Tuesday, September 11, 2012

خسته از
تردید و تنهایی
بر گلیمی ازغم
نشسته
رنگ سیاهی به دیوار پاشیده. 

پیچک ام

برگ های پیچک ام
پاییزی در می آیند
و کم کم
بهاری و سبز می شوند
خلاف همه طبیعت...

Sunday, September 02, 2012

اگر به دو سال پیش برمی گشتم هیچ گاه مهاجرت نمی کردم، آن وقت ها فکر می کردم رفتنی موقتی است. می روم و برمی گردم ولی آنچه این دو سال برمن گذشت. حس ها و لحظه هایی که توصیفشان سخت است همه به این باورم رساند که باید از پوسته خویش جدا شوم تا بتوانم اینجا زندگی کنم. مهم نیست کجا و در چه شهری باشم فقط باز هم از نشستن در کنار دیگران، دیدن خیابان های تکراری، کافه های تکراری و همان آدم ها دلزده نشوم. فقط بمانم و زندگی کنم. این سالها اینقدر فرار کردم که به هیچ خانه و هیچ کاشانه ای عادت نداشتم. هیچ جا را وطن نکردم چون می خواستم فراموش کنم این درد عمیق را. نمی دانستم که من آدم مهاجرت نیستم. آدم کندن هایی چنان سخت نیستم. نمی دانستم که روزی شادی هایم و لحظاتم تنها به مدد قرصی می تواند زنده بماند و گاهی در کنار غم های فراوان تزریق شود. حالا که دیگر جدا شده ام به جای بازگشت بهتر است به همین ماندن قانع شوم و ادامه دهم. حتی با خنده ای تلخ در هر روز و آرامشی نهان 

Wednesday, August 29, 2012


روزهای زیادی ست که راجع به خیلی چیزها در زندگی آدمی شک دارم. کاش آن مطلق انگاری سرخوشانه را بتوانم دوباره تجربه کنم. کاش... حتی برای لحظه ای

Sunday, August 26, 2012

منگ شدم. چیزی در من مرده است. نمی توانم بیانش کنم یا حتی شرحش دهم

Friday, August 24, 2012

در زندگی می خواهید خوشبخت شوید و شاد زندگی کنید؟  جستجو برای جفت خیالی که در قصه ها می گویند و در فیلم ها و ویدویی نشان می دهند را کنار بگذارید. فقط لذت ببرید و از سختی ها بگذرید تا شاد باشید. اگر جفتی باشد به آن برخواهید خورد اگر نباشد با روحیه ای بهتر زندگی می کنید

Monday, July 30, 2012

از جهان اجتماعی اطرافم که تمایل دارد بودن دو نفره ها را حتما در قالبی تعریف کند متنفرم.
این قالب یا باید ازدواج باشد یا رابطه دوست پسر و دوست دختر. من تنها می خواهم آزاد باشم می خواهم در یک رابطه خودم باشم. خود واقعی ام. در کنار دیگری تکامل پیدا کنم و نقص ها را برطرف سازم. من یک نفرم. یک فرد که سفری درونی دارم در این دنیا. آنچه می بینم متفاوت از آنچه است که دیگران به من نسبت می دهند. هر روز می کوشم این دنیای درون و بیرون را به هم نزدیک تر کنم تا از چند رنگی به دور شوم. اما دوست ندارم در قالب هیچ گونه رابطه ای هویتم تعریف شود. هویتی برای خویش دارم که نمی توانم آن را با کسی تقسیم کنم یا از کسی قرضش کنم. پس همچنان در این گردش روزگار می چرخم و در جستجوی معنا حرکت می کنم. شاید روزی به مقصدی رسیدم و شاید هم مقصد همین راهی است که می روم. شخصیتم همان تقدیری است که با پیمون مسیر ساخته می شود. یا تقدیرم همان شخصیتی که ساخته می شود. برای همین است که همه ما تا آخرین روز حیات وقت دارم مسیر زندگی امان را تغییر دهیم. به چیزی یا کسی بدل شویم که دیگران می خواهند یا تنها چیزی باشیم که خودمان خواسته ایم باشیم. دنیا به همین سادگی است. اما دوست ندارم از معناهای انسانی تهی شوم. نمی خواهم که خالی از هر گونه نفی ای پیش روم. آنجا که عقلم و احساسم راهنماست نمی توانم کاری کنم که به هر انسانی ضربه ای وارد سازد. چه قدر طول می کشد تا همه ما به این معنا ها برسیم. تا بیابیم آن مسیری را که باید قدم برداریم. 

