Wednesday, February 26, 2014

تو و دردهایت

داشتم باهاش حرف می زدم می گفت از خوزستان زنگ زدی بعد از ۳۵ سال آدرس خاکش رو پرسیدی. خواستی بری سر بزنی. پدرت از دیدنت خیلی خوشحال شده. مطمئنم...

Saturday, February 22, 2014

ول کردن

می گفت یه جایی توی زندگی ات باید ول کنی بذاری پیش بره... یعنی خودش بره
گفتم آخرین باری که ول کردم اینقدر اوضاع خراب شد و من سر از ناکجا اباد در آوردم که دیگه الان می ترسم دوباره...

Wednesday, February 19, 2014

As I get older, I become less patient!!!

Wednesday, February 12, 2014

کوچولوهای شیرین و دردسرساز

دیروز ساعت کلاس های استخر رو چک نکرده بودم و اتفاقی یه وقتی رفتم که زمان کلاس و تمرین بود. توی رختکن داشتم موهام رو خشک می کردم که دو تا خانم میانسال با بچه هاشون وارد شدند. یکی شون جوون تر بود و دو تا بچه داشت. یکی دیگه دو تا دختر و پسر کوچولو داشت و یکی هم باردار بود و کاملا مشخص که نزدیکای وضع حملش هست. مادر جوون تر می خواست به پسر کوچولوش بفهمونه که قبل از پوشیدن شلوار باید کفشات رو در بیاری...به نظر خیلی خسته و عصبی می اومد. بچه گوش نمی داد و واسه خودش هر کاری می خواست می کرد. مادره هم خسته دستش رو برده بود طرف چشماش و یه اشکی هم جمع شده بود و کلافه نشسته بود رو نیمکت... اون یکی مادره همچین مدیریتی روی قضیه بچه ها داشت که دهنم باز مونده بود. برگشت به دخترش گفت عجله کن، لباست رو بپوش که بریم... از این واژه chaka chaka هم استفاده کرد که انگار رمزشون بود برای عجله کردن. دختر بچه شاد هم سریع chaka chaka رو تکرار کرد و مشغول لباس پوشیدن شد... یعنی مردگی و داغونی اون مادره در مقابل سرحالی و سرزندگی این مادره با یکی هم تو شکم همچین توی ذوق می زد... حالا شاید دیروز از جای دیگه هم خسته بود و چیزایی که نمی دونم ولی اینقدر بی حوصله و خراب بود داشتم فکر می کردم خوب واقعا چرا وقتی نمی تونی دو تا بچه دنیا آوردی!!!

Sunday, February 09, 2014

پدر و دلتنگی

از راه رسیدیم، رفتم چای آماده کنم. آب جوش اومد، تی بگ رو انداختم تا به آب رنگ بده. می خواستم هر چه زودتر چای رو بخورم؛ مثه همیشه که عجله دارم. یه لیوان دیگه برداشتم شروع کردم چای رو از این لیوان ریختن به اون لیوان...ذهنم یکهو رفت به زمانی که مهدکودک می رفتم، صبح ها دلم می خواست بیشتر بخوابم. بابا چای رو دم کرده بود و سفره صبحانه به راه... چای همیشه داغ بود و ما هم عجله که زودتر از خونه بزنیم بیرون و من رو برسونه. یادم افتاد این عادت که چای رو از یه لیوان می ریزم توی یه لیوان دیگه که سرد بشه رو از اون یاد گرفتم. می گفت آب سرد بریزی مزه چای از بین می ره. در عوض اینطوری بخار و گرمای چای خارج می شه و یه گرمی ملایمی می مونه، بعدش چای آماده خوردنه... یه بغضی از یه جایی دوید توی گلوم و خیره موندم به لیوان چای... چه قدر دلم براش تنگ شده. برای همین دقت و راه های جدیدی که بلد بود... برای بودنش... برای...

