لذتی که در نگاهت است لیست خریدت را بیرون آوری و یک چرخ برداری و راه بیفتی در میان قفسه ها گشتن و وسایلی که لازم داریم را برداری و من همچنان مبهوت باشم و چون کودکی دنبالت بیایم. لبخند بزنم و فکر کنم چه کسی گفته است مردها خانه داری بلد نیستند؟ کدام احمقی می گوید مدیریت خانه باید دست زن ها باشد؟
دلم می خواهد بنشینم پشت میز ناهاخوری و در حالی که داری ظرف های بعد از غذا را می شوری تماشایت کنم، اب کتری را برای چای بعد از غذا جوش می آوری و من خیره شده باشم به چیدن ظرف ها با نظم و ترتیب در سبد. لیوان های یک شکل کنار هم، بشقاب ها مرتب و آخر سر هم قابلمه و ظرف ها بزرگ، بعد اسکاچ را پر از ریکا کنی و تمام سینک ظرفشویی را بشوری، همه کابینت را دستمال بکشی و آخر سر هم سبد تفاله چای را هم در سطل آشغال خالی کنی و در همین میان هی قصد کنم که برم و تو بگویی نرو تو اتاق، بشین ظرف می شورم نمی خوام تنها باشم...
دلم برای نشستنت پشت میز کامپیوتر که اصلا حوصله نداری کسی مزاحم شود و باید چیزی بخوانی، تایپ کنی و یا با کسی حرف بزنی و من با سماجت و شکلک درآوردن به زور خودم را مثل همیشه همان جا می نشانم و با هزار طرفند جای می دهم و گاهی روی پاهایت می نشینم و نمی گذارم گودرها را بخوانی، تنگ شده.
دلم برای مهمانی دادن هایت که همه عالم و آدم را دعوت می کنی. برای تمام مدت مهمانی از ورود مهمان ها تا لحظه خداحافظی برنامه می چینی و حتی به این فکر کردی که غذا چه باشد و چه میوه ای باید بخریم، تنگ شده. آخرش هم باهات دعوا کنم که آخه من از مهمانی و شلوغ بازی زیاد خوشم نمی اید و تو هر دفعه به همان شیوه همه را دعوت می کنی. بعد هم بگویی اره راست می گی و باز هم سری بعد ببینم که برای مهمانی دیگری برنامه ریختی و همه هم دعوت هستند....
دلم برای زندگی کردن و بودنت تنگ شده...

زندگی و روایت هایش

زندگی آدم ها شاید به نظر ساده و معمولی بیاید، اتفاقاتی که هزاران سال است هزار بار در هزار گوشه دنیا تکرار می شوند و از فرط تکراری بودن خیلی ها دیگر حتی به آن فکر نمی کنند. اما علاقه خاصی به خواندن این روایت ها دارم. روایت هایی که از این زندگی ها می شود. این هنر ما آدم هاست که چنان قدرتی در روایت کردن معمولی ترین اتفاقات زندگی داریم که تبدیل به نویسنده شدیم. هنر نویسندگی همان روایت کردن هاست. همان جایی که تو به را به خواندن می کشاند و میخکوب لحظات می شوی که چرا از چشم من اینطوری به نظر نمی آمد؟؟؟!!!
گاهی فکر می کنم بهترین نویسنده ها کسانی هستند که بیش از بقیه در گذشته زندگی می کنند و لحظات را تنها حس نمی کنند که بو می کشند و در خاطره ها ثبت می کنند....

Wednesday, June 15, 2011

برای زمانی که وجدانم گم می شود

در روزها و شب های زیادی که گذروندم طی این دو سال زنده بودی. جان گرفته و به پا خاسته.
ناخودآگاه شب ها قبل از خواب تصویرت از پشت شیشه که جا گرفته در قالب کابین ملاقات به سراغم می آید. در همه لحظاتی که می گذرد تو حضور داری.
تویی که زندان را نمی خواستی اما نصیبت این روزها میله هاست و میله ها...
چند روز پیش درست در لحظاتی که غرق یک دعوای پوچ که هنوز هم نمی دانم بر سر چیست بودم آن تکه دست مال کاغذی ات را فرستادند. شده ای وجدانم. هر گاه که از یاد می برم برای چه نشستم و باید چه کنم می آیی. بی آنکه تو یا نشانی از تو را صدا زده باشم.
همان لحظه با خواندن سطر به سطر آنچه نوشته بودی وجدانی که به خواب رفته بود دوباره بیدار شد....

Friday, June 10, 2011

چگونه باز نگردم‌، كه سنگرم آنجاست؟‌

خواب های درهم و برهم. مغشوش.. ناله و درد. شب خیلی بدی بودددد. همه اتفاقات زنده شد. همه چیز را دوباره مثله نواری که تکرار می شه خواب دیدم. کاش زنده در ذهنم مرور می شد تا مثله تصور برزخ در چند ساعت خاطره ها، خوب و بد با هم هجوم آورد. چه قدر زنده بود خواب هاااااااا.......
دستم به نوشتن نمی رفت دیروز که بگم دقیقا یک سال گذشت از آن شب سرد شمال ایران که از مرز گذشتم.....
سردرد صبح گواه همه دردهای دیشب ....
روی نیکمت شکسته بعد از اتاقک کنترل در مرزی که فقط چند دقیقه بود بین دیروز و امروز نشسته بودم... سه صبح ۱۰ ژوئن... نه خوشحال بودم و نه ناراحت. حس تهی بودن. حس همه آنچه که پشت سر گذاشته بودم. چهره همه آنها که دوستشان دارم و داشتم. غم. غم.غم و من فقط آغوشی می خواستم برای گریستن. جایی که سرم را بگذارم و ضجه هایم را خالی کنم. بغض های نشکسته...
برگشت گفت همه چیز تمام شد، ما مرز را رد کردیم.
گفتم همه چیز شروع شد...
شاید روزی بازگشتم ..............


غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت
‌طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌ای كه تهی بود، بسته خواهد شد
و در حوالی شبهای عید، همسایه‌!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!

منم تمام افق را به رنج گردیده‌،
منم كه هر كه مرا دیده‌، در گذر دیده

طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره‌ام كه تهی بود، بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت‌

Thursday, June 09, 2011

این همه نقش در آیینه اوهام افتاد

چه کند از پی دوران نرود چون پرگار..... هر که در دایره گردش ایام افتاد

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت.....کانکه شد کشته او نیک سرانجام افتاد