من در اوج بودن هستم با صدای این آواز. دیوانه ای زنده. زنده ای دیوانه. نشسته بر این میل و لپ تاپی در دست از نوایی می نویسم که در گوشم جاری می شود.

Sunday, July 15, 2012

دنیا فسانه است
به آغوشش هزار قصه روانه است


Saturday, July 07, 2012


سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد

نوشتن

انسان ها تنها می توانند یک درصد از ده درصد افکار خویش را بر روی کاغذ جاری سازند. این فرآیندی از مغز آدمی ست که توانایی نوشتن کمتری دارد نسبت به فکر کردن. چرا فکر کردن تا این حد راحت و بیانش دشوار است؟
به نظرم نویسنده ها توانایی بالایی در نوشتن دارند که بخشی ناشی از استعداد و بخشی ناشی از کار کردن بر روی آن استعداد است. یعنی پرورش آن استعداد.
داشتن پشتکار برای نوشتم هم موضوعی است که هر انسانی آن را دارا نیست.
دلم تنگته
جای خالی ات رو حس می کنم
با هیچ چیز پرشدنی نیست.
تو را از دست دادم....
احساس خستگی عجیبی دارم. دلم می خواهد یک کار معمولی داشته باشم و از درس خواندن دست بکشم. حداقل برای مدتی. بروم دنبال انجام کاری مفید. از این پروسه با سیلی درس خوندن صورت را سرخ نگه داشتن خسته شده ام. از این روزمرگی خیلی خسته ام. امروز داشتم برنامه های دکترا را برای رشته های مختلف نگاه می کردم و دیدم که هیچ میلی حتی به اپلای در یکی از این برنامه ها ندارم. عجیب دلم هوای کار کردن را دارد. اینکه فقط درگیر انجام کاری مشخص باشم. انرژی که سال گذشته هنگام شروع مستر در اروپا داشتم چنان خالی شده و از دست رفته است که حتی توانایی آنکه الان کلمه ای بنویسم. کلمه ای بخوانم را هم ندارم. واقعا نمی دانم انسان های دیگر که به این سطح و لایه از زندگی فکر نمی کنند چه طور می توانند زنده باشند؟ چه طور می توان

...

داشتم می گفتم ما آدم ها وقتی مجبور به مهاجرت، تبعید یا هر نوع ترک وطنی می شویم، لباس تنمان را تغییر نمی دهیم یا زمان صرف صبحانه را عوض نمی کنیم. عادتی روزمره را کنار نمی گذاریم تا چیزی جدید جایگزین کنیم. مکانی را تغییر می دهیم که چون گیاه در آن رشد کرده ایم. خاکمان را تغییر می دهیم. برخی این سختی را تاب می آوریم و برخی چنان ضربه می خوریم که دیگر یارای برخاستنمان نیست.
سخت تاب می آوریم گردش روزها را در غربت. آب و نورمان که نرسد خشک می شویم. غذایی نداشته باشیم که بخوریم دیگر توانی هم برای زنده ماندن نداریم. روحیه ای نمی ماند. تنها قلبی خسته و تنها می ماند که دیگر نمی دانیم با آن هم چه کار باید کرد.
این روزها حس می کنم قلبم درد می کند. قلبم جایی آن چنان شکسته و ترک خورده است که صدایش را هم دیگر نمی شنوم.
سنت هم که بالاتر رود از تنهایی بیشتر می ترسی. اما کیست که نداند ما همه تنهاییم. کی فکر می کند کسی که در رابطه ای به نظر همه شاد و سرشار از زندگی است تنها نیست؟ مگر می توان گفت که ما انسان ها جایی برای فرار از این تنهایی عمیق داریم؟ نه هیچ راهی برای فرار از این تنهایی نیست.