Tuesday, January 28, 2014

تاسیان-دلتنگ ها


این شعر رو که می خوانم یاد لحظه لحظه خداحافظی با پدر و مادرم زنده می شود. وقتی که ظرف یک هفته تصمیم گرفتم که بروم. وقتی که پای ماشین مامان ساک وسایل رو داد دستم و با اشک راهی ام می کرد. برای آغوش پدری که سخت ناراحت و غمگین بود و من به اتوبوسی فکر می کردم که قرار است از مرز بگذرد و مسافری که نمی دانست به کجا می رود.
---------------------------------------
خانه دل تنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ 
و شب از شب پر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود بر خواهد گشت
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد ؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
آه ای واژه شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه

Saturday, January 25, 2014

خویشتن و صداقت

وقتی فکر می کنم ریشه تعداد زیادی از مشکلات در زندگی شخصی و غیر شخصی از فریب خویشتن ناشی می شود.  اینکه جایی باید ایستاد و به خود نهیب زد که آیا آنچه انجام می دهم همان است که می خواهم. روبری تصویر حالت بنشینی و تجربه هایت را بررسی کنی و باز هم بپرسی کجای کار اشتباه است. چرا اینگونه است؟ ...و آدمی چه استعداد عجیب و درونی دارد در «فریب خویشتن». نمی دانم این را از کجا و کدام تجربه کودکی رشد و ... می آموزیم اما گاهی حتی آگاه نیستیم که داریم به خودمان دروغ می گوییم.
داشتم بخش هایی از کتاب اسرار گنج دره جنی ابراهیم گلستان را دوباره می خواندم و این خطوط و آنچه می گوید را حس کردم باید جایی یادداشت کنم. به دیوار بزنم و صبح به صبح بخوانم که چه استعدادی می تواند در ما رخنه کند. در بی توجهی به تجربه هایمان و ساختن آنچه که شاید درست نیست:

«می دانست آدم حتی به تجربه های خصوصی خود بی توجه است. دیگر چه خواسته اندرز و پند و حکمت از دست دوم و سوم. می دانست آدم در هر حال باید برای خود گز و معیار خاص بسازد، که می سازد. می دانست حتی در معیار و گز نداشتن یک جور معیار، یا عیار پنهان است. تازه، این ها هم در زیر بار حادثه ها باز شکل و قدر تازه می گیرند. از اساس گز برای هر آدم باید صداقتش به خودش باشد. وقتی صداقت بود هوش هم به کار می افتد، چون آن وقت می داند که آن چه می داند برای او بس نیست. هوشش به کار می افتد. چشم باز می شود، افیون ترس و عادت از تاثیر می افتد – آدم می شود آزاد. بی آزادی آدم به آدمیت نمی رسد، هرگز. دروغ ضد آزادی ست. بی آزادی سلطه به دست نمی آید. بی سلطه آدم همیشه حیوان است. اصلا آدم یعنی مسلط به  خود بودن. وقتی صداقت نباشد تسلط نیست. مسلط به خود بودن یعنی تامین پایه آزادی. می دانست.»

Sunday, January 19, 2014

تو نازک طبعی و طاقت نياری گرانی های مشتی دلق پوشان...

بیشتر مردها تمام عمرشون رو بی توجه به احساسات و عواطف زنان سر می کنند. همیشه در پی بهانه ای هستند که از صحبت کردن و گفتگو و یا شنیدن فرار کنند. معمولا هم این بهانه چیزی جز کار و ... نیست. اما این روزها وقتی به آنها نشان می دهی که رفتارشان چه پیامدی دارد یا شبیه خودشان رفتار می کنی متهم به هر چیزی می شوی. متهم به انسان بی عاطفه و سنگین دل بودن، متهم به بی قلب بودن و بی احساس بودن. به اینکه از جنس زن های دیگر نیستی اما واقعیت این است که شاید واکنش ها نتیجه یک نوعی از رفتارها باشند.
این روزها فکر می کنم بیشتر و بیشتر دارم به این انسان به قول مردان بی احساس نزدیک می شوم. وقت چندانی هم برای خیلی از حواشی و درام ها ندارم. وقت ندارم به گذشته ای که در آن اشتباه و درستی مخلوط بود حتی فکر کنم. اینکه این تغییرات را می بینم و با وجودم حس می کنم اما حس می کنم پیامد یک سری از تجربه هاست که به من آموخت برخی چیزها درست شدنی نیست. تنها باید به همان شیوه رهایشان ساخت اگر چرخ بزنند و سر جای درستی قرار بگیرند یک نظم جدیدی ایجاد می شود. اگر هم نمی شوند با زور نمی توان چیزی را درست کرد....

Thursday, January 09, 2014

شاید طلوعی دیگر

و این یک آغاز دیگر است. آنقدر به پایان رسانده و آغاز کرده ام که باورم شده هیچ نقطه انتهایی وجود ندارد. آن نقطه را ماییم که می خوانیم و می نویسیم. در واقعیت بیرونی چنین پایانی نیست. شاید آن نقطه جایی باشد که شما از بودنتان و وجودتان راضی باشید و تن به توقف دهید یا شاید کسی به شما بگوید دیگر بس است. اما می دانم آن زمان برایم هنوز فرا نرسیده است. شهر جدید، کارهای جدیدی باید انجام بدهم و خورده کارهایی که از روزهای گذشته مانده و در این حین باید تمام کنم. همه چیز در حال پیش رفتن سریع است و من چون ذره ای به این سو و آن سو در حال حرکت و جنب و جوش... روز دوشنبه ۶ ژانویه اسباب کشی کردم به شهر واشنگتن. اینجا همه چیز متفاوت است... هوا سرد است اما امید دارم که دلم این بار گرم شود. دلم با چیزی، کاری یا کسی گرم شود...

Tuesday, December 10, 2013

بوهای ماندگار

«بویایی» از قویترین حس های آدمی است. آنقدر که خاطره یک بو می تواند شما را پرتاب کند به ناکجاآبادی در گذشته. برای یادآوری یک بوی خاص حتی نیاز نیست آن را دوباره حس کنید یا مشابه اش را تجربه کنید، کافی است چشمانتان را ببندید و «تصویر» آن بو را به خاطر بیاورید. همین الان که پشت کامپیوتر نشسته ام و می نویسم داشتم به یک بوی خاص در بیست سالگی فکر می کردم و کاملا می توانستم آن لحظه و حس را یادآوری کنم. عجیب است که توصیف و نوشتن این احساس آنقدر دشوار است. یک بوهایی هم که انگار هیچ گاه و شاید تا ابد از خاطره آدمی محو نمی شود. مثل بوی آغوش مادر، بوی آغوش یار و معشوق، بوی لباس های زمستانی توی چمدان که جابجا می شد با تابستانی ها، بوی آشی که در روزهای سرد می پیچید توی فضای خانه، بوی اتاقی که مدت زیادی در آن زندگی کردید، بوی کاغذ های کتابخانه پدر، بوی نارنگی های باغ های کودکی، بوی چوب سوخته و خاکستر به جا مانده، بوی کیک توی فر، بوی یک عطر مخصوص و ... بوییدن برایم همه چیز است که پیوند عمیق و پیچیده ای پیدا می کند با احساس و خاطره ام از یک مکان یا یک شخص یا یک روز. حتی می تواند روی احساسی که نسبت به آن خاطره داشتم و ادراکی که بعدا از آن داشتم اثر بگذارد. جدیدا پی بردم یکی از قوی ترین حس هایم است...

Wednesday, December 04, 2013

آغوش غریب

همینجوری دو روز پیش دلم هوای آغوشت رو کرد...گرچه اون آغوش هم خاطره شده و الان غریبه باشه ولی آدمیه دیگه... هر چی به یاد می یاره حسی قاب شده در گذشته است...