Saturday, June 30, 2012

و حدیث ما در این جهان
بی قراری بود
بی قراری بودددددد

Thursday, June 28, 2012

قرص ها را می شمارم. دقیقا بیست تا بود. فکر می کنم لحظه ای.... بیست تا را سر بکشم یا به عادت هر روز یکی را! مکث و اشک. قرص ها در مشت سراغ قفسه می روم و کاغذی سپید برمی دارم. قلم به دست می گیرم و کلمات می آیند. کافی است چشمانم را ببیندم تا بتوانم ساعت ها و سطرها بنویسم بی وقفه. همه برگ ها یکی یکی سیاه می شوند. همه سیاه و خالی می شوند. دلم هم خالی می شود. قرص ها را فراموش می کنم و ادامه دار و کشدار قلم را روی کاغذ می کشم. قلم را می کشم و قصه ای آغاز می شود...
همیشه فکر می کردند زمستون می گذره، اما زمستون نمی گذره. تکرار می شه. تکرار می شه. وسطاش هم لحظات خوش کوتاه و فراری می یاد که اسمش رو می گذارند بهار... اگه بهار جاودانه بود باید موندگار می شد. بهاری نیست

Friday, June 22, 2012


دلم می خواهد:
دوباره این ترانه را در گوش، خلوت آرام و طلوع آفتاب را، در گرگ و میش .ساکت صبح بر سر همان قله ای که هر جمعه فتح می کردم.
آه از تصاویر برگشت ناپذیر...

Tuesday, May 29, 2012



آن گونه مست بودم
در ملتقای الکل و دود
که از تمام دنیا
تنها
دلم
            هوای تو را کرده بود
می­گفتم:
            این عجیب است
این قدر ناگهانی دل بستن
از من
            که بی­تعارف ، دیری است
زین خیل ورشکسته کسی را
درخورد دل نهادن
پیدا نکرده­ام
£
تب کرده بود ساعت پاییزی­ام
وقتی نسیم وسوسه­ام می­کرد
عطری زنانه در نفسش داشت
می­گفتم:
            این نسیم ، بی­تردید
آغشته با هوای تن توست
وین جذبه­ای که راه مرا می­زند
حسی به رنگ پیرهن توست
£
آن گونه مست بودم
که می­توانستم بی پروا
از خواب نیم شب
                        بیدارت کنم
تا راز ناگهان مرا
باران و مه بدانند
و می­توانستم
از جوی­های گل آلود
                        وضو کنم
و زیر چتربسته­ی باران
رو سوی هرچه هست
                        نماز بگزارم
آن گونه مست بودم
که می­توانستم
حتا به شحنگان
نام تو را بگویم
£
ـ آرام و مهربان و صبور ـ
از برگ­های نیلوفر
شولای بی­نیازی بر تن پیچیده
با پلک­های افتاده
پیشانی درخشان
و گونه­های رنگ پریده
چونان به « نیروانا»
تانیثی از دوباره­ی بودا
در ملتقای الکل و دود
                        باری
تصویر تو همیشه­ترین بود
بانوی شعرهای مه آلود!
می کنم  الفبا را، روی لوحه ی سنگی
واو  مثل ویرانی، دال مثل دلتنگی
بعد از این اگر باشم در نبود خواهم بود
مثل تاب بیتابی مثل رنگ بیرنگی
از شبت نخواهد کاست، تندری که می غرّد
سر بدزد هان! هشدار! تیغ می کشد زنگی
امن و عیش لرزانم نذر سنگ و پرتابی ست
مثل شمع قربانی در حفاظ مردنگی
هر چه تیز تک باشی، از عریضه ی نطعت
دورتر نخواهی رفت مثل اسب شطرنگی
قافله است و توفان ها خسته در بیابان ها
در شبی که خاموش است کوکب شباهنگی
در مداری از باطل، بی وصول و بی حاصل
گرد خویش می چرخند راه های فرسنگی
مثل غول زندانی تا رها شویم از خُم
کی شکسته خواهد شد این طلسم نیرنگی؟
صبح را کجا کشتند کاین پرنده باز امروز
چون غُراب می خواند با گلوی تورنگی
لاشه های خون آلود روی دار می پوسند
وعده ی صعودی نیست با مسیح آونگی
 

Monday, May 07, 2012

قرص ها

بسته های قرص  ضد افسردگی
بعد از تو به وعده روزانه ام اضافه شد...