Wednesday, November 27, 2013

معلق در فضا و مکان

نشسته ام در تختم در یک صبح بارانی و برفی، شهری کوچک و دور در ایالت نیویورک و به سرعت از روی لینک منشور حقوق شهروندی که روحانی منتشر کرده است می گذرم. لینک را باز می کنم و سرفصل ها را مرور می کنم. می اندیشم این منشور حقوق شهروندی مردم ایران است اما آیا من هم جزئی از ایران هستم؟ من کجا هستم؟ این دنیای معلق بین کشورم و جایی که از نظر مکانی قرار دارم چه چیزی را به من می گوید؟ آیا نمی بایست در آن خاک می بودم؟ پرسش هایی جدی که غیرقابل گذشت و اغفال هستند. وقتی حس می کنید از بعد مکان در جایی قرار دارید اما ذهن شما در جایی دیگر غوطه ور است و اخبار و رویدادهای آن را مرور می کند معنای کلمه «مهاجر» را بهتر می فهمید. 
حقیقتی است که زندگی در میان این فضای معلق بسیار سخت است. برای همین است که بسیاری بند ناف خود را از گذشته می برند و خلاص. برای اینجا زندگی می کنند، کار پیدا می کنند، درس می خوانند و دوستان جدیدی می یابند. تنها راهی که یک مهاجر دارد همین است. اما وقتی رشته و علاقه درسی ات در پیوند با مکانی دور است این کار سخت تر می شود. شاید کسانی که در رشته های پزشکی و فنی مشغول هستند بهتر بتوانند این پیوند را قطع کنند اما برای کسانی که علوم انسانی خوانده اند و در این حوزه ها مشغول اند و می نویسند این دشواری بیشتر است.
تمام اتفاقات چند ماه گذشته را که مرور می کنم می بینم من بیشتر اخبار ایران و ارتباط آن با امریکا یا دنیا را خوانده ام و تعقیب کردم. گاهی چیزی هم در این مورد نوشتم پس با خودم می اندیشم باید چه کار کنم؟ آیا می خواهم به این روند ادامه دهم؟ آیا این بی قراری ناشی از حس دوری از جایی که واقعا باید باشم نیست؟ آیا من شاد هستم؟ از جایی که هستم راضی ام؟ نباید بروم جایی که حداقلی از شادی را برایم داشته باشد؟ پرسش ها تکرار می شوند. در حالی که من دیشب خواب دیدم که با آرامش و امنیتی عجیب که تمام این چند سال نداشتم در تختم، در اتاقم، در خانه مان در کرج، خوابیده بودم و در خواب می دیدم که این یکی از شیرین ترین و عمیق ترین و آسوده ترین خوابی بود که طی همه این سالها داشتم. 

Tuesday, November 26, 2013

پرنده های بی قرار

می گه این حس بی قراری ات از کجا می آید؟ چرا نمی نشینی و کارهایت را تمام نمی کنی؟ چرا وقت تلف می کنی؟ چرا حالا که کارها دارد روی روال می افتد با غلتک پیش نمی روی؟ تنها یک کار کوچک مانده است. از همین امروز شروع کن و تمامش کن

به او می گویم روزهاست دلم تنگ در آغوش کشیدن هاست. روزهاست دلم هوای دیگری را دارد. دلم می خواست شرایط جور دیگری بود. شاید هم به خاطر این است که دارم جابجا می شوم. دارم از این خانه می روم. می روم جای دیگر و قرار است زندگی دیگری را شروع کنم. زندگی دیگری که هنوز نمی دانم خوب است یا بد. باد مرا به چه سمتی می برد اما می دانم روزهای این شهر دارد تمام می شود و من در حسی از ناباوری غوطه ورم. حسی عجیب و غریبه... امروز صبح که اینباکسم را چک می کردم. دیدن مسیجی از دوستی مرا برد به گذشته ها. حال دیگر وقت تمام شدن ۹ سال از زندگی و فکرم است. وقت آن است که متفاوت بیندیشم و چیزی دیگر را بسازم. شاید این بار پرنده آشیانه ای نو بسازد از پس همه بی قراری ها و پروازها...


دل شکسته حافظ به خاک خواهد برد... چو لاله داغ هوايی که بر جگر دارد

Sunday, November 24, 2013

مردان مقاومت کننده و معترض خشونت



سخن گفتن، قلم زدن و بحث کردن از خشونت علیه زنان و انواع آن طی دهه اخیر افزایش یافته است. اتفاقی که شاید ۵۰ ساله گذشته نه فقط در ایران که در نقاط دیگر دنیا بسیار خطرناک بوده و با برخورد تنبیهی و قهرآمیز جامعه، نزدیکان و وابستگان مواجه می شد; پیامدهای قانونی و سرکوبی متعددی به دنبال داشت. اما جای خوشحالی است که جهان در حال تغییر است و روز به روز وضعیت بهتر می شود. 
اینکه زنان، موارد خشونت علیه خویش را بیان می کنند و دست به «اقدامی فعال» در وضعیت تحت خشونت می زنند اهمیت به سزایی دارد و این حقیقت را نمایان می سازد که آنچه روزی خاموش و در خفا رخ می داد، حال مجال سخن گفتن یافته است. گرچه فرهنگ کشورها و شرایط متفاوت آنها کم و کیف چنین تغییری را بسیار متزلزل و متفاوت می کند. در ایران رسیدن به وضعیت ایده آل خیلی دور به نظر می رسد. ایران از کشورهایی است که تقریبا در اکثر مصداق های خشونت در سطح جهان جایگاه نامناسبی دارد. ایران هنوز به کنوانسیون رفع همه اشکال تبعیض علیه زنان نپیوسته است و در قانون موارد متعددی وجود دارد که نقض حقوق زنان را ممکن ساخته است. ساختار فرهنگی جامعه نیز از خشونت علیه زنان به شکل پیچیده و عیان یا پنهان حمایت کرده  و روند مثبتی از تغییر هم دیده نمی شود. 
خشونت علیه زنان مسئله خود زنان قلمداد می شود در حالی که مردان «نیمه ی غایب» قضیه هستند. بسیاری از مردان خود را از بحث و درگیر شدن در این موضوع کنار کشیده اند و آن رویکرد انتقادی که نیاز است به رفتار، گفتار و کردار خویش در تعامل با زنان داشته باشند را ندارند. آنها موضوع را پیش پا افتاده و خالی از اهمیت می دانند. در عین حال که مخالف رویکرد دوگانه ساز «قربانی->زنان» و «مرتکبان-> مردان» هستم فکر می کنم راه مبارزه فعال با خشونت علیه زنان اتخاذ رویکرد «مقاومت کننده و معترض خشونت» برای مردان هم است. نیاز داریم که مردان در جمع های خویش و در گروه های دوستی دست به نقد رفتار و گفتار خود در مورد زنان بزنند. مثلا وقتی که در مورد زنی فحشی داده می شود و یا توهین و تحقیری صورت می گیرد و باقی سکوت می کنند یا تایید می کنند، همه مرتکب خشونت شده اند. اگر یک نفر یا چند نفر در میان جمع به چنین وضعیتی اعتراض کند، به صورت فعال واکنش نشان داده و نمی گذارد که موضوع ادامه پیدا کند. احتمال این هم هست که مردان در چنین وضعیتی «سوسول» یا «طرفدار حقوق زنان» و یا «زن ذلیل» خوانده شوند. این هم روش دیگری از سوی فرهنگ  حاکم و مسلط است که معترض را تشویق به سکوت می کند.
ما می دانیم که فضا و گفتار محیط های خصوصی که زنان در آن حضور ندارند متفاوت از زمانی است که زنان حضور دارند. شاید این رویکرد بسیار دور از دسترس و رویایی به نظر برسد اما حقیقت دارد که تا زمانی که مردان دست به نقد و تغییر خویش نزنند امکان تغییر وضعیتی که خشونت (نه فقط کتک زدن) در تار و پود آن تنیده شده، نیست. مردان نه از ترس زنان یا رعایت ادب می بایست کلام و گفتار خویش را عوض کنند، که برای مبارزه با معضلی بسیار بزرگ و عمیق نیاز به چنین تغییری هست.


Friday, November 22, 2013

تفاوت فرهنگ شرق و غرب


لینک اینفوگرافیک مقایسه فرهنگ شرق و غرب رو نگاه می کردم. تقریبا مهمترین حوزه هایی که دو فرهنگ چینی و آلمانی با هم تفاوت دارند را در آورده که شامل ۱۸ حوزه است. شاید در برخی جاها چندان هم درست نباشد اما نگاه کردن به عکس ها جالب است. حوزه ها شامل شیوه زندگی: مستقل و غیرمستقل، شیوه عمل در زمانبندی کارها، نوع معاشرت در مهمانی ها، الگوی زیبایی، زندگی روزانه کهنسالان، شیوه رفتاری رئیس با کارمندان، میزان سر و صدا در رستوران، روش حل مسائل، سایز اگو (خودبینی) افراد، چگونه آلمانی ها و چینی ها همدیگر را می بینند و ایستادن در صف، چگونگی توصیف خود، عکس گرفتن و ثبت لحظه ها در سفر،ارتباطات و تعاملات، نحوه خوردن غذا در روز،چگونگی نشان دادن خشم و ناراحتی، تطابق رفتار با هوا و حیوانات است.

بسیاری از تصاویر شاید تکراری باشد اما چیزی که برایم جالب بود نوع رفتار رئیس با کارمندان است. یا ارتباطی که با همکاران دارد. که این تصویر با تجربه ام از کار کردن در دو محیط امریکایی و ایرانی می خواند. در فرهنگ شرقی رئیس قدرت دارد و آن را در روابط خویش نمایان می سازد. اما در فرهنگ  غربی او تلاش می کند همراه با رشد و پیشبرد کار که یک دغدغه جمعی است به پیشرفت کارمندان و رشد آنها هم اهمیت دهد. او با کارمندان دوست است و روابط را در سطح تقریبا برابری نگاه می دارد. چیزی که در فرهنگ شرقی دیده نمی شود. در فرهنگ غربی هدف نگه داشتن آدم ها در سطح پایین یا تلاش برای هم تراز نکردن آنها نیست. هدف دقیقا برعکس که ترقی همگانی به همراه پیشبرد برنامه ها و به دست آوردن نتایج است. در فرهنگ غربی این قدرت در شکل نفوذ و تاثیرگذاری نمودار می شود اما در فرهنگ شرقی شیوه ای آمرانه و در نهایت سرکوب کردن پایین ترها را به دنبال دارد.

نمودهای تفاوت هر دو رفتار می تواند در جاهای زیادی بروز کند. مثلا به اشتراک گذاشتن تجربیات و یا مهارت ها، راهنمایی کردن ها، برنامه ریزی درست و کار کردن به همراه باقی اعضای گروه به شکل برابر، مشارکت در همه جلسات و خارج شدن از صورت دستوری به شکل راهنمایی و یا نشان دادن راه ، تلاش برای حفظ روابط به شکل دوستانه و عدم مطلق نگری بر رای و نظر خویش... احتمالا مثال های دیگری نیز می توان به این دسته اضافه کرد.

Wednesday, November 20, 2013

مادرم

زنگ زده با صدای گرفته و سرما خورده، بعد از اینکه چند روز تماس گرفتم خونه و گفتن که رفته بیرون، یا رفته مجلس عزاداری. می پرسم حالش خوبه؟ چرا صداش گرفته؟ چرا چند روز نبوده. برام توضیح می ده که چند روز بیمارستان بوده و قلبش مشکل داشته و اونجا سرما خورده و کلی مریض بوده.  به من نگفتند که نگران نشوم. نمی دونم با اشک هایم چه کار کنم. تلفن که قطع می شود خیره و با چشمای اشک آلود از خودم می پرسم چه قدر دیگر باید صبر کنم تا ببینمش... می پرسم و می پرسم...

امروز این موسیقی فیلم متولد ماه مهر را گوش می دادم به یاد خاطره روزی افتادم که در سینمای گوهردشت کرج فیلم را با او دیدم. هنوز هم خاطره آن روز و قدم زدنمان یادم هست. دلم می خواهد دوباره با هم برویم بیرون. در کنار هم راه برویم و به من بگوید بیا آخر هفته بریم فیلم ببینیم...




ما و انتخاب هایمان

برخی اتفاقات چنان پیش بینی ناپذیر اند که با خود می اندیشی چرا می افتند؟ چه چیزی را می خواهند نشانت دهند؟ واکنش تو به آنها چیست و چه باید بکنی؟ امروز دوباره بازگشتم به اتفاقات دو سال گذشته. به همه آنچه روی داد و واکنش هایی که داشتم. با خودم مرور کردم آیا کاری که انجام دادم درست بود یا بهتر بود دست به اقدام دیگری می زدم. چرا کار دیگیری نکردم؟ من دو راه داشتم. با توجه به توانم و همه پیش بینی ها یک راه را انتخاب کردم و ...
حال دارم بررسی می کنم که انتخاب درستی بود؟ می خواهم بگویم روزهایی که آنقدر تنهایی و هیچ کس نیست. با کوهی از مشکلات که بخش زیادی از آنها هم شخصی نیست، باید چه کار کرد؟ آیا می بایست ایستاد؟ بازگشت به گذشته و خواندن چیزی که جایی شیر کرده بودم سبب شد که دوباره بیندیشم. اما حس می کنم که شاید انتخاب اشتباهی هم نبوده...

این رو چند روز قبل از اینکه از این شهر برم در بهار ۲۰۱۲ جایی شیر کرده بوده. خوندش خیلی چیزا رو زنده کرد.

ضربه های سختی در زندگی بر انسان وارد می شود که هرگونه جواب و مقاومت در برابر آنها مسخره جلوه می کند و جز تسلیم چاره ای نیست. این ضربه ها شما را به حجم کامل بدبختی می رسانند. شما احساس انسانی خود را تحریک می کنید، پ...رحرفی می کنید، مقاله می نویسید و از حقوق افراد دفاع می کنید، ناگهان دستی سنگین و خشن بر سر شما فرود می آید و ناله و فریادتان برمی خیزد. دیگر وجود شما هیچ است. و وقتی حس می کنید دیگر چیزی نیستید و به خودتان تعلق ندارید، از میدان کنار می روید تا دیگری جای شما را بگیرد و به جای شما برد و باخت کند. آینده است که شادی یا رنج شما را تامین خواهد کرد. چه خودخواهی ابلهانه ای که آدم بخواهد همیشه نقش اول را داشته باشد. بی شرمی است که انسان بخواهد بر سرنوشت غلبه کند...! داستایوفسکی

Tuesday, November 19, 2013

فروهرها

همیشه برایم یادآوری نحوه کشته شدن فروها سخت بود. کاردهایی که در شکمشان خوردند و چه بی رحمانه کشته شدند.  نمی دانم کدام انسان با انسان دیگر چنین کاری می کند... این بخشی از کتاب دخترشان پرستو است



من و پسرک هایم خانه را با پرواز بعدی ترک کردیم. پدر و مادرم در آن خانه ماندند تا به خاطر امیدهاشان استقامت و تلاش کنند آنها در آن خانه در هجوم شبانه ماموران وزارت اطلاعات کشته شدند و من تنها برای عزاداری شان به آن خانه بازگشتم.
ایوان این خا
نه هنوز سنگین از وداع تلخ من است. گاهی که صبح ها روی هره این ایوان می نشینم با فنجان شیرقهوه ام تا اولین سیگار روزم را بکشم، تصویر آن وداع دوباره بر من نمایان می شود. فضای ایوان انباشته از تلخی افسوس است، پدرم دوباره اشک در چشم دارد و به من خیره مانده است تا آخرین دیدارش با فرزندش را به خاطر بسپارد. طنین صدای دور شده مادرم، که لابلای نقش و نگارهای قهوه خشک شده امید می جوید، مثل باد گرمی از آن ایوان می گذرد. گاهی که روی این ایوان در خلوت آن وداع می نشینم از خود می پرسم آیا مردگان به یاد ما هستند؟ آیا آنچنان که ما به آنان نیازمندیم، نیازمند ما هستند؟ آیا آنها دلتنگ ما می شوند؟ آیا پدرم گاهی روی ایوان می نشیند تا مرا به یاد آورد، مادرم آیا هنوز برای دلداری من قصه های پر امید می بافد؟
......
نوشتار پرستو فروهر از کتاب بخوان به نام ایران.....


پ.ن: متن بازجویی هایی که پرستو فروهر از مطالعه پرونده پدر و مادرش رونویسی کرده است آنقدر تکان دهنده است و دردناکه که می شود عمق وحشی بودن تمام کسانی که مرتکب چنین جنایتی شدند را به عینه دید.



قربانیان جنایت های سیاسی، آنان که به جرم دگراندیشی کشته شده‌اند و دادخواهی‌شان به سرانجام نرسیده، مردگانی هستند که خاکسپاری‌شان ناتمام مانده است. مرگشان بر جهان ما زندگان سنگینی می‌کند. تنها زمانی می‌توان سرگذشت آنان را به گذشته سپرد که دادخواهی ما به سرانجامی عادلانه رسیده باشد. تنها در آن هنگام سرگذشت آنان به گذشته خواهد پیوست تا برگی از تاریخ باشد برای عبرت آیندگان.

Friday, November 08, 2013

اندرباب فیس بوق

می گویند از یک چیزی فاصله می گیری بهتر می توانی مرورش کنی، نقدش کنی و مشکل راپیدا کنی، برای همین تردید به موقعیتی که داریم و ظن داشتن به کاری که می کنیم شاید خیلی وقت ها مفید باشد. امروز دوباره داشتم در مورد فیس بوک فکر می کردم و اینکه  تقریبا دو ماهی می شود که آنجا نیستم. گاهی هوسی می کنم و می روم و سری می زنم اما سعی می کنم سریع بیایم بیرون که درگیر نشوم. یک آفتی که رسانه های اجتماعی اینطوری دارند در کنار همه نکات مثبتی که می توانند داشته باشند مثل راحت تر کردن ارتباطات و خبرگیری، تلاش روزانه افراد برای به نمایش گذاشتن خویشتن است. شاید واقعا خیلی وقت ها ما چیزی برای عرضه به دیگران نداشته باشیم یا حتی کاری نکرده باشیم اما چون می بینیم همه اظهار نظر می کنند ناخودآگاه دوست داریم حرفی بزنیم. در نهایت آنقدر درگیر این فضا می شویم که از فرآیند تولید واقعی و تمرکز بر کاری که در آن توانایی داریم روز به روز دورتر می شویم. روزی چشم باز می کنیم و می بینیم که کل زندگی ما شده است فیس بوک و لاغیر. حال رسانه های دیگر کم و بیش همین مشکلات را دارند اما نمی دانم چرا اینقدر این مسئله در فیس بوک شدید است؟!

Tuesday, November 05, 2013

جامعه تخیلی ایرانیان مهاجر و تضاد نسلی

هویت ملی برای ایرانیان علی الخصوص کسانی که دست به مهاجرت زده اند بسیار اهمیت دارد، در محل زندگی و سکونت ایرانیان خارج از کشور وارد که می شوی نماد ها و تصاویری سنتی را بر دیوارها می بینی که همه نشان از تلاش برای برقراری با گذشته ای دور و غایب دارد. طبق ساختار تئوریک این مقاله من این ادعا را مطرح می کنم که تضاد هایی که نسل اول و دوم ایرانی ها تجربه می کنند تا حدی در این موضوع طبقه بندی می شود. یعنی نسل اول ایرانی ها و فرزندانشان گرچه دارای توافق و تلاش برای نگهداشت هویت ایرانی هستند اما دچار چالش هایی نیز می شوند. 

اگر نسل اول ایرانی ها به حفظ الگوی زنانگی در دختران اهمیت می دهند و در ناخودآگاه ذهنی شان شکل خاصی از زن ایرانی را تمایل دارند نشان دهند و در عین حال رفتارهای اجتماعی و جنسی دخترانشان را از کودکی و نوجوانی کنترل می کنند. اگر انتظار دارند که نسل دومی ها الگوهای موفقی در تحصیل و دستیبابی به جایگاه شغلی باشند و آرزو دارند که تصویر خاصی از خانواده سنتی و اصیل ایرانی را پاسداری کنند به این دلیل است که می خواهند پاره هایی از هویت ملی را رقم بزنند آن هم در جامعه ای که انواع روش های ساختاریافته برای سرکوب مهاجرهای غریبه یا نادیده گرفتنشان استفاده می کند. این راه ها روش هایی برای مقاومت و دوری جستن از قرار گرفتن در رتبه شهروند درجه دوم یا پایین بودند در جامعه به شدت طبقه بندی شده نژادی و جنسیتی امریکا است.

این موضوع صرفا به اختلافات نسلی بین نسل اول دوم که منشآ آن آمدن از زمینه ی سنتی جامعه ایران و یا بزرگ شدن فرزندانشان در محیط امریکا بازنمی گردد بلکه تلاشی برای حفظ هویت و رشد و تقویت «جامعه ای خیالی» به باور بندیکت اندرسون است. این عمل جمعی در واقع همان بازیابی هویت جمعی است اما نه فقط با نشانه ها و سمبل ها و نمادهای آنتیکی از گذشته چون مراسم ها و اعیاد ایران باستان و یا وابستگی به هویت ایرانی -کوروشی. بلکه با انتقال الگوی موفق بودن، خانواده محور بودن، الگوهای جنسی تا حدودی سنتی این تلاش صورت می گیرد. به خصوص در جامعه فردگرای امریکایی که به دستآوردهای شخصی افراد ارزش بسیاری می دهد.

فشاری که نسل اول به نسل دوم می آورد فشاری است که به صورت محسوس یا نا محسوس در اقر زندگی در جامعه ای بیگانه از نسلی به نسل دیگر منتف می شود. نسل اول می خواهد به جایگاهی تثبیت شده در جامعه مهاجر برسد با اتصال به هویتی جمعی که شاید واقعیت های مصداقی و بیرونی نیز نداشته باشند. می خواهد فرزندان کمتر با چالش های مهاجرت درگیر باشند و موقعیتی برجسته جهت مقاومت در برابر تبعیض داشته باشند. این تلاش با ادعا و اصرار بر موفق بودن، پاک و اصیل و قدیمی بودن فرهنگ و با مرزگذاری با فرهنگ بیگانه درست می شود.